از چشم ها بخونیم

۱۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

عیدتونم مبارک

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



من به طرز عجیبی دم ِ سال تحویل گریه می کردم . یعنی حقیقتا نه اتفاق خوبی افتاده بود که اشک شوق بریزم و نه حتی اتفاق بدی افتاده بود که گریه ی غم باشه . صرفا یه فاز احساسی بود . یعنی تلویزیون داشت یه چیزی  نشون میداد ( جدا از برنامه بهار نارنح علیخانی )  بعد من خیلی دلم شکست بعد همینطوری گریه ام گرفت |:   . بعد همینطوری هم تند تند برای سال بعد آرزو می کردم . بعد همه  با یه سرعتی هجوم می اوردن تو ذهنم که می خواستم بگم بابا آهسته تر ؛ حاجت ها قاطی می شه و  وای من چه قدر شوخ طبعم با این طنازی هام وسط پست . هیچی دیگه با یه چشای قرمزی سال رو تحویل کردم که ایشالا همه گریه های سال بعدم صرفا اشک شوق باشه وگرنه بیچاره می شیم خو |: .تازه ما امسال سفره هفت سین هم نچیدیم و می خوام ببینم با نبود سفره هفت سین چی می شه . یعنی حقیقتا دیگه من وقت نکردم برم دنبال سفره هفت سین و اصلا خواستم ببینم اگه من سفره نچینم نمی خواد سال ِ خوبی باشه واقعا ؟  . بعدشم تا سال تحویل شد بابام که کنارم بود رو بغل کردم و حتی بغل بابام هم داشت گریه ام می گرفت که سریع فضا رو عوض کردم ! حتی فکر کنم بابام هم گریه اش گرفته بود . بعدشم یه آدمایی بهم پیام تبریک عید دادن که داشت دوباره گریه ام می گرفت که البته این بخش رو  صرفا برای همخوانی با بقیه پست با گریه ترکیب کردم ؛ وگرنه گریه نداشت جز اینکه خوش حال شدم منم بعدش برای یه عده پیام و ویس تبریک فرستادم و  اون جوراب احمق خوشگل  هام رو پوشیدم و رفتیم خونه ی مادر بزرگ اینا .

  • هیده ...

کف ِ مطالبات از 1397

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ب.ظ



برکت به خوبی ها و آرامش و شادیمون . برکت به حال ِ خوبمون . برکت به دوستی های خوبمون . گرم موندن خانواده هامون . بودن عزیزانمون کنارمون .خنده های از ته دل . آشنایی و  قرار گرفتن آدم های خوب تو این سال سر راهمون . پیشرفت های بزرگ درسی و کاری . کمک کردن به هم نوعمون . خوب کردن حال ِ بقیه . برکت به پول هامون . رسیدن به آرزوها و هدف هامون  .مفید بودنمون .  شفا یافتن اونایی که تو بیمارستان لحظه های سختی دارن . تموم شدن انتظار چشم انتظار دارها .رهایی زندانی های که نباید زندان باشن؛ رهایی اونایی که ناخواسته دچار اعتیاد شدن ؛ سلامتی اونایی که ناخواسته دچار بیماری های خاص شدن  ؛  بزرگ تر شدنمون در عین ِ مسن تر شدنمون . تجربه های خوب  . خاطره های خوب.  امنیت و حال ِ خوب و آرامش و آرامش و آرامش برای همه ی اونایی که لایق آرامش اند .




+ عزیزی امروز رفته تو کما . در کنار دعا برای بقیه ؛ برای اونم دعا کنید لطفا.

+تازه خواسته هام رو خیلی خلاصه گفتم برای کائنات  .

+ طرح عیدانه کتاب ؛ 20 درصد تخفیف برای خرید کتاب ؛ تا 12 فروردین تو کتاب فروشی های عضو این طرح ادامه داره .

  • هیده ...

بهار و پاییز؛ رنگی ترین فصل تقویمم

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


هر سال همین موقع ها ؛ تقویم سال ِ بعد دستم رسیده . یکی از کارهایی که این روزا این وقتا انجام میدم اینه که تاریخ های مهم رو از روی تقویم سالی که گذشت تو  تقویم سالی که داره میاد علامت می زنم ؛مثلا تولد ها . امشب موقعی که داشتم تاریخ ها رو علامت میزدم به اسم هایی رسیدم که نمی دونستم باید این تاریخ برام تو سال بعد مهم باشه یا نه . بعضیا رو دیگه علامت نزدم ؛ بعضیا رو نوشتم اما می دونم احتمال اینکه اون روز به کسی تبریک بگم خیلی کمه . بعضی تاریخ های جدید هم تو تقویمم علامت دار شد. بعضیا تازه از راه می رسن ؛ بعضیا از ما جدا می شن ؛ اما بعضیا از تقویم چندین سال پیش محکم سرجاشون هستن و ما هم پر رنگ تر علامت می زنیم تاریخ تولدشون رو .



  • هیده ...

کاش قلب هممون اندازه ی تو شه

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ



عکس از کانال ژیوار


دخترک کنارِ پیاده رو  تنها ؛ داشت ساز میزد ؛ چهار پنج تا پسر بچه که از ظاهرشون پیدا بود از بچه های کار هستن ؛ دورش جمع شده بودن . دیدم که پسر بزرگ ترِ جمع که بازم کوچیک تر از این حرفا بود ؛ دست کرد تو جیبش تا به دخترک کنار پیاده رو عیدی بده وقتی شاید داشت پول هاش رو برای لباس عید جمع می کرد . 
  • هیده ...

ولی به جاش تهران خلوته و تمیز

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۲ ب.ظ


عکس از cafedialect

این انتخاب خودم بود . اینکه اونا برن و من بمونم . یعنی اینکه برن و به خاطر من نمونند . هر چند که خیلی مقاومت می کردن ولی بالاخره راضیشون کردم که برن . حالا اینکه اولش خیلی دلم نمی خواست برم خیلی مهم نیست . ولی مهم اینه که الان می بینم چه قدر احتمال داره بهم خوش بگذره و فلانی و فلانی و فلانی هم هستن و کلی اتفاق های جالب می تونه بی افته ؛ باعث می شه بیشتر دلم بخواد برم . ولی الان دیگه دل ِ من مهم نیست . چون من انتخابم رو کردم و نمی تونم برم . به جاش می تونم به لاله های پارک فکر کنم ؛ به شکوفه های نزدیک میدون ؛ به کارهایی که قول دادم بهار ِ سال دیگه همشون رو انجام بدم.
  • هیده ...

از سری عکس های مرفهین بی درد

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ





گل های باغچه ی کنار پیاده رو ؛ قشنگ رنگ کفش هام بود . یعنی همه چیز مهیا بود برای گرفتن همین مدل عکس ها جز اینکه یه خرده جدول کنار پیاده رو بد رنگ شده بود. از خوبی های بهار ؛ بعد از اینکه می شه لباس متعادل بپوشی و نه گرمت بشه نه سردت ؛ همینه که می تونی کنار هر گل و گیاهی وایسی و یه عکس این مدلی بگیری که این برای آدمی مثل من که از این سبک عکس ها دوست داره نعمتی محسوب می شه.  امروز همین طوری که تو پارک راه می رفتم و کافئین می خوردم تا خواب از سرم بپره ؛ دنبال لاله ای می گشتم که به رنگ کفشم بیاد تا از این عکسا بگیرم . اون روز هم کنار همون لاله ها بودیم . از سین  پرسیدم به نظرت من مرفه بی دردم  ؟ با طنز و خنده گفت ؛آره تازه تک بچه هم هستی !

  • هیده ...

آرزویی که آتیش گرفت

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ

Image result for ‫بالن آرزو ها‬‎

عکس از گوگل


می گن برای شناخت آدما باهاشون سفر برید یا معامله کنید . گزینه سوم از نظر من قطعا می تونه " باهاشون همکار بشید " باشه . اون موقع است می تونید وقتی منافع مالی یا غیر مالی مطرح می شه ببنید طرفتون چطور آدمیه . اون موقع که همه خسته و داغونید می تونید بفهمید چه قدر یه نفر ؛آدم ِروز های سخته . اون موقع که گیر کردی می فهمی یه نفر چه قدر همراه ِ . اون موقع می تونید خیلی نرم از کنار بعضیا دور شید ... خیلی آهسته  . مثل بالون آرزویی که امشب فرستادید هوا ؛ آهسته و پیوسته دور شید . دور شید تا صدای انفجار ترسناک بودن بعضی آدما بیشتر از این استخوان های گوش میانی رو آزار نداده .



+ عنوان ؛ اشاره به بالن های سوخته و هوا نرفته ی امشب .
  • هیده ...

لاله های پارک هم کاشته شد

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۰ ق.ظ


عکس از کانال Baycot

بهار فقط همین 15 روز قبل عید و 15 روز بعد عید ؛ باقی همه اش تابستونه .


  • هیده ...

رویای تو آورده مرا به نامه ای که می نویسم

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ب.ظ



عکس از کانال Time to dream



همیشه یه اتفاقایی هست که می تونست بی افته . ولی نمی افته یا نیافتاده . مثلا همین عکس می تونست اولین عکس ما باشه . از اون عکس هایی که مثلا بعد از 20 سال دوباره می تونستیم بازسازیش کنیم . اما ما هم چین عکسی نداریم . اصلا نبودی  که بخوایم هم چین عکسی هم داشته باشیم .  



+  این چهار شنبه سوری که تو کشور ما رایج شده  فقط و صرفا چهارشنبه سوزی ِ . در کمال ِ تعجب ؛ من در دوران جهل و نادانی در جوانی از فعالان همین عرصه بودم ؛ ولی الان درهای خونه رو می بندم که نه تنها خودم نرم بیرون بلکه کسی دیگه هم نتونه بره بیرون .هر چند این چهارشنبه سوری مجبورم بیرون از خونه باشم |: .  می دونید تخلیه ی دو تا چشم یعنی چی ؟! می دونید برای سوختگی ها یه بخشی به اسم معراج هست که یعنی دیگه کاری از دست کسی برنمیاد ؟ پس چهارشنبه سوری بشینید خونه |: . مرسی اه .


+ عنوان : بخشی از آهنگ برگرد ؛ از گروه چارتار .

  • هیده ...

دو ساعت و نیمه که زمان ایستاده

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ



ساعت هشت بود . همینطوری که داشتم کتاب تو دستم رو ورق می زدم دوباره به ساعت نگاه کردم . ساعت بازم هشت بود و این بدترین خبری بود که می تونستم از ساعتم بگیرم . این یعنی ساعتم دیگه کار نمی کرد  . ساعتم برای من مهم بود . یعنی مهم هم هست هنوز . ساعتم برام مهم بود چون خیلی ِ وقت ِ با من بوده . ساده و بی آویز و حتی سنگین؛ اما همیشه بوده .وقتی سر ِ جلسه ی کنکور بودم ؛ وقتی منتظر کسی بودم .وقتی منتظر بودم زمان بگذره . وقتی نگران بودم ؛ وقتی خوش حال بودم . وقتایی که تو ترافیک ِ همت ِ زندگیم بودم .آدم یه وقتایی به یه سری اشیاء هم وابستگی پیدا می کنه ؛ هر چند که خنده دار باشه . دلم برای ساعتم تنگ می شه .


+ من بدون ساعت |: .

  • هیده ...