از چشم ها بخونیم

امید

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ


اینکه کلی از روز های تعطیل و خالی ِ پاییزم رو رفتم بیرون و عکاسی کردم اما هنوزم انگار کم ِ ؛ ولی گذاشتم برای پاییز سال ِ بعد یعنی اینکه امید دارم که پاییز دیگه رو هم می بینم . اینکه فلان چیز رو این ماه نمی خرم و می ذارم برای خرید های ماه بعد ؛ یعنی هنوز امید دارم که ماه ِ دیگه رو می بینم و حساب بانکیم کفاف می ده . اینکه خیلی از کارها رو گذاشتم برای سال ِ بعد یعنی اینکه امید دارم . امید دارم که هنوز وقت دارم . چه قدر آدم هستن که امیدی ندارن به دیدن ِ دوباره ی بهار و پاییز ؛ به دیدن دوباره ی آبان ؛ به دیدن دوباره ی هر آنچه که می بینن ؟

  • هیده ...

آنچه را می پرورانی پشت پیشانی بگو

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ب.ظ


اولش فکر می کردم من کم حرف شدم و کمتر می نویسم . ولی دیدم کلا شبیه یه موج افتاده تو بیان و بقیه بلاگر ها . یعنی تعداد وبلاگ هایی که هر روز آپ می کنند هم کم شده . بعید می دونم بحث کم بودن موضوع بوده باشه. مثل خودم که کلی موضوع داشتم و دارم برای نوشتن اما دستم به نوشتن نمی ره . مثل خاطره های خوب مثل خاطره های ترسناک مثل هیجان هایی که بود . وات اِور . خیلی خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو می کنم داره می گذره و این مثل همیشه یه حرف تکراری اما واقعی ِ . همین چند روز پیش بود منتظر بودم تولدم شه ولی خوب الان کلی از تولدم گذشته. چی می شه روز تولد آدم برای آدم مهم می شه ؟ . پاییز از وسط هاش گذشته ؛ هر بار با دیدن این نارنجی ها یاد ِ رادیو چهرازی می افتم که می گفت " نگا نارنجی ها رو . نگاه نارنگی ها رو ". حالم خوبه و این تو  این فصل خودش یه غنیمت ِ . حالم خوبه با وجود کلی از نابسامانی هایی که هست و این خودش جای تعجب داره . یعنی با علم به اینکه بعضی چیزا سر جاشون نیستن دارم ادامه می دم و امیدوار هم هستم و این خودش جای بحث داره که چطوری که خودمم نمی دونم . یعنی ریتم زندگی قطعا یه ریتم سینوسی ِ که می تونه یه pvc هم وسطش باشه و هیچی تغییر نکنه و نوار قلب زندگی و حال ِ منم یه چیزی شبیه همین ِ که گفتم . حتی نوار زندگی هم می شه صاف شه ولی بازم برگرده به حالت اولش . یعنی یه وقتایی یه حرفایی آدمو به خط صاف تبدیل می کنه . حالا لزومی نداره اون حرف به تو گقته شه ؛ می تونه مخاطب اون حرف یکی از عزیزانت باشه . هیچ وقت فکر نمی کردم فلانی این قدر برام عزیز شه که وقتی بفهمم کسی بهش بی احترامی کرده خط حال و هوام یه خط صاف شه . خط صاف شدم اما بعدش با ریتم خیلی قوی برگشتم به حال و هوای خودم. برگشتم که ثابت کنم به اون آدم که حرف بیخودی زده . بعدش خودم تعجب کردم چرا این قدر ناراحت شدم وقتی حتی مخاطب اون حرف من نبودم . می دونی اینجور وقتا آدم یهو به خودش میاد می بینه چه قدر بعضیا براش مهم شدن .


+عنوان از شعرِ آهنگ جاده می رقصد - گروه چارتار

  • هیده ...

ولی تو چیز ِ دگری

دوشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ


برای گوش هامون : اهنگ بغض از زانیار خسروی و مازیار لشنی ( گروه ایهام ) .لینک مرتبط .

برای این آهنگ یه کلیپ هم ساخته شده که اگه سرچ کنید می تونید پیدا کنید .


  • هیده ...

تعلق

دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۵۴ ب.ظ






+برای گوش هامون : "شب " از آرمان گرشاسبی (چارتار) . دانلود .


  • هیده ...

ساعت 6

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

عکس از رنگی رنگی


+یه وقتایی ؛ یه روزایی رو از زندگی انگار خدا زندگی هامون رو زده رو حالت پاز . ساعت نمی گذره . روز نمی گذره . مثلا همین امشب از ساعت 6 دیگه نمی گذره . البته از یه ساعتی که یادم اومد فردا شروع روز کاری ِ ؛ ساعت مثل برق می گذره ولی تا قبل از اون ساعت تکون نمی خورد. خیلی زودتر از ساعتی که بشه اسم وعده ی غذاییش رو گذاشت شام ؛ غذام رو خوردم ؛ چون هم گشنم بود هم حوصله ام سر رفته . خیلی زودتر از ساعتی که هر شب میوه می خوردیم ؛ میوه ام رو هم خوردم . ولی هنوز ساعت 6 بود انگار  . تمام کانال های تلگرامیم رو چک کردم . برنامه ی فردام رو هماهنگ کردم ولی هنوز ساعت انگار 6 بود . کادویی که می خواستم بخرم رو تقریبا انتخاب کردم و چند مکانی رو که باید چک می کردم از گوگل چک کردم ولی هنوز ساعت 6 بود انگار. سایت دی جی کالا و حتی دی جی استایل رو هم چک کردم  و ساعت هنوز 6 بود انگار . چایی ریختم و به حرفای مامان که می خواست با حرفاش بهم انگیزه بده گوش می کردم و قلپ قلپ چایی می خوردم و به این فکر می کردم که باید انگیزه بگیرم برای شروع یا نه و هنوز ساعت 6 بود انگار . کتابی که گرفتم رو گذاشتم جلوی چشمم تا قبل از خواب بخونم و ساعت هنوز انگار 6 بود و برای خواب خیلی زود بود .



+خدایا ؛ هر روزی که خواستیم به جای عزاداری ؛ شوآف یا هر کاری که عزاداری نیست ولی ما می خواستیم عزاداری جلوه اش بدیم ؛ انجام بدیم ؛ ما رو بشون سر جامون .

  • هیده ...

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۰۹ ب.ظ


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند


" علیرضا بدیع "



+این روزا پر اند از حس هایی که اسمی براشون نیست . خوب و بد همه چی کنار هم و پا به پای هم . همون زمانی که خیلی وقتا می گیم ؛ زمان خودش همه چی رو حل می کنه گاهی وقتا خودش می تونه معضل ساز باشه . اینکه به مرور زمان آدما رو بهتر می شناسی و می بینی این آدم اون آدمی که تو فکر می کردی نیست خودش یه معضل ِ . به همین اندازه وقتی به مرور زمان یکی رو بیشتر می شناسی و بیشتر خوش حال می شی به خاطر پیدا کردنش خودش می شه یه مرحم .


  • هیده ...

نسخه ی شست و شو

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ


عکس از کانال freedom


الان هوا خیلی خوبه ؛ نسیم خنکی میاد که با گرمای سر ظهر ، خودش به تنهایی یه تناقض بزرگ ِ . چایی تازه دم گوشه ی آشپزخونه آماده اس و می تونم اراده کنم و برم چایی بریزم و بخورم که  این ناراحت بودن رو بشوره ببره . من الان در یکی از ناراحت ترین وضعیت های ممکنم هستم در حالی که می تونستم در خوش حال ترین حالت ممکن باشم ؛ پس وقتشه که چایی بریزم بخورم بشوره ببره . حالا اینکه اطرافیان خیلی متوجه علت چایی خوردن من نمی شن ؛ از همون ویژگی " نشان ندهنده بودن " من منشا می گیره که بعضی وقتا بد هم نیست . آدم یه وقتایی نمی دونه تو ناراحت بودن ِ خودش مقصر هست یا نه . یعنی نمی دونم می تونستم کاری کنم که الان اینطوری نباشه یا نه که حداقل الان چیزی به ذهنم نمی رسه ؛  البته الان  چندان فرقی هم تو نتیجه نداره و من در نهایت باید برم چایی بریزم بخورم بشوره ببره . باید یه چایی بریزم بخورم تا بتونم دوباره بشینم فکر کنم ببینم باید چی کار کنم . بتونم بفهمم انتخابم از روی ترس ِ یا از روی منطق ِ . بشینم فک کنم ببینم منطقم درست می گه یا نه  . یه وقتایی تصمیم گرفتن خیلی سخته .

  • هیده ...

جهش های فرهنگی

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۴ ب.ظ


عکس از کانال رنگی رنگی


با وجود اینکه الان معتقدم رتبه ی کنکور هر کسی درست مثل بقیه مسائل شخصیش می مونه و اون حق داره به کسی نگه چه رتبه ای گرفته ؛ به اینم معتقدم که همین رتبه ی کنکور قبلا خیلی هم شخصی نبوده . سال ها طول کشیده ؛ سال ها بی فرهنگی ذره ذره تو تمدن 2500 ساله ی ما رخنه کرده و باعث شده که رتبه تبدیل بشه به یه مسئله ی شخصی . حالا اینکه چرا اینطوری شد رو ؛منم نمی دونم . ولی شاید به خاطر اینکه وقتی کسی که شده 500 با فخر با کسی که شده 1500 حرف می زنه ؛ وقتی کسی که تو خانواده؛ رتبه ی خوبی نگرفته ؛ از اطرافیان بازخوردی خوبی نمی گیره و می شنوه که " عه ... تو که خیلی خوندی ؛ اون همه پول خرج کردی ؛ آخرش هم شد این !" ترجیح می ده به مرور زمان یه نمره ی عادی رو تبدیل کنه که به یه مسئله ی شخصی . ترجیح می ده رتبه ی کنکورش رو بازگو نکنه ؛ تا حرف هایی از این دست ؛ حتی از روی دلسوزی اطرافیان؛ نشنوه .



+حدیث جان ممنون بابت نظرت (: .



  • هیده ...

اسب سواری تیر اندازی و روابط اجتماعی

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ

عکس از  کانال cafe dialect


 یه سری چیزا هست برای بزرگ تر شدن که با خوردن شیر و ویتامینه برای بچه ها حاصل نمی شه . حالا شما میلی گرم ؛ میلی گرم آهن و کلسیم و زینک و غیره برای بچه مهیا کن ؛ اینا همه چیز برای بزرگ تر شدن نیست . یه بخشی از بزرگ تر شدن هست که باید تو جامعه و ارتباطاتش با بقیه جذب کنه تا بزرگ شه . باید بره تو فضاهای اجتماعی و ببینه که ممکن ِ حقش رو بخورن پس باید مراقب ِ حقش باشه . باید بعدا بره تو محیط کار و ببینه که جو خاله زنک بازی ( که لزوما مختص خانم ها هم نیست ) صرفا برای مهمونی های دور همی نیست و می شه اونو تو یه مرکز  پزشکی هم پیدا کرد حتی. اینو باید خودش لمس کنه که شاید نزدیک ترین دوستش بشه نزدیک ترین دشمنش . باید خودش حس کنه که خیلی وقتا یه دوست ِ خوب پیدا کردن و نگه داشتنش براش یه ثروت بزرگ محسوب می شه . باید تجربه کنه هر کسی نون دلش رو می خوره  .خودش باید طعم ِ نرسیدن رو حس کنه و این چیزی نیست که بشه شما براش شبیه سازی کنی . باید اینو درک کنه و بفهمه که ریتم زندگی ؛ یه ریتم ِ سینوسی ِ درست مثل نوار ِ قلب ِ یه انسان سالم  ؛پس بالا و پایین زیاد داره . باید یاد بگیره که خودش مسئولیت گلش رو به عهده بگیره .

  • هیده ...

من و خودم دوتایی

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ق.ظ


عکس از نمی دونم کجا!

همه ی ما ؛ دو تاییم . ما و اون مایی که تو ذهنمون داریمش . همونی که خیلی وقتا باهاش حرف می زنیم . همونی که اون بالا نشسته و نقش های مختلفی داره . یه وقتایی می شه عاقل ِ درون یا می شه کودک ِ درون . این همون شخصیه که وقتایی که موندیم چی کار کنیم باهاش حرف می زنیم تا به نتیجه برسیم که چی کار کنیم . " یعنی برم اینجا " " یعنی بخرم اینو " " حالا چی کار کنم " . بازم یاد ِ انیمیشن inside out افتادم . انگار که ما اون بالا ؛ لابه لای سیناپس های مغزیمون یه اتاق فکر داریم . همه کراکتر های هیجان و منطق و عقل و احساساتمون دور هم می شینن و تصمیم می گیرن و رای نهایی عین ِ یه تصمیم جدید از سیناپس های مغزیمون میاد پایین و ما انجامش می دیم . حالا اینکه یه نفر تو شرایط مختلف تصمیم های غیر منطقی یا احساساتی می گیره به خاطر اینه که اون بالا یکی از جنبه ها ؛ بی جنبه بازی در میاره.



  • هیده ...