از چشم ها بخونیم

ما رو بلاک کن حداقل

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ب.ظ


عکس از کانال cuddle up now


هنوزم وقتی از یکی می پرسن از چی خیلی بدت میاد ?  می گه " از دروغ " .حتی اگر خودشم دروغ بگه ! از منم بپرسن همینو میگم . منم واقعا از دروغ بدم میاد . البته من مثل اون  بعضیا نیستم و سعی می کنم دروغ نگم و خوب شاید شده که دروغ هم گفته باشم ولی همیشه سعی کردم که نگم. جدا از اینکه ذات ِ دروغ گفتن خوب نیست و هزار تا علت دیگه برای دروغ نگفتن ؛ همیشه معتقد بودم و هستم و خواهم بود که همیشه ترس از لو رفتن اون قدری عذابت می ده که خودش برای جریمه ی دروغ گفتنت کافیه ؛ اینکه لو بری و دیگه حرفت خریدار نداشته باشه هم مزید بر علت. تا کِی حواست باشه لو ندی کجا دروغ گفتی ؟ حالا با این اوصاف نمی فهمم بعضیا چرا این قدر الکی و این قدر راحت دروغ می گن . وقتی حتی هیچ منفعتی ندارن تا چه قدر می خوان این ترس از لو رفتن رو به دوش بکشن ؟ اونم با این حجم از گسترش فضا های مجازی تو زندگی هامون . وقتی که می گی نمیام و نمی تونم ؛ اون وقت استوری می ذاری از کافی شاپی که رفتی ؟ وقتی می گی سرم شلوغه ؛ نمی رسم ؛ مولتی پست از میتینگ ها می ذاری ؟! می گی نمی رسم بیام؛ اینجا مشغولم ؛ اون وقت لایو از فضای باز ِ رستوران می ذاری ؟!


+حواسم هست که حواستون بهم بود ...مرسی (: .






نگو توی این شبا نمی دونی من چیه دردم

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ


عکس از cafe dialect



مگه حق بقیه رو خوردن ؛ روزه رو باطل نمی کنه که اینا این قدر راحت حق ما رو خوردن ؟!
لابد نه ...
 و  او هم چنان برای اولین نفر بودن در صف نماز جماعت می دود ...




+فکر کنم متوجه شدید  قصد من توهین به نماز جماعت خوان های عزیز نیست .
  • هیده ...

فلش بک

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ق.ظ


عکس از cafe dialect


وبلاگم رو باز کردم و از اولین پست ها شروع کردم خوندن ... یه جاهایی اصلا یادم نمیاد که برای چی اون پست رو نوشته بودم ؛ یه جایی هم یادم اومد چرا و برای کی نوشتم و به خودم گفتم چه زود اون آدم رو شناخته بودم . یه جاهایی خندیدم ...یه جاهایی هم فکر کردم .  به تاریخ پست ها که دقت کردم دیدم که چه قدر حال و هوای همون پست ها تو همین تاریخ ها ؛ شبیه حال و هوای همین روز هاست ... این می تونه طبیعی باشه یا باید یه فکری کنم .؟... نمی دونم .



  • هیده ...

شامپو کفش

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ


عکس از کانال cafe dialect



یادمه برای موهام رفتم یه شامپوی خوب و گرون خریدم . شامپو به موهام و سرم نساخت . دیگه هیچ وقت از اون شامپو به موهام نزدم اما اون شامپو هنوز تو خونه اس و داره تموم می شه . از اون شامپو استفاده می شه اما نه برای شستن موها . برای شستن لباس های حساس ؛ برای شستن کفش ها . اون شامپو هنوزم هست ؛ هنوزم داره کف می کنه و می شوره . اما هیچ وقت قرار نبوده که کفش بشوره  . شاید اگه شامپو ها هم پا داشتن هیچ وقت راضی نمی شدن تو خونه ای بمونن که به جای مو باهاشون کفش بشوری . موندن ما  هم تو بعضی جاها و شرایط درست عین خود ِ همین شامپو هاست . اینکه یه جا بمونی و کف کنی ؛ چون کارت کف کردن ِ به این معنی نیست که جای درستی وایسادی . یه وقتایی باید بری . جمع کنی و بری .



+دیشب که داشتم مطالب کانال ِ صابر ابر رو می خوندم ؛قشنگ حس کردم که خوش حالی یعنی بتونی حست رو بنویسی . یه وقتایی خوندن یه سری نوشته ها این حس رو بهت القا می کنه اون آدم چه حس خوبی داشته وقتی اینا رو نوشته . حس ِ خوب نه اینکه یعنی اون نوشته روایت گر یه اتفاق ِ خوب ِ ؛ یعنی اینکه حس ِ خوبیه بتونی حست رو تو کلمه ها جا بدی . اینو وقتی درک می کنی که نتونی بنویسی . آدمی که نوشتن رو تجربه کرده ؛ سخته که نتونه بنویسه . به قول ِ نیکولا .



  • هیده ...

خوابی یا بیدار

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ق.ظ



آهای خبر دار
مستی یا هُشیار
خوابی یا بیدار ...خوابی یا بیدار
تو شب سیاه ؛ تو شب تاریک
از چپ و از راست
از دور و نزدیک
یه نفر داره جار می زنه ؛ جار
آهای غمی که مثل یه بختک 
رو سینه ی من
 شده ای آوار
از گلوی من دستاتو ور دار ... دستاتو ور دار از گلوی من *


+دوست داشتم یه چیزی بنویسم ؛ نمی دونستم چی بنویسم !

* آهای خبر دار از همایون شجریان : از اینجا گوش کنید .
  • هیده ...

آلرژی فصلی

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ


عکس یادم نیست از کجا !


یه وقتایی گفتن یه سری چیزا سخته . نوشتنش هم . مثل وقتایی که می گی ولش کن بذار چیزی نگم . شاید الان حوصله اش رو نداشته باشه  ؛ شاید الان وقتش نباشه . حالا نگفتن همون حرف ؛ چه خوب باشه چه بد ؛ می شه یه وزنه که می مونه رو قفسه سینه ات ؛ یعنی دقیقا یه جایی بالای تار های صوتیت . سنگینیش حس می شه . حس می کنی حالت خوب نیست . حس می کنی صدات گرفته . می خوای ربطش بدی به سرما خوردگی و آلرژی .این می شه یه سیکل ِ معیوب . هی بد و بدتر می شه .  حالا منم حس می کنم سرما خوردم یا یه چیزی شبیه آلرژی . حس می کنم حالم خوب نیست . نمی دونم چی رو کجا نگفتم که حالا سنگینیش مونده یه جایی بالای تار های صوتیم.نمی دونم شاید باید برای اون چیزی که ناراحتم کرد یکبار درست و حسابی ؛ اما یکبار برای همیشه حرف می زدم و گریه می کردم . شاید سنگینی همون ِ که مونده . من اون شادابیم رو گم کردم ؛ یا شایدم منتظر بودم که دوباره پیداش کنم اما پیداش نکردم .اره ... من توقع داشتم که دوباره پیداش کنم اما نکردم . گمش کردم و ندارمش . حالا که می خوامش ؛ ندارمش.  اما از اونجایی که من و ادم های شبیه من ؛ آدم های خیلی نشان ندهنده ای هستیم ؛ عمدتا نشون نمی دیم که سرما خوردیم یا آلرژی گرفتیم یا هر چیزی شبیه این . ما هر روز صبح چشم های پف کردمون رو زیر مداد چشم مشکیمون  قائم می کنیم و هر چیزی رو به آلرژی فصلی ربط می دیم .


+ برای گوش هامون : آهنگ جدید محسن چاووشی به اسم " بیست هزار آرزو " : اینجا .




  • هیده ...

بزرگ ِ کوچک

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ق.ظ

66383820d09c196983fed77cab6ac8fc

عکس از دیوار رنگی


تا چند وقت پیش فکر می کردم از عجیب ترین عضو های بدنمون چشم ِ . چون مثلا می شه با چشم هات بخندی ؛با چشم هات حرف بزنی ؛ از چشم ها بخونی . اما چند روزیه حواسم رفته پیش دل ِ . همون دلی که گاهی منظور بخشی از معده اس گاهی منظور قلب ِ اما هر اون چیزی که ما قاعدتا باهاش حس می کنیم اینا نیستن. چرا مثلا خیلی وقتا دلمون یه چیزی می گه ولی عقلمون یه چیز دیگه ؟ مثل خیلی از وقتایی که می دونیم این کار برای خودمون ضرر داره ولی کاریه که دلمون  انجامش می ده و انگار ما هیچ اختیاری برای کنترل اون نداریم . دیدید یه وقتایی یه جایی هستیم ولی دلمون یه جای دیگه اس ؟ مگه می شه آدم یه تیکه از وجودش رو بذاره جایی بمونه ؟ دیدید یه وقتایی می گیم " دلم نمیاد " . اصلا چی می شه دل ِ آدم تنگ میشه ؟  مگه دلتنگی مقیاس داره که یه وقتایی می گیم خیلی دلم برات تنگ شده بود ؟ شاید اصلا مکانیسم های رفتاری همین دل از مکانیسم های خودکار ِ بدن ِ ماست . آخه مگه می شه آدم نتونه دلش رو کنترل کنه ؟ خیلی از وقتا می گن فلان کار رو نکن اما نمی تونم یا بر عکس . یا شایدم سهم مدیریتی هر کسی برای دلش فرق داره . یه یکی ده درصد مدیریت دادن به بعضیا 50 درصد . یا مثلا مگه دل متراژ داره که می گن دل بعضیا خیلی بزرگه... ولی قطعا وسعت دل بیشتر از اون چیزیه که ما به صورت فیزیکی حسش می کنیم . آخه چطوری می شه این حجم از محبت و علاقه و دوست داشتن یا برعکس تنفر و کینه رو تو یه عضو ِ کوچیک جا داد ؟


+ هر چیزی که داریم می کشیم ؛ از همه ی خوبی ها و بدی ها ؛ از دلمون داریم می کشیم .

  • هیده ...

نیازمندی ها

چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ


نمی دونم ...
  • هیده ...

شیرینی یی که به خونه نرسید

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ب.ظ


عکس از کانال بایکوت


داشتم فکر میکردم از کدوم شیرینی فروشی شیرینی بخرم یا اینکه الان شیرینی بخرم یا فردا ولی خوب امروز اونطوری تموم نشد که من برم شیرینی بخرم . یعنی حتی طوری هم تموم نشد که  فردا  برم شیرینی بخرم . یعنی چیزی که امروز اتفاق افتاد اون چیزی نبود که من منتظرش بودم پس برای همین نباید برم شیرینی بخرم . یعنی فکر کنم هیشکی منتظر این نبود .هر چند که اون کاری نداشته که ما منتظر چی بودیم .  بد اولش به خودم گفتم ایتز اوکی... ایتز اوکی ولی خوب در حقیقت ایتز نات اوکی و حتی یو کود کِرای فور ایت اند لِت ایت گو  . 
من فقط الان سعی دارم عجولانه تصمیم نگیرم . همین ...



+نمیدونم چرا اومدم اینا رو اینجا نوشتم . شاید به قول فلانی بعدا به این روز ها می خندم. می خوام ببینم چند روز؛ چند ماه ؛چند سال بعد؛  با خوندن این پست می خندم یا نه!







  • هیده ...

یادت رَد شد ...

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۱۶ ب.ظ


عکس از کانال freedom


جدا از پیرهن چارخونه و آستین های بالا زده شده و اون  ساعت مچی ِ اسپرت رو اون دست های مردونه ؛ بعد از اون جذبه ی جذاب ؛ بعد از اون اخم مهربون ؛بعد از اون خند های یواشکی ات ؛ بعد از اون کیف پولی که تو دستت می گیری ؛در کنار ِ بلد بودن معشوقه ات ؛  باید بلد باشی براش آهنگ های دوست داشتنیش رو بخونی ...




+ حال خوب کن جدید چارتار به اسم " برف " منتشر شد  . از اینجا می تونید گوش کنید . می خونه  :


بر رخسار هر خورشیدی

بی لبخندت ابری آمد
بی تو در من سروی خم شد
در چشمانم حصری آمد
ای رویای بی تکرارم
شعر تلخی در سر دارم

یادت رد شد
برگی افتاد از افرایی
ایوان پر شد از تنهایی
بادی خیزید و آرامید
برفی آشفته می بارید
دستان هوا از بوی تو پوچ


  • هیده ...