از چشم ها بخونیم

۱۲ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

جمعه ی خود را توصیف کنید!

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۴۷ ب.ظ

cuppp_by_pixiedivision

عکس از دیوار رنگی


به نام خدا .

ما صبح خود را با سرماخوردگی و گلو درد  و بینی گرفته شروع کردیم . ما به شدت سرما خورده بودیم . ساعت ها زیر پتو بیدار به ساعت نگاه کرده بودیم . بعد هم بلند شدیم یه صبحانه خوردیم تا که هر چه سریعتر قرص سرماخوردگی رو فرو بدهیم . ما همین طوری رو مبل زیر پتوی نازکی لم داده و عکس های جدید اینستا رو نگاه می کردیم .همین طور پی ام های تلگرام که نشون میداد میتینگ امروز کنسل شده . بعد همون طوری با پتو به پشت لپ تاپ نقل مکان کردیم و فیلم دانلود شده ی دیشب رو نگاه کردیم . درست تو قسمت حساس فیلم بود . عفونت بعد از عمل سه تا از مریض ها رو کشته بود و دنبال ِ عامل عفونت بودن . بعد همین طوری دوباره با پتو نقل مکان کردم رو مبل . بعد عیادت کننده ی گرامی  اومد و بعد از یه خرده شوخی و تو سر و کله ی هم زدن به سان ِ دو بچه ( در حالی که هر دو  ؛ دو تا آدم بالغ و عاقلیم ) رفت . بعد ما بازم همون طوری با پتو و جعبه ی دستمال کاغذی ( قبل تر به دستمال کاغذی اشاره نکرده بودم ؟! ) رو مبل موندیم و با فیلمی که از گردش ِ عصرانه ی دیروز که اتفاقا مامان معتقد ِ عامل بدتر شدن سرماخوردگیم هم هست ؛ کار کردیم و یه فیلم چند ثانیه ای ادیت شده تحویل ِ گالری گوشی دادیم .

بعد این دفعه پتو رو گذاشتیم رو مبل بمونه و رفتیم ناهار بخوریم . ضرب المثل " حسنی به مکتب نمی رفت ؛ وقتی می رفت جمعه می رفت " رو شنیدید . خوب بنده خواهر ایشون هستم ! چون درس نمی خونم ؛ وقتی می خونم که مریض باشم |: . بله . درست خوندید ! جو ِ درس خوانی مرا فرا گرفت و با همون وضعیت ( البته این بار سوئی شرت جای پتو رو گرفته بود ولی دستمال کاغذی هم چنان جز لاینفک مایحتاج ما بود ) به پشت میز نقل مکان کرده و یه خرده از فلش کارت های قدیم رو خوندیم . همه چیز خوب بود الی ابریزش بینی . با محاسباتی که من انجام دادم من باید 500 سی سی سرم بگیرم ؛ حدود نیمی از آب بدنم از طریق آبریزش بینی از دست رفت |: ( با عرض پوزش البته ) و این چنین بود که از پشت میز به روی مبل دوباره نقل مکان کردم و خوابیدم و دوباره اینستاگرام . بعد ترش یه خرده فیلم ؛ بعد هم نشینی با عیادت کنندگان !

حالا هم پشت ِ لپ تاپ در حال ِ توصیف جعمه ای که گذراندید ؛ منتظر بهبود سرعت برای دانلود ادامه ی سریال و چشم دوختن به انواع دمنوش هایی که مامان درست می کنه و می ذاره جلو لپ تاپ و فکر کردن به اون کارایی که قرار بود امروز انجام بشه ولی نشد . 


پایان .


+ می بینم که بیان اون امکانی که نبود رو ؛ بود کرده :دی. ( فهرست دنبال کنندگان ) .

  • هیده ...

مدال ِ نامرد هفته

پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۱۲ ق.ظ
اگه حالتون خوب ِ نخونید ... چون شاید بعدش بگید این همه غر غر خوندن نداشت !

نمی دونم چند بار دو خط نوشتم و بعدش انصراف رو زدم . دفعه ی اول انصراف زدم چون ترجیح می دم تا جایی که می شه این مدلی  ننویسم ولی خوب یه وقتایی هم نمی شه ؛ به این جام ( اشاره به زیر چونه ) می رسه و باید بنویسم یه جایی . دفعه ی دومی که انصراف رو زدم ؛ با خودم گفتم تو نود درصد پست های غر غری من یه بنده خدایی که اسمش رو می ذاریم " حزب ِ باد " مثلا ؛ نقش داشته و عاملش بوده.
من از غر زدن مخصوصا ؛ اونم به صورت مکرر واقعا بدم میاد . خیلی وقتا اصلا خیلی چیزا رو تو خانواده هم مطرح نمی کنم چرا؟! چون واقعا از این خصلت بدم میاد .
هر وقت می خوام سعی کنم آدم کایند و آپتیمیستی باشم ؛ دقیقا این حزب ِ باد میاد و با تمام توانش خلاف این رو بهم ثابت می کنه. اوایل خیلی اذیت نمی شدم . چون شناختم کامل نبود ولی هر چی بیشتر می گذره و برخوردش ؛ عکس العمل هاش رو می بینم و شناختم بیشتر می شه ؛ بیشتر اذیت می شم . این اذیت شدن وقتی بیشتر می شه که شما یه تجربه خوب از قبل دارید . مثلا وقتی شما بهترین برنج و کباب رو خورده باشید با بهترین نوشیدنی ها ؛ قطعا از خوردن ِ یه برنج شفته و نوشیدنی زهر مزه اصلا و ابدا راضی نیستید ؛ یه وقتایی هم این غذای بد مزه حکم ِ دارو داره رو باید بخوریدش ولی مجبور نیستید دوسش داشته باشید .
یه دوستی یه روز نوشته بود " مجبور نیستی بعضی آدما رو دوست داشته باشی " .واقعا ها . شاید مجبور باشیم تحملشون کنیم ؛ ولی مجبور نیستیم دوستشون داشته باشیم . شاید مجبور باشیم دوستانه برخورد کنیم ولی مجبور نیستیم به خودمون دروغ بگیم که دوستش دارم .
حالا منم آنست طوری ؛ می خوام به خودم بگم که دوسش ندارم.یه زمانی ؛ وقتی خیلی ها نبودن پیشم ؛ وقتی قرار شد ارتقا تحصیلی داشته باشم ؛ وقتی از خیلی ها دور شدم و با خیلی های دیگه اشنا ؛ وقتی رفته رفته یه آدمی رو انتخاب کردم برای بیشتر بودن باهاش ؛  وقتی بین ِ بد و بدتر انتخاب کردم ... اون موقع مجبور بودم . مجبور بودم به خودم بقبولونم که دوسش دارم  ؛ دوستم داره ؛ با هم می ریم جلو ؛ این دوره ی سخت درسی رو تموم می کنیم . اون اوایل این تفاوت ها خیلی اذیتم نمی کرد ؛ شاید این قدر هم نزدیک نشده بودیم ؛ ولی هر چی گذشت و من بیشتر شناختمش ؛ رفتارش و طرز تفکرش رو بیشتر دیدم ؛ بیشتر دلم خواست دیگه نزدیک نشم ؛ نزدیک تر از این نشم  حداقل و حتی یواش یواش دور شم . وقتی می بینی یه کسی چه قدر راحت در مورد بقیه اون طوری رفتار می کنه ؛ می گی قطعا برای منم این قدر راحت در نبودنم رفتار می کنه .من هیچ وقت تو قضاوت هام هم به خودم نمره کامل اخلاق و ادب رو نمی دم ؛  واقعا نیستم قطعا .ولی این رو هم مطمئنم که اونم نیست  . ارزش های ما دو نفر برای لایف استایلمون خیلی فرق داره . مثال می گم ؛ شبیه به اینکه به یه آدم معتقد بگی بدون حجاب برو بیرون یا برعکس به یه آدمی که به این مسائل معتقد نیست بگی با چادر و پوشیه برو بیرون ؛ در این حد تفاوت داره ارزش هامون.

گفتم عمق ِ فاجعه اونجاس که قبلش یه تجربه ی خوب داشته باشید؟. من یه تجربه ی خوب دارم که هنوزم دارمشون  ... خیلی وقتا تو خلوت ِ خودم می گم چرا من هیچ وقت از این داستانا با اونا  نداشتم . چون ما ارزش هامون و طرز تفکرمون شبیه هم بود . ولی حزب ِ باد واقعا شبیه من نیست و هر روز بیشتر باهاش گذروندن واقعا سخت ِ .
شاید وجود این آدما تو زندگی هر کسی واجب ِ ؛ چون اون وقت قدر ِ خیلی های دیگه رو بیشتر می دونه .

شاید بگید چرا این دندون خراب رو نمی کشی ! ؟ خوب باید بگم که مجبورم ... مجبور. باید تا باز شدن مطب دکتر صبر کنم ؛ دکتر بیاد بی حسی بزنه ( دور شیم ) اون موقع من خودم انبر رو بر می دارم این دندون رو می کَنم .

امشب یه اتفاقی افتاد که این آدم رو واقعا شایسته اسمش کرد . حزب باد ( علت نام گذاری پست ) .

+ بیاید حزب باد نباشیم ...


  • هیده ...

ولی تو بگو که دوستم داری!

شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۵۸ ب.ظ
43c4620dbcf4a4d227230215607f881d
عکس از دیوار رنگی

آدما سه دسته اند ؛ البته از نظر من و از این نگاه :
دسته ی اول اونایی اند که دوست داشتنشون رو به زبون میارن . هر وقت می بیننت در آغوش (!) می گیرنت ؛ پیشونیت رو می بوسن ؛ یهو وقتی نشستی سر ِ میز چایی می خوری و حرف می زنی موهات رو می بوسن . وقتی رو کاناپه 3 نفرِ بغلشون می شینی دست می اندازن رو شونه ات ؛ بهت می گن دوست دارم و برای گفتن این حرف منتظر هیچ دلیل و بهونه ای نیستن . .
دسته ی دوم ؛ اونایی هستن که شاید هیچ وقت پیشونیت رو نبوسن ؛ یا مثلا بغلت نکنن ؛ بهت نگن دوست دارن ؛ اما نسبت به دسته ی قبلی بیشتر باهات شوخی می کنند ؛ حواسشون بهت هست ؛ وقتی می رن بیرون میپرسن چیزی می خوای یا نه ؛ موقعی که چیزای مورد ِ علاقه ی تو رو می بینن یادت می کنند و این طوری نشون می دن براشون مهمی ؛ به فکرت اند.
و آما دسته ی سوم ؛ اونایی که تا مریض نشی ؛ تا بی حال نشی ؛ تا یه اتفاقی برات نیافته هیچ اقدامی مبنی بر اینکه شما فکر کنی به فکرت اند یا براشون مهمی انجام نمیدن . ولی کافی ِ یه خرده حال ندار باشید اون موقع می تونید این دسته رو شناسایی کنید .

حالا شاید دسته ی اول ویژگی های دسته ی دوم و سوم رو هم داشته باشن ؛ ولی خوب برای فهمیدن این که به فکرت اند یا مثلا به براشون مهمی نیازی به فکر کردن نیس .


حالا چی شد اینا رو نوشتم : وقتی که زیر ِ دو تا پتو و با سوئی شرت کنار شوفاژ ؛ بی حال دراز کشیده بودم و به اون چایی نبات با هلی که وقتی فهمید حال ندارم برام درست کرد فکر می کردم .( این آدم جزء دسته ی آخر نبود :دی. )


  • هیده ...

درس هایی برای زندگی

دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۱ ب.ظ

من از یهویی یخ شدن ها ؛ یهویی سرد شدن ها ؛ یهویی ساکت شدن ها بدم میاد ... یا نه بهتر بگم ؛ اصلا می ترسم .

اینکه بدون هیچ چیزی یهویی بیای خونه ؛ یهویی عین برج زهر مار بشینی رو مبل ؛ ندونم چی شده ؛ شک کنم به خودم که نکنه کاری کردم و حواسم نبوده که نباید ؛ نکنه اتفاق بدی افتاده ؛ نکنه ... من از این نکنه ها می ترسم . بدم میاد .

پس می شه خواهش کنم ؛ اگه به هر دلیلی ناراحت بودی ؛ به هر دلیلی حوصله نداشتی ؛ تو محل کار مشکلی پیش اومده بود ؛ بین دوستا و رفقا ؛ بین خانواده ؛ هر جا  و هر جا مشکلی بود و حوصله نداشتی و می خواستی مثل برج زهر مار بشینی رو مبل ؛ قبلش در یک جمله بگو که من بدونم و این همه نکنه نکنه و نگرانی نیاد سراغم و هی نگم چی شده ؛ هی بگی هیچی ؛ و من مطمئن تر شم حتما چیزی شده .

با تشکر .



+وضعیت نت ها که هیچی ... بلاگ هم همش برای شما می زنه سرویس آن اویلبل یا فقط با من لج کرده ؟!

+ یه تگ می خواستم اضافه کنم ؛ چیزی به ذهنم نیمد !

+ مخاطب این پست و این حرف خیلی ها می تونن باشن .

  • هیده ...

واقعیتش ؛ یه وقتایی خودمم نمی دونم چرا...

شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۱۰ ق.ظ

c6fa13245f8ed901974dee5d26c81b94

عکس از دیوار رنگی


نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه ؛ ولی یه وقتایی هست تو زندگی که آدم دلیل بعضی کارای خودش رو نمی دونه؛ یا نه . اون موقع که داره اون فعل رو انجام میده ؛ می دونه ولی بعدا وقتی به اون فعل و دلیل انجام اون موقعش فکر میکنه؛ نمی تونه خودش رو توجیه کنه که چرا . 

مثلا من یه زمانی یه عالمه پانچ فانتزی طرح دار خریدم ؛ اون موقع کلی ایده برای استفادشون داشتم ؛ ولی راستش الان بعد از حدود یکسال ؛ یا وقت نشده ازشون استفاده کنم یا اون ایده ها یادم رفته .

یا مثلا الان دلم می خواد فلان کوله رو بخرم ... مثل خیلی از چیزایی که دلم می خواسته داشته باشمون ؛ صرفا به خاطر اینکه دوسشون داشتم نه نیاز . توجیه  ِ الانم این ِ که لازمش دارم ولی یه عاقل ِ درونی بهم می گه " حالا اون قدرا هم لازمش نداری ؛ تو بیشتر دوسش داری تا لازمش داشته باشی "  و کودک ِ درونم مثل بچه ای که بهونه اش لو رفته سرش رو انداخته پایین .

یا مثلا یادم نمیاد چرا اون موقع ؛ تو اون برهه از زمان ؛ دوست داشتم خودم و توانایی هام رو به فلانی نشون بدم و ثابت کنم ؛ من از پس ِ خیلی چیزا بر میام  . در حالی که الان که بهش فکر می کنم می بینم واقعا لزومی هم نداشته این ثابت کردن ِ . یا مثلا دوست داشتم جلوی فلانی ادم برجسته ای باشم در حالی که فلانی هم نه تنها آدم مهمی تو زندگی ام نبوده ؛ بلکم نخواهد بود .

یه وقتایی هم یه " خوب که چی ِ " مزخرفی ؛ بعد از نتیجه دادن ؛ بعد رسیدن به بعضی چیزا تو ذهنم میاد که اصلا شبیه پتک می خوره تو سر ِ آدم . یه چیزی شبیه به اینکه با پای پیاده کلیومتر ها راه رفته باشی ؛ نزدیکی های یه آبادی بفهمی مسیر رو اشتباه اومدی .


+این پست اصلا و ابدا بار ِ منفی نداره ها . با دقت بخونید :دی.

+اون تصویر اول ِ پست هم می دونید چیه ؟! همون عاقل ِ درون :دی.




  • هیده ...

حال ِ همه ی ما خوب است ...

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۱۴ ب.ظ

بری دکتر ؛ دکتر بگه هیچی نیس ؛ بگی شبا نمی تونم بخوابم ؛ بازم بگه هیچی نیس  بیای خونه و بگی هیچی نبود و مامانت خوش حال شه  که چیزی نبود .دو تا انگشتر بخری برای خودت و کیف کنی ؛ بشینی درس بخونی ؛ آخر ِ روز شه ؛ از خودت راضی باشی که مفید بودی امروز و به همه کارهای برنامه ریزی کرده ات رسیده باشی . نمایشنامه ی " خرده جنایت های زناشوهری " بخونی . وسطای داستان بفهمی ژیل الکی ادای ادم های فراموشی گرفته رو در اورده . دلت بخواد برای یه بار تجربه اش کنی ؛ ببینی خانواده و اطرافیان تو رو چطوری توصیف می کنند  . بخوابی ... با اجرای توصیه ی دکتر راحت بخوابی . دیگه چشات از خواب بیدارت نکنند . صبح بیدار شی . بری خونه ی مامان بزرگ اینا صبحانه بخوری ( همین طوری صبحانه نخورده بری اونجاها ) ؛ حتی ناهار هم اونجا باشی . بعد اون وقت مامان بزرگ ابگوشت درست کرده باشه ولی تو قورمه سبزی رو ترجیح بدی. بعد هی مامان بزرگ بگه آبگوشت هم بخور مادر. یه کاسه ی کوچیک هم برای دل ِ اون ابگوشت بخوری.بعد کتابت رو ببری سیمی کنند ؛ سر راه هم بری دنبال ِ یه فسقلی که روز دانش اموز بوده و جایزه گرفته . تو راه وقتی حواسش نیس ازش عکس بگیری و نشون مامان ؛ باباش بدی که ذوق کنند .  بری اون یکی دکتر ... دو ساعت ؛ قشنگ دو ساعت تو مطب دکتر بشینی ؛ بعد دکتر دوست داشتنی ات رو ببینی که می گه همه چی خوبه ... از مطب بیای بیرون ... هوا داشته باشه تاریک بشه ( چه فعل و جمله ای ! ) . سر ِ راه تصمیم بگیری نون بربری داغ بخری .بری خونه تا جا داری نون پنیر و کره مربای به ِ تازه پز بخوری. بعد اهنگی که این چند روز تو تمام وقتایی که سکوت بوده  گوش می کردی ؛ پلی کنی و وبلاگ آپ کنی و در همین حین ؛به قسمت ِ 3 شهرزاد که رو میز ِ نگاه کنی و تصمیم بگیری بعد از زدن ِ گزینه ی " ذخیره و انتشار " بری شهرزاد ببینی . بعد درست بعد از تایپ کلمه ی " ببینی " از جمله ی قبل  ؛ تلفن زنگ بزنه و بفهمی مهمون داره میاد و این یعنی شهرزاد فعلا نمی شه دید .


+ این طوری روزا داره می گذره (: .

+ اون اهنگ ِ که گفتم رو از اینجا می تونید دانلود کنید . بی کلام ِ . این اهنگ و امثالهم و کلی عکس خوب رو می شه از پروفایل ایشون ( اینجا ) دید و اهنگ رو از کانالشون دانلود کرد .

  • هیده ...

الکی پادشاه فصل ها نیس که ...

يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۰۵ ب.ظ

4c443e51afbb0ec555b57da1fc89a1c4

عکس از دیوار رنگی


+ امروز به صورت برنامه ریزی شده ای ؛ صبح بیدار شدم که بریم لواسون و فشم ( البته نه خود ِ لواسون و فشم ) . هوا ابری بود و ساعت ده صبح فکر می کردی مثلا تازه داره 8 می شه . به قدری زیر پتو دلچسب بود که هر لحظه برای بیدار شدن مردد می شدی. ولی خوب بیدار شدم . دیدن مامان اینا که تا خرخره زیر پتو بودن ؛ ادم رو وسوسه می کرد ؛ ولی خوب دیدن منظره های پاییزی هم کم چیزی نبود که بشه بی خیالش شد .

به قدری قشنگ بود که می خواستم از همون بالا خودم رو پرت کنم وسط اون همه رنگ ... البته اول مه بود و قیافه ی من این طوری |: ... ولی خوب مه رفت و خدا روشکر ما به کارمون رسیدیم:دی . اصلا خدا رو به خاطر این ترکیب رنگ ها باید اسپشیال پرستید . با دو نفر رفته بودم که هر چند خودشون خیلی عکس دوست نبودند ( بودند ولی نه به اندازه ی من :دی. ) ولی به شدت پایه عکس بودن ((: ." از اینجا عکس بگیر ؛ اون جا هم خوبه ها . اینجا ... اینجا"


+مرسی از اونایی که تولدم رو یادشون بود و تبریک گفتن ؛ مرسی از اونایی که پیشواز هم رفته بودن ((: . مرسی از اونایی که تا گوشی رو روشن کردم پشت در وایساده بودن:دی . مرسی از اونایی که کادو های دوست داشتنی و مورد علاقه ام رو خریده بودن . یعنی دو تا کادو گرفتم؛ اسمایلی این طوری ^_^ . برای اونایی هم که فکر می کردم یادشون ِ ولی نبود ؛  خواستار ِ ارامش فکری ام :دی. لابد خیلی درگیر بودن ((: یا من اشتباه فکر می کردم :دی از چند نفری هم واقعا توقع ندارم یادشون باشه ؛اونا بودنشون بسه .  برای اونایی هم که اصلا نمی دونستن که هیچی ... خوب نمی دونن بنده خدا ها دیگه :دی.

پ.ن : تولدم خیلی وقته گذشته :دی. پستش رو الان گذاشتم چون یه سری حرفا رو دلم می خواست بگم در موردش و  الان نوشتمش .


+خدا بگم چی کارت کنه که ادم رو می ذاری تو شرایط آمپاس |: و تو چه می دانی چه کار ِ سختی است این چنین بودن ( من این مدلی نیستم ولی باید وانمود کنم این مدلی ام !!!الکی مثلا محلت نمی ذارم یا مثلا سرم شلوغه یا مثلا درگیر دانشگاهم ) . گفنم شرایط امپاس ِ ها .خدا برای هیشکی نخواد از این روزا ؛ چه برای این طرف قضیه ؛ چه برای اون طرف قضیه.


+ یه گروه زدن تو تلگرام ؛ همه بچه های دوران دبستان ^_^ ... فک کن . یادش به خیر . مرسی تکنولوژی ؛ چه قدر ادما می تونن عوض بشن ؛ بعضیا عوض می شن ؛ بعضیا همونی که بودن هستن (: .


+ چه قدر این بارون خوبه ^_^ . خدایا مرسی.

  • هیده ...

بدون ِ چترش بیشتر خوش میگذره ...

جمعه, ۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۱۴ ق.ظ

قرار بود صبح بیدار شم درس بخونم ؛ یعنی برم که درس بخونم . شبش دو سری بد خواب شدم و نشد بخوابم . یه دفعه چشم راست بود یا چپ نمی دونم ؛ که نذاشت بخوابم و بیدارم کرد ؛ یک ساعت بعد اون یکیشون . صبح  مامان می گفت " پاشو دیرت می شه " و با " باشه " گفتن های من چند دقیقه سکوت بود ... یه اخلاقی که دارم دوست دارم خوب شروع کنم ( که متاسفانه اخلاق ِ خوبی نیس ؛ یعنی خیلی وقتا نمی ذاره به کار هات برسی ) . یعنی مثلا دوست داشتم قشنگ خوابیده باشم و قشنگ بیدار شده باشم رفته باشم دنبال کارم . که این طوری نشد . ترجیح دادم شروع نکنم ( که بازم می دونم کار ِ درستی نیس ؛ هیچ پایان ِ خوبی لازمه اش شروع خوب نیس ) . با همون موهایی که از تو بافت در اومده بودن  و صورت نَشُسته گوشی رو دستم گرفتم گفتم " امروز می خواستم برم بیرون ... دیگه نمی رم کتابخونه " و به محض روشن کردن گوشی پیام " بریم " مونده ِ از دیشب رسید و با لبی گشاده گفتم ؛" اره . برنامه ام اوکی شد می خوام برم بیرون" و این چنین بود که از درس افتادم ولی چیزی به دست اوردم که کلی می ارزید .
هوای بارونی ؛ خیابون های خیس ؛ حتی نم نم ِ بارون ؛ پارکِ بارون زده ؛ برگ های ریخته رو چمن ها  ؛ یه ادم پایه ؛ یه مونوپاد ؛ یه گوشی ؛ کلـــــــــــــــــــی پیاده روی ؛ کلــــــــــــــــــــــی عکس ؛ کلی خنده ؛ کلی یخ زدگی ؛ کلی دنبال ِ کافه گشتن و پیدا نکردن ؛ زیر نم نم بارون بدون چتر راه رفتن و ...
وقتی به اینا فکر می کنم ؛ می گم فدای سرم که تا اخر ِ این هفته فلان مبحث جمع نمی شه و فلان مبحث نصف نمی شه . مهم این حس ِ و حال خوب بود که کم پیدا می شه . این درسا رو می شه جبران کرد .


+ خدا این حس های خوب ؛ این ادمای پایه ؛ این دوستای خوب رو بیشتر کنه برای هممون (: .
  • هیده ...

غریبه ای با خواب ِ شب !

پنجشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۲۳ ق.ظ


insomnia


یادم رفت چی می خواستم بگم ؛

می دونم داری این جا رو می خونی :دی.

حرف زیادِ  ؛ حرف زدنم نمیاد . یعنی حرف زدنم هم میاد. نمی دونم چطوری باید بگمشون !!

خیلی وقت ِ فعالیت مفیدی تو اشپزخونه ؛ قسمت طبخ  نداشتم . اشپزی حال خوب کن ِ .

شهرزاد این قسمت ؛ یه جوری وقتی فهمیدم فرهاد زنده اس ؛ استپ کردم پریدم تو اشپزخونه گفتم " مامان ...مامان فرهاد زنده است " تو گویی انگار معشوقه خودم زنده اس !

انتظار خر است ...

لواسون پاییز شده ... پاشید بریم عکاسی . نه اون طوری که پا می شیم میریم درس بخونیم ها. واقعا بریم :دی. ( البته فردا دارم می رم که درس بخونم ) .

عکس های دیوار ِ رنگی رنگی رو می بینم ...بذارید هیچی نگم  ^_^ . همشون رو ارزوست .

یه ماگ خریدم... چایی هم توش می خورم بس که دوسش دارم ؛ یه حالت های عرفانی یی بهم دست میده .

اومدم از یه چیزی گله کنم ... چند سری به چند نحو ِ ممکن نوشتمش ؛ ولی پاکش کردم . شاید بعدا .

هر چند ؛ تو هر منبع و مکتبی می گن ؛ شب درس خوندن خوب نیس . ولی من دوسش دارم . اجراییش نمی کنم که بد عادت نشم ولی خوب دوست داشتنی ِ. مخصوصا دیدن سپیده ی صبح .

این قدر کیفیت خواب ِ شبم پایین ِ که صبح ها خسته ام یا حداقل به اندازه کافی سرحال نیستم.



منبع عکس یادم نیس ...ولی فک کنم از دیوار رنگی رنگی بود .


  • هیده ...

هیچ چیزی یک طرفه اش خوب نیس؛حتی خیابون .

يكشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۹ ب.ظ

من هیچ وقت تو رابطه های دوستانه ام با کسی ترازو دستم نگرفتم که ببینم من چه قدر گذاشتم وسط و اون چه قدر ؛ چون اون وقت اصلا تعریف رابطه ی دوستانه می ره زیر سوال . اما یه وقتایی ؛ وقتی تو خلوت شبونه ؛ قبل خواب ادم به یه سری چیزا فکر می کنه ؛می بینه داره یه طرفه انرژی می ذاره . نه اینکه تو هر رابطه ای باید منتظر بازگشت انرژی بود ولی وقتی یه طرفه محبت کنی ؛ یه طرفه به فکر باشی ؛ یه طرفه دلسوزی کنی ؛ یه طرفه ناراحتش باشی و همه چی یه طرفه باشه ؛ اولش دلسرد می شی ؛ رفته رفته  خسته و در نهایت پشیمون می شی و حس می کنی نقش ِ مهره ی سوخته یا مثلا حضور بی مورد داری اون دور و اطراف .

این چند شب ؛ یه خرده از یک طرفه های زندگیم رو پیدا کردم و دیدم واقعا زیادی انرژی گذاشتم برای خیلی چیزا و خیلی ادما .  و دقیقا حس ِ همون حضور بی مورد رو پیدا کردم ... پس تا وقتی که اون حس برطرف نشه سعی می کنم خیلی حضور نداشته باشم اون دور و بر (: .



+دعا کنید ما هم بریم سر ِ درس و مشقمون :دی.
+دلم خرید می خواد . خدایا " مانیِ  روز افزون " لدفا :دی.
  • هیده ...