از چشم ها بخونیم

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

و اس ام اسی که نیامد ...

دوشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۴ ب.ظ

daily


الارم گوشی می زد و سعی میکردم از زیر دو تا پتو ساکتش کنم . گوشی رو روشن کردم به امید اس ام اسی که نوشته شده باشه " سلام... اقا من امروز حال ندارم ...بیا نریم " . دوباره رفتم زیر پتو ... الارم دوم گوشی زد و بلند شدم ساکتش کردم . به گوشی خیره شده بودم بلکه هر لحظه صدای ویبره اش بیاد و من اس ام اس رو باز کنم و با یه لبخند گشاد برگردم زیر پتو و نذارم گرماش از بین بره ... ولی خوب بعد از دقایقی خیره شدن دیدم هر چی بیشتر خیره بشم به گوشی بیشتر دیرم می شه . حاضر شدم و از خونه زدم بیرون ...از تو مترو بقیه مسیر رو با هم رفتیم . یه خرده دیر رسیدیم ولی خوب چون تا ساعت 9 ؛ 9:30  خودشون هم بیکار بودن کسی چیزی نگفت :دی.


یه همکار ِخوب  شناسایی شد . یه فلوی ِ متبکر  نیز ؛ تاییدیه با شخصیت بودن اون یکی تصویب شد و من بعد از شستن دستم برای هزارمین بار لباس عوض کردم و برگشتم خونه ....


ناهار خوردم .رفتیم خونه مامانی ...  قرعه کشی کردیم  ... خندیدیم. " شین " فال گرفت . نیت کردم .. جوابش عالی بود .


برگشتیم خونه . لباس تابتسونی ها رو جمع کردیم ؛ زمستونی ها رو باز . دلم برای همشون تنگ شده بود . اون استینی راه راه ِ که شاید قدیمی شده باشه ولی من هنوز دوسش دارم . شال گردن و دستکش ِ ستش ؛ اون لباس بافت ریز ِ سبز ِ... .

مامان یه لباس پسرونه پیدا کرد ؛ نوئه نو بود . هنوز مارکش بهش بود . گفت چه اندازه ی عین ِ . بدیمش به عین و من یادم افتاد اگر مامان اینا برن و عین ببینه من نیستم باهاشون و به پیامش که نوشته بود " اگه مامانت اینا اومدن ؛ تو هم بیا " که بی جواب هم مونده بود اتفاقا ؛ ؛بی توجه بودم و دوباره پیام بده که چرا نیمدی؟ ؛ چی جواب بدم یا اصلا جواب ندم ؟ ( از بی جواب گذاشتن بدم میاد ) .


نشستم برگه های دانشگاه رو دوباره پر کردم . سیاه کردن کاغذ صرفا ... کتاب خوندم ... بابا لنگ دراز ! من هیچ وقت کارتون جودی ابوت یا بابا لنگ دراز رو ندیده بودم . رفته بودم کتابخونه درس بخونم و رفتم مخزن کتاب که ؛ کتاب های پیشنهادی شماهارو بگیرم که به حول و قوه ی الهی هیچ کدوم رو نداشت . چشمم افتاد به بابا لنگ دراز ؛ هوس کردم بخونمش ببینم داستانش چی بوده اصلا . موقع خوندن کتاب همش صدای جودی ابوت ِ کارتونی که شاید فقط یه قسمتش رو کلا دیده بودم تو سرم بود . ( کتاب های پیشنهادیتون رو باید از اون یکی کتابخونه بگیرم (:  ) .


مامان داشت کتلت سرخ می کرد ... گفت یه دقیقه بیا ... رفتم و ادامه سرخ کردن کتلت افتاد به من! چایی خوردم و به این فکر کردم که یدونه ساقه طلایی واقعا برای یه لیوان بزرگ ِ چایی کم ِ و در همین حین ِ کتلت های سرخ شده رو زیر و رو می کردم...کتلت ها رو سرخ کردم و روغنشون رو گرفتم و بازم بعد از شستن دستم برای هزارمین بار به خاطر چرب بودن پروسیجر های اجراییِ  شام ؛ شام رو اماده و کردم و خوردیم ... یه دونه کتلت به اضافه یک کف ِ دست ِ باز نون سنگگک به اضافه ی ترشی ^_^ .


الانم که دارم پست می نویسم ... بعدش هم قرار ِ کتاب بابا لنگ دراز رو تموم کنم که فردا پس بدم به کتابخونه ؛ اینستا رو چک کنم ؛ یه سری به جعبه لایتنر بزنم ؛ و اگه بشه شب زود بخوابم ؛ مثلا ساعت 11 و نیم :دی ...




+ این اهنگ رو که موسیقی بی کلام ِ قشنگی ِ از اینجا دانلود کنید. منبع : اینجا . 

+نمی دونم چرا این پست رو دوست دارم !

+عکس هم که معلومه از رنگی رنگی ِ .

  • هیده ...

محرم طوری ...

يكشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۴۵ ب.ظ
قدیما محرم خوب تر بود . الان صرفا پاتوق طوری شده ( البته من به همه دسته ها و هیئت ها توهین نمی کنم ) تو خیابون که چه عرض کنم ؛ کوچه ی نزدیک خونه ی ما اگه بخوام مسافتی بگم مثلا 500 متر ؛ 4 تا چایخونه زدن برای محرم |: . اخه چرا !!!! اخه چرا باید ترافیک درست کنید ؟! حالا ترافیک ساده ترین معضلش بود . اینکه برخی برخی برخی از اینا صرفا برای پخش ِ چایی نیست رو هم بذاریم کنار ؛ اخه مگه ادم تو 500 متر چند تا چایی می تونه بخوره ؟! یا مثلا روز ِ عاشورا تو یه خیابون هزار جا نذری می دن . من مخالف نذری دادن و چایی دادن نیستم . الان یه عده جبهه می گیرن که باید عاشورا زنده بمونه و اینا ؛قبول ( که البته من به اون دسته می گم خیلی چیزا هم باید زنده بمونه ؛ پولتون رو برای اونا هم صرف کنید )  ولی به خدا با یدونه توزیع چایی هم زنده می مونه اون مابقی برن پول رو برای کار ِ دیگه صرف کنند . مامانی می گفت یه هئیت تو خیابان نمی دونم کجا ؛ هر شب شام میداده ؛ امسال بنر زده که دیگه شام نمی دیم هزینه اش صرف هزینه چند تازه عروس داماد شده ... به خدا این کار صد برابر پسندیده تر ِ . این قدر دلم می خواد همین طوری ( get out crazy rabbit) بزنیم زیر ِ بساط ِ خیلی ها .

این ترافیک کردن هاشون به خاطر  عَلم ( شایدم الم ) های مسخره که واقعا هیچ ریشه ای براشون پیدا نمی کنم ؛ اون اشغال ریختن ِ بعضی انسان نمای بی فرهنگ که باعث و بانی دوبل و سوبل کار کردن ِ پاکبان ها می شه؛ اون مسخره بازی و ریا کاری ِ یه عده شکم گنده ؛ اون نوحه هاشون که اصلا شبیه عاشورای واقعی نیس ؛ اون بی حرمتی یه سری ها به عاشورا که از دو روز محرم هم نمی گذرند ... و هزار تا دلیل دیگه باعث شده که دیگه محرم ؛ محرم نباشه .



+ اون یه عده که واقعا عزاداری می کنند و نذری می دن قبول ..اجر و پاداششون محفوظ .من حرفم با اونایی بود که خودشون می دونن دارند چی کار می کنند و گند ِ کارهاشون یه روزی در میاد .
  • هیده ...

خواننده باید عاقل باشه !

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۳ ق.ظ


1 (288)


دلم نوشتن می خواست. موضوع هم زیاد بود  ولی خوب خیلی ربطی به هم نداشتن که بشه تو یه پست جاشون داد .ژانر مولتی پستی هم نبود . پس یک دست نبودن محتوا رو نادید بگیرید (:  .

می خواستم بگم که عصری یه کیف زن بود ؛ دزد بود ؛ یا اصلا هیچ کدوم ولی وقتی من رو دید انگیزه ی همه ی اینا رو پیدا کرده بود ؛ افتاده بود دنبالم |: . فکر کنم فکر کرده بود حالا من چه مبلغی تو کیفم دارم و هیچ جا رو هم بلد نیستم ! رفتم تو یه هتل و یه خرده اونجا معطل کردم. اول فکر کردم توهم زدم ولی دیدم واقعا دنبالم ِ . چند بار هم اومد دم ِ هتل ... یعنی قشنگ منتظرم بودا . از تو هتل به ارژانس زنگ زدم و بقیه راه رو با ارژانس اومدم |: . بنده خدا نگهبان ِ هتل ِ که فهمیده بود قضیه چیه تا دم ِ ماشین باهام اومد ((: . خداوندگار هر چی می خواد بهش بده .


می خواستم بگم که دست ِ دختر بچه ِ امروز تو مترو بین این رابط بین واگن ها و اون قسمت فلزیش گیر کرده بود . من خیلی چیزای بد تصور کردم ولی خوب به خیر گذشت ...مراقب باشید .

می خواستم بگم پاییز چه قدر نداشته های ادم رو به روش میاره .

می خواستم بگم چه قدر پاییز رو دوست دارم ولی خوب اون پوست ِ منو دوست نداره .

می خواستم بگم چه قدر ولیعصر شب هاش قشنگ شده با این چراغ های رنگی ِ پایین درختا .

می خواستم بگم ؛ دیدید راستی چه قدر یهو سرد شده ؟! بابا هنوز 21 مهر ِ . خیلی زوده برای لرزیدن تو ساعت 10 و نیم شب !

می خواستم بگم امشب که شام رفته بودم بیرون ؛امروز که جایزه برنده شدم ( هر چند خیلی ناقابل بود ) امروز که به کفش های نو - ام نگاه می کردم ؛ امروز که مونده بودم این لباس رو بپوشم یا اون لباس ؛ امروز که داشتم فکر می کردم از کجا کوله بخرم ؛ امروز که ...امروز که ... امروز وقتایی که  حالم خوب بود همش یاد ِ قیافه و دیالوگ های اون زن ِ تو مترو می افتادم که می گفت شوهرم فوت کرده ؛ صاحب خونه صبح از خونه پرتم کرده بیرون . دخترم هم سن ِ توئه بهش گفتم مدرسه نرو ؛ پول نداریم ( البته من مدرسه نمی رم دیگه ) و همه ی این خوبا کوفتم می شد . کوفت ها ...

این قدر ادم دروغ می شنوه که باور این حرفا اولش سخته ؛ ولی خوب قطعا هستن از این قشر ادم ها تو شهر ؛ ما فقط نمی بینمشون . حالا این خانم نه ... یکی دیگه . حالا این سناریو نه یه سناریو دیگه . یکی دیگه دنبال ِ پول ِ امپول ِ میلیونی بچه اش ؛ اون یکی منتظر ِجواب تست سرطانش ؛اون یکی دنبال ِ کارای طلاق از شوهر معتادش ؛ اون یکی دنبال ِ حضانت بچه اش و ...


می خواستم بگم هی می رم کتابخونه ؛ کتاب می گیرم ؛ ولی وقتی خونه 40 صفحه اش رو می خونم یه جورایی پشیمون می شم . کتاب خوب خوندید ما رو هم در جریان بذارید . با تچکر.

می خواستم بگم چه قدر این سه کلمه ی " لیو می الون " رو دوست دارم . ژانر اون جلمه با کلاس هاست :دی. از همونا که ادم دوست داره فقط معادل انگلیسیش رو بگه . یعنی مثلا بگی "تنهام بذار " اصلا فایده نداره ... فقط " لیو می الون " . "گیو می عه هاگ "هم یه چیزی از همین ژانر ِ .


+ استند اپ ِ امشب رو ( غفوریان- ژوله ) دیدید ؟! خیلی خوب بود . مخصوصا اون قسمت ِ لباس اتاق عمل . می گفت باید کنار دیوار راه بری ((((: .

بعدا نوشت : امروز که به خاله ام گفتم ولیعصر رو تو شب دیدی ؟ گفت بابا خیلی وقته که از این چراغا زدن !!!! پس چرا من ندیده بودم ؟!


  • هیده ...

پس دانشمندا دارند چی کار می کنند ؟!

يكشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۲ ب.ظ
من توقع داشتم با این سرعتی که علم و دانش داره رشد می کنه ؛
دیگه قطره های اهن بچه ها بوی بد نده و لک نندازه ؛ یا مثلا جارو برقی ها وایرلس باشه و به طور خود کار راهش رو پیدا کنه و دنبال ما دو تا دور خونه بیاد .
مثلا دیگه این ریمل های ضد اب و خرده مژده دار ؛ بعد از شصت روز که استفاده کردی از چشات خرده مژه نریزونه پایین . یا مثلا وقتی تو خونه هستی و وای فای روشن ِ و استفاده نمی کنی ؛ شبیه باطری ذخیره شه رو گوشیت و بیرون از خونه ازش استفاده کنی ! یا مثلا ماشین هامون شبیه این دوچرخه ها جمع شه با خودمون ببریم جایی یا دیگه حداقل حجمش کم شه راحت جا پارک پیدا شه  .
و توقع های دیگه ای که الان یادم نیس :دی ...



+ اهنگ ِ " باور " و  " دوست دارم " از البوم جدید 25باند رو گوش کردم  . دوسشون داشتم .
دانلود البوم ِ جدید :  اینجا .
+ صفحه ی بی وزنی ( اینجا ) رو هم دوس دارم . چیزای قشنگی از دست به قلم های خوب می ذارن .
  • هیده ...

یکی بیاد منو از این عذاب وژدان رها کنه ...

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۸ ب.ظ
اصلا یه حس ِ قوی یی درون من ؛ سعی میکنه اون دو تا رو دور از هم نگه دارم . همون دوست هایی که واقعا از ته ِ دلم دوسشون دارم و همون هایی که فقط دوستیم و داریم روزا رو سر می کنیم و به خوبی دسته ی قبل نیست هیچیش دیگه . یه حسی شبیه اینکه اگه این دوتا با هم اشنا شن ؛ دیده شن اون یکی ؛این یکی رو خراب می کنه ( هر چند این قضیه یک طرفه است . یعنی فکر میکنم اگر دوست های صمیمیم رو این دوست های غیر صمیمیم ببینن از راه دور انرژی های منفی خودشون رو به اونا می رسونند و صد البته  عکسش صادق نیست .  هر چند می دونم اونا به اندازه ی کافی خوب هستن که با این چیزا تغییر نکنند ...اینم نوعی از بیماری های روانیست لابد ! ) .
 از جایی که رفته بودم عکس داشتم ولی خوب همون حس ِ درونی ِ نذاشت که عکس ها رو نشون بدم. حالا که خونه ام یه عذاب وجدانی دارم . ولی هر چی می گذره می گم شتر سواری که دولا دولا نمی شه . دوست ن د ا رم . همین . آنستلی وقتی خبر فلان دوره رو شنیدم به سان چی ذوق کردم که با دسته اولی ها میرم و چه قدر خوش می گذره و در کسری از ثانیه به سان چی خورد تو ذوقم که نکنه اون دسته دومی ها هم بیان |: . دوست ن د ا ر م . یه جایی نوشته بود اگه می خواید دوستای خوبی داشته باشید خودتون دوست ِ خوبی باشید و جا داره اعتراف کنم شاید واقعا برای اون دسته دومی ها دوست خوبی نبودم ... نمی دونم . شایدم بودم ولی در حال حاضر نیستم یا بهتر بگم دوست صمیمی نیستم دیگه. دیدید روی یه شخصی حساس می شید یه وقتایی و کوچیک ترین حرکت ِ اونا با بزرگ نمایی *1000  تو ذهنتون نمود پیدا می کنه . حالا شده حکایت ِ من . اگه فلان حرکت رو دسته اولی ها بزنن شاید خیلی ناراحت نشم ؛ ولی همون حرکت توسط دسته دومی ها ناراحتم میکنه . از این وضعیت اصلا و ابدا راضی نیستم . جدا می گم . خنده دار هست ولی واقعا یه احساس خیانت به ادم دست می ده هر چند من کاری نکردم که بشه بهش اسم خیانت داد ... این که دوست نداشته باشی یه سری چیزا رو به یه سری ها بگی خیانت است ایا !؟




+ اون دوره ِ که گفتم ... بعید میدونم بتونم برم . یعنی خودم می تونم ولی باقی ِ دوستان نمی تونن بیان و قطعا من هم تنها نمیرم.   اگه بفهمم " سین" میره از ناراحتی  بگم چی .... بگم دق می کنم که انرژی منفی ِ ولی واقعا خیلی ناراحت می شم |: . خیلی  دوس دارم برم و اگر ببینم گروهی که هستن ؛ گروه قبلی ِ خودمون نیستن اندکی اروم می شم ... اسمایلی خبیث ِ دورن :دی.

+ میدونم که باید خودم رو رها کنم از این حس های بد ؛ از این دوست نداشتن ها و ... تا اول از همه خودم به ارامش برسم ولی هنوز موفق نشدم . یه بار تجربه کردم این رهایی از دوست نداشتن رو و تجربه ی خیلی خوبی بود ...واقعا ادم رها می شه . به یه ارامشی می رسه .

+ بعد از ارسال این پست ؛ رفتم طالع رنگی هفته ( اینجا ) رو خوندم ... اصلا نابودم کرد :دی. من باید خیلی کارا کنم . OMG . چه قدر نشونه :دی.

+ دوست عزیزی که لطف دارید و روزی شونصد دفعه وبلاگ منو چک می کنید .تشکر می کنم و خسته نباشید می گم (: .
  • هیده ...

حالا من چی بپوشم؟!!

جمعه, ۱۷ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۱ ق.ظ

خوب یعنی ما نزدیک به 6 ماه ِ که منتظریم عروسیش شه . یعنی اینکه 1 ماه ِ داریم به عروسیش فکر می کنیم . یعنی این که شب ِ عروسیش ؛ با وجود اون همه از قبل دونستن ؛ درست شب ِ عروسی افتادیم دنبال ِ گل ِ پر پر شده و نزدیک به 10 تا گلفروشی رو سر زدیم . اینکه تو تلگرام همش پی بدیم که چی بپوشیم ؛ چی کار کنیم ؛ مونوپاد یادت نره ؛ گل ها رو تو میگیری یا من ؟.


"میم" همش می گه خیلی خوبه عروسی دوستت بری ها ... نه ؟ می گم اره . قبلا هم رفته بودم ولی این فرق داره . قبلی ها تنها بودم ولی این نه . قبلی ها این قدر صمیمی نبودیم ولی این صمیمیم ایم .


دیشب ؛ یا بهتر بگم از دیروز بعد از ناهار حالم خیلی بد شد . تنگی نفس ...بعد بدن درد ؛ بعد تب ؛ بعد لرز ... دیگه مطمئن شده بودم که سرما خوردم و همش داشتم به این فکر می کردم که عروسی با سرماخوردگی خر است |:  .قرص ِ سرما خوردگی رو خوردم و خوابیدم . ساعت 4 صبح  از فرط ِ معده درد از خواب بیدار شدم . نمی تونستم بخوابم .... یعنی به محض ِ دراز کشیدن معده ام دردش شدید تر می شد .قسمت سخت ِ ماجرا اونجاس که این مدل معده درد اصلا و ابدا با مُسکن خوب نمی شه. نشسته خوابیده بودم (!) و داشتم فکر می کردم چرا احساس سرماخوردگی ندارم . همین طوری که معده دردم بیشتر می شد فهمیدم اصلا اون همه تب و لرز و ... به خاطر سرماخوردگی نبوده. هر چی هست زیر ِ سر ِ معده اس و این چنین بود که من تا 24 ساعت معده درد کشیدم و هیچی نتونستم بخورم . تازه ناهار هم جایی دعوت بودم . فک کن ! من تمام مدت داشتم فکر می کردم عروسی رو چی کار کنم که به لطف دارو های گیاهی ( از جمله عرق نعنا - زیره - عرق نعنا اصل! - اسفندی که جویدم و قورت دادم |: - چایی نبات غلیظ و زیره ) بهترم و به عروسی فکر می کنم (: .


خوب یعنی اینکه با " میم " بریم بیرون . بعد از راه های مختلف درمان ِ معده درد و شست و شوی معده من جمله : صاف - فنر انداختن ! - چنته - جرم گیر - وایتکس - و سایر علوف روینده ی بیابانی و جنگلی حرف بزنیم ؛بعدشم غش کنیم از خنده و وقتی راننده و بغل دست راننده بر میگردن عقب رو نگاه می کنند بیشتر غش کنیم .

  • هیده ...

معصومیت ِ چشم هاش ...

سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۵ ق.ظ
صبح داشتم پیاده می رفتم که برم بیمارستان . افتاب در اومده بود . ولی خوب به قدرت ساعت 12 ظهرش نبود . از خونه که میام بیرون عینک افتابی رو می زنم . در حال حاضر مجبورم . حتی اگر قرار باشه ثانیه ای چشمم به افتاب بخوره . پسر ِ نشسته بود رو جدولای کنار پیاده رو ؛ وقتی از جلوشون رد شدم شنیدم که به دوستش گفت " نگاه...افتاب در نمیده عینک می زنن " . خیلی دوست داشتم بگردم بگم "  دنیات کوچیک ِ " . ولی خوب برنگشتم . جلوتر یه دختر بچه بغل ِ یه ماشین وایساده بود و دستاش رو گذاشته بود رو چشم هاش و همین طوری گریه می کرد . دو تا دانشجوی دیگه پیشش بودن و  همش می پرسیدن چی شده ...هیچی نمی گفت . دیرم شده بود ولی رفتم بهش گفتم " خاله جون . خوب بگو چی شده ؟ گم شدی ؟چرا می ترسی ." هیچی نمی گفت . به اون دو تا دخترا گفتم چی کار کنیم ...یهو به ذهنمون رسید که ببریمش مدرسه ای که لباس فرمش رو پوشیده بود ...دیرم شده بود و دختر بچه رو سپردم به اونا رو راه افتادم . توی ریکاوری بالای سر ِ بچه ِ وایساده بودم از روی تخت نیافته . البته حقیقتا چون دلم نمی خواست برم تو اتاق کنار دست ِ اون خانم بد اخلاق باشم خودم رو اونجا سرگرم کرده بودم . یهو از در ِ ریکاوری یه دختر بچه ی مامانی رو اوردن تو . نگاش که می کردی دلت می خواست بغلش کنی . چتری هاش ریخته بود رو پیشونیش.دیگه نتونستم وایسم . گفتم دنبالش می رم ؛ حتی اگه اتاق اون خانم بد اخلاقه بره .
توی راهرو هر چی من و اون یکی همکارمون خاله و عمه شدیم فایده نداشت . هر چی بهش گفتیم خاله جون می خوایم با هم دوست شیم بازی کنیم فایده نداشت ...یهو دست کردم تو جیبم خودکارم رو در اوردم . کف ِ دستم رو نشونش دادم و گفتم  " نیگا ...بیا این شکلی شیم " بعد یه شکلک خنده بزرگ کف ِ دستم کشیدم . یهو ساکت شد . برگشت نگام کرد . بهش خندیدم گفتم :"تو هم بخند این شکلی شی ...نگا " . نخندید ولی دیگه گریه هم نکرد ... یهو دوباره نمی دونم کی رو دید زد زیر گریه . دوباره کف ِ دستم رو نشونش دادم و یه شکلک گریه کشیدم گفتم" نگا چه قدر زشت می شی وقتی گریه می کنی ... بخند ؛ مثل این " . دوباره ساکت شد .


حالا بگذریم که وقتی خوابوندنش رو تخت دیگه شکلک و خاله و غیره و ...فایده نداشت .

اون رفت و یکی دیگه اومد . هنوز یک سالش نشده بود . اون قدری سر حال نبود که بتونه بلند بلند گریه کنه . فقط معصوم زل می زد تو چشات و با زبون بی زبونی می گفت تو رو خدا ولم کنید . خیلی این نگاه ها بد ِ ... خیلی. بالا سرش منتظر بودیم بهوش بیاد . یهو چشماش رو باز کرد و دوباره زل زد به ماها . دکتر سال بالایی دستش رو گرفت بالای چشم هاش . می گفت " نمی تونم تحمل کنم وقتی این طوری نگام می کنه  " . تو ریکاوری قرار شده بود براش بخور بذارن . یه محفظه ای بالای سرشون قرار می گیره . اونو گذاشتن بالای سرش .ترسیده بود  و با ترس منو نگاه می کرد ...کاری نمی تونستم کنم ... هیچ کاری.



+ اینکه دیشب چند سری پست نوشتم و انصراف رو زدم و ارسالشون نکردم؛  اذیت کننده اس برای خودم !
+اینکه جواب اس ام اس های یه بنده خدایی رو نمیدم هم اذیت کننده اس برام !
+ اینکه هر الارم نوتیفیکیشن تلگرام که میزنه ؛ من میگم نکنه تویی ؛ بهش می گن " امید " ؟
+پاشید درس بخونیم :دی.



  • هیده ...

اقا لدفا مزاحم نشو !

شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۴۶ ب.ظ
شال و کلاه کردم که برم کتابم رو بدم برام سیمی کنند  . تا در ِ خونه رو باز کردم یه بچه گربه ی سیـــــــــــــــــــــاه که با توجه به ظاهرش فکر کنم مریض هم بود افتاد دنبالم . اولش فکر کردم می خواد لوس بازی در بیاره ؛ یه خرده بهش خندیدم . یه خرده پیس پیس ... ولی دیدم نه مثل اینکه اشتباه گرفته . همین طوری داره دنبالم میاد . یه پیشت کوچیک + حرکت پرتابی پا تحویلش دادم ولی خوب افاقه نکرد . نمی دونم سرعت العمل من برای ترک صحنه بود یا هر چیزی که دیدم دیگه دنبالم نیست .
رفتیم و کتاب رو تحویل دادیم و قرار شد فردا صبح تحویلش بگیرم .
برگشتم و اومدم کلید رو از تو کیفم در ارم که در رو باز کنم ؛ دیدم گربه ِ هنوز اونجاس . دقیق جلوی در !! دراز کشیده بود. تا من رو دید قیام کرد با چه ادایی میو میو میکرد . من باز از در ِ محبت وارد شدم ولی نمی ذاشت برم سمت ِ در . همش به کفش هام نگاه می کرد و می اومد نزدیک تر |: .
هر چی حرکات پرشی پا از دور تحویلش دادم تازه مشتاق تر هم شد ! ماشین ِ پارک شده دم ِ خونه رو دور زدم که مثلا گولش زده باشم ولی خوب اون زرنگ تر از این حرفا بود :دی. این قدر قائم موشک بازی کردیم که اخر عقب نشینی کرد و من وارد خونه شدم .

فک کنم چشمش دنبال ِ کفش هام بود :دی. از گربه ها نمی ترسم ولی از اینکه بیان و خودشون رو به من بچسبونن مخصوصا این طفلک که مریض هم بود ؛ خوشم نمیاد .



+ تو رو خدا اگه روزی به جایی و مقام و منصب و رتبه ی عالی یی رسیدیم یادمون نره که خودمون از اول با این مقام و رتبه متولد نشدیم و اصلا مقام بلند بالا هیچ دلیل درستی برای بد صحبت کردن نیست و  با زیر دستامون درست حرف بزنیم . امروز خانمی که البته عالی رتبه هم  نبود ولی خوب متاسفانه برگه ی ما توسط ایشون باید مهر می شد هر جور دوست داشت با ما حرف زد . من از خدا می خوام که بهش ارامش ؛ ادب ؛اخلاق ؛ فن بیان درست ؛ محبت و اندکی شعور بده ( این دعای اخر تحت تاثیر خوندن 80 صفحه از کتاب 4 اثر بود :دی. )
+ کتاب 4 اثر فلورانس اسکاول شین رو بخونید .
+ ما خودمون هم وقتی ترمک بودیم واقعا این قدر نچسب و بچه و تابلو بودیم انصافا ؟! نگید تو رو خدا ... بعید می دونم :دی.
  • هیده ...

چی فکر می کردیم ؛ چی شد !

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۸ ق.ظ

بحث ِ کمبود محبت ؛ بحث ِ کمبود حمایت و هر گونه کمبود دیگه ای نیست . این رو لازم بود اولش بگم .


من همیشه تصورم از دانشگاه و بچه های دانشگاه و بچه های کلاسمون این بود که این قدر جو صمیمی و خوب باشه که بریم بیرون ؛ برنامه ی کوه بذاریم. هفته ای یک بار بریم سینما و از این قبیل برنامه ها که خیلی ها می ذارن . تصورم این بود که پسرای کلاس اون قدر فهیم و با شعور هستن که وقتی باهاشون میری بیرون اون قدری بهت خوش میگذره که اصلا و ابدا از کرده ی خودت پشیمون نمی شی . اینکه حواسشون هست که تو یه دختر تنها اومدی و مراقبت باشن . اینکه یه سری کارای سخت و مردونه رو اونا  ترجیحا انجام بدن .اینکه نگران رفت و امد  دخترا باشن ... اصلا اینا به کار. شبیه مجسمه باشن ؛ ولی جو خوب باشه ... جو . تصورم از دخترا این بود که این قدر صمیمی باشیم ( حداقل با یک نفرشون ) که خیلی اتفاق ها رو برا هم تعریف کنیم . تو این تصور قرار نبود کسی خبر چینی کنه ؛ قرار نبود پشت سر ِ من جلوی روی بقیه حرفی زده شه . قرار نبود کسی سلیقه و عقاید و فرهنگ کسی رو مسخره کنه .

ولی خوب چیزی که عاید من شد 180 درجه با تصوراتم فرق داشت . برادران عزیز که همواره منتظرند کار های سخت رو ما انجام بدیم ؛ همه چی رو ما اماده کنیم و کلا فقط مصرف کننده اند . البته من حتی برای یک بار هم باهاشون جایی نرفتم . چون همون برخورد هفته ی اول نشون میداد اینا اون ادمایی که من فکر می کردم نیستن .

از بین دخترای کلاس ... باز وضع بهتر بود ولی بازم با اون چیزی که من فکر می کردم فرق داشت . یعنی بهتر از این باید می بود .

عمق ِ فاجعه رو وقتی درک می کنی که با یه گروهی بری بیرون که دقیقا شبیه همون تصورات تو باشن اون وقت می بینی که چه قدر همه چیز می تونست بهتر باشه ولی نبود .



اما من هنوزم خوش بختم . چون با گروهی اشنا شدم که حداقل تو این چند بار دیدار دقیقا همون چیزی که تصور می کردم از همکلاسی و دوست رو باهاشون تجربه کردم .



پ.ن : حالا از حرفای من بد برداشت نکنید..  ما اقایون ِ محترم رو به چشم ِ بلانسبت همشون ؛ خدمات ؛ نگاه نمی کنیم . به اون نکته ی " جو " خیلی دقت کنید . جو مهم بود  ...جو .

پ.ن : با وجود همه ی این بد بودن ها  ؛ ادمای خوب هم بودن... خاطره هم درست شد ؛ولی خوب چی فکر می کردیم و چی شد ؟!

پ.ن : قطعا از بین هر جمعی ؛ یه عده شبیه هم ؛ همدیگرو رو پیدا می کنند و با خوبی و خوشی ؛خوش می گذرونند. بحث این بود که من ادم های شبیه خودم رو اونجا نتونستم پیدا کنم . بحث ِ خوب بودن و بد بودن من یا اونا نیست .

پ.ن : من بخش کوچیکی از تصوراتم رو گفتم  نه با همه ی تبصره هاش . بیایم قضاوت نکنیم .

پ.ن : می دونم هیچ چیزی خوب ِ مطلق نیست . غر نمی زنم ها ... درد و دلی بیش نبود :دی.

  • هیده ...

و دیگر هیچ ...

پنجشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۶ ب.ظ

هم خواب رقیبانی و من تاب ندارم ...

بی تابم و از غصه ی این خواب ندارم ...

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخنم نیست ...

کس در همه افاق به دلتنگی من نیست ...


همخواب - محسن چاووشی  : اینجا .

  • هیده ...