از چشم ها بخونیم

۱۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

دیـــــــــــــــــــگه.... نه .

يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۳۰ ب.ظ

به ظاهر دوست ِ ؛ به ظاهر دوستم داره ؛ ولی من دوسش ندارم . یعنی دیــــــــــــگه دوسش ندارم .


*چیزایی دیدم که فقط به قطع ِ رابطه تفاهمی فکر می کنم . حیف نمی شه ... حیف نمی شه هیچی بگم  ( هر چند که گفتم و ناراحت شد و مسخره کرد .)



  • هیده ...

هفته ی شلوغ

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۴۲ ب.ظ

بعد از اون همه بخور بخواب ؛ بخور بخواب ؛ بخور بخواب ؛ به طوری خیلی ناگهانی وارد یه هفته ی خیلی شلوغ شدم . سنکوپ نکنم یه وقت :دی.

در راستای اون پیشنهاد استادم باید برم لباس مناسب ِ مراسم ( رنگ خاصش منظورمه :دی. ) تهیه کنم ...وقت ندارم ! کی فکرش رو می کرد من وقت نکنم برم خرید :دی .


می خواستم برم جایی که تا حالا مسیرش رو نرفته بودم .شب قبل رفتیم با مسیر اشنا شم تا گم و گور نشم :دی . صبحش در محل مورد نظر منتظر بودم تا سر ساعت مقرر برم داخل محوطه ؛ زنگ زدم به دوستم که کجا باید بیام ؛ فهمیدم اصلا نباید اینجا می اومدم|:  هیچی دیگه ؛ کلی ادرس و نشونه داد که برم سر چهار راه فلان تا از اونجا با هم بریم :دی. (  نتیجه اخلاقی : خیلی به گوگل مپ اعتماد نکنید :دی. )


امروز تو مسیر کرج - تهران بودم ... یعنی به طرز خیلی وحشتناکی برای ثانیه ای هم تو ترافیک نموندم !!! اصلا از ذوقش نزدیک بود دوباره برم کرج دوباره بیام تهران !


* تو این حجم کاری ؛ رفتم 4 تا کتاب از کتابخونه گرفتم که بخونم !!!!( که بعید می دونم برسم بخونم تا وقت ِ مقرر ) .
* به سه تا از چیزایی که قبلا تو ذهنم بهشون فکر می کردم رسیدم ... الان هم دارم برای اون همه پول ِ نداشته ام نقشه می کشم 

*انتظار خر است ...مخصوصا وقتی بدونی الکی منتظری ! ( اینکه چرا هنوز منتظری خودش سوال ِ ؟!! ) .

* دیدید چه یهو فصل عوض شد ؟  سلام کنید به پاییز ^_^ .

* چه قدر من پی نوشت می نویسم !!!!


  • هیده ...

یک سری بدبخت ...

جمعه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۲۸ ق.ظ

 من نه تنها ادم خیلی کول و با مزه ای نیستم ؛ بلکه خیلی هم بی مزه ام ( شما بفهمید اینا شکسته نفسی ِ :دی. ) . یعنی می خوام بگم ادم خاصی نیستم که بگم چون خاصم از من تقلید می کنند ؛ ولی از اینکه من هر قدمی بردارم فرداش می بینم یه بنده خدایی دقیقا پا جای رد پای من گذاشته حس ِ خوبی بهم نمی ده .خوشم نمیاد . دوست دارم یه سری چیزا یونیک باشه  ( شاید خود خواهی هم باشه ولی بعضی چیزا رو این طوری دوست دارم ) . حداقل بلافاصله  نباشه :دی.

تقلید ... اخه به چه قیمتی . اخه با چه هدفی ؛ اخه چرا ؟!
چیزی که این روزا زیاد می بینیم ؛ فلانی از فلان وبلاگ کپی می کرده . یعنی واقعا نمی فهمم . چرا وبلاگ می نویسیم اصن ؟! جواب این سوال دقیقا معلوم می کنه که چرا می گم بد بخت .

الهام گرفتن باز قابل ِ قبول ِ .ولی تقلید ؟ سرقت ؟واقعا ؟


* می خواستم یه قسمتی از پست رو پاک کنم ؛ ولی دیدم اصلا همون سوال ِ  { چرا وبلاگ می نویسیم } می ره زیر سوال .
* شاید موقت .

  • هیده ...

یهویی ها ...

چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۳۱ ب.ظ

تابستون امسال هر چی نداشت ؛ یه عالمه یهویی برای من داشت .

یهویی رفتم دکتر و ازمایش دادم و دیدم وقت عمل هم گرفتم حتی !


یهویی ؛ در اخرین لحظه ها به گروهی که قرار بود دسته جمعی برن کوه گفتم منم میام ( البته به اضافه ی دوتا دیگه از دوستام ). که چه قدر خوش حالم که رفتم که اگه نمی رفتم مثل اون دفعه رو دلم می موند که چرا نرفتم ( عکس هاشون رو دیدم فهمیدم چه قدر بهشون خوش گذشته :دی. ) از بهترین تجربه ها بود . کلی خاطره درست شد که شاید بعدا نوشتم . مثلا یکیش این اهنگ ِ بود . البته این اهنگ رو نه من و نه هیچ یک از اعضای گروه گوش نمی کردیم ولی داستان از این قرار بود که عده ای با تصور اینکه سلیقه اشون رو همه می پسندن اهنگ های مورد علاقه ی خودشون رو از طریق بلند گو های تو جیب شلوارشون پخش می کردن ؛ یه تیکه از مسیر یه بنده خدایی جلوی ما افتاده بود که چند باری این اهنگ رو پلی کرد تا اینکه ما یه جا وایستادیم و اونا از ما جلو زدن :دی.چند روز بعد یکی از دوستام لینک اهنگ رو برام فرستاد و گفت بیا ؛ این اهنگ ِ . گفتم عععع این همون اهنگ اس که :دی. تصور کنید این اهنگ ؛ صبح تو کوه با صدای بلند :دی.


یهویی به درخواست استادم که گفته بود بیا مدیریت این پروژه رو قبول کن لبیک گفتم O-o . حالا اینکه من اصلا سابقه مدیریت اجرایی و این حرفا ندارم مسئله اس  |: ! .

یه وبلاگی ( که الان یادم نیس کی بود) نوشته بود شاید به خیلی چیزا نرسیم ولی با یه سری ادما اشنا می شیم که ارزش این اشنایی خیلی بیشتر از این حرفاس . حالا منم از طریق یکی از استاد هام با گروهی اشنا شدم که می بینم واقعا ارزش این اشنایی خیلی بیشتر از این حرفاس . تموم اون انتظاراتی که من از دوران دانشجویی داشتم و بر اورده نشد ؛ با این گروه شاید بشه که براورده شه .


*اون یهویی اول رو کامنت بسته در نظر بگیرید :دی.

*کاش روزای خوب تموم نشن .

*کاش هر جور فکر می کنیم ؛ همون طوری تموم شه .

*فکر می کنم یکی یا دوتا از این یهویی ها تو اینده ی من تاثیر بذاره .

*کاش بعضیا این قدر خوب نبودن .

  • هیده ...

اون همه حس ِ خوب ؛ از پسش بر نیمد ...

سه شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۱۶ ب.ظ
هر چی اتفاق بد افتاد رو با به یاد اوردن اون همه لحظه ی خوب ؛ در کردم ...
رفتم دیدم استاد اصلا راه نمیاد باهامون ؛ سرم رو با مرور اون خاطره های خوب گرم کردم و به خودم امید دادم که همش سه هفته باید تحملش کنم .
رفتم تو بخش و کلی مریض جوون و حتی بچه دیدم ؛ سعی کردم به چیزا خوبی که گذروندیم فکر کنم و حواسم رو پرت کنم ...
دم ِ استیشن داشتم پرونده می خوندم مادری رو دیدم که داشت به بچه ی از دست رفته اش نگاه می کرد و تکون تکون می خورد و بازم سعی کردم سرم رو بندازم پایین و تموم اون خنده ها رو متصور شم .
رو صندلی نشسته بودم و به مانیتور بالای استیشن زل زده بودم که داشت دونه دونه مریض ها رو توسط دوربین بالا سرشون به صورت زنده به همراه های بیرون بخش نشون می داد و بازم سعی کردم عکس ها رو مرور کنم و به چیزای خوب فکر کنم .
رفتم تو اتاق رست رو تخت نشستم پاهام رو دراز کردم و دونه دونه عکسا رو دیدم و به همه ی اون لحظه های خوب فکر کردم و سعی کردم ذهنم رو منحرف کنم . تا حدودی هم جواب داد . ولی می دونی چه موقع دیگه کار ساز نبود ؟! درست همون موقع که امروز صبح شنیدم از عزیز ترین های زندگیم امروز برای لحظه ای از هوش رفته ؛ خیلی بی دلیل . درست همین موقع هایی که من باید کلی پرونده خونریزی مغزی با علائم اولیه کاهش سطح هوشیاری خونده باشم ؛ کلی پرونده تومور مغزی دیده باشم . باید وقتی که هی مامانم می گه چی می تونه باشه بگم " نمی دونم . حالا باید ازمایش بده ؛ نه بابا چیزی نیس. شاید قندش افتاده " ...درست وقتی که مامانم می فهمه نمی خوام کلی پیش بینی بد رو بهش بگم . دیگه هر چی به اون همه خاطره ی خوب و خنده دار ؛ به اون همه حس ِ خوب ؛ به اون همه چیز های خوب فکر می کنم نمی تونم ذهنم رو منحرف کنم .

* تا بره ازمایش بده من دق می کنم .
*امیدوارم هیچ وقت جز بیمار ها و همراه بیمار ها نباشید .
  • هیده ...

دیوانه ای در خیابان !

يكشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۳۹ ب.ظ

دیدید یه خاطره های خوب تو ذهنتون دارید ؛ یه خاطره های خنده دار ؛ یه لحظه های خوب ِ تجربه شده ...

بعد تو ترافیک ؛ تو مترو ؛ وسط خیابون یهو یادش می افتید ؛ یه خنده میاد رو لباتون ؛ گاها حتی کار به خنده های محکم و بلند می کشه ... سرتون رو می اندازید پایین ؛می خندید و می ذارید بقیه هر جور دوست دارند فکر کنند که چرا دارید می خندید ( البته کار ِ دیگه ای هم ازتون بر نمیاد ) .



*امروز تو راه ِ برگشت چارتار داشت می خوند تو گوشم ؛ باد می اومد ؛ برگا همین طوری می ریخت پایین ؛ برگ های روی زمین ؛ بلند می شدند از روی زمین و من داشتم تو ذهنم بازم به همه ی اون لحظه های خوب فکر می کردم ... ( این یعنی پاییز ها ) .

  • هیده ...

برداشت آزاد

شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۱۸ ب.ظ
کله ی سحر- صعب العبور ! - دوستی - صبحانه - سلفی  - یهویی - سگ - سین -لیدر -خواننده - پانتومیم   - منصه ی ظهور - حمایت - نگران - تجربه ی تازه - ای کاش بفهمن - عضله ی گرفته - ادم دلش میخواد - حس ِ خوب - منتظر - برادرانه-اسکل پلشت!- کچل ِمهربون -خر-چشم ها - قَنج رفت ! - پایان ِ خوش- انگیزه- با جنبه - چه خوب که هستی -همسفر ِ خوب -  چه خوب که نبود -ارزو های براورده شده -به خودم اومدم- مراقبت از راه ِ دور - خنده ها -ادم خوبا  -تک بُعدی ِ درس خون -حرفی برای گفتن نداشتم - راه های نرفته -تکون بخور- از بهترین روزها - تفاهم - واقعا چرا ؟-


* اولین بار این طوری نوشتن رو تو وبلاگ خاتون دیدم ... بعد دیدم چه قدر دلم می خواد خیلی حرفا رو به هزار و یک دلیل این طوری بنویسم پس می ریم که داشته باشیم "برداشت  ازد : رو .
  • هیده ...

حتی برای خمیازه ی بچه گربه ای می میریم ...

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۵۹ ب.ظ

دختر رنگی


ما این طوری ایم ؛ عاشق ِ خنده ی قشنگ ِ تو عکس می شیم .عاشق ِ چشم ها میشیم.  عاشق ِ صدای گرم یه دکلمه خون می شیم . عاشق ِ نگاه ِ مهربون ِ اتندمون می شیم . عاشق ِ مهربونی های  پیر ِ مرد تو پارک می شیم . عاشق ِ غیرتی بازی های همکارمون می شیم . عاشق ِ لباس چهار خونه ی تن ِ یه جنتلمن می شیم . عاشقِ استین های بالا زده ی یه چهارخونه پوش می شیم .عاشق ِ پسر بچه ی تو مترو می شیم. عاشق ِ ژست دوربین دست گرفتن یه عکاس می شیم . عاشق ِ لم دادن گربه ی روی شیروونی می شیم .عاشق ِ صدای خواننده می شیم ( صرفا صدای خواننده ) . عاشق ِ پنگوئن ها می شیم . عاشق ِ پاییز می شیم . عاشق ِ دفتر های گل گلی می شیم و ... 

واقعا چه قدر ما عاشق می شیم !


* لازم ِ ذکر کنم یا خودتون حواستون هست این عاشق شدن ؛ با عاشق ِ کسی شدن فرق داره !؟

*عکس از دیوار رنگی رنگی.

  • هیده ...

قبول شدگان

سه شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ب.ظ


امروز نتایج کنکور اعلام شد ...

به امید ِ روزی که (تقریبا یک سال و نیم دیگه :دی. ) منم از صفحه ی قبولیم اسکرین شات بگیرم و اسمایلی ذوق مرگ باشم :دی.


به خانواده می گم: بعضیا چه ذوقی می کنند قبول شدن ها !

میگن : تو خودت رو یادت نیس ؟!

می گم : من واقعا این قدر خوشحال نشدم. ذوق نداشت که . شماها بیشتر از من ذوق داشتید :دی.

مامانم می گه : خوب تو توقعت زیاده .


*چند تایی دوست ِ مجازی تو اینستا داشتم که از قبولی هاشون اسکرین شات گرفته بودن و بهشون تبریک گفتم .و من حتی فکر می کردم اینا فارغ التحصیل هستن بعضیاشون یا دیگه حداقل ترم های وسط !

*اینم نادیده نگیریم که بعضی از  قبولی ها واقعا ذوق مرگی داره .

* چه قدر نوشتن خوبه ...

  • هیده ...



امروز ؛ البوم ِ جدید چارتار منتشر شد . از صبح دو بار به سوپر مارکت های نزدیک خونه سر زدم هیچ کدوم هنوز البوم به دستشون نرسیده بود تا اینکه اخرین بار که داشتیم از کلاس بر می گشتیم خونه ؛ یهو میم داد زد " البوم چارتار منتشر شد " و منم با همون سرعت وایستادم تا  بره البوم رو بخره :دی. فروشنده ِگفته بود همین الان رسیده ...شما اولین نفری بودید که البوم رو خرید :دی.

طی  ِ اقدامی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم رونمایی البوم جدیدشون ... خوب اینکه چارتار خیلی محبوب ِ برای هیچ کدوم از ما ( البته میم به این شدتش رو خبر نداشت :دی. ) دور از ذهن نبود ...وقتی با کلی تو ترافیک موندن و بوی لنت خوردن رسیدیم دیدیم نه خیر... جمعیت بیشتر از این هاست .عزای چه کنم چه کنم برای جای پارک داشتیم که یهو به سان ِ یک هلو یکی از پارک رفت بیرون و جا پارک پیدا شد :دی .مسیری کوتاهی رو باید پیاده می رفتیم .می دیدیم که همه دارند بر می گردند .میم گفت مطمئنی 7 تا 10 بوده ؟! اخه همه دارند بر می گردند که !گفتم چرا بابا . تازه تا ساعت 9 اجازه ی ورود به محوطه رو داریم ! تا اینکه رسیدیم به در ِ مجموعه و با این صحنه مواجه شدیم |: . تازه تو این عکس در ِ مجموعه باز بود و کلی از جمعیت پشت ِ سر ِما دیده نمی شه... بعد از ده دقیقه که کلا در رو بستن و شیک برگشتیم(((: .

خیلی خوش گذشت ها ... خیلی |:  :دی.  اجرا هم خیلی خوب بود اصلا :دی.

حیف ِ اون جا پارک نبود ؟؟ نه انصافا حیف نبود ؟ باید به خاطر اون جاپارک خدایی هم که شده  ما رو راه می دادند ...


*عنوان رو بیشتر از این نمی تونستم طولانی کنم :دی.... یعنی بوی لنت ؛ به لطف ِ اون ترافیک سنگین ؛ فضا رو عطراگین کرده بود .

*بیاید البوم رو بخریم ... حتی اگر دانلود هم کردید :دی.

*هوا هنوز پاییزی نیس ؛ ولی این البوم برای پاییز لازم بود. 



  • هیده ...