از چشم ها بخونیم

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

این منم ؛ این نه منم!

جمعه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۷ ب.ظ

نوشته بود :

" عاشق طرز فکر ادما نشید .

ادما زیبا فکر می کنند ... زیبا حرف می زنند ... اما زیبا زندگی نمی کنند " .

من گاهی به این چیزا فکر می کنم . وقتی که خیلی از وبلاگ ها رو می خونم . وقتی که خیلی از پیج های اینستا رو نگاه می کنم . خیلی ها  صرفا قشنگ عکس می گیرند؛ دنبال ِ لحظه های قشنگ تو زندگی اند ؛ جنبه ی خوب ِ هر اتفاقی رو می بینند و ثبتش می کنند ولی تو زندگی ِ روزمره اگر ثانیه ای باهاشون باشی ؛ به هیچ وجه شبیه صاحب ِ اون پروفایل و وبلاگ  نیستن . یا حداقل شبیه ِ چیزی که شما تصور کردید نیستن . این که یکی زندگی ِ پر مشغله و پر مشکلی رو داره ولی سعی می کنه تو فضاهای مجازی خوب بنویسه؛ خوب عکس منتشر کنه ؛ تا حداقل اینجا حالش خوب باشه و حال ِ بقیه رو خوب کنه اصلا و ابدا بد نیست ؛ بلکه خوب هم هست ؛ فاجعه اونجاس که تظاهر کنیم به اینکه ما خیلی هنری هستیم ؛ ما خیلی فلان هستیم و ما خیلی بیسار هستیم . تظاهر کنیم به چیزی که نیستم .


این قضیه برای وبلاگ نویس ها هم صادق ِ . وبلاگ ِ بعضی ها رو می خونی و فکر می کنی که چه قدر نویسنده ی وبلاگ ادم خوش مشرب ؛ شاد ؛ مودب ؛ شوخ ؛ کول و ... است  . ولی وقتی تو واقعیت باهاش برخورد می کنی می بینی که اصلا این طوری نیست . بازم می گم ؛ اینکه یکی با وجود مشغله ها و مشکلات خوب و شاد بنویسه دلیل بر بد بودنش نیس ( هر کی هم شاد می نویسه لزوما  زندگی بدون مشکلی نداره )  . بد و فاجعه وقتی ِ که با نوشته هامون تظاهر به بودن ِ ادم دیگه ای کنیم .


*اینکه که تصورم در مورد ادم ها بهم بخوره ؛ رو اصلا دوست ندارم . اصلا .

* اینم باید در نظر بگیریم که یه وقتایی تصور ما اشتباه بوده ؛ و اون ادم اصلا به چیزی تظاهر نمی کرده  .


  • هیده ...

یک عدد ِ من ِ قراضه

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۰ ب.ظ

تو کتابخونه آینه ی کوچیک تو کیفم رو در اوردم و در حالی که بقیه  سرشون رو کردن تو کتاب هاشون  ؛ منم سرم رو کردم تو آینه ! هی پلک چشم ِ چپ رو می کشم بالا و زل می زنم به چشمم و همین حرکت رو برای چشم راست پیاده می کنم .عقب می رم و جلو میام و به اصطلاح زوم می کنم . حس می کنم یه تیکه از سفیدی چشمم لکه ِ دار شده |: .

تو راه برگشت وسط ِ پاساژ به دوستم می گم نیگا کن تو هم میبینی چشمم لک  شده!!! و بعد از 10 ثانیه که خم شده بود و تو چشمم رو نیگا می کرد دیدم واقعا اینجا جای چک کردن چشم نیست !
مامان ؛ معتقده که من حساس شدم و چیزی نیست .


وسط ِ کتابخونه چنان معده دردی گرفتم که اگه ادب و پرستیژ (!)  بهم اجازه می داد پهن می شدم رو میز و داد می زدم " ای دکترا یکی به دادم برسه ! )


البته بخوایم خیلی ریز بشیم به قضیه می تونیم سردرد رو هم اضافه کنیم به لیست :دی.


* هر چیزی ؛ هر چیزی خوندنش می تونه لذت بخش باشه ولی تا وقتی که مجبور نباشی به خوندش !


  • هیده ...

دوره

يكشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۳۴ ب.ظ

از صبح رفتم خونه ی خاله ی گرام و دارم کمکش می کنم که برای دوره ی فردا اماده شه ... از صبح هی می خندیم و گل طبیعی از اب در میاریم و می کاریم تو ژله ها . رنگاوارنگ ژله اب می کنیم و می بندونیم (!) و ژله می سازیم . با دختر خاله ی گرام می خندیم و تمام صحنه هایی که خودمون خالقش بودیم و تو ذهنمون ساختیم رو بازگو می کنیم و بلند تر از قبل می خندیم . به اینکه تو هر ژله و دسری یه تیکه گل کاشتیم می خندیم . به اسم هایی که برای مهمونی فردا می ذاریم می خندیم .به عکس العمل مهمون ها که بازم ساخته ی ذهن خودمونه می خندیم .  بعد تصور می کنیم وقتی رو که مهمون ها دارند از ژله ها و دسر ها  و سالاد ها و غذاها می خورن و خاله ی گرام یاد ِ این مسخره بازی های ما می افته و هی ریز ریز می خنده ...


+ از کی می شناسیشون ؟!

- از دبیرستان . چندتاییشون رو هم از راهنمایی می شناختم .


به این فکر می کنم که چند ماه بعد ( شایدم زودتر ) یکی از ما چند نفر ( جمع ِ دوستان رو عرض می کنم ) میره سر ِ خونه و زندگی ِ خودش . اینکه شاید اونم برای ما مهمونی دوره همی بگیره ؛ یادم میاد روزی  رو که سه نفره رفتیم بیرون و من هی به نامزد دوستم متذکر شدم که بعدا میایم خونتون . اولتیماتوم دادم که اماده باشه (((: .

به این فکر می کردم که شاید 15سال بعد ما هم این طوری دور هم جمع شیم ... دلم غش رفت از این تصور . به اینکه بشینیم دونه دونه خاطره هارو بازسازی کنیم . به اینکه بعد از خنده های دل درد اورد بشینیم جدی حرف بزنیم  ؛ مشورت بدیم ؛ دلداری بدیم و در نهایت با ابراز نگرانی در مورد دیر رسیدن به خونه از خونه ی صاحب خونه متواری شیم ... 



  • هیده ...

گریه همیشه هم بد نیست ...

جمعه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۵ ب.ظ

 


بالای شهر


نمی دونم چرا ؛ نه تنها حوصله ی چیزی رو ندارم . حوصله ی کسی رو هم ندارم . خسته ام . دلم می خواد به همه بگم این کارت اشتباه ِ ؛ این طرز حرف زدن نیس ؛ این طرز ِ رفتار کردن نیست( و واقعا اشتباه ِ ) بگم  خسته ام از همه ( به استثنا چند نفر که دلم می خواد پیششون باشم ) . دیشب ساعت 2 شب دلم می خواست  بزنم از خونه برم بیرون ؛ برم یه جایی که بشه کل ِ شهر رو دید . اهنگ گوش کنم . گریه کنم ؛ تنهایی رو جدول خیابونا راه برم ولی نمی شد ... نمی شد.

نمی تونم تحمل کنم خیلی چیزا رو . به طرز عجیبی دلم گریه می خواست ... وسط فیلم دیدن زدم زیر ِ گریه و جالب اینکه بعدش چه قدر حالم بهتر بود . دیدم می تونم با یه گلوی صاف شده از بغض حداقل به دیوار روبرو خیره بشم و فکر کنم . گریه کردن همیشه دلیل خاصی نمی خواد . یه وقتایی به خاطر حال ِ خفقان اوری که دارید ( و گاها دلیلش رو هم نمی دونید ) می خواید بشینید و زار زار گریه کنید .

دلم می خواد این جمله ی " لیو می الون " رو داد بزنم و برم ... برم فقط . برم یه جایی خارج ِ شهر حتی ؛ تو یه خونه برای مدت دو روز ؛ دو روز تنها باشم . ( یه وقتایی حتی از دست ِ شخص ِ خاصی هم ناراحت نیستی اخه ! یعنی کسی کاری نکرده که ناراحت باشی . این موقع هاست که سوال اینه که چرا حالت خوب نیست ؟؟!!!  ولی خوب یه وقتایی هم اون ته ِ ته ِ دلت یه خرده دلخوری یا شایدم خسته ) .

اینکه جایی رو داشته باشید که وقتی حوصله ی خونه ی خودتون رو ندارید بتونید برید اونجا ؛ قطعا یکی از داشتنی های مهم زندگیتونه ( در راستای شفاف سازی مثلا خونه ی پدر بزرگ یا مادر بزرگی ؛ خونه ی دوستی :دی.)  .


* از نوشتن این جور نوشته ها تو وبلاگم خوشم نمیاد ( یعنی ترجیح می دم ننویسم ) ؛ ولی گاهی " فقط باید بنویسی " تا شاید اون حس های بد تخلیه شه . ننویسیم اینا رو تو وبلاگ هامون ؛ کجا بنویسیم اخه ؟!


* تو سایت طرفرداران چارتار ( اینجا ) زده بود که البوم جدید چارتار به اسم " جاده می رقصد " به زودی منتشر می شه.  امیدوارم به زودی بیاد .
دموی البوم رو می تونید ( اینجا ) ببینید . اهنگ ِ " اسمان هم زمین می خورد " رو که خاتون هم پیشنهاد کرده بود ؛ توصیه می کنم . ( اینجا ) .


  • هیده ...

مرگ ِ یک بلاگر !

پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۴۴ ب.ظ

به نظرم برای یک بلاگر ( وبلاگ نویس ) وقتی که برای شخص ِ خاصی نوشته بشه پست هاش باید در ِ وبلاگش رو تخته کنه و بذاره بره ... منظورم از این حرف ِ این نیست که اصطلاحا اگه برای مخاطب خاصش می نویسه باید جمع کنه بره ؛ منظورم این ِ که اگه به مرحله ای رسید که موقع نوشتن پست ها به خودش بگه چون فلانی اینجا رو میخونه این رو ننویسم یا مثلا چون فلانی اینجا رو می خونه این رو بنویسم  .... اون موقع اس که باید بذاره و بره ...

تصور کن اینجا هم بخوایم خود سانسوری کنیم !!!

  • هیده ...

نیمه شب نویس ...

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۲۶ ق.ظ

ساعت از دوازده گذشته ... خواننده داره از تو هندزفری صداش رو به گوشم می رسونه و منم با چشام زل زدم به مانیتور .بوی تمر هندی میاد (!) و من بی هیچ دلیلی ؛ بی هیچ دلتنگی یی ؛  یاد ِ اون روزی می افتم که سه تایی تمر هندی به دست اومده بودیم خونه ی ما نشسته بودیم و تند تمر هندی می خوردیم و سعی می کردیم به حرف های بابات مبنی بر اینکه تمر هندی از فلان چیز درست شده فکر نکنیم . فکر می کردیم اگه اینجا بشینیم و چراغ های سالن خاموش باشه بابات نمی فهمه که داریم تمر هندی می خوریم و از عذاب وجدانمون کم میشد مثلا ... وقتی که بزرگ شدم و فهمیدم واقعا تمر هندی از اون چیزی که بابات گفته بود درست نشده ؛ چه قدر به خاطر اون همه ناراحتی یی که داشتم خندیدم !


ساعت از دوازده گذشته و من دارم به این فکر می کنم که چه قدر خوب می شد اگه پسر خاله داشتم ( البته ناگفته نماند که با دختر خاله هم داره بهمون حسابی خوش می گذره ) همین که پیام میده بریم پاساژ فلان و من می گم کی ؟ و می گه یه ربع دیگه و ما یک ربع بعد تو راهیم ... اینکه طبقه به طبقه ی پاساژ رو می گردیم . اینکه می ریم شهر ِ کتاب و حتی اگر چیزی هم نخریم دونه دونه محصولات رو نگاه می کنیم . اینکه جفتمون رنگی رنگی رو می خونیم  . اینکه می گیم و می خندیم . اینکه پایه ایم .


ساعت از دوازده گذشته و من دارم به نبودن فکر می کنم ... اینکه می خوام یواش یواش ؛ خیلی نرم کمرنگ شم . یواش یواش محو شم ...این طوری بهتره ؛ همه چیز ...بودن با ادمایی که شبیه تو نیستن ( و نخواهند بود ) برای هیچ کدوم از طرفین خوب نیس . چون قطعا نمی تونی خودت باشی و اگر خودت باشی میشه یه جمع ِپر تشنج . امیدوارم انتخاب درستی بوده باشه .


*رنگی رنگی یه مسابقه گذاشته ؛ کمپین من و رنگی رنگی . سر بزنید بهش (: . اینجا.

*باید درس بخونم ؛ ولی اما ... ؛ ( نمی خونم ! ) :دی. باشد که بخوانیم ...

  • هیده ...

دوست داشته شدن

شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۴۷ ب.ظ

همیشه ( که البته نه ؛ اکثر اوقات ) حس ِ دوست داشته شدن خوبه . حتی اگه بدون هیچ نیتی باشه ؛ حتی اگه ما طرف ِ مقابل رو هم دوست نداشته باشیم ... حتی اگه پشتش با خانواده مزاحم شدن نداشته باشه . همین که حس کنی برای کسی مهمی و همون یه نفر باز هم بی هیچ نیتی غیرتی شه ؛ نگران شه ؛ خوش حال شه و....

دلم برای اون روزی تنگ شده که می گفت " بالا سر مریض واینستا ؛ فکر می کنه خبری ِ "  یا اینکه دکتر " ق "  برگرده به من یه چیزی بگه  و تو  ریز ریز بخندی و بگی " برو من هستم " . تعجب کنی از شنیدن خیلی چیزا .  اینکه بگی " حالت خوب نیست می خوای صحبت کنم بری؟ ( حالا  کاری هم از دستش بر نمی اومد بنده خدا :دی. ) .


ولی همیشه هم خوب نیست ؛ مثلا هر حرفی که می زنه رو به انگیزه ی صادر شدن اجازه ی "با خانواده مزاحم بشیم" انجام بده ؛ درسته که بازم شما یه ادم هستید که دارید مورد دوست داشته شدن قرار می گیرید ؛ ولی وقتی شما طرف ِمقابل رو دوست ندارید یه حس ِ خیلی خیلی خیلی بدی به شما دست میده . خیعلی . این موقع است  که هر حرکتی که در راستای دوست داشته شدن شما انجام می شه براتون نه تنها خوشایند نیست ؛ بلکه زجر اور هم هست . این موقع مجبور می شید سرد شید  که کمتر دوست داشته بشید .


حالا تصور حالتی که هر دو طرف همدیگرو دوست دارند و  هر دو ؛  مورد دوست داشته شدن قرار می گیرند ؛ خیعلی خیعلی خوشاینده .



* حالا هر سرد شدنی به خاطر ِ دلیل مذکور نیست :دی . هر محبت و دوست داشته شدنی هم به نیت گرفتن اجازه ی " با خانواده مزاحم شیم " نیست :دی.


بعدا نوشت : حالا می دونید فاجعه کجاست ؛ اینجا که شما فکر می کنید این محبت ها و همه و همه بی نیت بودن ولی بعدا می فهمید که نه خیر؛ با نیت بوده و یا  بالعکس.

  • هیده ...

سازش یا تحمل

جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۲ ق.ظ

+مخاطب اول : داری تند تند حرف می زنی و من یه لبخند ( از نظر خودم مصنوعی) رو لبام ِ و بهت نگاه میکنم . تو تند تند تعریف می کنی و من تو ذهنم دارم به این فکر میکنم که دوست ندارم . به اینکه دارم تحملت می کنم . به اینکه به خاطر احترامی که برای همسرت قائلم دارم تحملت می کنم . حرف می زنی و الکی قربون صدقه ام می ری و من به دروغی بودن تمام ِ حرفات ایمان میارم . برام ارزوی خوش بختی می کنی و به من فکر می کنم که واقعا برام ارزوی خوش بختی کردی یا اینم مثل بقیه چرب زبونی بود ؟!

خیلی وقته دیگه باهات مخالفت نمی کنم یا بحث نمی کنم( هر چند که اگه بدونم داری اشتباه می گی ) . همش به یاد ِ این جمله می افتم که می گفت " هر کسی حق داره که احمق باشه ) . نه اینکه من دانای کل هستم و تو احمق ....ولی خیلی وقت ِ دلیلی برای ثابت کردن حق  ( هر چند اگه با من نباشه ) برات ندارم ... همش به خودم می گم بالاخره منم باید روزی وارد یه گروه و خانواده ای بشم که شاید خیلی هاشون من رو دوست نداشته باشن و با این فرضیه سعی میکنم دوست داشته باشم ...ولی می دونی وقتی یاد ِ خیلی چیزا می افتم فرضیه رو فراموش می کنم .  وقتی کار هایی که می کنی رو مو مو به لیست می کنی ؛ انگار برای ما کردی و توقع تشکر از ما داری ؛ در حالی که تمامی اون کار های برای استحکام ِ زندگی  و زندگی ِ بهتر خودت ِ نه ما و بقیه ؛ وقتی ؛ وقتی ؛ وقتی ؛ وقتی ؛ وقتی ....



+مخاطب دوم : زنگ خونه رو زدی ... وقتی می فهمم پشت ِ دری مثل قدیم با لبخند ( یا بهتر بگم ؛ لبخند واقعی ) در رو باز نمی کنم . ولی جالب اینجاست که هنوز دوستت دارم . ولی دلخورم . این دلخوری نمی ذاره مثل قدیم دوستت داشته باشم . به خودم میگم حتما ناراحت می شه ؛ ولی به وقتایی فکر می کنم که به ناراحتی هیچ کدوم از ما فکر نکردی ... به ارامشی که از ما گرفتی فکر نکردی . می دونم فهمیدی سرد شدم ...هر ادمی یه روزی سر می ره .


* و ما هم چنان منتظریم تاری ِ دیدمون خوب شه |: .

* امیدوارم نزدیک ادمایی که دوستم ندارن ( دوستشون ندارم ) نباشم .. می دونم تحمل کردن هم چین وضعیتی سخت ِ .

  • هیده ...

دلم نوشتن خواست ...

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۴۱ ق.ظ


نوشتن


دونه دونه فایل های اهنگ هام رو باز می کنم و هر اهنگی که به چشمم می خوره رو پلی می کنم ...بعد از 30 ثانیه قطعش می کنم ... اهنگی نیس که دلم می خواد . اما خوب مسئله این هم هست که دقیق نمی دونم دلم چی می خواد ... این روزا فقط دلم خرید می خواد . از خرید ماست و پنیر خونه بگیر تا خرید لوازم التحریر و جینگول جات و لباس و  ... یه قاب برای گوشی خریدم . دو هفته پیش هم بود یه سری لوازم التحریر خریدم که بشه انگیزه :دی . فکر می کنم با خرید انگیزه پیدا می کنم و حالم خوب می شه . دلم یه شب نشینی دخترونه با کلی خنده های ریز ریز و یواشکی که گاهی کنترلش از دستمون خارج می شه و به قهقه تبدیل می شه میخواد  . خیلی وقته با شور و هیجان چیزی رو برای کسی تعریف نکردم . دلم حرف زدن می خواد . درد و دل کردن می خواد . دلم قدم زدن با یه دوست می خواد . دلم جمع ِ چند نفره می خواد . خندیدن ؛ اتیش روشن کردن ؛ بازی کردن ؛ خاطره تعریف کردن ؛ خاطره ساختن ... 

اگه بخوام صادق باشم باید بگم چند روزی ( چند وقتی ) هست شروع یه کاری رو از امروز به فردا و پس فردا می اندازم . ( و این خیلی بد ِ ) .

اما دلم به این چند خبری که این هفته شنیدم و خوش حالم کرد خوش ِ . به درست شدن ( هر چند تقریبی ) انتقالیش ... به خبر بهتر شدن "نون" و یکی دوتا خبر دیگه :دی.


یه پیامی اومده بود تو تلگرام که مضمونش این بود که بگید " من که عالی ام " ... حتی اگر واقعا نیستید ...

حالا من که  عالی ام (: شما چطور ؟


+ نه اینکه حالم بد باشه ...نه اتفاقا ؛ ولی جای ِ اینایی که گفتم در زمان ِ حال خالی.

  • هیده ...

مولتی پست

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۴۴ ب.ظ

+ بر خلاف تصورم که فکرم می کردم بعد از پشت سر گذاشتن دوره ی نقاهت اندازه 5000  پست بلاگ می تونم پست بذارم ؛ هیچ حرفی برای ارسالیدن (!) به ذهنم نمیاد ...


+ داشتم به این فکر می کردم که خودم به تنهایی از اولین ماه ِ سال تا همین چند هفته پیش توانایی این رو داشتم که بخش ِ قابل توجهی از درامد خانواده رو خودم به تنهایی خرج کنم !! اسمایلی خِجل ! ( البته کار های بیهوده ای نبود . چند تا کار بزرگ و نسبتا واجب که نه... ولی خوب هر چی بود شد دیگه :دی. ) .


+ نیت کردم از شنبه با دوست ِ جان بریم پی ِ درس ... حالا شما نگاه کنید ببنید که چه اتفاق های خارج از تصوری پیش بیاد :دی.


+ پشت سر گذاشتن یه روزایی این اجازه رو بهت میده که ادمای اطرافت رو بهتر بشناسی ... من از این روزا ممنونم . چون خیلی ادمای اطرافم رو شناختم . ( که البته هنوز خیلی ها ناشناخته باقی موندن ) .


+ مزاحم تلفنی ؟؟! اخه چرا ؟؟! مگه هنوز داریم |: .


+ یه سری حرفا هم هست که دلم می خواد در موردشون حرف بزنم ...ولی یا تو کلمه ها نمی تونم جاشون بدم یا مثلا باید به اندازه ی همون 5000 پست حرف بزنم تا بتونم حق ِ مطلب رو ( شاید ) ادا کنم .



  • هیده ...