از چشم ها بخونیم

۷۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یک عدد من» ثبت شده است

که قطعا سن یه عدد بیشتر نیست

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ



 منم پارسال شکستم. داغون شدم . له ِ له . اصلا یه چیزی ها . مونده بودم تو همون وضع در حالی که سعی می کردم همه چیز رو عادی جلوه بدم ولی عادی نبود . آدمی که شکسته هیچ چیزش عادی نیست . حتی روزمرگی هاش . نمی دونم چی شد انگیزه ام که بلند شدم ؛ بلند شدم و نموندم تو اون وضع . به خودم تکیه کردم . به خودم و چند نفری که نزدیکم بودن. بلند شدم  و خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی چیزا ... من شاید الان خیلی بیشتر از سنم بزرگ شده باشم ... 


  • هیده ...

کوشا جان... پشتیبانت

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۲۰ ب.ظ



چرا من امشب این همه  با تلفن حرف زدم ؟ چون کوشا جان پشتیبانت ! قطعا من دیگه کوشا جان نیستم ؛ ولی خوب مسئله ای که هست اینه که من پشتیبانت هم نیستم حتی که البته ظاهرا هستم و خودم حواسم نیست . یه وقتایی آدم نمی تونه بنویسه ولی به جاش خیلی قشنگ حرف می زنه . از اون حرفایی که یه ناامید خسته و افسرده و پر استرس  نیاز داره بشنوه . بشنوه که تو هم تجربه ی همه ی این روز های سیاه رو داشتی .




  • هیده ...

من امشب مطمئنم و خوش حال

دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ب.ظ



 بعضی وقتا واکنش بعضیا ؛ بهت ثابت میکنه درست فکر می کردی یا نه ؛یا دست کم کمکت می کنه درست فکر کنی .این خیلی خوبه حداقل برای بعضی چیزا مطمئن باشی .





+  کسی هست زبان انگلیسی خونده باشه ؛ یا مثلا به رفرنس های زبان انگلیسی و کتب رفرنس اون ؛ علی الخصوص لغت زبان آشنایی داشته باشه  و ما را به راه راست هدایت کند ؟! ممنون  می شم (: .


++ بی شک این ماه رکورد پر مکالمه ترین ماه ؛ تمام ماه های مشترک گرامی بودنم رو خواهم زد .


  • هیده ...

و حتی شاید بغل درمانی

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۷ ب.ظ



اگه تا حالا اسم چاکرا رو شنیدید ولی بهش اعتقاد ندارید ؛ فقط برای یک دقیقه به اون لحظه ای که عزیزی رو در آغوش گرفتید فکر کنید . من به این چاکرا ها ایمان دارم . یه ایمان قوی و محکم. چون هر باری که نتونستم هیجانم رو منتقل کنم یا نشون بدم ؛ ناخودآگاه اون عزیز رو بغل کردم که خوب صد البته در صورت امکان بغل شدن . حالا نمی دونم چاکرا ها به این انتقال انرژی ربطی دارن یا نه ولی بالاخره یه چیزی هست که این قدر پرانرژی عمل می کنه . مثلا اون روز که دختر خاله ام رو بعد از چند وقت دیدم ناخودآگاه بغلش کردم یا اون روزی که دوستم رو بعد از مدت ها دیدم بغلش کردم . یعنی انگار یه چیزی شبیه باطری به باطری .

وقتی خبر خوشی رو به عزیزی هم می دیم همینطوری می شه . نا خودآگاه میان آدم رو بغل می کنند . مثلا اون روز خاله ام اولین عکس العملش این بود که منو بغل کنه و گریه کنه یا مثلا اون روزی که به دوستم یه خبر خوب دادم ناخوداگاه یه لبخند بزرگ و پهن رو صورتش نشست و اومد بغلم کرد . یا مثلا اون روز همکارم که  یه خبر خوبی ازم شنید ؛  اونم ناخوآدگاه اومد بغلم کرد.اینام مثل انرژی هایی که کلمه ها و نوشته ها منتقل می کنند قابل تفکیک هستن . تفکیک بغل های تعارفی یا اونی که واقعا خوش حال ِ و می خواد  انرژی هاش رو منتقل کنه ...




+الهام گرفته از جواب مصاحبه .

++ پاندا  (:  .



  • هیده ...

برای اینکه یادم بمونه

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۶ ب.ظ




داشتم لابه لای پست هام و هشتگ هام دنبال چیزی می گشتم که چشمم به این پست ها خورد ... "فلش بک " و "شیرینی که به خونه نرسید "

واکنش من چی بود ؟  یه لبخند ؛ شبیه اینایی که پدر بزرگ مادر بزرگ ها به دغدغه های نوه هاشون می زنن و این یعنی من تو همین فاصله کلی بزرگ تر و پخته تر شدم . کلی چیز یاد گرفتم . هنوزم اگه برگردم عقب برای اون لحظه ها ناراحت می شم ولی همین راهی که اون موقع رفتم رو می رم تا دوباره تو همین لحظه لبخند بزنم ... همین قدر آروم ... همین قدر از خودم راضی...



  • هیده ...

ولی تو چیز ِ دِگَری

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۳۵ ب.ظ



چند وقت پیش داشتم فکر می کردم از یه سنی چه قدر دایره دوستام داره بیشتر و بیشتر می شه . که خوب البته دوستای صمیمی و نزدیک منظورم نیست . ولی تعداد آدمایی تو هر موقعیتی باهاشون روزهام رو گذروندم بیشتر و بیشتر شده . اون قدری که گاهی از یه اسم تو گوشیم دو سه تا دارم و مجبور می شم برای قاطی نکردنشون توضیحات بیشتری کنار اسمشون بنویسم .  گاهی اوقات که دارم داستان هایی رو برای مامانم اینا تعریف میکنم دیگه یادشون می ره این آدمی که اسم بردم کدوم دوست ِ منه و کجا باهاش آشنا شدم . برای همین اولش باید معرفی کنم این فلانی کی بود ؛ اینا رو برای چی گفتم ؟ برای اینکه حالا قراره  وارد یه جامعه ی جدید تری بشم ؛ دوستای جدیدی پیدا کنم و واقعا پیدا کردن دوست ِ خوب ِ جدید کار ِ سختیه . اونی که چند سال بعد از انتخابت پشیمون نشی.



+عکس باید بره جز نیازمندی ها (: .

  • هیده ...

پَسا سکانس آخر 2

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ



درست فردای همون شبی که پست ِ سکانس آخر رو نوشتم و فید بک های جالبی هم ازش گرفتم ؛ مثل شناختن بعضی از دوستای مخفی ؛ یه اتفاقی افتاد که دلم می خواست بیام اینجا یه پست بذارم با عنوان اشک شوق سری دوم با یه عکس مختص به خودش با هشتگ ِ " بمونه یادگاری " و امثالهم . مثل اینکه کسی جایی منتظر بود تا من اون پست رو بنویسم و بعدش همه چیز اتفاق بی افته . بعد از هیجان اون اتفاق سه یا 4 تا پست همون روز تو ذهنم نوشتم که خوب الا هیچ کدومش یادم نیست باز |: . یعنی تا قبل از اون پست ِ آخر هیچ ایده ای نبود یا اگرم بود توان چیدن کلمه ها کنار هم نبود ولی بعد از ارسال اون پست هر عکسی یه ایده برای یه پست بود |:  . من شک ندارم اینم یه جور ِ سندرم ِ . سندرمی که خودم یه روزی کشفش می کنم و به اسم خودم ثبتش می کنم . یه وقتایی یه تلنگر لازمه . یه نبودن کوتاه ؛ یه اتفاق خوب ؛ یه خبر خوب ؛ یه آشنایی ؛ یه جدایی ؛ یه رهایی ؛ تا تو رو از اون گردابی که توش هستی رها کنه .

جا داره در انتها بگم که من نامه ی اداری خیلی ننوشتم ؛ ولی خوب اولین استعفا نامه ام رو به زبون خیلی روون و خودمونی نوشتم و دادم رفت . حتی نزدیک بود پایینش کنار همون اسم و امضا و تاریخم یدونه از همین لبخند ها (: هم بذارم ولی خودم رو کنترل کردم و تاریخ زدم فقط ((: .





  • هیده ...

نیازمندی ها 16

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۴۶ ب.ظ



گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

هم چنانش در میان ِ جان ِ شیرین ؛ منزل ست

سعدی



  • هیده ...

اتنظار ِ آدم کش

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ب.ظ




انتظار بدترین چیزیه که می تونیم به هر کسی تحمیل کنیم . خیلیا تو اون برزخ قبل واقعه ؛ چه خوب چه بد ؛ از بازی حذف می شن . من یک ماهه تو همین بزرخم . البته حذف نشدم هنوز ولی واقعا آزار دهنده اس . خسته کننده اس . هزاران اتفاق غیر ممکن رو ممکن تصور می کنی و براش حرص می خوری . تمام قوانین طبیعت رو زیر پا می ذاری و پیش بینی های تخیلی می کنی و حتی برای همین تخیلی ها حرص می خوری در حالی که شاید واقعیت خیلی راحت تر از اینا قابل هضم باشه .

  • هیده ...

گفتار نیک ؛ اخلاق نیک ؛ خاطره ی نیک

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۸ ب.ظ



امروز که خوابم می اومد و چشم هام باز نمی شد و رفتم لیوانم رو پر از شیر کردم و قهوه ریختم روش که البته اول قهوه ریختم تو لیوانم و بعدش پرش کردم از شیر ؛ همون موقع که هم زدن شیر و قهوه تموم شد و بلندش کردم تا شیرقهوه ام رو بخورم و خواب از سرم بپره و هیچی از 6 ماه پیش تو ذهنم نبود ؛ تا لیوان رسید به نزدیک صورتم و بوی قهوه رسید به سیناپس های بویاییم ؛ یهو پرت شدم 6 ماه پیش . همون روزای شلوغ و پر کار و همه ی حاشیه های خودش و داستان های خودش که شیر قهوه بود تا خواب از سرم بپره . همون لحظه به همین فکر کردم دو تا مولکول شیمیایی که رسیدن به سلول های بویایی من ؛ منو این قدر پرت کردن عقب ؛ وای به روزی که یادگاری رو هر روز ببینی ؛ عکسی رو هر روز ببینی ؛ آدمی رو هر روز ببینی و وای به روزی که خاطره ی خوشی زنده نشه و خوشا روزی که خاطره ی خوبی زنده بشه . 




  • هیده ...