از چشم ها بخونیم

۶۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یک عدد من» ثبت شده است

به پهنای صورت

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

hameye eteraf ha


عکس تکراری از بایکوت



"اشک شوق "



+ من هر چی سعی کردم یه پستی برای این حال ِ خوبم بنویسم نشد . انگار که کلمه ها کنار هم جمع نشن .حداقل الان که نشد .  اما این اشک شوق رو برای همتون می خوام (: .

  • هیده ...

از بدترین کافه ی شهر به بهترین کافه

شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ



عکس از کانال Time to dream



یه قضیه ای بود که من ترجیح دادم جز به چند نفر به کسی چیزی نگم به هزار و یک دلیل که دلایلم برای خودمم کاملا قانع کننده بود و هست . بعد یک نفر رو مجبور شدم براش در مورد اون قضیه توضیح بدم و توقعم این بود که به کسی چیزی نگه ؛ اما امروز بعد چند وقت از اون  قضیه فهمیدم تقریبا همه ی آدم های اطرافم از اون قضیه خبر دارن ! درسته من نگفته بودم بهش که به کسی چیزی نگو ؛ ولی به نظرم واقعا لزومی هم نداشت بره بگه . خوب آدم هر چیزی رو برای هر کسی که نباید توضیح بده و تعریف کنه که .البته اینم یکی از چالش هایی ِ که باید باهاش روبرو می شدم و چه بهتر که باهاش روبرو شدم حتی. چالش اینکه سعی کنی آدمایی که باهاشون راحت نیستی ؛ افکارشون ؛ افکارت رو اذیت می کنه ایگنور کنی.امروز برای دقایقی حس کردم واقعا چه حس خوبیه وقتی چند نفر رو ایگنور کردم . همین که سعی کنی برای هر کسی هر چیزی رو توضیح ندی .  یعنی تو برای چیزی که تاثیری رو زندگی بقیه نداره ؛ به هیچ وجه موظف نیستی به کسی توضیحی پس بدی . 



+ چطوری کنکوری ؟ از این رهایی استفاده کنید فعلا . همین و بس (: .

+عنوان به نظر خیلی بی ربط میاد ولی واقعا اینطوری نیست :دی.


  • هیده ...


منبع عکس : یکی از همین کانال های تلگرامی .


همیشه شروع خیلی سخته . البته الان که فکر می کنم می بینم آخرش هم سخته ها ؛ وسطاش هم می تونه سخت باشه حتی |: ولی خوب اول و آخرش همیشه سخت تره . آخرش که سخت تر برای ادامه دادنش تا آخر ؛ اولش هم سخت برای استارتش |: . کلا سخته پس . بیاید این بخش بندی کردن داستان به سخت و آسون رو فراموش کنیم کلا. خلاصه که الانم سخته می خوام پست بذارم بعد دو ماه !  . یعنی یه حس ِ" چی بگم خو " طوری بر من مستولی شده و حس می کنم چیزی برای گفتن نیست در حالی که کلی چیز می تونه برای گفتن باشه !  یعنی یَک ( تاکیدا یَک )  اتفاقایی افتاد تو این دو ماه که در کنار روزمرگی شدن محضش ؛ در نوع خودش خیلی عجیب بود و ترسناک و درس زندگی حتی  . یعنی به اندازه ی همین جمله ام  پر از تناقض !
میزم به طرز فاجعه باری به هم ریخته و شلوغه.  تمام وسایلم  الان روی میزمه ! البته دو سه تاش رو مامان صبح جا داد تو انباری ولی بازم از حجم وسایل رو میزم کم نشده . چون اونا رو زمین بودن بس که رو میز شلوغ بود . ولی  خوب من هنوز قصد نکردم برم میزم رو مرتب کنم و اینجا دارم تلاش می کنم این شروع سخت رو برای بعد از دو ماه پست گذاشتن ؛ پشت سر بذارم .
کلی عکس  هست که پست ندارن ؛ کلی پست ننوشته هم هست که عکس ندارن و هزار و یک احتمال دیگر با همین دو پارامتر .  ولی این عکسو همون روز که دیدم نگه داشتم برای همین پست . الان من هنوز خیلی حس این عکس رو ندارم ولی باید می داشته بودم (!) .البته هیچ چیزی بعید نیست و دیر هم نیست. همش یاد بازی با مراکش می افتم . گل به خودی وقت اضافه و اون هیجانش ! حالا ما اصلا فوتبالی نیستیم ها. نه من ؛ نه بابام نه سایر ذکور خانواده . یکی هم بود که تَرک کرده فک کنم . ولی این بازی های هیجانی رو دنبال می کنیم . تازه کلی هم انرژی می ذاریم . من سر بازی با اسپانیا و اون گلی که زدیم و نشد ؛  یه جوری بالا پایین می پردیم که نگو ؛ در حالی که من اون موقع باید با آرامش خوابیده می بودم . 


+ مرسی ام بابت احوال پرسی هاتون برای این دو ماه (: .
  • هیده ...

بالشت جادویی

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ



عکس از کانال رنگی رنگی


راستش می خواستم برم تو گالریم و ببینم دلم چی می خواد که عکسش رو تو ژانر پست های " نیازمندی ها " بذارم اینجا . اما حقیقتا نمی دونستم الان چی می خوام . یعنی از اون وقتایی که یه عالمه حس قاطی می شه نمی تونی تفکیکشون کنی . یعنی قشنگ مصداق همون که "چرا قیمه ها رو می ریزی تو ماستا" . یعنی الان ترکیب چیز هایی که می خوام از ترکیبات شیمی آلی بلند زنجیره هم پیچیده تره ! چه قدر از شیمی آلی و شیمی عمومی و امثالهم بدم میاد . یعنی می دونم هر چی لازم داشته باشم قطعا شیمی آلی و شیمی عمومی و جزء اونا نخواهد بود هرگز . یعنی الان که بالشت و پتو می خوام فقط با گوشی و هندزفریم و چایی . ولی خوب در دید وسیع تر نمی دونم چی می خوام .منظورم هدف و اینا نیستا . منظورم نیاز های اولیه است . مثل نیاز به چیپس و پیتزا و آب میوه مثلا . نیاز به خواب و چایی و کافئین .نیاز به تفریح و آرامش و اینا خلاصه .  امروز که لیوان قهوه ام رو دستم گرفته بودم و تو محوطه راه می رفتم به خودم  گفتم چه قدر شبیه اینی که حقیقتا هستم ؛  نیستم و همونجا نمی دونستم باید به این نشان ندهنده بودنم افتخار کنم یا چی ! بعد همین طوری قهوه رو تلخ تلخ می خوردم نه به خاطر اینکه زندگی تلخه. به خاطر اینکه شکر ضرر داره  و با این حجمی که من این روزا قهوه می خورم و تقریبا چهار پنجم از حجم خونم با کافئین ترکیب شده ؛ اگه قرار باشه شکر بخورم که دیگه هیچی . یعنی راستش دیروز از این نسکافه سه در یک ها خوردم اصلا اثر نداشت . آخر سر رفتم یه قهوه سنگین خوردم روشن شدم. اگه می گم ؛ روشن شدم یعنی واقعا روشن شدم ها . تا قبل اون انگار داشتم در جا می زدم ! آره ... خلاصه تو آفتاب ساعت نه و نیم صبح داشتم راه می رفتم و هوای تازه رو با یه حجم زیاد می کشیدم تو ریه هام و به این همین نشان ندهنده بودنم فکر می کردم .


از بین این 12 روزی که گذشت ؛ سه روز که نه ؛ سه شبش رو اصلا دوست نداشتم . یکی روز اولی که مامانم اینا رفته بودن ؛ یکی اون وسطا ؛ یکی هم دیشب . حس خوبی نداشتم . بعد داشتم به این فکر می کردم اگه فلان اتفاق بد بی افته من برم پیش کی گریه کنم و گریه کردن  پیش کسی استعاره از اینکه چه کسی هست که بشه پیشش خودت باشی و هی نخواد حرفای الکی بزنه یا تو حرفای الکی بزنی .  تنها دو نفر برای این قضیه کاندید بودن که یک نفرشون اصلا از موضوع ِ بد یا خوب ِ احتمالی خیلی خبر نداره ؛ اون یکی هم پیشم نیست فعلا ولی خُب هست  . بعد سعی کردم اصلا فرضیه نتیجه و اتفاق بد رو از ذهنم بیرون کنم و به چیزا دیگه فک کنم و بخوابم . بعد فردای همون شب بود  که دیدم خواب گاهی وقتا بهتر از هر چی زنجیره ی شیمی آلی بلند کربنی اثر داره . چون وقتی صبح از خواب بیدار می شی یادت میره  دیشب داشتی به نتیجه ی بد احتمالی فکر می کردی و حس خوبی نداشتی. 

  • هیده ...

عیدتونم مبارک

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



من به طرز عجیبی دم ِ سال تحویل گریه می کردم . یعنی حقیقتا نه اتفاق خوبی افتاده بود که اشک شوق بریزم و نه حتی اتفاق بدی افتاده بود که گریه ی غم باشه . صرفا یه فاز احساسی بود . یعنی تلویزیون داشت یه چیزی  نشون میداد ( جدا از برنامه بهار نارنح علیخانی )  بعد من خیلی دلم شکست بعد همینطوری گریه ام گرفت |:   . بعد همینطوری هم تند تند برای سال بعد آرزو می کردم . بعد همه  با یه سرعتی هجوم می اوردن تو ذهنم که می خواستم بگم بابا آهسته تر ؛ حاجت ها قاطی می شه و  وای من چه قدر شوخ طبعم با این طنازی هام وسط پست . هیچی دیگه با یه چشای قرمزی سال رو تحویل کردم که ایشالا همه گریه های سال بعدم صرفا اشک شوق باشه وگرنه بیچاره می شیم خو |: .تازه ما امسال سفره هفت سین هم نچیدیم و می خوام ببینم با نبود سفره هفت سین چی می شه . یعنی حقیقتا دیگه من وقت نکردم برم دنبال سفره هفت سین و اصلا خواستم ببینم اگه من سفره نچینم نمی خواد سال ِ خوبی باشه واقعا ؟  . بعدشم تا سال تحویل شد بابام که کنارم بود رو بغل کردم و حتی بغل بابام هم داشت گریه ام می گرفت که سریع فضا رو عوض کردم ! حتی فکر کنم بابام هم گریه اش گرفته بود . بعدشم یه آدمایی بهم پیام تبریک عید دادن که داشت دوباره گریه ام می گرفت که البته این بخش رو  صرفا برای همخوانی با بقیه پست با گریه ترکیب کردم ؛ وگرنه گریه نداشت جز اینکه خوش حال شدم منم بعدش برای یه عده پیام و ویس تبریک فرستادم و  اون جوراب احمق خوشگل  هام رو پوشیدم و رفتیم خونه ی مادر بزرگ اینا .

  • هیده ...

از سری عکس های مرفهین بی درد

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ





گل های باغچه ی کنار پیاده رو ؛ قشنگ رنگ کفش هام بود . یعنی همه چیز مهیا بود برای گرفتن همین مدل عکس ها جز اینکه یه خرده جدول کنار پیاده رو بد رنگ شده بود. از خوبی های بهار ؛ بعد از اینکه می شه لباس متعادل بپوشی و نه گرمت بشه نه سردت ؛ همینه که می تونی کنار هر گل و گیاهی وایسی و یه عکس این مدلی بگیری که این برای آدمی مثل من که از این سبک عکس ها دوست داره نعمتی محسوب می شه.  امروز همین طوری که تو پارک راه می رفتم و کافئین می خوردم تا خواب از سرم بپره ؛ دنبال لاله ای می گشتم که به رنگ کفشم بیاد تا از این عکسا بگیرم . اون روز هم کنار همون لاله ها بودیم . از سین  پرسیدم به نظرت من مرفه بی دردم  ؟ با طنز و خنده گفت ؛آره تازه تک بچه هم هستی !

  • هیده ...

باید با چشات تو عکسا بخندی

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ


عکس از کانال Time to dream



می خوام برای تولدش چند تا از عکس هاش رو چاپ کنم براش . عکسایی که می گه دوسشون داره .  تقریبا3 یا 4 تا عکس ِ که مطمئنم دوسشون داره و می خوام همونا  رو چاپ  کنم . اما من از بین همه عکسام ؛ جدا از اینکه عکس های خوبی که ازم گرفته شده اون قدری زیاد نیست ؛  اونایی رو دوست دارم که مطمئنم هیچ وقت تو گزینه های انتخابی اونا برای چاپ نیست . من ترجیح می دم تو عکس طبیعی باشم جای اینکه خیلی موقر نشسته باشم و پاهام رو روی هم انداخته باشم . هر عکسی که حس ِ خوبی بهم بده ؛ حتی اگه خیلی ساده باشه یا یقه لباسم کج شده باشه . من انتخابم اون عکسی ِ که باد می اومد ؛ موهام به هم ریخته بود و  حتی چشام رو هم ریز کرده بودم !
  • هیده ...

هر عکسی یه داستانی داره

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



" سعی کن یه جوری زندگی کنی که نه تنها به بقیه ؛ که به خودتم بدهکار نباشی . "


شاید چند سال دیگه ...خیلی سال دیگه ؛ وقتی بچه ام هم سن خودم شد  ؛ اون عکس رو بهش نشون دادم . بهش گفتم نگاه کن" چه قدر چهره هامون خندون بود . اون شب ما خیلی خندیدیم.  خیلی . ولی کنار همه ی این خاطره های خوب من یه چیزی هنوز یادم مونده . اینکه من اون شب به خودم بدهکار بودم . من اون شب به دلم بدهکار بودم . درسته چند وقت بعد ؛ بدهیم رو صاف کردم ولی اون شب ؛ من به دلم بدهکار بودم."





  • هیده ...

رمزی برای روز مبادا

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۳ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



چه کنم که به گوش من

نرسیده صدای تو

من و خلوت عاشقم

من و باده فدای تو

از من از عاشقت

عزم رفتن نکن

تو که سینه ی لب به لب از ترانه داری

تو که در دل یخ زدن شعله می گذاری

تو که قلب حقیقتی

در تنت می تپد

تو که عطر طراوتی عاشقانه داری

آغوش بی پناه مان

تو بگو چه می شود

به هوای آشیانمان

به جز آه من چه می رود *




 دیشب که تو اینستاگرام خیلی ها عکس ِ فلانی رو پست کرده بودن  و گفته بودن  چرا یهو رفته ( فوت شده ) و روی عکس های پر خاطرشون تگش کرده بودن . رفتم به پیجش سر زدم . من نمی شناختمش . داشتم فکر می کردم اگه هر کدوم از ما به هر علتی دیگه نباشیم و بمیریم ؛ چه بلایی سر این فضاهایی مجازی ما میاد . کسی پسورد اینا رو نداره که بیاد اعلام کنه نویسنده دیگه نیست . نویسنده مُرد . یعنی تا چند سال قرار ِ خاک بخورن ؟ شاید مثل تلگرام بعد از چند سال دیلیت اکانت بشن . شایدم بمونن. بمونن تا ابد و هیچ کسی نفهمه چی شد که دیگه وبلاگی آپ نشد .



+ متن آهنگ " آغوش " از البوم دریا کجاست .


  • هیده ...

نگفته ها

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ



همیشه چیزایی هست برای نگفتن . مثلا من یه کاری رو شروع کردم ؛ ولی خوب به خیلیا نگفتم . مثلا  به آقای الف . به آقای الف شاید اگه می گفتم خوب هم بود ؛ ولی نگفتم و نخواهم گفت . البته فک کنم خودش فهمیده . هیچی نمی گه و این عجیب ِ . البته  منم فهمیدم بین فلانی و فلانی یه چیزی هست ولی منم چیزی نمی گم با اینکه فهمیدم . اصلا یه وقتایی با اینکه فهمیدی نباید به روی خودت بیاری  . اینطوری بهتره . چند وقت پیش هم یکی اینجا یه چیزی بهم گفت ؛ منم یه چیزایی فهمیدم ولی به روی خودم نیوردم . اصلا من یه وقتایی یه چیزایی رو نمی گم ؛ یا به روی خودم نمیارم به خاطر اینکه باید کلی بعدش توضیح بدی . چی شد ؛ چرا اینطوری ؛ چرا اونطوری ؟ و من آدمی نیستم که از توضیح دادن به بقیه خوشم بیاد . یعنی کلی از  نگفتن هام  به خاطر ِ همینه . یعنی پارسال عید  این قدر توضیح دادم چرا دارم با آیندم اینطوری می کنم که می خواستم دانه به دانه موهام که براشون زحمت کشیدم رو بکَنم . البته نیمی از سوال هاشون به خاطر این بود که از برنامه ی اصلی من بی خبر بودن و من هیچی نگفته بودم راجع بهش ؛ ولی خوب اگه هم بهشون می گفتم قطعا سوال های دیگه  ای نه تنها برای عید که برای تابستون و پاییز و زمستون پیدا می کردن که بپرسن . حالا اگه کسی چیزی رو بهتون نگفته برید گوشه ی اتاق بشنید . چراغ ها رو خاموش کنید ؛ فکر کنید . مرور کنید . شاید یه جایی یه کاری ؛ رفتاری بوده که باعث شده دیگه به شما چیزی نگه .

  • هیده ...