از چشم ها بخونیم

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یک عدد تو» ثبت شده است

یادت رَد شد ...

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۱۶ ب.ظ


عکس از کانال freedom


جدا از پیرهن چارخونه و آستین های بالا زده شده و اون  ساعت مچی ِ اسپرت رو اون دست های مردونه ؛ بعد از اون جذبه ی جذاب ؛ بعد از اون اخم مهربون ؛بعد از اون خند های یواشکی ات ؛ بعد از اون کیف پولی که تو دستت می گیری ؛در کنار ِ بلد بودن معشوقه ات ؛  باید بلد باشی براش آهنگ های دوست داشتنیش رو بخونی ...




+ حال خوب کن جدید چارتار به اسم " برف " منتشر شد  . از اینجا می تونید گوش کنید . می خونه  :


بر رخسار هر خورشیدی

بی لبخندت ابری آمد
بی تو در من سروی خم شد
در چشمانم حصری آمد
ای رویای بی تکرارم
شعر تلخی در سر دارم

یادت رد شد
برگی افتاد از افرایی
ایوان پر شد از تنهایی
بادی خیزید و آرامید
برفی آشفته می بارید
دستان هوا از بوی تو پوچ


  • هیده ...

ولی تو بگو که دوستم داری!

شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۵۸ ب.ظ
43c4620dbcf4a4d227230215607f881d
عکس از دیوار رنگی

آدما سه دسته اند ؛ البته از نظر من و از این نگاه :
دسته ی اول اونایی اند که دوست داشتنشون رو به زبون میارن . هر وقت می بیننت در آغوش (!) می گیرنت ؛ پیشونیت رو می بوسن ؛ یهو وقتی نشستی سر ِ میز چایی می خوری و حرف می زنی موهات رو می بوسن . وقتی رو کاناپه 3 نفرِ بغلشون می شینی دست می اندازن رو شونه ات ؛ بهت می گن دوست دارم و برای گفتن این حرف منتظر هیچ دلیل و بهونه ای نیستن . .
دسته ی دوم ؛ اونایی هستن که شاید هیچ وقت پیشونیت رو نبوسن ؛ یا مثلا بغلت نکنن ؛ بهت نگن دوست دارن ؛ اما نسبت به دسته ی قبلی بیشتر باهات شوخی می کنند ؛ حواسشون بهت هست ؛ وقتی می رن بیرون میپرسن چیزی می خوای یا نه ؛ موقعی که چیزای مورد ِ علاقه ی تو رو می بینن یادت می کنند و این طوری نشون می دن براشون مهمی ؛ به فکرت اند.
و آما دسته ی سوم ؛ اونایی که تا مریض نشی ؛ تا بی حال نشی ؛ تا یه اتفاقی برات نیافته هیچ اقدامی مبنی بر اینکه شما فکر کنی به فکرت اند یا براشون مهمی انجام نمیدن . ولی کافی ِ یه خرده حال ندار باشید اون موقع می تونید این دسته رو شناسایی کنید .

حالا شاید دسته ی اول ویژگی های دسته ی دوم و سوم رو هم داشته باشن ؛ ولی خوب برای فهمیدن این که به فکرت اند یا مثلا به براشون مهمی نیازی به فکر کردن نیس .


حالا چی شد اینا رو نوشتم : وقتی که زیر ِ دو تا پتو و با سوئی شرت کنار شوفاژ ؛ بی حال دراز کشیده بودم و به اون چایی نبات با هلی که وقتی فهمید حال ندارم برام درست کرد فکر می کردم .( این آدم جزء دسته ی آخر نبود :دی. )


  • هیده ...

درس هایی برای زندگی

دوشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۱ ب.ظ

من از یهویی یخ شدن ها ؛ یهویی سرد شدن ها ؛ یهویی ساکت شدن ها بدم میاد ... یا نه بهتر بگم ؛ اصلا می ترسم .

اینکه بدون هیچ چیزی یهویی بیای خونه ؛ یهویی عین برج زهر مار بشینی رو مبل ؛ ندونم چی شده ؛ شک کنم به خودم که نکنه کاری کردم و حواسم نبوده که نباید ؛ نکنه اتفاق بدی افتاده ؛ نکنه ... من از این نکنه ها می ترسم . بدم میاد .

پس می شه خواهش کنم ؛ اگه به هر دلیلی ناراحت بودی ؛ به هر دلیلی حوصله نداشتی ؛ تو محل کار مشکلی پیش اومده بود ؛ بین دوستا و رفقا ؛ بین خانواده ؛ هر جا  و هر جا مشکلی بود و حوصله نداشتی و می خواستی مثل برج زهر مار بشینی رو مبل ؛ قبلش در یک جمله بگو که من بدونم و این همه نکنه نکنه و نگرانی نیاد سراغم و هی نگم چی شده ؛ هی بگی هیچی ؛ و من مطمئن تر شم حتما چیزی شده .

با تشکر .



+وضعیت نت ها که هیچی ... بلاگ هم همش برای شما می زنه سرویس آن اویلبل یا فقط با من لج کرده ؟!

+ یه تگ می خواستم اضافه کنم ؛ چیزی به ذهنم نیمد !

+ مخاطب این پست و این حرف خیلی ها می تونن باشن .

  • هیده ...