از چشم ها بخونیم

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هیچی» ثبت شده است

همراه با پنیر و سس اضافه

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۸ ب.ظ



عکس از cafe dialect



غیر از اون روزی که یه چپیس خریدم و همش رو خودم تنهایی خوردم و با چاییم پراشکی خوردم و اون روز که 10 ساعت خوابیدم ؛ حس می کنم این چند روز رو هم باید همین کار رو می کردم . در حالی که دقیقا خلاف همه ی اینا پیش رفتم . یعنی خیلی لایف استایل خوب و پسندیده ای رو پیش گرفتم . در حالی که چشمم دنبال ِ ذرت مکزیکی زیر پل و سس و پنیر پیتزای رو پیتزا بود . ولی من چی کار کردم ؟! من میوه خوردم و سالاد و حتی قهوه رو هم بدون شکر . حتی صبح هم زودتر بیدار شدم ؛ رفتم  پیاده روی !! یعنی باید می رفتم جایی ولی خوب زودتر رفتم که پیاده روی هم کنم ! در حالی که چشمم دنبال ِ بالشت و پتوم بود ولی صدای آهنگ رو زیاد کردم و تند تند راه می رفتم . دیشب هم به طرز خفت باری بی حوصله بودم . یعنی یه طوری که می خواستم بشینم وسط خیابون گریه کنم |: . یعنی به درجه ای از عرفان رسیده بودم شبیه اینا که می خوان از انقلاب به تجریش یا بر عکس رو پیاده برن . می خواستم ولی خسته بودم . حوصله هم نداشتم و کیفم هم سنگین بود . ساعت هم زیادی دیر بود  . بعد همون طوری که تو ترافیک بودم داشتم فکر می کردم تلقین هم مزید بر علت همه چی داره می شه. یعنی اول سرت درد می کنه بعد چون می دونی فلان مرض رو داری بیشتر سرت درد می گیره بعدش سرت گیج می ره. حتی من حالت تهوع ( گلاب به روتون ) هم گرفته بودم . بعد داشتم علائم سرما خوردگی و آنفلوآنزا و اینا رو هم پیدا می کردم تو خودم که دیگه حواسم رو پرت کردم . چون الان اصلا وقت ِ سرما خوردن نیست . یعنی حوصله اش رو هم ندارم . همین طوری الان  آلرژی سجاف یقه ی ما رو می گیره بسه  . یعنی پارسال بهار ؛ یه گروه ویروس دسته جمعی رفتن بودن تو گوش من ؛ که همون یه کلونی ویروس منو بیچاره کرد . بعد دکتر گفت این یه ویروسه که تو بهار میره تو گوش داخلی و اینطوری می شه |: . گفتم باشه مرسی. البته فک کنم بهشون خوش گذشته بود چون من تمام پاییز و زمستون رو هم همونطوری بودم |:  .

امروزم شبیه دیروز بود ؛ جز اینکه صبح 3 دور بیشتر دور پارک راه رفتم ؛ به فلانی پیام دادم و کمتر خوابم می اومد و زودتر رسیدم خونه و آخرش برای دوستم که فردا آزمون دکترا داره آرزوی موفقیت کردم.

  • هیده ...

Fail big

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۴ ب.ظ



عکس از cafe dialect

برام یه ویدئو ؛ از سری ویدئو های انگیزشی اومده که اوج فیلم برای من اون لحظه ای بود که گوینده می گفت" Fail Big ... " .عجیبه !



+ تصویر منم ؛ منم که فردا آزمون زبان دارم ؛ بعد الان همینطوری لمیده ام ؛ گوشی به دست ؛ نه می خوام شب زود بخوابم ! دفعه قبلی استرس نداشتم ؛ اما این بار حس می کنم یه ذره استرس دارم ! اینم عجیبه .
+فردا سر ِ جلسه زلزله نیاد یه وخ |:  ؟!
  • هیده ...

میای بریم انقلاب ؟

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ


داشتم می خندیدم ؛ به اینکه هندزفری تو گوشم و هندزفری به گوشی وصل ِ ولی هی صدای لپ تاپ رو داشتم کم می کردم . حالا یه جوری سریع با این جمله شروع کردم انگار شما دارید منو می بینید . ولی خوب نمی بینید که البته هم چیزی از دست ندادید با این ندیدنتون . جز اینکه موهام این بار با اینکه خیلی الکی الکی جمعشون کردم ولی خیلی خوش حالت و مجلسی شدن  . آهنگ رو دوباره زیاد می کنم . امروز دانلودش کردم . خیلی هم  دوستش دارم فعلا . البته چون هنوز آلبوم جدید چارتار نیمده . وقتی اون بیاد شاید اینا رو هم پاک کنم  مگر اینکه حافظه ی گوشی بذاره باشن همونجا . فردا می تونم کلا خونه بمونم ؛ می تونم وقتی هوا هنوز تاریک ِ از خونه بزنم بیرون یا اینکه وقتی هوا روشن ِ بزنم بیرون که انتخاب هر کدوم از این گزینه کلی مسیر روزم رو تغییر می ده . واقعا نمی دونم چرا دارم اینا رو برای شما توضیح  می دم ؛ شاید چون فقط دلم می خواد یه چیزی بنویسم . خلاصه مرسی که اینا رو می خونید . اهنگ رو دوباره پلی می کنم . سرم هم داره گیج می ره که حقیقتا نمی دونم چرا ! سینوس هام هم که هیچی . یعنی می دونید پارسال خیلی رفتم دنبالشون ؛ امسال می خوام محل ِ ... هم نذازم بهشون . خودشون باید یه فکری به حال خودشون کنن . مثل ریزش مو و اینا که ولشون کردم خودشون خوب شن . البته شما مشکلاتتون ؛ مخصوصا مشکلات پزشکیتون رو ول نکنید . برید دنبالشون . حالا خواستید نرید هم نرید . مامانم می گه فردا چی کاری ِ و این یعنی باید یکی از اون گزینه ها رو انتخاب کنم و شما هم کمکی از دستتون بر نمیاد . باید برم انقلاب . نه اینکه اونجا کافه داره و خیلی هنری ِ ؛ که البته یکی دوتا کافه ی دنج هم داره ؛ ولی من مجبورم و این هم از همون کارهایی که باید امروز یا فردا انجامش بدم . از تنهایی خرید رفتن بدم میاد . حالا می خواد خرید یه خودکار باشه ولی تنهایی خرید رفتن حس خوبی بهم نمیده ؛ درست برعکس وقتی دوتایی یا چندتایی خرید رفتن کلی بهم انرژی می ده . همه رفتن خوابیدن و من اصلا خوابم نمیاد ؛ هر چند سرم گیج میره و بخوابم بهتره ولی هم چنان پشت لپ تاپ کتاب سرچ می کنم و موزیک گوش می کنم . البته وسطش هم برای عکس دوستم کامنت گذاشتم و دارم به این فکر می کنم یهو چه حجمی از مطلب که میخوام اینجا بنویسم اومده تو ذهنم که در کسری از ثانیه هم از ذهنم می پرن ! در آخر من هنوزم تصمیم نگرفتم برای فردا چه گزینه ای رو انتخاب کنم !

  • هیده ...

ساعت 6

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

عکس از رنگی رنگی


+یه وقتایی ؛ یه روزایی رو از زندگی انگار خدا زندگی هامون رو زده رو حالت پاز . ساعت نمی گذره . روز نمی گذره . مثلا همین امشب از ساعت 6 دیگه نمی گذره . البته از یه ساعتی که یادم اومد فردا شروع روز کاری ِ ؛ ساعت مثل برق می گذره ولی تا قبل از اون ساعت تکون نمی خورد. خیلی زودتر از ساعتی که بشه اسم وعده ی غذاییش رو گذاشت شام ؛ غذام رو خوردم ؛ چون هم گشنم بود هم حوصله ام سر رفته . خیلی زودتر از ساعتی که هر شب میوه می خوردیم ؛ میوه ام رو هم خوردم . ولی هنوز ساعت 6 بود انگار  . تمام کانال های تلگرامیم رو چک کردم . برنامه ی فردام رو هماهنگ کردم ولی هنوز ساعت انگار 6 بود . کادویی که می خواستم بخرم رو تقریبا انتخاب کردم و چند مکانی رو که باید چک می کردم از گوگل چک کردم ولی هنوز ساعت 6 بود انگار. سایت دی جی کالا و حتی دی جی استایل رو هم چک کردم  و ساعت هنوز 6 بود انگار . چایی ریختم و به حرفای مامان که می خواست با حرفاش بهم انگیزه بده گوش می کردم و قلپ قلپ چایی می خوردم و به این فکر می کردم که باید انگیزه بگیرم برای شروع یا نه و هنوز ساعت 6 بود انگار . کتابی که گرفتم رو گذاشتم جلوی چشمم تا قبل از خواب بخونم و ساعت هنوز انگار 6 بود و برای خواب خیلی زود بود .



+خدایا ؛ هر روزی که خواستیم به جای عزاداری ؛ شوآف یا هر کاری که عزاداری نیست ولی ما می خواستیم عزاداری جلوه اش بدیم ؛ انجام بدیم ؛ ما رو بشون سر جامون .

  • هیده ...

فلش بک

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۹ ق.ظ


عکس از cafe dialect


وبلاگم رو باز کردم و از اولین پست ها شروع کردم خوندن ... یه جاهایی اصلا یادم نمیاد که برای چی اون پست رو نوشته بودم ؛ یه جایی هم یادم اومد چرا و برای کی نوشتم و به خودم گفتم چه زود اون آدم رو شناخته بودم . یه جاهایی خندیدم ...یه جاهایی هم فکر کردم .  به تاریخ پست ها که دقت کردم دیدم که چه قدر حال و هوای همون پست ها تو همین تاریخ ها ؛ شبیه حال و هوای همین روز هاست ... این می تونه طبیعی باشه یا باید یه فکری کنم .؟... نمی دونم .



  • هیده ...

خوابی یا بیدار

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ق.ظ



آهای خبر دار
مستی یا هُشیار
خوابی یا بیدار ...خوابی یا بیدار
تو شب سیاه ؛ تو شب تاریک
از چپ و از راست
از دور و نزدیک
یه نفر داره جار می زنه ؛ جار
آهای غمی که مثل یه بختک 
رو سینه ی من
 شده ای آوار
از گلوی من دستاتو ور دار ... دستاتو ور دار از گلوی من *


+دوست داشتم یه چیزی بنویسم ؛ نمی دونستم چی بنویسم !

* آهای خبر دار از همایون شجریان : از اینجا گوش کنید .
  • هیده ...

ساعت هاتون رو کوک کردید ؟

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ق.ظ
morning

عکس از کانال ژیوار


  • هیده ...

جا بذار جای پای من

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ

دختر رنگی

عکس از دیوار رنگی


حالا اگه از اون دو روزی که روی یونیت دندون پزشکی در حالتی که کل ِ بدنم در حال اسپاسم بود بگذریم ؛ می رسیم به روزایی که سینوس هام نابود شدن تو این سوز و سرما . حالا اگه بخوایم از بحث ِ بیماری و درمان پامون رو بکشیم بیرون باید پامون رو بذاریم تو چی ؟ مثلا ترافیک ؟ اخه چرا الکی حرف بزنم . من اکثرا زود میرم و دیر میام که ساعتای خدای ترافیک تموم شده . خیلی هم خوب البته . فقط دیگه نمی شه تو ترافیک ِ همت زیر ِ تابلوی سینما تیکت برم تو فکر و خیالام محو شم . حالا پامون رو از ترافیک می کشیم بیرون و می ذاریم تو کتابخونه که ملت همه درس خوان شده و به  کتابخونه ها حمله ور شدن . گفتم کتابخونه ؛ کتابخونه دیگه شده خونه ی دوم من اصلا . حتی خانواده هم پیدا کردم اونجا . یعنی واقعا چند روز بعد دلم برای اونجا هم می خواد تنگ بشه ؟! مثل الان که دلم برای محل کارم تنگ شده . یعنی واقعا دلم برای اون حجم از استرس تنگ شده ؟!! شِیم آن می! خوب دیگه وقتشه جای پامون رو عوض کنم . پامون رو بذاریم تو کشفیات جدیدم ؟ اینکه من نه تنها نشان ندهنده هستم ، بلکه خیلی هم نشان دهنده ی کاذبی هستم . هم چنین خیلی هم نپرسنده ! فقط نمی دونم بقیه چطوری اون حجم از دماغشون رو تو زندگی بقیه جا می دن ! حالا  پامون رو بذاریم تو خاطره ها ؟!




  • هیده ...

پس سکوت می کنیم

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۵۵ ق.ظ

عکس از دیوار رنگی


یه سری حرفا هست که من دقیقا نمی دونم باید کجا ازشون حرف بزنم .


  • هیده ...

جمشید اینا

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۳ ق.ظ
چه قدر دلم می خواست امشب حرف بزنم. از همین ترس غریبی که تنهایی تو طبقه هفتم اون ساختمون ِ خلوت ؛ وسط ِ میدون انقلاب تمام وجودمو گرفت ؛ تا همین نیگا نارنگی هارو... نیگا نارنجی هارو ...



یه خرده از رادیو چهرازی رو بخونیم :

پاییز که می شه ما بی‌اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه.
 صپ زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سرمرگی مهمون نمی خوای،دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنگی ها رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، خرمالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟
مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟
تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز.
می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن.
می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه!
می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود همه ش لخت؟
یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه.
می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره می شیم، می ریم تا سحر چه زاید باز.
می گه چای از دهن افتاد.
جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودن هاشون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟
جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده.
می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟
می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟
یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!
جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلا نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!
...
جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش.
می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین.آدم به دلش چطوری  حالی کنه که اشتباه شده ؟



+رادیو چهرازی : اینجا .

+برای گوش هامون : بشنویم (منبع)

  • هیده ...