از چشم ها بخونیم

۷۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همین طوری های روزمره» ثبت شده است

گشتم نبود ؛ نگرد نیست

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ

منبع



یه وقتایی من می گم آدم باید رو مودش باشه . رو مود ِ هر کاری که می خواد بکنه . من امروز رو مودش نبودم . رو مود اینکه کارهای باقی مونده ام رو ( که اتفاقا خیلی هم هست ، { بر صورتش می کوبد } )انجام بدم . صبح که این قدر هوا دلبری کرد که من همش فکر کردم هنوز صبح زوده و از جام بلند نشدم . بعدشم که بیدار شدم همینطوری به صورت انلاین به چند نفر مشاوره دادم و یهو شد ظهر ! بعد هم که مهمونی و مهمون و اینا ...  بعدم که همینطوری نشستم پیام های تلگرامم رو چک کردم و اتاق رو از فروپاشی نجات دادم و الان ساعت 10 و 5 دقیقه ؛ هنوز همه کارهام مونده !

بعد الان دلم می خواد بشینم فایل های صوتی که خریدم رو گوش کنم . یا بشینم فیلم ببینم ( که البته فرندز نیست فیلم مورد نظرم ) .ولی این عذاب وجدان نه می ذاره کاری انجام بدم نه اون قدری قوی هست که بلندم کنه به کارهام برسم ... 




+ همه ی اینا رو بهونه کردم که یه چیزی بنویسم تا بگم ؛ پاییزه ی کتاب شروع شده . اگه اهلش هستید و لازمش دارید وقتشه (: .

  • هیده ...

هر جا که روم ؛ پیش ِ تو می آیم باز

چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۹ ب.ظ



گالری هیده


با چشم های من ببینید (: .




++من الان برای تصمیم گیریِ چیزی به قول ِ استادمون مثل آهو تو عسل گیر کردم! |: .

+ عنوان از سعدی.

  • هیده ...

یک تکراری ِ دوست داشتنی

سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ب.ظ
loving you was red



 پیاده روی سر صبح حتی با اون خستگی ِ باقی مونده ؛ اون موکای سر صبح که مردد بودم بین خوردن یا نخوردنش ؛ اون درخت های رنگی محوطه ؛ اون عکس ِ ساده ای که گرفتم ولی خودم عاشقش شدم ؛ اون پیاده روی ِ تو بلوار کشاورز  ؛ همه ی اینا بهترین چیزی بود که می تونستم به خودم بدم امروز و کلی حالم رو بهتر کرد .


+ به نظرم اگه تهران هستید و تو این روزا نمی رید بلوار کشاورز که ......برید دیگه |:  !

+برای گوش هامون : سینا سرلک :  چشم های آبی
  • هیده ...

دیگه نگران چی هستید ؟

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ب.ظ
No matter how well versed you may be with the latest goings-on in the world, it’s all too easy to slip behind occasionally. However, according to a survey by Ipsos MORI, some corners of the world could be more guilty of this than others.




هر بار که یه مسافتی رو تو خیابون انقلاب پیاده میرم ؛ سه تا پایان نامه تحویل می دم ؛ دو تا دکترا تو دو تا رشته مختلف می گیرم . حتی همین امروز 100 امین مقاله ام رو هم ثبت کردم . حیف دیرم شده بود وگرنه برای اعزام به بهترین کشور ها هم داشتم اقدام می کردم . فقط مونده شام امشب که نشد اونجا جورش کنم .
  • هیده ...

تقدیر

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۰۵ ب.ظ

Autumn Cozy



+مامان ؛ با بابا کجا آشنا شدی ؟

- مترو .

+ چطوری؟؟؟

- دیرم شده بود . داشتم می دویدم تا قبل از بستن شدن در قطار سوار شم . بابات دستش رو گذاشت لای در تا در بسته نشه و من سوار شم و ....



*الهام گرفته از مشاهدات مترویی !
  • هیده ...

درمان سرپایی

چهارشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ب.ظ

T h e  s n u g g l e  i s  r e a l



اونی که امروز کلی از مسیری که با ماشین می رفته رو ؛ از این ور انقلاب به اون ور انقلاب ؛ پیاده رفته و با خودش و هندزفری و آهنگ های پلی شده برای خودش بوده ؛ و دوباره کلی مسیر رو تا خونه پیاده رفته ؛ خود ِ من بودم . خود ِ من که فکر می کردم حالم رو بهتر کرده این کار ؛ که اتفاقا هم کرده بود ؛ تا اینکه عصر احساس کردم یک سال ِ سرماخوردگی دارم  و بدن درد و سر درد و گلو درد منو کوبوند زمین |: .



  • هیده ...

ولی هوا عالیه

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ

pin x noellemnguyen



اینکه بتونی یه جوری بنویسی که ذهنت سبک شه ؛ خودش یه نعمت بزرگی محسوب می شه که خدا به هر کسی نمی ده . تازه من مثلا قبلا از این نعمت برخوردار بودم که حس می کنم الان نیستم . یعنی حس می کنم دیگه نمی تونم مثل قبل بنویسم و الان حس می کنم قریب به 2458 دفعه است اینو اینجا گفتم و الان شد 2459 دفعه . ولی خوب هست دیگه . نمی تونم کاریش کنم و حقیقتا داره عذابم می ده . بعد وقتی آدم چیز ِ خوبی رو قبلا تجربه کرده باشه و از دستش بده خیلی سخت تره تا اینکه کلا تجربه اش نکرده باشه .

بعد همین سه هفته ای که از مهر  گذشت اون قدری بار روانی بر من تحمیل کرد که اگه می خواستم برای سبک شدن ذهنم پست بنویسم حقیقتا الان باید 20 تا پست ؛ اونم دست ِ کم تازه ؛ می نوشتم . ولی من چی نوشتم ؟ هیچی . اونایی هم که نوشتم عملا ربطی به این فشار های روانی نداشته و نمی دونم چرا و حتی نمی دونم چطور درستش کنم این شرایط رو .

بعد الان در بی کار ترین وضعیت ممکن که اتفاقا خیلی هم کار دارم هستم که این خودش یکی از بزرگترین تناقض های بشریت می تونه باشه که هر کسی می تونه تجربه اش کنه ( نمی دونم شاید با این شدت نه ) . یعنی هیچ کاری نمی کنم و کلی خسته ام. بعد در  حالی که هیچ کاری نمی کنم ؛ کلی کار می کنم  و کلی هم خسته می شم ولی نمی دونم چرا از حجم کارایی که باید بکنم کم نمی شه و خلاصه این سیکل معیوب هم چنان ادامه داره . یعنی یه بلاتکلیفی و ابهام خاصی بر این روزای من حاکم شده که در کلمات نمی گنجه !

در راستای همین که کلی کار دارم و کلی کار می کنم امروز برای هیچی و صرفا همینطوری الکی ( در راستای ارج نهادن بر حرف دلم ) دو کیلومتر راه رفتم و بر حجم کارایی که باید انجام بدم ولی ندادم افزودم و همانا من از کرده ی خویش خوشنودم !!



+حداقل تجربه به من یکی ثابت کرده تا برنامه ها و کارهات رو ننویسی ؛ احتمال انجام دادنشون به سمت صفر میل می کنه .  

+ عکس (: .

  • هیده ...

غربت

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ


وقتی یادم میاد پیر ِ مرد ِتنهای ِ روی نیمکت ؛ تو پارک ؛ بهم گفت" من اینجا غریبم ؛ یه خرده کنارم بشین" . سختم می شه راحت برم بخوابم .

  • هیده ...

حالا اینم هیچی ... ولی رزومه ات چی ؟!

جمعه, ۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۶ ق.ظ



اگه دوست دارید بدونید ؛ جا داره بگم دیشب نه تنها آناتومی گری رو تموم نکردم ؛ بلکه صبح هم هیچ جا نرفتم . دیشب نشستیم با مامان یه خرده حرف زدیم و اینا یهو کلی گذشت و منم کلی خسته بودم و بی حال دیگه خوابیدم. صبح هم بیدار شدم هر چی به اداره های مربوطه تماس گرفتم ؛ هیشکی نبود . خیلی خوبه آدم اینطوری باشه کارش ها . بعد دیگه دیدم هیشکی نیست منم بی حال تر از دیشب بازم خوابیدم . من این هفته کلا به دلایل خیلی مسخره همش خسته بودم. از سر ِ بلاتکلیفی و برو بیا . یعنی یه چیز مشخص نبود بگم این منو خسته کرد . حالا اینا هیچی .... بعد ما از دیشب تا خود همین امشب  داشتیم بحث می کردیم . با کی ؟ با یه گروهی سر یه برنامه ریزی . به نتیجه رسیدیم ؟! یه چیزایی ... نمی دونم اسمش نتیجه هست یا نه . بعد یه عده چه قدر مقاومت می کنند برای فهمیدن . نمی دونم شاید می فهمند نمی خوان باور کنند یا بپذیرن . حالا اینم هیچی ... بعدش که قشنگ خوابیدم و دیگه حس کردم نیازی نیست به بالشم وصل باشم هنوز ؛ بلند شدم و بحث دیشب رو پیگیری کردم . بعدشم رفتم یه چیزی کادو بخرم .رفتم یه جا چیزی که می خواستم نبود . رفتم یه جای دیگه که می دونستم داره که اونم تموم کرده بود. برگشتم سر جای اولم. رفتم شهر کتاب ولی خوب کتاب نخریدم . یه وسیله زینتی خریدم و خوب قطعا قسمت لوازم التحریر هم رفتم . یه جامدادی بود خیلی خوب بود دلم می خواست بخرمش |: . یعنی این شوق به لوازم التحریر در من نخواهد مُرد هرگز |: . حالا اینم هیچی .... بعدش دوباره برگشتم سر پیگیری بحثمون که ببینم نتیجه داده یا نه ... حالا اینم هیچی .... چند روز پیش بحث رزومه و اینا بود ... بعد من به رزومه ی خودم فکر می کردم .  کلا دو دفعه شرایطی پیش اومد که منو تو همچین سیکلی انداخت . این که هی برگردی عقب...برگردی عقب ...برگردی عقب به رزومه ات فکر کنی. نه رزومه ی  کاری و علمی . رزومه ی کلی رو می گم الان . چی کار کردی تا به الان ؟ برای خودت ؛ برای زندگیت چی کار کردی ؟!



+ جا داره ذکر کنم فردا ساعت 5 و نیم باید بیدار باشم و دارم چایی می خورم الان |: .

  • هیده ...

و لیست کارهایش را می نویسد

چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۵ ب.ظ


فردا پنج شنبه است ولی برای من عین ِ خود شنبه است . یعنی اون قدری امیدوارم که همه ی اداره هایی که می خوام فردا برم همشون فعال باشن که انگار شنبه است . چه قدر باید امیدوار باشم یعنی ؟! حالا من که صبح زنگ می زنم و بعد می رم ولی فک کن فعال باشن برم مدارکم رو بگیرم بعد شنبه ببرم اون ور و همه چی اوکی شه !! عالی می شه دیگه . بعد اینترنتم رو عوض کردم و آقا چه سرعتی ... بعد می خوام امشب دیگه فصل 14 آناتومی گری رو تموم کنم و با خیال راحت منتظر فصل 15 باشم در حالی که چشمم گل مژه زده و  کلی فایل صوتی به اون فایل های صوتی قبلی اضافه شد و ذره ای از کارهای من کم نشده . تازه اون دو تا دندون عقل هم هنوز موندن .
بعد دیشب بود یا پریشب !؟ نمی دونم . زنگ زدم آقای الف . در راستای استعفا . اصلا غصه ام می گیره یادم میاد |: . ولی خوب دیگه . استعفا رو دادم رفته . بعد یه خرده در مورد یه سری مسائل باقی مونده صحبت کردیم و من دیگه کلا قطع امید کردم و تمام . آدم چطوری به دلش حالی کنه تموم شده ؟! حالا خیلی ادای آدم های پشیمان رو در نمیارم . چون درسته ناراحتم ولی پشیمون نع .






  • هیده ...