از چشم ها بخونیم

۶۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همین طوری های روزمره» ثبت شده است

نام مادر

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ق.ظ


این اولین یا شاید دومین باری بود که دیدم جایی برای ثبت نام ؛ نام مادر رو می خواستن. حتی این بار بیشتر از مامانم پرسیدن . تاریخ تولدش و محل تولدش . اگه اشتباه نگم نیکولا چند وقت پیش که یعنی خیلی وقت پیش یه پستی نوشته بود برای همین داستان . نیکولا اگه صدام رو می شنوی ؛ این بار نام مادرم رو  هم می خواستن .

  • هیده ...

هم چنان تحت درمان

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۲۲ ب.ظ



درسته من حرفم رو پس گرفتم و برگشتم و نوشتم ؛ ولی هنوزم توان ِ نوشتنی در من نجوشیده چندان که باید. اگه بگم موضوعی نیست که بیخود گفتم. اون قدری سوژه و داستان و اتفاق هست که بشه براش نوشت که می تونم روزی سه تا پست بنویسم. ولی چیزی که هست اینه که نمی تونم . نمی شه ! مثلا الان می خوام یه عکس رو اینستاگرامم آپلود کنم حتی یه کپشن هم نمی شه بنویسم .

ولی خوب برای مفید بودن این پست می تونم بهتون پیشنهاد کنم اگه دنبال یه جای دنج می گردید ؛ درکه و دربند وسط هفته گزینه خوبیه . مخصوصا که پاییز هم نزدیکه.







  • هیده ...

هوا چه خوب شده !!

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



این جمله اکثرا اولین جمله ای که وقتی هیچی نداری بگی به ذهنت می رسه . حالا یا هوا چه خوب شده یا بر عکس هوا چه بد شده . بالاخره یکیش معنی می ده و احتمالا فردا من از این جمله زیاد استفاده خواهم کرد . چون من فردا با کسی ملاقات می کنم که تا حالا ندیدمش و صرفا یکبار برای تشکر بابت چیزی باهاش صحبت کردم . من داداش ندارم ولی ملاقات فردای ما یه چیزی شبیه اینه که داداشم بخواد نامزدش رو به من معرفی کنه ! در همین حد عجیب ولی واقعی و من واقعا نمی دونم چی باید بگم ؛ چی قراره بشنوم و یا حتی چی کار باید کنم |: .

  • هیده ...

پَسا سکانس آخر 2

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ



درست فردای همون شبی که پست ِ سکانس آخر رو نوشتم و فید بک های جالبی هم ازش گرفتم ؛ مثل شناختن بعضی از دوستای مخفی ؛ یه اتفاقی افتاد که دلم می خواست بیام اینجا یه پست بذارم با عنوان اشک شوق سری دوم با یه عکس مختص به خودش با هشتگ ِ " بمونه یادگاری " و امثالهم . مثل اینکه کسی جایی منتظر بود تا من اون پست رو بنویسم و بعدش همه چیز اتفاق بی افته . بعد از هیجان اون اتفاق سه یا 4 تا پست همون روز تو ذهنم نوشتم که خوب الا هیچ کدومش یادم نیست باز |: . یعنی تا قبل از اون پست ِ آخر هیچ ایده ای نبود یا اگرم بود توان چیدن کلمه ها کنار هم نبود ولی بعد از ارسال اون پست هر عکسی یه ایده برای یه پست بود |:  . من شک ندارم اینم یه جور ِ سندرم ِ . سندرمی که خودم یه روزی کشفش می کنم و به اسم خودم ثبتش می کنم . یه وقتایی یه تلنگر لازمه . یه نبودن کوتاه ؛ یه اتفاق خوب ؛ یه خبر خوب ؛ یه آشنایی ؛ یه جدایی ؛ یه رهایی ؛ تا تو رو از اون گردابی که توش هستی رها کنه .

جا داره در انتها بگم که من نامه ی اداری خیلی ننوشتم ؛ ولی خوب اولین استعفا نامه ام رو به زبون خیلی روون و خودمونی نوشتم و دادم رفت . حتی نزدیک بود پایینش کنار همون اسم و امضا و تاریخم یدونه از همین لبخند ها (: هم بذارم ولی خودم رو کنترل کردم و تاریخ زدم فقط ((: .





  • هیده ...

به یاد دکتر قریب و همه ی امثالهم

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۵۸ ق.ظ


به مناسبت روز پزشک ؛ جا داره یادی کنم از این سریال پر از اسطوره. 


آناتومی گری - فصل 13 - قسمت 22 :


بیمار : خداوند به کسایی کمک می کنه که به خودشون کمک کنند .




+تبریک روز پزشک به همه پزشکایی که مهر نظام پزشکی دارن و درس خوندن و زحمت کشیدن و می کشن  ؛ و همه اونایی که با اینکه مهر و نظام پزشکی ندارن و حتی درس طبابت  نخوندن ؛ یه جوری بلدن حال ِ آدم رو خوب کنند که هیشکی نمی تونه (: .


  • هیده ...

گفتار نیک ؛ اخلاق نیک ؛ خاطره ی نیک

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۸ ب.ظ



امروز که خوابم می اومد و چشم هام باز نمی شد و رفتم لیوانم رو پر از شیر کردم و قهوه ریختم روش که البته اول قهوه ریختم تو لیوانم و بعدش پرش کردم از شیر ؛ همون موقع که هم زدن شیر و قهوه تموم شد و بلندش کردم تا شیرقهوه ام رو بخورم و خواب از سرم بپره و هیچی از 6 ماه پیش تو ذهنم نبود ؛ تا لیوان رسید به نزدیک صورتم و بوی قهوه رسید به سیناپس های بویاییم ؛ یهو پرت شدم 6 ماه پیش . همون روزای شلوغ و پر کار و همه ی حاشیه های خودش و داستان های خودش که شیر قهوه بود تا خواب از سرم بپره . همون لحظه به همین فکر کردم دو تا مولکول شیمیایی که رسیدن به سلول های بویایی من ؛ منو این قدر پرت کردن عقب ؛ وای به روزی که یادگاری رو هر روز ببینی ؛ عکسی رو هر روز ببینی ؛ آدمی رو هر روز ببینی و وای به روزی که خاطره ی خوشی زنده نشه و خوشا روزی که خاطره ی خوبی زنده بشه . 




  • هیده ...

شب زنده دار تنها

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ب.ظ


عکس از کانال ژیوار


اونی که دیشب کم خوابیده بود ؛ صبح با چشای پف کرده بیدار شد ؛ رفت بیرون گرما زده شد  برگشت خونه ؛ و به جای شام یه لیوان شربت آبلیمو با شیرینی خورد و بعد از دوش یه چایی با شیرینی برای رفع خستگی خورد و سرش درد می کنه و  قرار نیست حالا حالا ها بخوابه و فردا هم دوباره با کمبود خواب بیدار می شه  و زودتر از ساعت 8 شب برنمی گرده خونه کیه ؟! من ِ من ِ کله گنده |: .


+ خودمم باورم نمی شه چیزی نزدیک 40 ساعت فایل صوتی هست که باید پاکنویس کنم !!

  • هیده ...

پیش بینی نشده ی شماره ی 2

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۱ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



یه اطلاعیه زده بودن تو کانالشون ؛ بعدم منم تماس گرفتم برای همکاری . بعد اونا گفتن فلان روز بیا . بعد گفتم فلان روز ؟! اون روز که نمی تونم بیام . گفتن راه نداره ؟ بعد من می دونستم راه داره ولی گفتم نمیام ! بعدش همون روز که شد  ؛ دیدم راه داره برم ؛ زنگ زدم گفتم راه داد بیام . بیام ؟ گفتن آره بیا . گفتم شایدم دیر برسم ها ؛ گفتن باشع |: . بیا . فک کنم قیافه خانمه پشت تلفن دقیقا همینطوری بود |: . بعد من رفتم . با یه ربع تاخیر هم رسیدم . به اصطلاح جلسشون که می خواستن رسمی باشه ولی نبود شروع شده بود . هر چه قدر جلوتر می رفتیم من می فهمیدم اشتباه رفتم یعنی اشتباه اومدم . یعنی من اصلا نباید اینجا باشم . یعنی اصلا نمی تونیم با هم همکاری کنیم ! بعد دیدم وسط جلسه بلند شم بیام بیرون که بده . نشستم تا آخر جلسه که اون آقای مسئول گفت شما چی ؟! که خواستم توضیح بدم آقا من کلا منصرف شدم و اینا که گفت هر چی شما بگی ! بعد من گفتم ببین اصلا اینایی که شما گفتی ربطی به من نداره ؛ من برای همکاری دیگه ای اومده بودم اینجا . گفت باشه . شما برای همون بمون . بعد من دوباره تاکید کردم که من صرفا برای یکی دو جلسه همکاری میام ها . گفت باشه . من هی تاکید داشتم بر عدم همکاری متوالی اونم هی می گفت باشه اصلا همین یه جلسه. بعد امروز همون یه جلسه است |: که من حس می کنم حتی آمادگیش رو هم ندارم . تازه حس می کنم یه طرف صورتم ورم هم داره و حتی دهانم به اندازه کافی باز نمی شه که خوب چندان هم مهم نیست ! . یعنی حتی دلم می خواد مثل اون یکی دو تا پیشنهادی که رد کردم و بعد از شنیدن جوابم زنگ زدن که نه آقا زود جواب نده و صبر کن و بیشتر فکر کن و من به با توجه به اصل" زیادی کشش نده "یه خرده فک کردم و گفتم نع ؛ الانم می گفتم نع ... اما یه وقتایی یه تجربه جدید چندان هم بد نیست .
  • هیده ...

که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی

شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۷ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



این تصمیم امروز نمی دونم چندمین تصمیم یهویی اما فکر شده ی این چند وقت اخیرم بود . یهو تصمیم گرفتم همین امروز برم روی اون صندلی کذایی بشینم و  پر پر بزنم و با صورتی که نصفش پف کرده ؛ و دهنی که  کج شده ؛ و صورتی که  از کمپرس یخ ؛ یخ زده ؛ برگردم خونه . دهنم هنوز مزه ی خون می ده . حالا دیگه نیمه ی صورتم داره از بی حسی در میاد و دردش شروع شده ؛ولی من حالا دیگه فقط دو تا دندون عقل دارم ؛ هر چند که کلی هم درد دارم .
  • هیده ...

از سری تلاش هام برای نوشتن چیزی

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۲ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


همه ی عکس های 8 ماه پیش مونده رو هم و من فقط نیو فولدر نیوفولدر باز کردم و ریختم رو سیستم که یه روزی بشینم و به تک تکشون برسم . حالا نشستم و دارم از نیوفولدر یک شروع می کنم و خاطراتم رو از 8 ماه پیش به الان مرور می کنم . ترک ِ های آلبوم دریا کجاست دونه به دونه پلی می شه و من غرق تو خاطراتم ...


+ من برای موهام چندین مدل شامپو و نرم کننده و ماسک مو و آبرسان گرفتم ولی هنوز نتیجه ای برای بهتر شدن حال موهام حاصل نشده . یعنی راه دیگه ای به غیر از قطع عضو نیست ؟ 


  • هیده ...