از چشم ها بخونیم

۵۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همین طوری های روزمره» ثبت شده است

ای بی نشان ِ محض/ نشان از که جویمَت ؟

جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ب.ظ


عکس از کانال رنگی رنگی


صبح وقتی بیدار شدم و دیدم هنوز وقت هست دوباره خوابیدم . یه خوابی دیدم که کاش اصلا نخوابیده بودم . همش تنش و استرس بود . تمام مدتی که خواب بودم تو  اسپاسم کامل بود بدنم . اینو وقتی از خواب بیدار شدم و تمام تنم درد می کرد فهمیدم . بعدشم هیچی ؛ یه چایی با مامانم خوردم و اومدم بیرون . بعدشم که برگشتم هیچی . یعنی خیلی خوب که هیچی . از اون هیچی های خوب . ریلکسیشن و چایی و اینا . البته می شد فیلم هم دید که ندیدم هنوز. یهو یادم اومد که فلانی کد تخفیف گذاشته بود و رفتم ببینم چیزی هست که دلم بخواد بخرم و از این کد تخفیف استفاده کنم که آخراش فهمیدم قشنگ وارد این بازی ِ کثیف ِ فریب ذهنی شدم و هیچی نمی خوام و الکی الکی تا مرحله نهایی کردن خرید رسیدم . هیچی دیگه خرید رو کنسل کردم و یه خرده وبلاگ های آپ شده رو خوندم . یهو یاد " میم " افتادم . این که چه قدر این شخصیت برای من مورد احترام ِ . یعنی یه ذره هم نع . خیلی قابل ِ احترام . بعدشم به این فکر کردم که چرا ؟ چرا این قدر قابل ِ احترام ِ . اون وقت چی باعث می شه که یکی دیگه مثل " پ " این قدر غیر قابل احترام باشه . یعنی من اگر بخوام هم نمی تونم به " میم " بی احترامی کنم ولی به "  پ " با فراغ خاطر می تونم بی احترامی کنم |: . یعنی شما بگو اگه ذره ای من عذاب وجدان پیدا کنم . هیچی . اصلا و ابدا . همش هم تقصیر ِ خودشه |: . حالا که  بی احترامی نکردم بهش ولی یهو دیدی لازم شد . چون  اون روز که اون قدر منو حرص داد خیلی خودمو کنترل کردم هیچی بهش نگم . خیلی |:  .

از اون روز که نازنین آخر پستش نوشته بود " نمیدونم چیو باید یاد میگرفتم که نگرفتم، که حالا دوباره تو همون نقطه وایسادم، یا حداقل ازش رد شدم!"  داشتم به همین فکر می کردم . از اون روز چند باری یادم می افته و بهش فکر می کنم . یعنی  چی رو جا انداختم که حالا از جاهایی تکراری دارم رد می شم ؟




+دوباره از اون ویروس ها گرفتم که می نویسم و ارسال نمی کنم و می رم می خوابم .

+عنوان از "عطار " .


  • هیده ...

ولی هنوز نخوابیدم

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ

کار های سخت مثل " نه " گفتن رو واگذار کردم و دارم موزیک و دکلمه گوش می دم  ؛ در حالی که از شدت خستگی زانوهام داره از مفصل جدا می شه ؛ از خشکی پوست و سرما به شدت رنج می برم و از کم خوابی هم . یعنی چنان از کم خوابی رنج می برم که با هر بار خواب ؛ هر چند کم ؛ اتصالی کوتاه به اون دنیا پیدا می کنم و بر می گردم . آره . ما از اونایی هستیم که به  بالا وصلیم ((: . چه قدر من حس ِ طنز دارم الان |: . با این حجم از خستگی . حالا چرا من این قدر رو خستگی تاکید دارم واقعیت خودمم نمی دونم . انگار شما از من کار کشیدید . والا ! یعنی یه چیزایی هست که آدم براش هیچ جوابی پیدا نمی کنه . مثلا یه موضوعی بود خیلی وقت پیش که خیلی بین اطرافیان من صدا کرد و بعدش من فکر کردم همه یادشون رفته و خیلی خوش حال از این فراموشی داشتم پیش می رفتم که چند روز پیش دکتر " ع " ازم یه چیزی پرسید که قشنگ مخالف این تفکر من بود و سوال من این بود چطوری یادش مونده ؟! O-o . بعد امروزم یکی دیگه باز ازم سوال پرسید که بازم برام سوال شد چطوری یادشه  ؟ حالا این آخری رو می تونم یه جوری توجیه کنم ولی انصافا دکتر " ع " رو نه . خلاصه اینکه یه سری چیزا واقعا قابل توجیه نیستن . حالا این تاکید من به این خستگی هم همینطور ( و برای بار چندم به خستگی اشاره می کند و آهنگ را عوض می کند و تقویم را نگاه می کند ) .


  • هیده ...

Fail big

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۴ ب.ظ



عکس از cafe dialect

برام یه ویدئو ؛ از سری ویدئو های انگیزشی اومده که اوج فیلم برای من اون لحظه ای بود که گوینده می گفت" Fail Big ... " .عجیبه !



+ تصویر منم ؛ منم که فردا آزمون زبان دارم ؛ بعد الان همینطوری لمیده ام ؛ گوشی به دست ؛ نه می خوام شب زود بخوابم ! دفعه قبلی استرس نداشتم ؛ اما این بار حس می کنم یه ذره استرس دارم ! اینم عجیبه .
+فردا سر ِ جلسه زلزله نیاد یه وخ |:  ؟!
  • هیده ...

نیازمندی ها 3

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ



اون چیزی که الان همه ی  شهر نشین های آلوده بهش نیاز داریم یه چیزیه شبیه همین عکس ؛ ولی خوب حداقل کاری که از دستمون برمیاد اینه که بمونیم تو خونه هامون هِی شیر بخوریم بشوره ببره این سرب ها رو ؛ ولی خوب حقیقتا همین حداقل هم از دست ِ من برنمیاد و فردا می خوام برم وسط میدون جنگ ؛ تو یکی از میادین بزرگ شهر ؛ و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که اونجا بشینم شیر بخورم |:  .



+ این پست رو کمی تا قسمتی اصلاح کردیم !

+ آلبوم جدید چارتار در دی ماه منتشر می شه .



  • هیده ...

میای بریم انقلاب ؟

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ


داشتم می خندیدم ؛ به اینکه هندزفری تو گوشم و هندزفری به گوشی وصل ِ ولی هی صدای لپ تاپ رو داشتم کم می کردم . حالا یه جوری سریع با این جمله شروع کردم انگار شما دارید منو می بینید . ولی خوب نمی بینید که البته هم چیزی از دست ندادید با این ندیدنتون . جز اینکه موهام این بار با اینکه خیلی الکی الکی جمعشون کردم ولی خیلی خوش حالت و مجلسی شدن  . آهنگ رو دوباره زیاد می کنم . امروز دانلودش کردم . خیلی هم  دوستش دارم فعلا . البته چون هنوز آلبوم جدید چارتار نیمده . وقتی اون بیاد شاید اینا رو هم پاک کنم  مگر اینکه حافظه ی گوشی بذاره باشن همونجا . فردا می تونم کلا خونه بمونم ؛ می تونم وقتی هوا هنوز تاریک ِ از خونه بزنم بیرون یا اینکه وقتی هوا روشن ِ بزنم بیرون که انتخاب هر کدوم از این گزینه کلی مسیر روزم رو تغییر می ده . واقعا نمی دونم چرا دارم اینا رو برای شما توضیح  می دم ؛ شاید چون فقط دلم می خواد یه چیزی بنویسم . خلاصه مرسی که اینا رو می خونید . اهنگ رو دوباره پلی می کنم . سرم هم داره گیج می ره که حقیقتا نمی دونم چرا ! سینوس هام هم که هیچی . یعنی می دونید پارسال خیلی رفتم دنبالشون ؛ امسال می خوام محل ِ ... هم نذازم بهشون . خودشون باید یه فکری به حال خودشون کنن . مثل ریزش مو و اینا که ولشون کردم خودشون خوب شن . البته شما مشکلاتتون ؛ مخصوصا مشکلات پزشکیتون رو ول نکنید . برید دنبالشون . حالا خواستید نرید هم نرید . مامانم می گه فردا چی کاری ِ و این یعنی باید یکی از اون گزینه ها رو انتخاب کنم و شما هم کمکی از دستتون بر نمیاد . باید برم انقلاب . نه اینکه اونجا کافه داره و خیلی هنری ِ ؛ که البته یکی دوتا کافه ی دنج هم داره ؛ ولی من مجبورم و این هم از همون کارهایی که باید امروز یا فردا انجامش بدم . از تنهایی خرید رفتن بدم میاد . حالا می خواد خرید یه خودکار باشه ولی تنهایی خرید رفتن حس خوبی بهم نمیده ؛ درست برعکس وقتی دوتایی یا چندتایی خرید رفتن کلی بهم انرژی می ده . همه رفتن خوابیدن و من اصلا خوابم نمیاد ؛ هر چند سرم گیج میره و بخوابم بهتره ولی هم چنان پشت لپ تاپ کتاب سرچ می کنم و موزیک گوش می کنم . البته وسطش هم برای عکس دوستم کامنت گذاشتم و دارم به این فکر می کنم یهو چه حجمی از مطلب که میخوام اینجا بنویسم اومده تو ذهنم که در کسری از ثانیه هم از ذهنم می پرن ! در آخر من هنوزم تصمیم نگرفتم برای فردا چه گزینه ای رو انتخاب کنم !

  • هیده ...

آنچه را می پرورانی پشت پیشانی بگو

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ب.ظ


اولش فکر می کردم من کم حرف شدم و کمتر می نویسم . ولی دیدم کلا شبیه یه موج افتاده تو بیان و بقیه بلاگر ها . یعنی تعداد وبلاگ هایی که هر روز آپ می کنند هم کم شده . بعید می دونم بحث کم بودن موضوع بوده باشه. مثل خودم که کلی موضوع داشتم و دارم برای نوشتن اما دستم به نوشتن نمی ره . مثل خاطره های خوب مثل خاطره های ترسناک مثل هیجان هایی که بود . وات اِور . خیلی خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو می کنم داره می گذره و این مثل همیشه یه حرف تکراری اما واقعی ِ . همین چند روز پیش بود منتظر بودم تولدم شه ولی خوب الان کلی از تولدم گذشته. چی می شه روز تولد آدم برای آدم مهم می شه ؟ . پاییز از وسط هاش گذشته ؛ هر بار با دیدن این نارنجی ها یاد ِ رادیو چهرازی می افتم که می گفت " نگا نارنجی ها رو . نگاه نارنگی ها رو ". حالم خوبه و این تو  این فصل خودش یه غنیمت ِ . حالم خوبه با وجود کلی از نابسامانی هایی که هست و این خودش جای تعجب داره . یعنی با علم به اینکه بعضی چیزا سر جاشون نیستن دارم ادامه می دم و امیدوار هم هستم و این خودش جای بحث داره که چطوری که خودمم نمی دونم . یعنی ریتم زندگی قطعا یه ریتم سینوسی ِ که می تونه یه pvc هم وسطش باشه و هیچی تغییر نکنه و نوار قلب زندگی و حال ِ منم یه چیزی شبیه همین ِ که گفتم . حتی نوار زندگی هم می شه صاف شه ولی بازم برگرده به حالت اولش . یعنی یه وقتایی یه حرفایی آدمو به خط صاف تبدیل می کنه . حالا لزومی نداره اون حرف به تو گقته شه ؛ می تونه مخاطب اون حرف یکی از عزیزانت باشه . هیچ وقت فکر نمی کردم فلانی این قدر برام عزیز شه که وقتی بفهمم کسی بهش بی احترامی کرده خط حال و هوام یه خط صاف شه . خط صاف شدم اما بعدش با ریتم خیلی قوی برگشتم به حال و هوای خودم. برگشتم که ثابت کنم به اون آدم که حرف بیخودی زده . بعدش خودم تعجب کردم چرا این قدر ناراحت شدم وقتی حتی مخاطب اون حرف من نبودم . می دونی اینجور وقتا آدم یهو به خودش میاد می بینه چه قدر بعضیا براش مهم شدن .


+عنوان از شعرِ آهنگ جاده می رقصد - گروه چارتار

  • هیده ...

ساعت 6

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

عکس از رنگی رنگی


+یه وقتایی ؛ یه روزایی رو از زندگی انگار خدا زندگی هامون رو زده رو حالت پاز . ساعت نمی گذره . روز نمی گذره . مثلا همین امشب از ساعت 6 دیگه نمی گذره . البته از یه ساعتی که یادم اومد فردا شروع روز کاری ِ ؛ ساعت مثل برق می گذره ولی تا قبل از اون ساعت تکون نمی خورد. خیلی زودتر از ساعتی که بشه اسم وعده ی غذاییش رو گذاشت شام ؛ غذام رو خوردم ؛ چون هم گشنم بود هم حوصله ام سر رفته . خیلی زودتر از ساعتی که هر شب میوه می خوردیم ؛ میوه ام رو هم خوردم . ولی هنوز ساعت 6 بود انگار  . تمام کانال های تلگرامیم رو چک کردم . برنامه ی فردام رو هماهنگ کردم ولی هنوز ساعت انگار 6 بود . کادویی که می خواستم بخرم رو تقریبا انتخاب کردم و چند مکانی رو که باید چک می کردم از گوگل چک کردم ولی هنوز ساعت 6 بود انگار. سایت دی جی کالا و حتی دی جی استایل رو هم چک کردم  و ساعت هنوز 6 بود انگار . چایی ریختم و به حرفای مامان که می خواست با حرفاش بهم انگیزه بده گوش می کردم و قلپ قلپ چایی می خوردم و به این فکر می کردم که باید انگیزه بگیرم برای شروع یا نه و هنوز ساعت 6 بود انگار . کتابی که گرفتم رو گذاشتم جلوی چشمم تا قبل از خواب بخونم و ساعت هنوز انگار 6 بود و برای خواب خیلی زود بود .



+خدایا ؛ هر روزی که خواستیم به جای عزاداری ؛ شوآف یا هر کاری که عزاداری نیست ولی ما می خواستیم عزاداری جلوه اش بدیم ؛ انجام بدیم ؛ ما رو بشون سر جامون .

  • هیده ...

I 'm still alive

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ


free

عکس از کانال cuddle up now


حالا درسته من الان در حال حاضر از بی خوابی رنج می برم ، و البته از ریزش مو هم رنج می برم و همین طور از ندیدن فیلم هایی که دوست داشتم ببینم ولی ندیدم هم رنج می برم و از تفریحاتی که نکردم هم رنج می برم  و از بی خوابی رنج می برم (عمق ِفاجعه ی بی خوابی من با این دو سه بار گفتن ؛ بیان نمی شه ) و از  نخوندن کتاب هایی که می خواستم بخونم ولی نخوندم ؛ رنج می برم و از فقدان اون حس ِ شیرین خواب سر ِ صبح هم رنج می برم و از این قبیل رنج ها .... آیم استیل اِلایو و بالاخره وقتش رسیده که صبح بتونم تا ده بخوابم ؛ بعدش هم بیدار شم فیلم ببینم ؛ بعدش هم برم بیرون برای خودم ؛ بعدش هم کتاب بخونم ؛ بعدش هم هر کاری دوست دارم انجام بدم اصلا .... الان وقتشه که برم اینجا و  انتخاب کنم و لذت ببرم.


+ می شه خواهش کنم برام آرزوی موفقیت کنید ؟! :دی.

+ از همین الان با فیلم lala land شروع می کنم (: .



  • هیده ...

علف درمانی !

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ق.ظ


پا درد رو که گذاشتم به پای پاشنه های بلند کفشم که دیشب از این ور به اون می دویدم باهاش و خیلی هم منطقی ِ . درد ِ شونه ی راستم رو هم می ذارم به پای افتادن سه پایه دوربین روش هر چند که منطقی نیست ولی راستش دلیل دیگه ای براش پیدا نکردم ؛ چون من دیشب جز بدو بدو از این ور سالن به اون ور سالن  فعالیت دیگه ای نداشتم ؛ البته با صرف نظر از فعالیت سنگین حنجره ام که هر ازگاهی باید داد می کشیدم تا بچه ها صدام رو بشنون  و شما چه می دانید مدیریت تولد یه سری دهه هشتادی چه کار ِ سختی است و دیگران بار امانت نتوانست کشید/ قرعه ی کار به نام ِ من دیوانه زدند همراه با اندکی تصرف و اینا . اما سر درد ِ در حال ِ حاضر رو نمی دونم به چی باید نسبت بدم . همین طوری که علف های مختلف رو به خورد ما می دادند تا بهتر بشیم و فرضیه ی غذا سر دلت مونده شسته شه بره پایین ؛ علف بعدی رو می ریختن تو قوری تا فرضیه بعدی تحت ِ عنوان سردیت کرده رفع بشه و در نهایت معده ی من ( گلاب به روتون ) الان انواع گیاه های شناسایی شده تو عطاری ها رو تو خودش داره . حالا با این معده ی پر از گیاه های شناخته شده و نشده ی سمی ؛ رفتم خونه ی همسایه تا ببینیم دیگه امشب کیا حذف می شن و  اون قدر استرس کشیدم جای اونا که می خواستن یه لیوان آب قند هم اضافه کنند به اون علف های خورده شده که من گفتم این رو دیگه بر نمی تابم ! هر کدوم از بچه ها که می خوندن ؛ من همش خودم رو تصور می کردم که رفتم مصاحبه و  داور ها  نشستن و قرار ِ منو هم قضاوت کنند و همین طوری استرس من بیشتر می شد . هر چند شواهد نشون می ده من 5  تا ایستگاه باید برم برای مصاحبه که هر کدوم یکی دو تا یا شایدم سه تا  داور داره ! یعنی می شه منم یه صندلی رو اشغال کنم ...






+یه ایده ی جدیدی داده شده در راستای کامنت ِ صوتی . هر کسی نظر مثبت یا منفی داره بره اینجا و نظرش رو برای بهتر شدن این فرضیه بگه (: .

+آلبوم جدید " حامد همایون " با  اسم " دوباره عشق " منتشر شد .


  • هیده ...

جا بذار جای پای من

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ

دختر رنگی

عکس از دیوار رنگی


حالا اگه از اون دو روزی که روی یونیت دندون پزشکی در حالتی که کل ِ بدنم در حال اسپاسم بود بگذریم ؛ می رسیم به روزایی که سینوس هام نابود شدن تو این سوز و سرما . حالا اگه بخوایم از بحث ِ بیماری و درمان پامون رو بکشیم بیرون باید پامون رو بذاریم تو چی ؟ مثلا ترافیک ؟ اخه چرا الکی حرف بزنم . من اکثرا زود میرم و دیر میام که ساعتای خدای ترافیک تموم شده . خیلی هم خوب البته . فقط دیگه نمی شه تو ترافیک ِ همت زیر ِ تابلوی سینما تیکت برم تو فکر و خیالام محو شم . حالا پامون رو از ترافیک می کشیم بیرون و می ذاریم تو کتابخونه که ملت همه درس خوان شده و به  کتابخونه ها حمله ور شدن . گفتم کتابخونه ؛ کتابخونه دیگه شده خونه ی دوم من اصلا . حتی خانواده هم پیدا کردم اونجا . یعنی واقعا چند روز بعد دلم برای اونجا هم می خواد تنگ بشه ؟! مثل الان که دلم برای محل کارم تنگ شده . یعنی واقعا دلم برای اون حجم از استرس تنگ شده ؟!! شِیم آن می! خوب دیگه وقتشه جای پامون رو عوض کنم . پامون رو بذاریم تو کشفیات جدیدم ؟ اینکه من نه تنها نشان ندهنده هستم ، بلکه خیلی هم نشان دهنده ی کاذبی هستم . هم چنین خیلی هم نپرسنده ! فقط نمی دونم بقیه چطوری اون حجم از دماغشون رو تو زندگی بقیه جا می دن ! حالا  پامون رو بذاریم تو خاطره ها ؟!




  • هیده ...