از چشم ها بخونیم

۵۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همین طوری های روزمره» ثبت شده است

بالشت جادویی

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ



عکس از کانال رنگی رنگی


راستش می خواستم برم تو گالریم و ببینم دلم چی می خواد که عکسش رو تو ژانر پست های " نیازمندی ها " بذارم اینجا . اما حقیقتا نمی دونستم الان چی می خوام . یعنی از اون وقتایی که یه عالمه حس قاطی می شه نمی تونی تفکیکشون کنی . یعنی قشنگ مصداق همون که "چرا قیمه ها رو می ریزی تو ماستا" . یعنی الان ترکیب چیز هایی که می خوام از ترکیبات شیمی آلی بلند زنجیره هم پیچیده تره ! چه قدر از شیمی آلی و شیمی عمومی و امثالهم بدم میاد . یعنی می دونم هر چی لازم داشته باشم قطعا شیمی آلی و شیمی عمومی و جزء اونا نخواهد بود هرگز . یعنی الان که بالشت و پتو می خوام فقط با گوشی و هندزفریم و چایی . ولی خوب در دید وسیع تر نمی دونم چی می خوام .منظورم هدف و اینا نیستا . منظورم نیاز های اولیه است . مثل نیاز به چیپس و پیتزا و آب میوه مثلا . نیاز به خواب و چایی و کافئین .نیاز به تفریح و آرامش و اینا خلاصه .  امروز که لیوان قهوه ام رو دستم گرفته بودم و تو محوطه راه می رفتم به خودم  گفتم چه قدر شبیه اینی که حقیقتا هستم ؛  نیستم و همونجا نمی دونستم باید به این نشان ندهنده بودنم افتخار کنم یا چی ! بعد همین طوری قهوه رو تلخ تلخ می خوردم نه به خاطر اینکه زندگی تلخه. به خاطر اینکه شکر ضرر داره  و با این حجمی که من این روزا قهوه می خورم و تقریبا چهار پنجم از حجم خونم با کافئین ترکیب شده ؛ اگه قرار باشه شکر بخورم که دیگه هیچی . یعنی راستش دیروز از این نسکافه سه در یک ها خوردم اصلا اثر نداشت . آخر سر رفتم یه قهوه سنگین خوردم روشن شدم. اگه می گم ؛ روشن شدم یعنی واقعا روشن شدم ها . تا قبل اون انگار داشتم در جا می زدم ! آره ... خلاصه تو آفتاب ساعت نه و نیم صبح داشتم راه می رفتم و هوای تازه رو با یه حجم زیاد می کشیدم تو ریه هام و به این همین نشان ندهنده بودنم فکر می کردم .


از بین این 12 روزی که گذشت ؛ سه روز که نه ؛ سه شبش رو اصلا دوست نداشتم . یکی روز اولی که مامانم اینا رفته بودن ؛ یکی اون وسطا ؛ یکی هم دیشب . حس خوبی نداشتم . بعد داشتم به این فکر می کردم اگه فلان اتفاق بد بی افته من برم پیش کی گریه کنم و گریه کردن  پیش کسی استعاره از اینکه چه کسی هست که بشه پیشش خودت باشی و هی نخواد حرفای الکی بزنه یا تو حرفای الکی بزنی .  تنها دو نفر برای این قضیه کاندید بودن که یک نفرشون اصلا از موضوع ِ بد یا خوب ِ احتمالی خیلی خبر نداره ؛ اون یکی هم پیشم نیست فعلا ولی خُب هست  . بعد سعی کردم اصلا فرضیه نتیجه و اتفاق بد رو از ذهنم بیرون کنم و به چیزا دیگه فک کنم و بخوابم . بعد فردای همون شب بود  که دیدم خواب گاهی وقتا بهتر از هر چی زنجیره ی شیمی آلی بلند کربنی اثر داره . چون وقتی صبح از خواب بیدار می شی یادت میره  دیشب داشتی به نتیجه ی بد احتمالی فکر می کردی و حس خوبی نداشتی. 

  • هیده ...

عیدتونم مبارک

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



من به طرز عجیبی دم ِ سال تحویل گریه می کردم . یعنی حقیقتا نه اتفاق خوبی افتاده بود که اشک شوق بریزم و نه حتی اتفاق بدی افتاده بود که گریه ی غم باشه . صرفا یه فاز احساسی بود . یعنی تلویزیون داشت یه چیزی  نشون میداد ( جدا از برنامه بهار نارنح علیخانی )  بعد من خیلی دلم شکست بعد همینطوری گریه ام گرفت |:   . بعد همینطوری هم تند تند برای سال بعد آرزو می کردم . بعد همه  با یه سرعتی هجوم می اوردن تو ذهنم که می خواستم بگم بابا آهسته تر ؛ حاجت ها قاطی می شه و  وای من چه قدر شوخ طبعم با این طنازی هام وسط پست . هیچی دیگه با یه چشای قرمزی سال رو تحویل کردم که ایشالا همه گریه های سال بعدم صرفا اشک شوق باشه وگرنه بیچاره می شیم خو |: .تازه ما امسال سفره هفت سین هم نچیدیم و می خوام ببینم با نبود سفره هفت سین چی می شه . یعنی حقیقتا دیگه من وقت نکردم برم دنبال سفره هفت سین و اصلا خواستم ببینم اگه من سفره نچینم نمی خواد سال ِ خوبی باشه واقعا ؟  . بعدشم تا سال تحویل شد بابام که کنارم بود رو بغل کردم و حتی بغل بابام هم داشت گریه ام می گرفت که سریع فضا رو عوض کردم ! حتی فکر کنم بابام هم گریه اش گرفته بود . بعدشم یه آدمایی بهم پیام تبریک عید دادن که داشت دوباره گریه ام می گرفت که البته این بخش رو  صرفا برای همخوانی با بقیه پست با گریه ترکیب کردم ؛ وگرنه گریه نداشت جز اینکه خوش حال شدم منم بعدش برای یه عده پیام و ویس تبریک فرستادم و  اون جوراب احمق خوشگل  هام رو پوشیدم و رفتیم خونه ی مادر بزرگ اینا .

  • هیده ...

بهار و پاییز؛ رنگی ترین فصل تقویمم

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


هر سال همین موقع ها ؛ تقویم سال ِ بعد دستم رسیده . یکی از کارهایی که این روزا این وقتا انجام میدم اینه که تاریخ های مهم رو از روی تقویم سالی که گذشت تو  تقویم سالی که داره میاد علامت می زنم ؛مثلا تولد ها . امشب موقعی که داشتم تاریخ ها رو علامت میزدم به اسم هایی رسیدم که نمی دونستم باید این تاریخ برام تو سال بعد مهم باشه یا نه . بعضیا رو دیگه علامت نزدم ؛ بعضیا رو نوشتم اما می دونم احتمال اینکه اون روز به کسی تبریک بگم خیلی کمه . بعضی تاریخ های جدید هم تو تقویمم علامت دار شد. بعضیا تازه از راه می رسن ؛ بعضیا از ما جدا می شن ؛ اما بعضیا از تقویم چندین سال پیش محکم سرجاشون هستن و ما هم پر رنگ تر علامت می زنیم تاریخ تولدشون رو .



  • هیده ...

همیشه پای یک مرد در میان است

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ



عکس از کانال رنگی رنگی

امشب از اون شباس که من خوابم نمی بره . خوابم نمیبره چون خیلی خستم . خیلی خستم چون نزدیک 17 ساعت سر پا بودم . از اون روزایی که شبش اگه تنها می بودم ترجیح می دادم به جای سالاد و شام و چایی تازه دم ؛ فقط یه چایی تی بگ طوری  با کلوچه یا شیرینی یا حتی خرما بخورم و برم سعی کنم بخوابم در حالی که خوابم نمی بره . اما من تنها نیستم . برای همین بعد از 14 ساعت بیرون از خونه ما بقی ساعت رو تو خونه رو پا وایمیستم و آهنگ می ذارم و کاهو می شورم و حتی برای سالاد گوجه و خیار هم خرد می کنم . غذا رو گرم می کنم و چایی تازه دم می کنم . چون بابام خسته تر از من داره میاد خونه .


+ قدر مادر هایی که وقتی سرما خوردن ؛ وقتی خسته اند ؛ وقتی مریض اند ؛ وقتی قهر و سر سنگین اند ؛ وقتی خسته از سر ِ کار میان ؛ وقتی اتاق تکونی می کنند و خسته تر از همیشه اند ، ولی غذاشون همیشه گرم  و چاییشون برای تو تازه دم ِ بدونیم .قطعا قدر دانی به خاطر غذای گرم و چایی تازه دم نیست . قدر دانی به خاطر اون حس ِ خوب ِ مادر بودنشونه که اونا رو با همه ی این حرفا از جاشون بلند می کنه .
++ الان خودم چایی می خوام دیگه حس ندارم پاشم ((: .
  • هیده ...

همراه با پنیر و سس اضافه

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۸ ب.ظ



عکس از cafe dialect



غیر از اون روزی که یه چپیس خریدم و همش رو خودم تنهایی خوردم و با چاییم پراشکی خوردم و اون روز که 10 ساعت خوابیدم ؛ حس می کنم این چند روز رو هم باید همین کار رو می کردم . در حالی که دقیقا خلاف همه ی اینا پیش رفتم . یعنی خیلی لایف استایل خوب و پسندیده ای رو پیش گرفتم . در حالی که چشمم دنبال ِ ذرت مکزیکی زیر پل و سس و پنیر پیتزای رو پیتزا بود . ولی من چی کار کردم ؟! من میوه خوردم و سالاد و حتی قهوه رو هم بدون شکر . حتی صبح هم زودتر بیدار شدم ؛ رفتم  پیاده روی !! یعنی باید می رفتم جایی ولی خوب زودتر رفتم که پیاده روی هم کنم ! در حالی که چشمم دنبال ِ بالشت و پتوم بود ولی صدای آهنگ رو زیاد کردم و تند تند راه می رفتم . دیشب هم به طرز خفت باری بی حوصله بودم . یعنی یه طوری که می خواستم بشینم وسط خیابون گریه کنم |: . یعنی به درجه ای از عرفان رسیده بودم شبیه اینا که می خوان از انقلاب به تجریش یا بر عکس رو پیاده برن . می خواستم ولی خسته بودم . حوصله هم نداشتم و کیفم هم سنگین بود . ساعت هم زیادی دیر بود  . بعد همون طوری که تو ترافیک بودم داشتم فکر می کردم تلقین هم مزید بر علت همه چی داره می شه. یعنی اول سرت درد می کنه بعد چون می دونی فلان مرض رو داری بیشتر سرت درد می گیره بعدش سرت گیج می ره. حتی من حالت تهوع ( گلاب به روتون ) هم گرفته بودم . بعد داشتم علائم سرما خوردگی و آنفلوآنزا و اینا رو هم پیدا می کردم تو خودم که دیگه حواسم رو پرت کردم . چون الان اصلا وقت ِ سرما خوردن نیست . یعنی حوصله اش رو هم ندارم . همین طوری الان  آلرژی سجاف یقه ی ما رو می گیره بسه  . یعنی پارسال بهار ؛ یه گروه ویروس دسته جمعی رفتن بودن تو گوش من ؛ که همون یه کلونی ویروس منو بیچاره کرد . بعد دکتر گفت این یه ویروسه که تو بهار میره تو گوش داخلی و اینطوری می شه |: . گفتم باشه مرسی. البته فک کنم بهشون خوش گذشته بود چون من تمام پاییز و زمستون رو هم همونطوری بودم |:  .

امروزم شبیه دیروز بود ؛ جز اینکه صبح 3 دور بیشتر دور پارک راه رفتم ؛ به فلانی پیام دادم و کمتر خوابم می اومد و زودتر رسیدم خونه و آخرش برای دوستم که فردا آزمون دکترا داره آرزوی موفقیت کردم.

  • هیده ...

ای بی نشان ِ محض/ نشان از که جویمَت ؟

جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ب.ظ


عکس از کانال رنگی رنگی


صبح وقتی بیدار شدم و دیدم هنوز وقت هست دوباره خوابیدم . یه خوابی دیدم که کاش اصلا نخوابیده بودم . همش تنش و استرس بود . تمام مدتی که خواب بودم تو  اسپاسم کامل بود بدنم . اینو وقتی از خواب بیدار شدم و تمام تنم درد می کرد فهمیدم . بعدشم هیچی ؛ یه چایی با مامانم خوردم و اومدم بیرون . بعدشم که برگشتم هیچی . یعنی خیلی خوب که هیچی . از اون هیچی های خوب . ریلکسیشن و چایی و اینا . البته می شد فیلم هم دید که ندیدم هنوز. یهو یادم اومد که فلانی کد تخفیف گذاشته بود و رفتم ببینم چیزی هست که دلم بخواد بخرم و از این کد تخفیف استفاده کنم که آخراش فهمیدم قشنگ وارد این بازی ِ کثیف ِ فریب ذهنی شدم و هیچی نمی خوام و الکی الکی تا مرحله نهایی کردن خرید رسیدم . هیچی دیگه خرید رو کنسل کردم و یه خرده وبلاگ های آپ شده رو خوندم . یهو یاد " میم " افتادم . این که چه قدر این شخصیت برای من مورد احترام ِ . یعنی یه ذره هم نع . خیلی قابل ِ احترام . بعدشم به این فکر کردم که چرا ؟ چرا این قدر قابل ِ احترام ِ . اون وقت چی باعث می شه که یکی دیگه مثل " پ " این قدر غیر قابل احترام باشه . یعنی من اگر بخوام هم نمی تونم به " میم " بی احترامی کنم ولی به "  پ " با فراغ خاطر می تونم بی احترامی کنم |: . یعنی شما بگو اگه ذره ای من عذاب وجدان پیدا کنم . هیچی . اصلا و ابدا . همش هم تقصیر ِ خودشه |: . حالا که  بی احترامی نکردم بهش ولی یهو دیدی لازم شد . چون  اون روز که اون قدر منو حرص داد خیلی خودمو کنترل کردم هیچی بهش نگم . خیلی |:  .

از اون روز که نازنین آخر پستش نوشته بود " نمیدونم چیو باید یاد میگرفتم که نگرفتم، که حالا دوباره تو همون نقطه وایسادم، یا حداقل ازش رد شدم!"  داشتم به همین فکر می کردم . از اون روز چند باری یادم می افته و بهش فکر می کنم . یعنی  چی رو جا انداختم که حالا از جاهایی تکراری دارم رد می شم ؟




+دوباره از اون ویروس ها گرفتم که می نویسم و ارسال نمی کنم و می رم می خوابم .

+عنوان از "عطار " .


  • هیده ...

ولی هنوز نخوابیدم

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ

کار های سخت مثل " نه " گفتن رو واگذار کردم و دارم موزیک و دکلمه گوش می دم  ؛ در حالی که از شدت خستگی زانوهام داره از مفصل جدا می شه ؛ از خشکی پوست و سرما به شدت رنج می برم و از کم خوابی هم . یعنی چنان از کم خوابی رنج می برم که با هر بار خواب ؛ هر چند کم ؛ اتصالی کوتاه به اون دنیا پیدا می کنم و بر می گردم . آره . ما از اونایی هستیم که به  بالا وصلیم ((: . چه قدر من حس ِ طنز دارم الان |: . با این حجم از خستگی . حالا چرا من این قدر رو خستگی تاکید دارم واقعیت خودمم نمی دونم . انگار شما از من کار کشیدید . والا ! یعنی یه چیزایی هست که آدم براش هیچ جوابی پیدا نمی کنه . مثلا یه موضوعی بود خیلی وقت پیش که خیلی بین اطرافیان من صدا کرد و بعدش من فکر کردم همه یادشون رفته و خیلی خوش حال از این فراموشی داشتم پیش می رفتم که چند روز پیش دکتر " ع " ازم یه چیزی پرسید که قشنگ مخالف این تفکر من بود و سوال من این بود چطوری یادش مونده ؟! O-o . بعد امروزم یکی دیگه باز ازم سوال پرسید که بازم برام سوال شد چطوری یادشه  ؟ حالا این آخری رو می تونم یه جوری توجیه کنم ولی انصافا دکتر " ع " رو نه . خلاصه اینکه یه سری چیزا واقعا قابل توجیه نیستن . حالا این تاکید من به این خستگی هم همینطور ( و برای بار چندم به خستگی اشاره می کند و آهنگ را عوض می کند و تقویم را نگاه می کند ) .


  • هیده ...

Fail big

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۴ ب.ظ



عکس از cafe dialect

برام یه ویدئو ؛ از سری ویدئو های انگیزشی اومده که اوج فیلم برای من اون لحظه ای بود که گوینده می گفت" Fail Big ... " .عجیبه !



+ تصویر منم ؛ منم که فردا آزمون زبان دارم ؛ بعد الان همینطوری لمیده ام ؛ گوشی به دست ؛ نه می خوام شب زود بخوابم ! دفعه قبلی استرس نداشتم ؛ اما این بار حس می کنم یه ذره استرس دارم ! اینم عجیبه .
+فردا سر ِ جلسه زلزله نیاد یه وخ |:  ؟!
  • هیده ...

نیازمندی ها 3

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ



اون چیزی که الان همه ی  شهر نشین های آلوده بهش نیاز داریم یه چیزیه شبیه همین عکس ؛ ولی خوب حداقل کاری که از دستمون برمیاد اینه که بمونیم تو خونه هامون هِی شیر بخوریم بشوره ببره این سرب ها رو ؛ ولی خوب حقیقتا همین حداقل هم از دست ِ من برنمیاد و فردا می خوام برم وسط میدون جنگ ؛ تو یکی از میادین بزرگ شهر ؛ و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که اونجا بشینم شیر بخورم |:  .



+ این پست رو کمی تا قسمتی اصلاح کردیم !

+ آلبوم جدید چارتار در دی ماه منتشر می شه .



  • هیده ...

میای بریم انقلاب ؟

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ


داشتم می خندیدم ؛ به اینکه هندزفری تو گوشم و هندزفری به گوشی وصل ِ ولی هی صدای لپ تاپ رو داشتم کم می کردم . حالا یه جوری سریع با این جمله شروع کردم انگار شما دارید منو می بینید . ولی خوب نمی بینید که البته هم چیزی از دست ندادید با این ندیدنتون . جز اینکه موهام این بار با اینکه خیلی الکی الکی جمعشون کردم ولی خیلی خوش حالت و مجلسی شدن  . آهنگ رو دوباره زیاد می کنم . امروز دانلودش کردم . خیلی هم  دوستش دارم فعلا . البته چون هنوز آلبوم جدید چارتار نیمده . وقتی اون بیاد شاید اینا رو هم پاک کنم  مگر اینکه حافظه ی گوشی بذاره باشن همونجا . فردا می تونم کلا خونه بمونم ؛ می تونم وقتی هوا هنوز تاریک ِ از خونه بزنم بیرون یا اینکه وقتی هوا روشن ِ بزنم بیرون که انتخاب هر کدوم از این گزینه کلی مسیر روزم رو تغییر می ده . واقعا نمی دونم چرا دارم اینا رو برای شما توضیح  می دم ؛ شاید چون فقط دلم می خواد یه چیزی بنویسم . خلاصه مرسی که اینا رو می خونید . اهنگ رو دوباره پلی می کنم . سرم هم داره گیج می ره که حقیقتا نمی دونم چرا ! سینوس هام هم که هیچی . یعنی می دونید پارسال خیلی رفتم دنبالشون ؛ امسال می خوام محل ِ ... هم نذازم بهشون . خودشون باید یه فکری به حال خودشون کنن . مثل ریزش مو و اینا که ولشون کردم خودشون خوب شن . البته شما مشکلاتتون ؛ مخصوصا مشکلات پزشکیتون رو ول نکنید . برید دنبالشون . حالا خواستید نرید هم نرید . مامانم می گه فردا چی کاری ِ و این یعنی باید یکی از اون گزینه ها رو انتخاب کنم و شما هم کمکی از دستتون بر نمیاد . باید برم انقلاب . نه اینکه اونجا کافه داره و خیلی هنری ِ ؛ که البته یکی دوتا کافه ی دنج هم داره ؛ ولی من مجبورم و این هم از همون کارهایی که باید امروز یا فردا انجامش بدم . از تنهایی خرید رفتن بدم میاد . حالا می خواد خرید یه خودکار باشه ولی تنهایی خرید رفتن حس خوبی بهم نمیده ؛ درست برعکس وقتی دوتایی یا چندتایی خرید رفتن کلی بهم انرژی می ده . همه رفتن خوابیدن و من اصلا خوابم نمیاد ؛ هر چند سرم گیج میره و بخوابم بهتره ولی هم چنان پشت لپ تاپ کتاب سرچ می کنم و موزیک گوش می کنم . البته وسطش هم برای عکس دوستم کامنت گذاشتم و دارم به این فکر می کنم یهو چه حجمی از مطلب که میخوام اینجا بنویسم اومده تو ذهنم که در کسری از ثانیه هم از ذهنم می پرن ! در آخر من هنوزم تصمیم نگرفتم برای فردا چه گزینه ای رو انتخاب کنم !

  • هیده ...