از چشم ها بخونیم

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فکر کردنی» ثبت شده است

یا گزینه ی سومی هم هست ؟

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ

Фотография



تریسی شوالیه می گه :


من تمام زندگیمو صبر کردم تا یه اتفاقی بیفته . حالا فهمیدم که هیچ اتفاقی نمی افته؛ یا این که اتفاق افتاده و درست تو اون لحظه من چشمهام رو بسته بودم .

نمی دونم کدوم بدتره . این که از دست داده باشمش یا اینکه بدونم چیزی برای از دست دادن وجود نداشته ...

  • هیده ...

نیمه ی پر لیوان

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۰۴ ق.ظ




بهترین اتفاق ِ بهترین اتفاق های زندگیت ؛ اینه که می تونی آدم خوبای زندگیت رو باهاشون پیدا کنی.

بهترین اتفاق ِ بدترین و سخت ترین اتفاق های زندگیت اینه که می تونی آدم های پیدا شده ی قبلی رو تائید کنی .
  • هیده ...

زندگی اسلایسی

پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

ex7



سهم من از پاییز این همه سرگیجه نبود ولی |: .



اینو خودم تو اینستاگرام خوندم . دلم می خواست اینجا هم باشه :


زندگی اسلایسی







  • هیده ...

یکبار برای همیشه

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ


آنا گاوالدا می گه :

" باید یکبار برای همه چیز گریه کرد . انقدر که اشک ها خشک شوند .باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگر فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد . "

خیلی باید بری تا به این نتیجه برسی . و خیلی باید بری تا بتونی این نتیجه رو عملی کنی . حالا لزوما گریه نه . می شه این رو به هر چیزی تعمیم داد . به هر تردید و شکی . به هر تصمیمی که رو لبه ی تردید مونده و گرفته نمی شه . یکبار برای همیشه باید نشست براش فکر کرد . باید فکر کرد و به نتیجه رسید . به گرفتن تصمیم یا نگرفتن اون . یکبار برای همیشه باید از اون حاشیه ی امن بیرون اومد و یه کاری کرد .
  • هیده ...

حالا اینم هیچی ... ولی رزومه ات چی ؟!

جمعه, ۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۶ ق.ظ



اگه دوست دارید بدونید ؛ جا داره بگم دیشب نه تنها آناتومی گری رو تموم نکردم ؛ بلکه صبح هم هیچ جا نرفتم . دیشب نشستیم با مامان یه خرده حرف زدیم و اینا یهو کلی گذشت و منم کلی خسته بودم و بی حال دیگه خوابیدم. صبح هم بیدار شدم هر چی به اداره های مربوطه تماس گرفتم ؛ هیشکی نبود . خیلی خوبه آدم اینطوری باشه کارش ها . بعد دیگه دیدم هیشکی نیست منم بی حال تر از دیشب بازم خوابیدم . من این هفته کلا به دلایل خیلی مسخره همش خسته بودم. از سر ِ بلاتکلیفی و برو بیا . یعنی یه چیز مشخص نبود بگم این منو خسته کرد . حالا اینا هیچی .... بعد ما از دیشب تا خود همین امشب  داشتیم بحث می کردیم . با کی ؟ با یه گروهی سر یه برنامه ریزی . به نتیجه رسیدیم ؟! یه چیزایی ... نمی دونم اسمش نتیجه هست یا نه . بعد یه عده چه قدر مقاومت می کنند برای فهمیدن . نمی دونم شاید می فهمند نمی خوان باور کنند یا بپذیرن . حالا اینم هیچی ... بعدش که قشنگ خوابیدم و دیگه حس کردم نیازی نیست به بالشم وصل باشم هنوز ؛ بلند شدم و بحث دیشب رو پیگیری کردم . بعدشم رفتم یه چیزی کادو بخرم .رفتم یه جا چیزی که می خواستم نبود . رفتم یه جای دیگه که می دونستم داره که اونم تموم کرده بود. برگشتم سر جای اولم. رفتم شهر کتاب ولی خوب کتاب نخریدم . یه وسیله زینتی خریدم و خوب قطعا قسمت لوازم التحریر هم رفتم . یه جامدادی بود خیلی خوب بود دلم می خواست بخرمش |: . یعنی این شوق به لوازم التحریر در من نخواهد مُرد هرگز |: . حالا اینم هیچی .... بعدش دوباره برگشتم سر پیگیری بحثمون که ببینم نتیجه داده یا نه ... حالا اینم هیچی .... چند روز پیش بحث رزومه و اینا بود ... بعد من به رزومه ی خودم فکر می کردم .  کلا دو دفعه شرایطی پیش اومد که منو تو همچین سیکلی انداخت . این که هی برگردی عقب...برگردی عقب ...برگردی عقب به رزومه ات فکر کنی. نه رزومه ی  کاری و علمی . رزومه ی کلی رو می گم الان . چی کار کردی تا به الان ؟ برای خودت ؛ برای زندگیت چی کار کردی ؟!



+ جا داره ذکر کنم فردا ساعت 5 و نیم باید بیدار باشم و دارم چایی می خورم الان |: .

  • هیده ...

فکر کردنی (1)

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۳۲ ب.ظ




در مورد اهدای عضو شنیدید قطعا ... اما در مورد اهدای پیکر چی ؟! در مورد این شنیده بودید ؟! اینکه بعد از 120 سال زندگی خوب انشاالله؛ پیکرتون رو برای رشد علم اهدا کنید ؟! بهش فکر کردید ؟! اصلا می خواید بهش فکر کنید  ؟! ... فقط بهش فکر کنید .

  • هیده ...