از چشم ها بخونیم

۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درس هایی برای زندگی» ثبت شده است

از بدترین کافه ی شهر به بهترین کافه

شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ



عکس از کانال Time to dream



یه قضیه ای بود که من ترجیح دادم جز به چند نفر به کسی چیزی نگم به هزار و یک دلیل که دلایلم برای خودمم کاملا قانع کننده بود و هست . بعد یک نفر رو مجبور شدم براش در مورد اون قضیه توضیح بدم و توقعم این بود که به کسی چیزی نگه ؛ اما امروز بعد چند وقت از اون  قضیه فهمیدم تقریبا همه ی آدم های اطرافم از اون قضیه خبر دارن ! درسته من نگفته بودم بهش که به کسی چیزی نگو ؛ ولی به نظرم واقعا لزومی هم نداشت بره بگه . خوب آدم هر چیزی رو برای هر کسی که نباید توضیح بده و تعریف کنه که .البته اینم یکی از چالش هایی ِ که باید باهاش روبرو می شدم و چه بهتر که باهاش روبرو شدم حتی. چالش اینکه سعی کنی آدمایی که باهاشون راحت نیستی ؛ افکارشون ؛ افکارت رو اذیت می کنه ایگنور کنی.امروز برای دقایقی حس کردم واقعا چه حس خوبیه وقتی چند نفر رو ایگنور کردم . همین که سعی کنی برای هر کسی هر چیزی رو توضیح ندی .  یعنی تو برای چیزی که تاثیری رو زندگی بقیه نداره ؛ به هیچ وجه موظف نیستی به کسی توضیحی پس بدی . 



+ چطوری کنکوری ؟ از این رهایی استفاده کنید فعلا . همین و بس (: .

+عنوان به نظر خیلی بی ربط میاد ولی واقعا اینطوری نیست :دی.


  • هیده ...

من که چیزی از فوتبال نمی دونم ؛ ولی ...

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۳ ب.ظ


عکس از کانال ژیوار


بازی با اسپانیا باختیم اما رفتیم تو خیابون ها شادی کردیم و پست های قدرانی از تیم ملی رو به هر نحوی بود تو فضای مجازی پخش کردیم . بازی با پرتغال همین روند اما شدید تر بود . این همون چیزیه که خیلی قبل تر از این بهش نیاز داشتیم و خیلی بعدتر از این هم بهش نیاز داریم . همون چیزیه که می دونم باید محکم نگهش داریم و به همه چیز هم تعمیمش بدیم . همون چیزیه که باید به بچه هامون یادش بدیم و اگر هم خودمون بلد نیستیم باید یاد بگیریمش و یاد بدیمش .
اینکه وقتی تلاش می کنی و با تمام توان هم تلاش می کنی  ؛ فارغ از هر نتیجه ای لایق احترامی و به نوعی تو برنده ای . اول باید اینو برای خودت توجیه کنی تا بقیه هم توجیه بشن . باید یاد بگیری که تلاش تو لایق احترامه ؛ حتی اگه نتیجه رو واگذار کنی .
و این هم از اون چیزاییه که خیلی خیلی سخته  یاد گرفتنش .


  • هیده ...

انرژی بدهید و انرژی بگیرید ؛ اما اسراف نکنید

پنجشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ



عکس از کانال بایکوت




من تقریبا اتفاق های جالب ؛ هیجان انگیز و حتی گاهی غم انگیز روزم رو برای مامانم یا گاهی وقتا مامان و بابام تعریف می کنم. اما بعضی چیزا هست که ترجیح میدم نگم . به هزار و یک دلیل . مثلا وقتی دلم از کسی می گیره و مامانم اینا اون آدم رو می شناسن . نمی گم . نمی گم. نمی گم ولی یه جایی می رسه دیگه حوصله ام سر می ره خسته می شم به مامانم می گم حالا گاهی با ذکر نام گاهی بدون نام !. مثلا امروز عصری که از بیرون اومده بودم و با همون لباس های بیرون رو مبل ولو شده بودم  ؛ داشتم به مامانم می گفتم  " به فلانی اینا هم گفتم و اونا هم اینطوری گفتن . خیلی ناراحت شدم .اون قدری که من حواسم هست کاری نکتم اونا از من دلخور نشن ؛ اونا اصلا حواسشون نیست . "  واقعا برام سنگین تموم می شه وقتی من این قدر انرژی می ذارم ولی هیچی انرژی نمی گیرم . بعد بدترش اینه نمی تونم انرژی نذارم . یعنی هی یادم میره . ناخودآگاه یه کارایی می کنم که قاعدتا دیگه نباید بکنم . ناخودآگاه دل می سوزونم ؛ حواسم بهشون هست ؛ حواسم هست کم کاری هاشون به چشم نیاد. خیلی وقتا خیلی کارا کردم که اونا نرن زیر سوال . نمی گم من خوبم اونا بد . نه . می گم من دیگه زیادی انرژی هام رو هدر دادم. حتی همین الانم که اینا رو دارم می نویسم می تونم پیش بینی کنم شاید همین روند دوباره از شنبه شروع شه و این بده. این اخلاق ؛ اخلاقی خوبی نیست . اینکه اجازه بدی بقیه ازت سوء استفاده کنن اصلا خوب نیست. اینم یه جور سوء استفاده اس به نظرم . این اخلاق ِ بد ِ من و امثال منه . اخلاقی که باید یاد بگیریم کنارش بذاریم .

اما امروز یه اتفاق دیگه هم افتاد که شاید اینم هیچ وقت ِ هیچ وقت به مامانم و حتی بابام هم نگم . اینکه یهو وسط یه کوچه تو یه محله مسکونی ؛ فکر کردم پشت سرم ترقه انداختن ولی بعدش دیدم دارن یکی رو تعقیب می کنند و تیر اندازی هم می کنند !  من فقط شنیدم موتوریه داد زد بزن کنار و با تفنگش از بغل ما رد شد |: . عین خود فیلم ها |: .

  • هیده ...

تو که در دل یخ زدن شعله می گذاری

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ


عکس از کانال بنفشیات


تو کانال های تلگرامی تیکه هایی از یه کتاب رو می ذارن . تیکه هایی که حرفی برای گفتن داره . می خونی ؛ خوشت میاد . میری کتاب رو می خری  . 50 صفحه اول ؛ 50 صفحه دوم ؛ حتی به 5 صفحه سوم هم می رسی اما می بینی کتاب ؛ اون کتابی که تو فکر می کردی نیست . یعنی فقط همون چهار پنج خطی که تو کانال بود و خوندی ؛ تو رو جذب کرده بود و بقیه ی کتاب اصلا به سلیقه ی تو هیچ ربطی نداره .
آدما هم همینطوری اند . مثل تیکه های قشنگ از یه کتاب . هیچ تضمینی نیست که وقتی روز های بیشتری با اونا بگذرونی ؛ اونا رو مثل همون روز اول جذاب و دوست داشتنی بدونی . حتی شاید هر چی جلو تر بری به قسمت های تاریک تر شخصیت اونا برسی . قضاوت آدما ؛ زندگی ِ آدما از روی عکس های پروفایل ِ تلگرام و پست ها و اینستاگرامشون درست مثل خوندن تیکه های قشنگ ؛ یا حتی زشت از یه کتابه . می تونه بطن ِ زندگیشون قشنگ تر یا حتی زشت تر از اون قابی باشه که ما دیدیدم .
رامگا تو کانال تلگرامش از " آدم ها امن " نوشته بود . من نشستم با خودم حساب کردم . نشستم حساب کردم  هدف هام رو به کی گفتم ؛ از ترس هام برای کی گفتم . موقع مشورت با کی حرف زدم .موقع درد و دل با کی حرف زدم . برای کی غر زدم .  موقع خوشی هام با کی حرف زدم . از نرسیدن هام با کی حرف زدم . برای کی از دوست داشتنی هام بدون هیچ کم و کاستی حرف زدم . من آدم امن خودم رو پیدا کردم . شما هم دنبال آدم امنتون بگردید و محکم نگهش دارید .



+ اگه من تو زمستون اینطوری سرما خورده باشم  به خدا |: . از صبح این قدر بی حال بودم که حالا می فهمم چرا . الان دیگه قشنگ تمام بدنم درد می کنه . چشام دو دو می زنه و این یعنی تب دارم . گلوم و تمام غدد لنفاوی حومه ی گلوم هم درد می کنه |: . حتی الان فهمیدم سرم هم درد می کنه |: .

+ عنوان از آهنگ " آغوش " از گروه چارتار .
  • هیده ...

حسرت ِ این نگفته ها شاید هیچ وقت فراموش نشه

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۱۳ ق.ظ



عکس از کانال Time to dream



من همش به این فکر می کنم  چه قدر حرف نگفته بوده که نگفته موند . اینکه شاید دلخور بودن و می خواست فردا از دلش در بیاره ؛ اینکه شاید می خواست فرداش؛ چند روز قبل از تولدش پیرهن گلدار قشنگی که براش خریده بود رو بهش بده . شاید می خواست بگه وقتی می خندی چشات خوشگل می شه و من عاشق چشم های خندانتم و هزار تا شاید دیگه... .گاهی همه چیز همین قدر زود تموم می شه .نه می رسی بشنوی نه می رسی بگی .  صبح بیدار می شی ؛ حالت بد می شه ؛ می ری تو کما و تمام.


  • هیده ...

بالشت جادویی

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ



عکس از کانال رنگی رنگی


راستش می خواستم برم تو گالریم و ببینم دلم چی می خواد که عکسش رو تو ژانر پست های " نیازمندی ها " بذارم اینجا . اما حقیقتا نمی دونستم الان چی می خوام . یعنی از اون وقتایی که یه عالمه حس قاطی می شه نمی تونی تفکیکشون کنی . یعنی قشنگ مصداق همون که "چرا قیمه ها رو می ریزی تو ماستا" . یعنی الان ترکیب چیز هایی که می خوام از ترکیبات شیمی آلی بلند زنجیره هم پیچیده تره ! چه قدر از شیمی آلی و شیمی عمومی و امثالهم بدم میاد . یعنی می دونم هر چی لازم داشته باشم قطعا شیمی آلی و شیمی عمومی و جزء اونا نخواهد بود هرگز . یعنی الان که بالشت و پتو می خوام فقط با گوشی و هندزفریم و چایی . ولی خوب در دید وسیع تر نمی دونم چی می خوام .منظورم هدف و اینا نیستا . منظورم نیاز های اولیه است . مثل نیاز به چیپس و پیتزا و آب میوه مثلا . نیاز به خواب و چایی و کافئین .نیاز به تفریح و آرامش و اینا خلاصه .  امروز که لیوان قهوه ام رو دستم گرفته بودم و تو محوطه راه می رفتم به خودم  گفتم چه قدر شبیه اینی که حقیقتا هستم ؛  نیستم و همونجا نمی دونستم باید به این نشان ندهنده بودنم افتخار کنم یا چی ! بعد همین طوری قهوه رو تلخ تلخ می خوردم نه به خاطر اینکه زندگی تلخه. به خاطر اینکه شکر ضرر داره  و با این حجمی که من این روزا قهوه می خورم و تقریبا چهار پنجم از حجم خونم با کافئین ترکیب شده ؛ اگه قرار باشه شکر بخورم که دیگه هیچی . یعنی راستش دیروز از این نسکافه سه در یک ها خوردم اصلا اثر نداشت . آخر سر رفتم یه قهوه سنگین خوردم روشن شدم. اگه می گم ؛ روشن شدم یعنی واقعا روشن شدم ها . تا قبل اون انگار داشتم در جا می زدم ! آره ... خلاصه تو آفتاب ساعت نه و نیم صبح داشتم راه می رفتم و هوای تازه رو با یه حجم زیاد می کشیدم تو ریه هام و به این همین نشان ندهنده بودنم فکر می کردم .


از بین این 12 روزی که گذشت ؛ سه روز که نه ؛ سه شبش رو اصلا دوست نداشتم . یکی روز اولی که مامانم اینا رفته بودن ؛ یکی اون وسطا ؛ یکی هم دیشب . حس خوبی نداشتم . بعد داشتم به این فکر می کردم اگه فلان اتفاق بد بی افته من برم پیش کی گریه کنم و گریه کردن  پیش کسی استعاره از اینکه چه کسی هست که بشه پیشش خودت باشی و هی نخواد حرفای الکی بزنه یا تو حرفای الکی بزنی .  تنها دو نفر برای این قضیه کاندید بودن که یک نفرشون اصلا از موضوع ِ بد یا خوب ِ احتمالی خیلی خبر نداره ؛ اون یکی هم پیشم نیست فعلا ولی خُب هست  . بعد سعی کردم اصلا فرضیه نتیجه و اتفاق بد رو از ذهنم بیرون کنم و به چیزا دیگه فک کنم و بخوابم . بعد فردای همون شب بود  که دیدم خواب گاهی وقتا بهتر از هر چی زنجیره ی شیمی آلی بلند کربنی اثر داره . چون وقتی صبح از خواب بیدار می شی یادت میره  دیشب داشتی به نتیجه ی بد احتمالی فکر می کردی و حس خوبی نداشتی. 

  • هیده ...

نه به قطع عضو

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ




هر وقت حس کردید زیر چشمتون کبود شده  ؛ داغونید ؛ ناامیدید ؛ خسته اید؛ برید جلو آینه ؛ موهاتون رو شونه کنید و از دو طرف ببافید و بعدش به خودتون تو آینه نگاه کنید . این سریع ترین و طبیعی ترین حالت جوون و شاداب شدنه .


  • هیده ...

کاش قلب هممون اندازه ی تو شه

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ



عکس از کانال ژیوار


دخترک کنارِ پیاده رو  تنها ؛ داشت ساز میزد ؛ چهار پنج تا پسر بچه که از ظاهرشون پیدا بود از بچه های کار هستن ؛ دورش جمع شده بودن . دیدم که پسر بزرگ ترِ جمع که بازم کوچیک تر از این حرفا بود ؛ دست کرد تو جیبش تا به دخترک کنار پیاده رو عیدی بده وقتی شاید داشت پول هاش رو برای لباس عید جمع می کرد . 
  • هیده ...

آرزویی که آتیش گرفت

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ

Image result for ‫بالن آرزو ها‬‎

عکس از گوگل


می گن برای شناخت آدما باهاشون سفر برید یا معامله کنید . گزینه سوم از نظر من قطعا می تونه " باهاشون همکار بشید " باشه . اون موقع است می تونید وقتی منافع مالی یا غیر مالی مطرح می شه ببنید طرفتون چطور آدمیه . اون موقع که همه خسته و داغونید می تونید بفهمید چه قدر یه نفر ؛آدم ِروز های سخته . اون موقع که گیر کردی می فهمی یه نفر چه قدر همراه ِ . اون موقع می تونید خیلی نرم از کنار بعضیا دور شید ... خیلی آهسته  . مثل بالون آرزویی که امشب فرستادید هوا ؛ آهسته و پیوسته دور شید . دور شید تا صدای انفجار ترسناک بودن بعضی آدما بیشتر از این استخوان های گوش میانی رو آزار نداده .



+ عنوان ؛ اشاره به بالن های سوخته و هوا نرفته ی امشب .
  • هیده ...

هر عکسی یه داستانی داره

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



" سعی کن یه جوری زندگی کنی که نه تنها به بقیه ؛ که به خودتم بدهکار نباشی . "


شاید چند سال دیگه ...خیلی سال دیگه ؛ وقتی بچه ام هم سن خودم شد  ؛ اون عکس رو بهش نشون دادم . بهش گفتم نگاه کن" چه قدر چهره هامون خندون بود . اون شب ما خیلی خندیدیم.  خیلی . ولی کنار همه ی این خاطره های خوب من یه چیزی هنوز یادم مونده . اینکه من اون شب به خودم بدهکار بودم . من اون شب به دلم بدهکار بودم . درسته چند وقت بعد ؛ بدهیم رو صاف کردم ولی اون شب ؛ من به دلم بدهکار بودم."





  • هیده ...