از چشم ها بخونیم

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشجویی» ثبت شده است

به جز اون چهار نفر

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ


عکس از کانال رنگی رنگی



شماره ی بعضیا رو هنوزم دارم . در حالی که همون موقع هم که شمارشون رو داشتم نیاز چندانی بهش نداشتم . نمی دونم چرا هنوز پاک نکردم شمارشون رو . یعنی این خودش سوال مهمیه که چرا ؟! امشب که داشتم تو تلگرام ؛ دنبال شماره ی یکی می گشتم چشمم خورد به عکس یکی از همین مخاطبین پاک نشده . استاد دانشگاهم بود . عکس پروفایلش رو که باز کردم وسط حیاط دانشکده وایساده بود و دانشجو ها کنارش شاد و  خندان . می دونید چی برام جای سوال داشت !؟ اینکه چرا زمان ما اینطوری نبود ؟ من هیچ خاطره ی خوبی از استاد هام ندارم . یعنی بخوام صادقانه تر بگم جز چند نفرشون خاطره ی خوبی از بقیشون ندارم . ما هیچ وقت با استادمون  اینطوری عکس ننداختیم . حتی هیچ وقت هم  دلمون نمی خواست با استادمون عکس اینطوری داشته باشیم . یعنی هیچ وقت . یه وقتایی می گم سلیقه ی بچه ها عوض شده یا اخلاق استاد ها ؟ نمی دونم . تنها چیزی که می دونم اینه که دلم برای اون روزا تنگ شد . 



+ولی امان از اون چهار نفر . یک نفرشون به تنهایی بخش زیادی از خاطرات خوب ِ دانشجویی منو رقم زد .


  • هیده ...

غول ِ آخر ؛ مراحل ِ اداری

شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ب.ظ


thank you


عکس از دیوار رنگی


اگر فکر کردید که تو دانشگاه قبول شدید و چند سال بعد ؛ فورا مدرک ِ شما دقیقا جلوی اینه ی شماست ؛ همانا شما از زیان کارانید . چون این طوری نیس |: . شما باید در مرحله اول به اندازه ی کافی از طبقات بالا و پایین برید . اون قدری که در مرحله آخر باید به نقشه ی مهندسی ساختمان کاملا اشراف داشته باشید . مرحله ی بعد امضاهای ِ کذاییست که نه تنها تمام نمی شه بلکه از این طبقه به طبقه ی بعد راه پیدا می کنه؛ همشون هم الکترونیکی ِ که در واقع نیازی به حضور شما نیست ؛ ولی خوب به دنبال ِ پاس کردن واحد ِ قبلی ؛ یعنی پله نوردی ؛ شما باید حضوری برید هر اتاق و نفس زنان بگید لطفا نامه ی منو امضا کنید و اونا هم تو سامانه دنبال ِ نامه تون بگردند تا امضای الکترونیکی انجام بشه و با گفتن" بیرون منتظر باشید تا صداتون کنم"  ؛ شما رو از اتاق می اندازند بیرون . این مرحله گاها اون قدری طول می کشه که شما می تونید تمام ِ شبکه های اجتماعی که عضو هستید رو چک کنید ؛ نیمی از کتاب ِ مورد علاقه تون رو بخونید و یک ساعت با یک دوست قدیمی صحبت کنید . در این مرحله حتی می تونید یه سر به بخش های کناری هم  بزنید . با فرض تموم شدن این مرحله  ؛ شبیه این دو مرحله  در کم ترین حالت ِ ممکن 5 مرتبه تکرار می شه . حالا بسته به نوع ِ کار اداری و مرحله ای که توش هستید احتمال ِ ارجاع ِ شما به یه ارگان ِ دیگه ای هست . خب در این مرحله آرامش خودتون رو حفظ کنید و نفس ِ عمیق بکشید چون شما بد بخت شدید |: . در این مرحله تمام مراحل ِ قبل باز هم تکرار می شه . حتی در این مرحله یه سری موانع هم هست که باید ازش عبور کنید ؛ من جمله مسئولی که با موبایل حرف می زنه و جواب سوالات ِ شما رو نمی ده یا مسئولی که می گه خانم ما همچین چیزی نداریم ؛ این دیگه مشکل ِ خودت ِ؛ باید با دانشگاه هماهنگ کنی ؛ یا مسئولی که قبض پرداخت رو می ذاری رو میزش داد می زنه می گه چرا قبض رو  می ذاری اینجا ؟؟؛ در حالی که به شما گفته بودن قبض رو بذارید همونجا و از این قبیل موانع . من فعلا بازی رو تا همین لِوِل بازی کردم ولی خوب مراحل بعدی هم همین ِ لابد . فقط شکل ِ کارمندا عوض می شه ؛ موانع جدید میذارن جلوتون. 


+اما ... اما... از بین این همه مسئول ِ بی حوصله و همیشه خسته ؛ یه سری هستن فرشته . که بین همه ی سوال های بی جواب که این قبض رو کجا بدم و فلان نامه رو از کی بگیرم و فلان نامه  رو کی باید امضا کنه ؛ می دونی یکی هست جواب ِ تمام ِ سوالاتت رو می ده . اتاقش پر ِ از گلدون ِ ؛ با حوصله به درخواستت گوش می کنه ؛ می پرسه این نامه رو برای چه کاری می خوای ؛ راه میان بُر برای رسیدن به هدفت رو بهت می گه ؛ برات آرزوی موفقیت می کنه و قول می گیره وقتی کارات تموم شد با خبرای خوب بهش سر بزنی . گاها دیده شده در این مرحله حتی متقاضی این قدر ذوق زده می شه که شماره فرشته رو می گیره تا خبرای خوب رو بهش بده . این فرشته ها همونایی اند که دنیا رو جای قشنگ تری می کنند . یادتون باشه حتما از این خوب بودنشون قدر دانی کنید .



  • هیده ...

چه گُلی بریزم سرم ؟!

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ب.ظ

d3a58c24c567b9a446fc0cfbcc484855


عکس از دیوار رنگی


دارم درس می خونم و باید بخونم ؛ حجم درسی که باید بخونم و تست هاش خیلی بیشتر از زمانی ِ که دارم . همه پیشنهاد های فیلم و کتابی که میدن و میدین رو می ذارم تو بوک مارکز هام تا بعدا که قرار نبود درس بخونم ؛ بخونمشون و ببینمشون . ولی خوب می گن زندگی و جوونی و خوش بختی و سایر ، تو همین لحظه هاست و کار ِ خیر رو به فردا مینداز و این حرفا ولی خوب اون کتاب 800 صفحه ای نه با من شوخی داره نه شما پس باید این حرفا رو بذارم درِ کوزه . رفته بودم انقلاب .آخ از این انقلاب ... . اونجا می شه بری و همه چی ببینی . از فقر ِ فرهنگی بگیر تا قشر فرهنگی . از عاشق و معشوق ها بگیر تا تک و تنها ها ، می شه بری تو کتابفروشی هاشو از دکور فروشگاه لذت ببری و ایده بگیری و به کتابا نگاه کنی . کتابارو دستت بگیری و بگی ؛ تو رو خدا جایی نرو تا من درسام تموم شه . خب ؟


  • هیده ...

برای منو 25 ساعته بزنید لدفا

شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۱۸ ق.ظ

51

عکس از دیوار رنگی


از وقتی که شبا ؛ بیشتر وقتا اونم قبل خواب ، دارم به این فکر می کنم که ساعت کلاس و کار و دانشگاه رو چطوری هماهنگ کنم که به همش برسم ؛ با خودم می گم اونایی که خودشون انتخاب واحد می کنند چی کشیدن تو طول ِ تحصیل . من همیشه انتخاب واحد هام ؛ یه برگه ی از پیش تعیین شده بود و وارد کردن یه سری کد ...تمام . هیچ وقت عجله نداشتم . هیچ وقت حتی تا چند روز بعد از انتخاب واحد نگاه نمی کردم فلان کلاسم چه ساعتیه یا حتی چه روزی . یه وقتایی یادم می رفت اسم واحد های درسیم چی بود ( البته این کم پیش اومد :دی ) . اما حالا . شبا به این فکر میکنم که اگه روزای زوج کلاس زبان بردارم ؛ می تونم ظرف نیم ساعت از این ور  شهر برم اون ور شهر ؟! یا مثلا چه روزایی بگم میام دانشگاه که بتونم باهاش باشگاه هم برم ؟  خوب اگه دانشگاه باهام راه نیمد چی ؟! اگه کارم طول کشید و به زبان نرسیدم چی ؟! 

این روزا ؛ با اون روزایی که صبحا دیر پا می شدم ... نیم ساعت بعد از بیدار شدن تو رخت خواب وول می خوردم و بعدش برای خودم بودم ؛ باشگاه بودم ؛کتاب می خوندم ؛ بیرون بودم ، فرق داره .

این روزا برای نیم ساعت بیشتر خوابیدن التماس ساعت می کنم.این روزا ؛ بعضی وقتاش رو وقت کم میارم . تند تند یه چیزی درست می کنم و دیر وقت می پرم تو حموم  چون فردا نمی رسم برم حمام و عصر جایی دعوتم (باوجود اینکه شب با موی خیس خوابیدن رو دوس ندارم ). این روزا وقتی شین می گه بریم بیرون باید دنبال سوزن تو انبار کاه بگردم .

با همه ی این تفاسیر ؛ این روزا رو فعلا دوس دارم . دلم تنگ شده بود براش . البته قراره به زودی یه خرده برنامه ها سبک شه که تا مجددا اوج بگیریم :دی. 

می گفت اولش یه خرده سخته . بعدش عادت می کنی . خودمم فکر می کنم شاید وقتی عادت کردم ؛ بتونم از تو اون انبار کاه سوزن پیدا کنم :دی.


+ دارم فکر می کنم یه تگ اضافه کنم . مثلا یه چیزی شبیه " من و اینا " یا " من و اونا " :دی.

  • هیده ...

چند بند ِ بی ربط به هم

شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۱۲ ب.ظ

Image result for ‫صفر‬‎

عکس از لطف موتور جست و جو گر گوگل :دی


+ ای کاش می شد از صفر ِ توی کارنامه ام اسکرین شات بگیرم شما هم بهش بخندین . یدونه صفر ِ گنده ی بزرگ و مهم  . کلا کارنامه ام یه نمره بیشتر نداره که اونم صفر ِ . ژانر دانشجو های پر آوازه ((((((: .


+ در راستای حرفای این پستم که گفتم یه وقتایی باید یه سری چیزا رو ول کنیم به حال ِ خودشون : دقیقا چند روز پیش بود که داشتم به خودم می گفتم اصلا دیگه زنگ زدن برم ؟! اصلا ولش کنم . بی خیالش شم . تا حدودی هم شده بودم حتی ؛ که امروز وقتی داشتم سیب زمینی سرخ می کردم صدای زنگ موبایلم منو از آشپزخونه کشید بیرون و پشت ِ خط کسی بود که داشت می گفت اینجا نیرو می خوان . میای ؟!


+ شِت ... چه قدر این کیک تارت میوه ای خوشمزه اس آخه |: . آخه چرا ؟!( یکی بهش می گه کیک؛ یکی بهش می گه تارت ؛ یکی می گه پای میوه ولی من کیک تارت میوه ای صداش می کنم ! )


+به طرز عجیبی خانوادگی تو خطریم ! دیدید می گن چشم خوردی . یه چیزی شبیه همون . این که هممون چند بار نزدیک بود تصادف کنیم و زمین خوردن وحشتناک ح و خوردن سر فسقلی به  میله های آهنی و اون ناراحتی ِ الکی الکی به کنار ؛ افتادن مجدد ح با موتور ! اصلا یه وضی. واقعا نگرانیم.


+این صفر و صفرای قبلی داستان داشتن . درست می شه (((: .


+ چند تا چیز دیگه هم می خواستم بگم که یادم نی !


  • هیده ...

همدردی

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۱۴ ب.ظ

3dfeedaa18c9de93f4d870f941f25ec1

عکس از دیوار رنگی

+ وقتی درس می خونم و به موارد بالینی می رسم ؛ قشنگ هر یه خطی که می خونم یه نگاه به خودم می اندازم و دنبال ِ اون علائم تو خودم می گردم . مخصوصا آخر فصل های این کتاب که موارد بالینی خیلی دقیقی داره و به اصطلاح کِیس ریپورت ِ . مخصوصا بحث گوارش و علی الخصوص تر معده ! یعنی ظهر داشتم فکر می کردم برم یه سی تی و یه رادیوگرافی و سونوگرافی همین طور یی بدم محض ِ اطمینان . دکتر هم گفت برای چی ؛ بگم به تو مربوط نیس ((((: . 



+ امشب از دی جی کالا خرید کردم . خوشمان آمد ... بس مرتب و سازمان دهی شده .

+ ساعت نه ؛ یه جوری سر و صدا و نور افشانی کردن که من گفتن اشتباهی دارند از اول انقلاب می کنند. فک کنم یکی دو فقره بمب هم بود !

  • هیده ...

برای اونایی که می خوان درس بخونن

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۳۰ ب.ظ

563184_608201105907104_2042379512_n

عکس از دیوار رنگی


+ درست وقتی که جمله های آخر خط رو خوندم و  مرور کردم که " پس دیافراگم از فرنیک عصب می گیره که اونم از گردن منشاء می گیره و شامل ریشه های C 3 C4 C 5 اسپشلی C 4 می شه و دوباره یادم اومده بود که دکتر "ف " گفته بود که اگه مریض "های" شده باشه و عصب فرنیک هم گرفته شده باشه ؛ به مریض بگو انگشت شصتش رو تکون بده و داشتم فکر می کردم که درماتوم و میوتوم شصت با عصب فرنیک چه ربطی داره و خسته شدم ( اسمایلی نفس عمیق ! ) کتاب رو بستم و گذاشتم تو کوله ام . ماگم رو هم گذاشتم کنارش ... هندزفری رو فشار دادم تو جیب بغلش و کیف پولم رو در آوردم که از توش پول در بیارم و بذارم تو جیبم . در همون حین که داشتم وسایلم رو جمع می کردم و مقنعه ام رو سر ؛ داشتم فکر می کردم قطعا پراشکی شکلاتی گزینه ی خوبیه . من از صبح اینجا بخون بخون بخون ؛ مامان از صبح تو خونه بشور بشور بشور . و این چنین شد که ما عصرونه پراشکی با چایی خوردیم و کالری های کذایی رو روانه سلول هامون کردیم.



+ گفتم حالا که خیلی ها در جنب و جوش امتحانات و حتی ارشد خوندن هستن ؛ چند تا مورد انگیزشی که برای خودم خوب بوده رو به شماها هم بگم :دی.

a : اون جمله ِ .... ما به آرزوهامون یک رسیدن بدهکاریم . اینو یادتون نره :دی.

b : برنامه های مستر ایمان سرور پور. مشاوره تحصیلی ِ کنکور ِ ولی اصلا حرف هاش مختص ِ کنکور نی . یعنی کلا انگیزشی حرف می زنه . شنبه ها ساعت 18:15 شبکه آموزش .

c: کتاب های انرژی مثبتی بخونید . مثلا 4 اثر اسکاول شین ؛ مثلا هدف ؛ مثلا اعتماد به نفس . ( هدف رو خودم هنوز نخوندم :دی. )

d : کتابخونه رو خیلی توصیه می کنم . خودم خیلی بهش اعتقاد دارم ولی خوب خیلی ها با این روش مشکل دارن .

e : دست از مقایسه برداریم . اینم مثل خیلی از کارایی که باید بکنیم ؛ واقعا سخته ها .

f  : و در نهایت این کار . داستان توی این لینک رو بخونید " یک قدم بیشتر تا هدف هایت " . می گه برای هرکاری ؛ درست اون موقع که خسته شدید ؛ فقط چند دقیقه بیشتر براش وقت بذارید .


این بود جرعه ای از تجربیات یک عدد جویایی علم و دانش :دی.

  • هیده ...

آبشش داران

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۴۷ ب.ظ
هندوانه
عکس از دیوار رنگی

هوا آلوده بود و اکچولی هنوزم هست ؛ می گن خواهد هم بود . مدارس دو روزه تعطیل ِ  ولی قشر ِ آبشش دار ِ جامعه که اتفاقا دانشجو هم هستن باید برن . البته من که ترمم تموم شده (((: . دلم برای سایر آبشش داران سوخت . حالا نه اینکه من خونه نشسته باشم ها . چند باری خودم رفتم بیرون؛ یعنی باید می رفتم . هم دیروز ؛ هم امروز.
دیروز رفتم سبزی دسته ای خریدم  از این چرخی ها ؛ یه چرخش 90 درجه ای و از روبروش نون لواش هم . ما نون لواش خیلی نمی خوریم ؛ یعنی اصلا نمیخوریم ولی خوب برای رول ِ رنگی رنگی لازم بود . 15 قدم به جلو و رو به جنوب ؛ از مغازه ی نون فانتزی نون تست خریدم . اتفاقا نون تست هم نون ِ اصلی ِ خونه ی ما نیست ولی خوب برای فینگر فود لازم بود.سعی کردم نون و سبزی و کیف دستی ام رو با دست ِ چپم نگه دارم و نون تست و موبایلم رو هم با دست ِ راستم . از عرض ِ خیابون داشتم رد می شدم که عکس ِ خودم رو تو شیشه های بانک ِ روبرو دیدم . احساس ِ پیری کردم. حالا پیری هم نه ؛ ولی یه حسی بزرگتر از اونی که هستم |: .

امروز هم رفتم ثبت نام باشگاه . یعنی سعی کردم ساعتی برم که بتونم یه چند دقیقه از ورزش های ساعت قبل رو ببینم که اگه خوب بود ثبت نام کنم. در راستای اینکه سری قبل یه جا ثبت کردم و فقط یه روز رفتم و از فرط ِ بد بودن دیگه نرفتم . من بودم و مربی! بی کلام باید ورزش می کردیم |: . فک کن . ولی خوب این جا خیلی خوب بود . قرار شد از شنبه برم (((((: . تو این قضیه واقعا من دیگه تقصیری ندارم . دوره اشون از شنبه شروع می شه .

{ مامان می گه بیا فینگر فود ها رو درست کنیم . ولی من می گم زود ِ و نشستم اینجا دارم آپ می کنم } .

فسقلی اومده خونمون و کتاب ِ کار ِ کلاغ سیاه رو هم با خودش اورده که مشق هاش رو بنویسه  .تمرین هاشون مربوط ِ به ساعت ِ . هی می نویسه نشونم می ده می گه درسته می گم نه . چند بار براش توضیح دادم؛ آخر سر می گه " تو به چه روشی حل می کنی؟ قدیمی نیست؟!"  می گم خوب معلم ِ خودت چطوری بهتون یاد داده ؟. برگشته تو چشای من نگاه میکنه می گه " ببین ؛من اون روز اصلا به درس گوش نکردم " (((: . بهش روش کار رو توضیح دادم . چند تا نمونه سوال کشیدم تا حدودی یاد گرفت ولی بازم سوال داشت . ساعت مچی آوردم و از روی ساعت چند بار با هم تمرین کردیم تا یاد گرفت . بر گشته می گه حالا اون انیمیشن َ رو بریز رو فلش برم خونمون ببینم :دی.

مامان باز می پرسه می خوای درست کنیمشون ؟! می گم نه بابا زوده . یهو یاد ِ کوکی های تو کمد می افتم . یادم باشه برای شب از تو کمد بیارمشون بیرون؛ نکنه یلدا بگذره و  اصلا یادمون بره کوکی ها رو .کلی زحمت کشیدیم براش و دو برابرش خندیدیم :دی.


یلداتون مبارک (: .

  • هیده ...

یکی بیاد بریم درس بخونیم !

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۸ ق.ظ
استادی

من زمان ِ کنکور این طوری درس نمی خوندم  که . درس می خوندم ها ...درس . حالا درسته یه وقتایی بی کیفیت بود و آخراش به حاشیه های سیاه ِ کنکوری کشیده شد ؛ ولی منظم بود . یعنی هر روز یه ساعتی کلاس یه ساعتی کتاب خونه و الی اخر .اصلا همین کنکور بود که منو به کتاب خونه عادت داد و دیگه نشد تو خونه درست و حسابی درس بخونم . الان که به اون موقع نگاه می کنم می بینم ؛ شاید اگه دوستم نبود ( یه آدمی که پا به پات بیاد  ) این برنامه نصفش عملی می شد . یعنی الان معظل ( آیا معظل درسته ؟! که دوستان اشاره می کنند معضل درسته  ) اصلی من تنها بودن ِ تو درس خوندن . یعنی درس می خونم ؛ ولی اگه مثلا مثل دوران کنکور شه بازدهیش دو برابر می شه . همیشه که نه ؛ ولی بیشتر اوقات آدم کارهای سخت رو دوست داره تنهایی انجام نده . وقتی دو نفر باشی ؛ وقتی قول داده باشی ساعت 8 صبح بیدار شده باشی و دم ِ در حاضر باشی این طوری یه خرده کارهای سخت ؛  روتین و عادت می شه .
نظر من و مامانم این ِ دفعه بعد برم وسط کتابخونه وایسم بلند بگم " کی میاد هر روز بیایم درس بخونیم " ((: .

+ راستی اینو یادم رفت .هدیه ای از جنس خودتان : اینجا رو بخونید (: .
  • هیده ...

معصومیت ِ چشم هاش ...

سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۵ ق.ظ
صبح داشتم پیاده می رفتم که برم بیمارستان . افتاب در اومده بود . ولی خوب به قدرت ساعت 12 ظهرش نبود . از خونه که میام بیرون عینک افتابی رو می زنم . در حال حاضر مجبورم . حتی اگر قرار باشه ثانیه ای چشمم به افتاب بخوره . پسر ِ نشسته بود رو جدولای کنار پیاده رو ؛ وقتی از جلوشون رد شدم شنیدم که به دوستش گفت " نگاه...افتاب در نمیده عینک می زنن " . خیلی دوست داشتم بگردم بگم "  دنیات کوچیک ِ " . ولی خوب برنگشتم . جلوتر یه دختر بچه بغل ِ یه ماشین وایساده بود و دستاش رو گذاشته بود رو چشم هاش و همین طوری گریه می کرد . دو تا دانشجوی دیگه پیشش بودن و  همش می پرسیدن چی شده ...هیچی نمی گفت . دیرم شده بود ولی رفتم بهش گفتم " خاله جون . خوب بگو چی شده ؟ گم شدی ؟چرا می ترسی ." هیچی نمی گفت . به اون دو تا دخترا گفتم چی کار کنیم ...یهو به ذهنمون رسید که ببریمش مدرسه ای که لباس فرمش رو پوشیده بود ...دیرم شده بود و دختر بچه رو سپردم به اونا رو راه افتادم . توی ریکاوری بالای سر ِ بچه ِ وایساده بودم از روی تخت نیافته . البته حقیقتا چون دلم نمی خواست برم تو اتاق کنار دست ِ اون خانم بد اخلاق باشم خودم رو اونجا سرگرم کرده بودم . یهو از در ِ ریکاوری یه دختر بچه ی مامانی رو اوردن تو . نگاش که می کردی دلت می خواست بغلش کنی . چتری هاش ریخته بود رو پیشونیش.دیگه نتونستم وایسم . گفتم دنبالش می رم ؛ حتی اگه اتاق اون خانم بد اخلاقه بره .
توی راهرو هر چی من و اون یکی همکارمون خاله و عمه شدیم فایده نداشت . هر چی بهش گفتیم خاله جون می خوایم با هم دوست شیم بازی کنیم فایده نداشت ...یهو دست کردم تو جیبم خودکارم رو در اوردم . کف ِ دستم رو نشونش دادم و گفتم  " نیگا ...بیا این شکلی شیم " بعد یه شکلک خنده بزرگ کف ِ دستم کشیدم . یهو ساکت شد . برگشت نگام کرد . بهش خندیدم گفتم :"تو هم بخند این شکلی شی ...نگا " . نخندید ولی دیگه گریه هم نکرد ... یهو دوباره نمی دونم کی رو دید زد زیر گریه . دوباره کف ِ دستم رو نشونش دادم و یه شکلک گریه کشیدم گفتم" نگا چه قدر زشت می شی وقتی گریه می کنی ... بخند ؛ مثل این " . دوباره ساکت شد .


حالا بگذریم که وقتی خوابوندنش رو تخت دیگه شکلک و خاله و غیره و ...فایده نداشت .

اون رفت و یکی دیگه اومد . هنوز یک سالش نشده بود . اون قدری سر حال نبود که بتونه بلند بلند گریه کنه . فقط معصوم زل می زد تو چشات و با زبون بی زبونی می گفت تو رو خدا ولم کنید . خیلی این نگاه ها بد ِ ... خیلی. بالا سرش منتظر بودیم بهوش بیاد . یهو چشماش رو باز کرد و دوباره زل زد به ماها . دکتر سال بالایی دستش رو گرفت بالای چشم هاش . می گفت " نمی تونم تحمل کنم وقتی این طوری نگام می کنه  " . تو ریکاوری قرار شده بود براش بخور بذارن . یه محفظه ای بالای سرشون قرار می گیره . اونو گذاشتن بالای سرش .ترسیده بود  و با ترس منو نگاه می کرد ...کاری نمی تونستم کنم ... هیچ کاری.



+ اینکه دیشب چند سری پست نوشتم و انصراف رو زدم و ارسالشون نکردم؛  اذیت کننده اس برای خودم !
+اینکه جواب اس ام اس های یه بنده خدایی رو نمیدم هم اذیت کننده اس برام !
+ اینکه هر الارم نوتیفیکیشن تلگرام که میزنه ؛ من میگم نکنه تویی ؛ بهش می گن " امید " ؟
+پاشید درس بخونیم :دی.



  • هیده ...