از چشم ها بخونیم

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خط خطی های ذهنی» ثبت شده است

درمان سرپایی

چهارشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ب.ظ

T h e  s n u g g l e  i s  r e a l



اونی که امروز کلی از مسیری که با ماشین می رفته رو ؛ از این ور انقلاب به اون ور انقلاب ؛ پیاده رفته و با خودش و هندزفری و آهنگ های پلی شده برای خودش بوده ؛ و دوباره کلی مسیر رو تا خونه پیاده رفته ؛ خود ِ من بودم . خود ِ من که فکر می کردم حالم رو بهتر کرده این کار ؛ که اتفاقا هم کرده بود ؛ تا اینکه عصر احساس کردم یک سال ِ سرماخوردگی دارم  و بدن درد و سر درد و گلو درد منو کوبوند زمین |: .



  • هیده ...

دعا کنید زنده بمونم

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۸ ب.ظ

Картинка с тегом «aesthetic, cafe, and korea»



می گن از هیچی بدت نیاد چون سرت میاد ! می گن . منم نمی دونم چه قدر درسته ! ولی خوب من از این نامه بازی های اداری بدم میاد . خیلی بدم میاد ؛ حالا انگار بقیه خوششون میاد !! . بعد بالاخره در روند زندگی این شتریه که چند باری دم ِ خونه ی هر کسی می خوابه و اتفاقا قراره این شتره بیاد دم خونه ما  پناهندگی بگیره |: .

هفته ی پیش یه نامه بازی رو شروع کردم ؛ شبیه یه بازی کثیف |: . ولی خوب اگه نتیجه بده که نه تنها کثیف نیست که همانا از طیب و پاک ترین بازی هاست . ولی خوب اگه نتیجه بده . یعنی حقیقتا خودم که خیلی امیدوار نیستم ولی خوب بهتر از همینطوری نشستنه . امروز رفتم یه خرده پیگیری کردم دیدم تا نصفه ی راه خوب رفتیم ها . اون نصفه ی دیگه رو موندیم.

بعد من امشب باید یه خبری رو به یه عده ای می دادم . خبری که نشون میداد به کارشون اضافه شده ولی خوب کاریه که شده و نه دست ِ من که دست ِ هیچ کس نبود کمتر یا بیشتر کردنش ولی باورتون می شه من یک ساعت داشتم فکر می کردم چطوری بگم که اینا منو تیر بارون نکنند؟ ! چیزی که کم و زیاد کردنش دست ِ من نبود و نیست و نخواهد بود جز اینکه امروز برای هماهنگ کردنش کلی اسیر شدم و کلی نامه بازی کردم . گفتم و سعی کردم به تیر های پرتاب شده جاخالی بدم . اولش گفتم جواب پیام ها رو ندم ولی از اون جایی که سین کردن و جواب ندادن رو بدترین کار ِ ممکن تو روابط اجتماعی می دونم ؛ جواب دادم |: .
  • هیده ...

ولی هوا عالیه

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ

pin x noellemnguyen



اینکه بتونی یه جوری بنویسی که ذهنت سبک شه ؛ خودش یه نعمت بزرگی محسوب می شه که خدا به هر کسی نمی ده . تازه من مثلا قبلا از این نعمت برخوردار بودم که حس می کنم الان نیستم . یعنی حس می کنم دیگه نمی تونم مثل قبل بنویسم و الان حس می کنم قریب به 2458 دفعه است اینو اینجا گفتم و الان شد 2459 دفعه . ولی خوب هست دیگه . نمی تونم کاریش کنم و حقیقتا داره عذابم می ده . بعد وقتی آدم چیز ِ خوبی رو قبلا تجربه کرده باشه و از دستش بده خیلی سخت تره تا اینکه کلا تجربه اش نکرده باشه .

بعد همین سه هفته ای که از مهر  گذشت اون قدری بار روانی بر من تحمیل کرد که اگه می خواستم برای سبک شدن ذهنم پست بنویسم حقیقتا الان باید 20 تا پست ؛ اونم دست ِ کم تازه ؛ می نوشتم . ولی من چی نوشتم ؟ هیچی . اونایی هم که نوشتم عملا ربطی به این فشار های روانی نداشته و نمی دونم چرا و حتی نمی دونم چطور درستش کنم این شرایط رو .

بعد الان در بی کار ترین وضعیت ممکن که اتفاقا خیلی هم کار دارم هستم که این خودش یکی از بزرگترین تناقض های بشریت می تونه باشه که هر کسی می تونه تجربه اش کنه ( نمی دونم شاید با این شدت نه ) . یعنی هیچ کاری نمی کنم و کلی خسته ام. بعد در  حالی که هیچ کاری نمی کنم ؛ کلی کار می کنم  و کلی هم خسته می شم ولی نمی دونم چرا از حجم کارایی که باید بکنم کم نمی شه و خلاصه این سیکل معیوب هم چنان ادامه داره . یعنی یه بلاتکلیفی و ابهام خاصی بر این روزای من حاکم شده که در کلمات نمی گنجه !

در راستای همین که کلی کار دارم و کلی کار می کنم امروز برای هیچی و صرفا همینطوری الکی ( در راستای ارج نهادن بر حرف دلم ) دو کیلومتر راه رفتم و بر حجم کارایی که باید انجام بدم ولی ندادم افزودم و همانا من از کرده ی خویش خوشنودم !!



+حداقل تجربه به من یکی ثابت کرده تا برنامه ها و کارهات رو ننویسی ؛ احتمال انجام دادنشون به سمت صفر میل می کنه .  

+ عکس (: .

  • هیده ...

یکبار برای همیشه

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ


آنا گاوالدا می گه :

" باید یکبار برای همه چیز گریه کرد . انقدر که اشک ها خشک شوند .باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگر فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد . "

خیلی باید بری تا به این نتیجه برسی . و خیلی باید بری تا بتونی این نتیجه رو عملی کنی . حالا لزوما گریه نه . می شه این رو به هر چیزی تعمیم داد . به هر تردید و شکی . به هر تصمیمی که رو لبه ی تردید مونده و گرفته نمی شه . یکبار برای همیشه باید نشست براش فکر کرد . باید فکر کرد و به نتیجه رسید . به گرفتن تصمیم یا نگرفتن اون . یکبار برای همیشه باید از اون حاشیه ی امن بیرون اومد و یه کاری کرد .
  • هیده ...

حالا اینم هیچی ... ولی رزومه ات چی ؟!

جمعه, ۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۶ ق.ظ



اگه دوست دارید بدونید ؛ جا داره بگم دیشب نه تنها آناتومی گری رو تموم نکردم ؛ بلکه صبح هم هیچ جا نرفتم . دیشب نشستیم با مامان یه خرده حرف زدیم و اینا یهو کلی گذشت و منم کلی خسته بودم و بی حال دیگه خوابیدم. صبح هم بیدار شدم هر چی به اداره های مربوطه تماس گرفتم ؛ هیشکی نبود . خیلی خوبه آدم اینطوری باشه کارش ها . بعد دیگه دیدم هیشکی نیست منم بی حال تر از دیشب بازم خوابیدم . من این هفته کلا به دلایل خیلی مسخره همش خسته بودم. از سر ِ بلاتکلیفی و برو بیا . یعنی یه چیز مشخص نبود بگم این منو خسته کرد . حالا اینا هیچی .... بعد ما از دیشب تا خود همین امشب  داشتیم بحث می کردیم . با کی ؟ با یه گروهی سر یه برنامه ریزی . به نتیجه رسیدیم ؟! یه چیزایی ... نمی دونم اسمش نتیجه هست یا نه . بعد یه عده چه قدر مقاومت می کنند برای فهمیدن . نمی دونم شاید می فهمند نمی خوان باور کنند یا بپذیرن . حالا اینم هیچی ... بعدش که قشنگ خوابیدم و دیگه حس کردم نیازی نیست به بالشم وصل باشم هنوز ؛ بلند شدم و بحث دیشب رو پیگیری کردم . بعدشم رفتم یه چیزی کادو بخرم .رفتم یه جا چیزی که می خواستم نبود . رفتم یه جای دیگه که می دونستم داره که اونم تموم کرده بود. برگشتم سر جای اولم. رفتم شهر کتاب ولی خوب کتاب نخریدم . یه وسیله زینتی خریدم و خوب قطعا قسمت لوازم التحریر هم رفتم . یه جامدادی بود خیلی خوب بود دلم می خواست بخرمش |: . یعنی این شوق به لوازم التحریر در من نخواهد مُرد هرگز |: . حالا اینم هیچی .... بعدش دوباره برگشتم سر پیگیری بحثمون که ببینم نتیجه داده یا نه ... حالا اینم هیچی .... چند روز پیش بحث رزومه و اینا بود ... بعد من به رزومه ی خودم فکر می کردم .  کلا دو دفعه شرایطی پیش اومد که منو تو همچین سیکلی انداخت . این که هی برگردی عقب...برگردی عقب ...برگردی عقب به رزومه ات فکر کنی. نه رزومه ی  کاری و علمی . رزومه ی کلی رو می گم الان . چی کار کردی تا به الان ؟ برای خودت ؛ برای زندگیت چی کار کردی ؟!



+ جا داره ذکر کنم فردا ساعت 5 و نیم باید بیدار باشم و دارم چایی می خورم الان |: .

  • هیده ...

یا حتی اُورلپ

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۵ ب.ظ





تا حالا به این فکر کردید چه قدر مجازی هستید و چه قدر واقعی ؟
  • هیده ...

بریم بافتنی هامون رو دربیاریم حالا

جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۸ ب.ظ


تابستونی که قرار بود بترکونیم هم تموم شد !










  • هیده ...

دنیای صفر و یک

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۴۵ ب.ظ






فیلم Her رو چند وقت پیش دیدم . خوب راستش اولین چیزی که تو همون سکانس های اول فیلم برام عجیب بود این بود که مگه می شه یکی دیگه از طرف من برای یکی دیگه از عزیزان من نامه بنویسه ؟! آخه حق ِ مطلب اینطوری ادا نمی شه که !  اصلا فایده نداره یعنی . یادتونه گفتم نوشته ها هم انرژی دارن . خوب اینطوری انرژی های یکی دیگه منتقل می شه و من که فرستنده ی اصلی نامه هستم هیچی به هیچی . اون متن وقتی به قلب طرف می شینه که من خودم کلمه ها رو انتخاب کنم کنار هم بذارم . مثل وقتایی که برام پیام تبریک میاد . اکثرا پیام های نوشته شده ی خود ِ فرستنده خیلی خیلی بیشتر برام دوست داشتنی ِ تا پیام های کپی پیست از کانال ها .
حالا این به کنار ...
واقعا می شه ادم عاشق یه سیستم عامل بشه ؟! نمی دونم ....شاید اون قدری پیچیده تر از این حرفاس که بشه در موردش حرف بزنم .
  • هیده ...

هم چنان تحت درمان

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۲۲ ب.ظ



درسته من حرفم رو پس گرفتم و برگشتم و نوشتم ؛ ولی هنوزم توان ِ نوشتنی در من نجوشیده چندان که باید. اگه بگم موضوعی نیست که بیخود گفتم. اون قدری سوژه و داستان و اتفاق هست که بشه براش نوشت که می تونم روزی سه تا پست بنویسم. ولی چیزی که هست اینه که نمی تونم . نمی شه ! مثلا الان می خوام یه عکس رو اینستاگرامم آپلود کنم حتی یه کپشن هم نمی شه بنویسم .

ولی خوب برای مفید بودن این پست می تونم بهتون پیشنهاد کنم اگه دنبال یه جای دنج می گردید ؛ درکه و دربند وسط هفته گزینه خوبیه . مخصوصا که پاییز هم نزدیکه.







  • هیده ...

هوا چه خوب شده !!

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



این جمله اکثرا اولین جمله ای که وقتی هیچی نداری بگی به ذهنت می رسه . حالا یا هوا چه خوب شده یا بر عکس هوا چه بد شده . بالاخره یکیش معنی می ده و احتمالا فردا من از این جمله زیاد استفاده خواهم کرد . چون من فردا با کسی ملاقات می کنم که تا حالا ندیدمش و صرفا یکبار برای تشکر بابت چیزی باهاش صحبت کردم . من داداش ندارم ولی ملاقات فردای ما یه چیزی شبیه اینه که داداشم بخواد نامزدش رو به من معرفی کنه ! در همین حد عجیب ولی واقعی و من واقعا نمی دونم چی باید بگم ؛ چی قراره بشنوم و یا حتی چی کار باید کنم |: .

  • هیده ...