از چشم ها بخونیم

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره بازی» ثبت شده است

برای اینکه یادم بمونه

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۶ ب.ظ




داشتم لابه لای پست هام و هشتگ هام دنبال چیزی می گشتم که چشمم به این پست ها خورد ... "فلش بک " و "شیرینی که به خونه نرسید "

واکنش من چی بود ؟  یه لبخند ؛ شبیه اینایی که پدر بزرگ مادر بزرگ ها به دغدغه های نوه هاشون می زنن و این یعنی من تو همین فاصله کلی بزرگ تر و پخته تر شدم . کلی چیز یاد گرفتم . هنوزم اگه برگردم عقب برای اون لحظه ها ناراحت می شم ولی همین راهی که اون موقع رفتم رو می رم تا دوباره تو همین لحظه لبخند بزنم ... همین قدر آروم ... همین قدر از خودم راضی...



  • هیده ...

در لحظه نبودم

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۱۵ ب.ظ

7

عکس از دیوار رنگی


صبح بیدار شدم . ولی هوا سرد بود و دوست نداشتم از زیر پتو بیام بیرون . مامان پرسید می ری ؟! گفتم آره  ولی نمی خوام از زیر پتو بیام بیرون . گفت " من می رم ؛ دیرم می شه...منو در جریان بذار پس " گفتم " باشه " . خوابم نمی برد ولی این رخوت و گرمی زیر پتو رو نمی خواستم از دست بدم . نمی دونم چی یادم اومد که یهو از زیر پتو اومدم بیرون . مثل وقتایی که می گن یهو بپر تو استخر آب سرد . بدنت عادت می کنه . پریدم بیرون که به هوای سرد اون ور پتو عادت کنم . رفتم کتابخونه. نشستم پشت ِ میز. یه خرده کتاب رو ورق زدم . به مباحث ِ مونده نگاه کردم . طبق ِ اون عادت همیشگی تعداد صفحات رو محاسبه کردم ؛ به ساعت نگاه کردم ! هی سعی کردم تمرکز کنم . یادم بمونه کدوم عصب از کجا رد میشه ؛ کدوم رباط از این ور .... حواسم جمع نمی شد . آهنگ بی کلام گذاشتم . دوباره خودکارم رو گرفتم دستم . ولی مغزم صرفا داشت دیده ها رو دریافت می کرد و هیچ پردازشی روشون نبود . تو لحظه نبودم . داشتم به آینده فکر می کردم . به حرفایی که باید سه ماه ؛ 4 ماه بعد بزنم . داشتم فکر می کردم چی بگم . نمی خوام موقعیت الانم رو از دست بدم ولی خوب ادامه تحصیل هم چیزی نیس بشه نادیده اش گرفت ؛ مخصوصا وقتی بحث ِ سن مطرح باشه .داشتم فکر می کردم اگه این موقعیت رو از دست بدم کجا می تونم دوباره موقعیت شبیه به این پیدا کنم ....فلان جا ... فلان جا ... . اهنگ رو عوض می کنم. دوباره ورق می زنم می رم جلو ببینم چه مباحثی مونده . دوباره بر می گردم سر صفحه اول . دوباره نیم ساعت بعد با خودم می گم یعنی عید رو چطوری برنامه بریزم ؟! دوباره به 4 ماه بعد فکر می کنم . چی بگم ؟!

کتاب رو می بندم و نه وقت خودم رو می گیرم و نه الکی میز کتابخونه رو اشغال می کنم. میرم وسیله ای که لازم داشتم رو میخرم و می رم خونه .



بی ربط نوشت : یادتونه نوشته بودم نگرانم ؟ نوشته بودم همش خودم و خانواده اتفاق های بدی برامون می افته .... امروز برای فرار از ترافیک شب ِ عید تو ساعت اوج ترافیک ؛ میم گفت بیا با موتور ببرمت زود برگردیم ؛ و ما تو راه نزدیک بود تصادف کنیم ؛ ولی خوب تصادف نکردیم . به جاش خوردیم زمین ! به جز زخم شدن و کبودی پای من و لابد همین طور هم "میم "؛ خدا روشکر اتفاقی نیافتاد .اون موقع هم در لحظه نبودم. ترسیده بودم . اومده بودن کمکمون کنند . آقاهه گفته بود یه لیوان آب بدید این خانم . من یادمه گفتم " من خوبم " و داشتم به میم نگاه می کردم ببینم اونم خوبه یا نه ...  فقط نکته ی جالبش این بود که فهمیدم چه قدر همه مارو می شناسن و ما نمی شناسیمشون (((((((: . یادم باشه :دی.


+من قصد ندارم به کسی بگم با موتور خوردم زمین . امیدوارم توسط این عزیزانی که ما رو می شناختن به گوش بقیه نرسه :دی.

+امروز نه تنها من ؛ خیلی ها تو کتابخونه آرامش نداشتن . از رفت و آمد ها معلوم بود اکثرا نمی تونن درس بخونن . حداقل برداشت من این بود . فک کنم هوا زیادی تمیز شده ؛ با اکسیژن مسموم شدیم ((((: .

  • هیده ...

یک سکته ی رد شده

چهارشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۲۳ ب.ظ

5076de85a76a0dc1e54fdd8140bd0f10

عکس از دیوار رنگی


روی استپ نشسته بودیم ؛ آخرین حرکت کششی ؛ آخرین تنفس ... دست زدن ِ آخر ِکلاس و تمام .

بلند شدم موبایلم رو درآوردم . آخه قرار بود کلاسم تموم شد بهت زنگ بزنم که ببینم میای یا نه که اگه می تونستم بیام با هم بریم بیرون و دانشگاه. اولش اشتباه گرفتم . اشتباهی اون یکی مخاطب گوشیم رو از خواب بیدار کرده بودم . بعدش که موبایلت رو گرفتم و گفتی که نمیای  ؛ وسایلم رو جمع کردم که برگردم خونه . همه رفته بودن تقریبا . از سالن رفتم بیرون . آسانسور رو زدم . اون صدای آسانسور به زبان انگلیسی گفت ؛ طبقه ی سوم . رفتم داخل  . دکمه ی G رو زده بودم ولی نمی دونم چرا رفتیم طبقه ی چهارم  . یه خانم اومد تو . بازم زدم دکمه ی G رو ؛ ولی باز رفت طبقه ی ششم ... اون خانم رفت بیرون . باز من تنها شدم تو آسانسور . دوباره زدم G این بار داشت می رفت پایین ... فک کنم بین طبقه دو و سه بودم ... یهو وایساد . یهو اتاقک آسانسور تاریک شد . یهو چراغ ها و اون مانیتور کنار درش هم خاموش شد |: .

اول از هم صفحه گوشیم رو روشن کردم . داشتم فکر می کردم حالا باید چی کار کنم ؟ اون صدای تو آسانسور هنوز بود . داشت می گفت دکمه آلارم رو بزنید . دنبال ِ دکمه ی آلارم بودم . پیداش کردم و زدم . اتفاقی نیوفتاد . داشتم فکر می کردم خوب الان باید چی کار کنم ... باید به کسی زنگ بزنم .؟ مانیتور کنار در روشن شد . یه کادری داشت پر می شد . نفس عمیق می کشیدم و می گفتم الان درست می شه . الان درست می شه ... کادر پر شد و در باز شد . نمی دونم کدوم  طبقه بودم . فقط پریدم بیرون  !


+ همیشه فکر می کردم شاید تو هم چین موقعیتی جیغ بزنم یا یه واکنشی شبیه این . ولی خیلی خانم و ساکت و مظلوم تو اتاقک داشتم سکته می کردم :دی.

+ تمام فیلم های ایرانی و خارجی که دیده بودم و سکانس مربوط به گیر افتادن تو آسانسور داشتن تو همون چند دقیقه اومد جلو چششم !

+ فقط به خاطر همون شماره اولش . اینجا .

  • هیده ...

من خواهر ِ ایوبشونم ...

شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۱۴ ب.ظ
46b66726d2e2c69771a6a0ac07397782
عکس از دیوار رنگی

دیدید از خواب باید بیدار شید ؛ از زیر پتوی گرم بیاید بیرون و دست و صورتتون رو با آب یخ بشورید ؛ بعد هستن یه سری تو خونه که تا شما بیدار می شید ؛ یه غلط می زنن و  جاشون رو دوباره تنظیم می کنند پتو رو می کشن رو سرشون و به ادامه ی خواب می پردازن |: . یعنی آدم چه قدر دلش می خواد جای اونا باشه ؛ عموما روزایی که صبح زود باید بیدار شم همین طوری بیدار می شم . یه نگاه زیر چشمی به اونایی که خواب اند؛  اند دیپ برث  .
 امروزم مثل بقیه روزا .
با این تفاوت که یه چک از یه بچه ی دردمند خوردم !! یعنی رسما منو رو گرفت زد !
با این تفاوت که خانم دال این قدر زنگ نزد تا حضوری رفتم پیشش ؛ بعد منو دیده می گه چرا زنگ نزدی !؟ حیف هی با مامانم تمرین کرده بودیم آروم و صبور باشم ؛ گفتم خانم دال من چند مرتبه تماس گرفتم ولی متاسفانه نتونستم پیداتون کنم ( البته من منظورم این بود که بنده 24575 بار تماس گرفتم ؛ شما همش نبودی  ؛ بعد منشی شما دید من ِ بیچاره این قدر زنگ زدم قرار شد به شما بگه که با من تماس بگیرید ؛ بعد ایشون هم ظاهرا نگفت  و من در نهایت خودم حضوری اومدم |:  ! ) بعد اسمم رو پرسید ؛ زنگ زد به فلانی اسمم رو بگه ؛ فلانی نبود ؛ گفت خو گوشی رو بدید به اون یکی فلانی ؛ اون یکی فلانی هم نبود !!! در آخر یه فلانی ِ الکی پیدا کرد ما رو فرستاد پیشش ؛ بعد اون فلانی ِ الکی گفت اسم و فامیلی و رزومه ات رو بنویس با شماره تلفن و شرایطت ؛ تماس می گیریم ؛ بعد قطعا تمام مراحل دوباره تکرار می شه و من باید باز با لبخند ملیح و خیلی آرام و صبور به اون فلانی یی که نبود بگم بنده چند بار تماس گرفتم متاسفانه نتونستم باهاتون صحبت کنم.
با این تفاوت که خانم  ِ مسئول ؛ کم کاری ِ بقیه رو از من داشت می پرسید چرا ؟!! اخه چرا من ؟



در عصر چنین روزهایی ؛ تو ماگ مورد علاقتون چایی بخورید ؛ موزیک گوش بدید و در صورت توان ؛ تا شروع فیلم های مورد علاقه تون یا دانلود شدنشون ؛ درس بخونید (:  !


بعدا نوشت : واقعا چی شد من ایوب رو نوشته بودم یعقوب تو عنوان ؟!

  • هیده ...

بدون ِ چترش بیشتر خوش میگذره ...

جمعه, ۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۱۴ ق.ظ

قرار بود صبح بیدار شم درس بخونم ؛ یعنی برم که درس بخونم . شبش دو سری بد خواب شدم و نشد بخوابم . یه دفعه چشم راست بود یا چپ نمی دونم ؛ که نذاشت بخوابم و بیدارم کرد ؛ یک ساعت بعد اون یکیشون . صبح  مامان می گفت " پاشو دیرت می شه " و با " باشه " گفتن های من چند دقیقه سکوت بود ... یه اخلاقی که دارم دوست دارم خوب شروع کنم ( که متاسفانه اخلاق ِ خوبی نیس ؛ یعنی خیلی وقتا نمی ذاره به کار هات برسی ) . یعنی مثلا دوست داشتم قشنگ خوابیده باشم و قشنگ بیدار شده باشم رفته باشم دنبال کارم . که این طوری نشد . ترجیح دادم شروع نکنم ( که بازم می دونم کار ِ درستی نیس ؛ هیچ پایان ِ خوبی لازمه اش شروع خوب نیس ) . با همون موهایی که از تو بافت در اومده بودن  و صورت نَشُسته گوشی رو دستم گرفتم گفتم " امروز می خواستم برم بیرون ... دیگه نمی رم کتابخونه " و به محض روشن کردن گوشی پیام " بریم " مونده ِ از دیشب رسید و با لبی گشاده گفتم ؛" اره . برنامه ام اوکی شد می خوام برم بیرون" و این چنین بود که از درس افتادم ولی چیزی به دست اوردم که کلی می ارزید .
هوای بارونی ؛ خیابون های خیس ؛ حتی نم نم ِ بارون ؛ پارکِ بارون زده ؛ برگ های ریخته رو چمن ها  ؛ یه ادم پایه ؛ یه مونوپاد ؛ یه گوشی ؛ کلـــــــــــــــــــی پیاده روی ؛ کلــــــــــــــــــــــی عکس ؛ کلی خنده ؛ کلی یخ زدگی ؛ کلی دنبال ِ کافه گشتن و پیدا نکردن ؛ زیر نم نم بارون بدون چتر راه رفتن و ...
وقتی به اینا فکر می کنم ؛ می گم فدای سرم که تا اخر ِ این هفته فلان مبحث جمع نمی شه و فلان مبحث نصف نمی شه . مهم این حس ِ و حال خوب بود که کم پیدا می شه . این درسا رو می شه جبران کرد .


+ خدا این حس های خوب ؛ این ادمای پایه ؛ این دوستای خوب رو بیشتر کنه برای هممون (: .
  • هیده ...

اقا لدفا مزاحم نشو !

شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۴۶ ب.ظ
شال و کلاه کردم که برم کتابم رو بدم برام سیمی کنند  . تا در ِ خونه رو باز کردم یه بچه گربه ی سیـــــــــــــــــــــاه که با توجه به ظاهرش فکر کنم مریض هم بود افتاد دنبالم . اولش فکر کردم می خواد لوس بازی در بیاره ؛ یه خرده بهش خندیدم . یه خرده پیس پیس ... ولی دیدم نه مثل اینکه اشتباه گرفته . همین طوری داره دنبالم میاد . یه پیشت کوچیک + حرکت پرتابی پا تحویلش دادم ولی خوب افاقه نکرد . نمی دونم سرعت العمل من برای ترک صحنه بود یا هر چیزی که دیدم دیگه دنبالم نیست .
رفتیم و کتاب رو تحویل دادیم و قرار شد فردا صبح تحویلش بگیرم .
برگشتم و اومدم کلید رو از تو کیفم در ارم که در رو باز کنم ؛ دیدم گربه ِ هنوز اونجاس . دقیق جلوی در !! دراز کشیده بود. تا من رو دید قیام کرد با چه ادایی میو میو میکرد . من باز از در ِ محبت وارد شدم ولی نمی ذاشت برم سمت ِ در . همش به کفش هام نگاه می کرد و می اومد نزدیک تر |: .
هر چی حرکات پرشی پا از دور تحویلش دادم تازه مشتاق تر هم شد ! ماشین ِ پارک شده دم ِ خونه رو دور زدم که مثلا گولش زده باشم ولی خوب اون زرنگ تر از این حرفا بود :دی. این قدر قائم موشک بازی کردیم که اخر عقب نشینی کرد و من وارد خونه شدم .

فک کنم چشمش دنبال ِ کفش هام بود :دی. از گربه ها نمی ترسم ولی از اینکه بیان و خودشون رو به من بچسبونن مخصوصا این طفلک که مریض هم بود ؛ خوشم نمیاد .



+ تو رو خدا اگه روزی به جایی و مقام و منصب و رتبه ی عالی یی رسیدیم یادمون نره که خودمون از اول با این مقام و رتبه متولد نشدیم و اصلا مقام بلند بالا هیچ دلیل درستی برای بد صحبت کردن نیست و  با زیر دستامون درست حرف بزنیم . امروز خانمی که البته عالی رتبه هم  نبود ولی خوب متاسفانه برگه ی ما توسط ایشون باید مهر می شد هر جور دوست داشت با ما حرف زد . من از خدا می خوام که بهش ارامش ؛ ادب ؛اخلاق ؛ فن بیان درست ؛ محبت و اندکی شعور بده ( این دعای اخر تحت تاثیر خوندن 80 صفحه از کتاب 4 اثر بود :دی. )
+ کتاب 4 اثر فلورانس اسکاول شین رو بخونید .
+ ما خودمون هم وقتی ترمک بودیم واقعا این قدر نچسب و بچه و تابلو بودیم انصافا ؟! نگید تو رو خدا ... بعید می دونم :دی.
  • هیده ...

یهویی ها ...

چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۳۱ ب.ظ

تابستون امسال هر چی نداشت ؛ یه عالمه یهویی برای من داشت .

یهویی رفتم دکتر و ازمایش دادم و دیدم وقت عمل هم گرفتم حتی !


یهویی ؛ در اخرین لحظه ها به گروهی که قرار بود دسته جمعی برن کوه گفتم منم میام ( البته به اضافه ی دوتا دیگه از دوستام ). که چه قدر خوش حالم که رفتم که اگه نمی رفتم مثل اون دفعه رو دلم می موند که چرا نرفتم ( عکس هاشون رو دیدم فهمیدم چه قدر بهشون خوش گذشته :دی. ) از بهترین تجربه ها بود . کلی خاطره درست شد که شاید بعدا نوشتم . مثلا یکیش این اهنگ ِ بود . البته این اهنگ رو نه من و نه هیچ یک از اعضای گروه گوش نمی کردیم ولی داستان از این قرار بود که عده ای با تصور اینکه سلیقه اشون رو همه می پسندن اهنگ های مورد علاقه ی خودشون رو از طریق بلند گو های تو جیب شلوارشون پخش می کردن ؛ یه تیکه از مسیر یه بنده خدایی جلوی ما افتاده بود که چند باری این اهنگ رو پلی کرد تا اینکه ما یه جا وایستادیم و اونا از ما جلو زدن :دی.چند روز بعد یکی از دوستام لینک اهنگ رو برام فرستاد و گفت بیا ؛ این اهنگ ِ . گفتم عععع این همون اهنگ اس که :دی. تصور کنید این اهنگ ؛ صبح تو کوه با صدای بلند :دی.


یهویی به درخواست استادم که گفته بود بیا مدیریت این پروژه رو قبول کن لبیک گفتم O-o . حالا اینکه من اصلا سابقه مدیریت اجرایی و این حرفا ندارم مسئله اس  |: ! .

یه وبلاگی ( که الان یادم نیس کی بود) نوشته بود شاید به خیلی چیزا نرسیم ولی با یه سری ادما اشنا می شیم که ارزش این اشنایی خیلی بیشتر از این حرفاس . حالا منم از طریق یکی از استاد هام با گروهی اشنا شدم که می بینم واقعا ارزش این اشنایی خیلی بیشتر از این حرفاس . تموم اون انتظاراتی که من از دوران دانشجویی داشتم و بر اورده نشد ؛ با این گروه شاید بشه که براورده شه .


*اون یهویی اول رو کامنت بسته در نظر بگیرید :دی.

*کاش روزای خوب تموم نشن .

*کاش هر جور فکر می کنیم ؛ همون طوری تموم شه .

*فکر می کنم یکی یا دوتا از این یهویی ها تو اینده ی من تاثیر بذاره .

*کاش بعضیا این قدر خوب نبودن .

  • هیده ...

برداشت آزاد

شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۱۸ ب.ظ
کله ی سحر- صعب العبور ! - دوستی - صبحانه - سلفی  - یهویی - سگ - سین -لیدر -خواننده - پانتومیم   - منصه ی ظهور - حمایت - نگران - تجربه ی تازه - ای کاش بفهمن - عضله ی گرفته - ادم دلش میخواد - حس ِ خوب - منتظر - برادرانه-اسکل پلشت!- کچل ِمهربون -خر-چشم ها - قَنج رفت ! - پایان ِ خوش- انگیزه- با جنبه - چه خوب که هستی -همسفر ِ خوب -  چه خوب که نبود -ارزو های براورده شده -به خودم اومدم- مراقبت از راه ِ دور - خنده ها -ادم خوبا  -تک بُعدی ِ درس خون -حرفی برای گفتن نداشتم - راه های نرفته -تکون بخور- از بهترین روزها - تفاهم - واقعا چرا ؟-


* اولین بار این طوری نوشتن رو تو وبلاگ خاتون دیدم ... بعد دیدم چه قدر دلم می خواد خیلی حرفا رو به هزار و یک دلیل این طوری بنویسم پس می ریم که داشته باشیم "برداشت  ازد : رو .
  • هیده ...



امروز ؛ البوم ِ جدید چارتار منتشر شد . از صبح دو بار به سوپر مارکت های نزدیک خونه سر زدم هیچ کدوم هنوز البوم به دستشون نرسیده بود تا اینکه اخرین بار که داشتیم از کلاس بر می گشتیم خونه ؛ یهو میم داد زد " البوم چارتار منتشر شد " و منم با همون سرعت وایستادم تا  بره البوم رو بخره :دی. فروشنده ِگفته بود همین الان رسیده ...شما اولین نفری بودید که البوم رو خرید :دی.

طی  ِ اقدامی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم رونمایی البوم جدیدشون ... خوب اینکه چارتار خیلی محبوب ِ برای هیچ کدوم از ما ( البته میم به این شدتش رو خبر نداشت :دی. ) دور از ذهن نبود ...وقتی با کلی تو ترافیک موندن و بوی لنت خوردن رسیدیم دیدیم نه خیر... جمعیت بیشتر از این هاست .عزای چه کنم چه کنم برای جای پارک داشتیم که یهو به سان ِ یک هلو یکی از پارک رفت بیرون و جا پارک پیدا شد :دی .مسیری کوتاهی رو باید پیاده می رفتیم .می دیدیم که همه دارند بر می گردند .میم گفت مطمئنی 7 تا 10 بوده ؟! اخه همه دارند بر می گردند که !گفتم چرا بابا . تازه تا ساعت 9 اجازه ی ورود به محوطه رو داریم ! تا اینکه رسیدیم به در ِ مجموعه و با این صحنه مواجه شدیم |: . تازه تو این عکس در ِ مجموعه باز بود و کلی از جمعیت پشت ِ سر ِما دیده نمی شه... بعد از ده دقیقه که کلا در رو بستن و شیک برگشتیم(((: .

خیلی خوش گذشت ها ... خیلی |:  :دی.  اجرا هم خیلی خوب بود اصلا :دی.

حیف ِ اون جا پارک نبود ؟؟ نه انصافا حیف نبود ؟ باید به خاطر اون جاپارک خدایی هم که شده  ما رو راه می دادند ...


*عنوان رو بیشتر از این نمی تونستم طولانی کنم :دی.... یعنی بوی لنت ؛ به لطف ِ اون ترافیک سنگین ؛ فضا رو عطراگین کرده بود .

*بیاید البوم رو بخریم ... حتی اگر دانلود هم کردید :دی.

*هوا هنوز پاییزی نیس ؛ ولی این البوم برای پاییز لازم بود. 



  • هیده ...

همه چی از یه چایی شروع شد !

دوشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۵۵ ق.ظ

tea


 دلم چایی می خواست ... رفتم از قوری چایی ریختم توی لیوان دیدم یه بوی بهار نارنج میده ...مامان دوباره تو چایی بهار نارنج ریخته بود( فکر کنم برای من ِ بی اعصاب ریخته بود اصلش  (((: !) . دوست ندارم...چایی رو خالی کردم تو سینک ؛ دوباره لیوان رو پر ابجوش کردم  و از تو کابینت یه تی بگ در اوردن انداختم توش ....

اومدم پشت ِ لپ تاپ ... اولین قلوپ ؛ مثل ِ فیلما کلی خاطره تند تند از جلو چشمم رد شد . بوی این چایی منو برد به روزایی که این قدر سرم شلوغ بود که با تی بگ روزارو سر می کردم ... تو کتابخونه ؛ صبح های زود؛ عصر ها ...

دلم برای اون مشغله تنگ شده ... از این بیکاری ِ این روزا خسته ام.  هیچی سر ِ جای خودش نیس. هیچی درست نیست . یک فاجعه ی به تمام معنا . 

یعنی یه جوری حالم از این روزا داره به هم می خوره که ... اینجا نوشتم که فردا روزی که چشمم به این پست افتاد ؛ به خاطر پشت سر گذاشتن این روزا بزنم رو شونه ی خودم .

البته کلا ادم های این مدلی یی هستیم. هر چیزی رو اون موقع که هست دوست نداریم ؛ کافی ِ از دستش بدیم . الان از بیکاریمون ناراحتیم ؛ هفته ی بعد که شروع مشغله هاست  از مشغله هامون !

برای دوستم  این عکس رو فرستادم ... می خنده :دی. والا به خدا |: .
یعنی بخوام از بدترین دوران های زندگیم ( مخصوصا تابستون هاش نام ببرم ) قطعا این تابستون ِ . این تابستون از تابستون اون سالی که کنکور داشتم هم فاجعه امیز تر بود ...در واقع اون سال اصلا فاجعه نبود بیچاره !


* عکس ِ اول از اینجا . دوست دارم پیجش رو ... و عکس ِ دوم از اینجا .

* می دونم این روزا زیاد غر غر نوشتم ...ما همه خوب می شیم ولی :دی.

  • هیده ...