از چشم ها بخونیم

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بمونه برای یادگاری» ثبت شده است

کوشا جان... پشتیبانت

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۲۰ ب.ظ



چرا من امشب این همه  با تلفن حرف زدم ؟ چون کوشا جان پشتیبانت ! قطعا من دیگه کوشا جان نیستم ؛ ولی خوب مسئله ای که هست اینه که من پشتیبانت هم نیستم حتی که البته ظاهرا هستم و خودم حواسم نیست . یه وقتایی آدم نمی تونه بنویسه ولی به جاش خیلی قشنگ حرف می زنه . از اون حرفایی که یه ناامید خسته و افسرده و پر استرس  نیاز داره بشنوه . بشنوه که تو هم تجربه ی همه ی این روز های سیاه رو داشتی .




  • هیده ...

و حتی شاید بغل درمانی

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۷ ب.ظ



اگه تا حالا اسم چاکرا رو شنیدید ولی بهش اعتقاد ندارید ؛ فقط برای یک دقیقه به اون لحظه ای که عزیزی رو در آغوش گرفتید فکر کنید . من به این چاکرا ها ایمان دارم . یه ایمان قوی و محکم. چون هر باری که نتونستم هیجانم رو منتقل کنم یا نشون بدم ؛ ناخودآگاه اون عزیز رو بغل کردم که خوب صد البته در صورت امکان بغل شدن . حالا نمی دونم چاکرا ها به این انتقال انرژی ربطی دارن یا نه ولی بالاخره یه چیزی هست که این قدر پرانرژی عمل می کنه . مثلا اون روز که دختر خاله ام رو بعد از چند وقت دیدم ناخودآگاه بغلش کردم یا اون روزی که دوستم رو بعد از مدت ها دیدم بغلش کردم . یعنی انگار یه چیزی شبیه باطری به باطری .

وقتی خبر خوشی رو به عزیزی هم می دیم همینطوری می شه . نا خودآگاه میان آدم رو بغل می کنند . مثلا اون روز خاله ام اولین عکس العملش این بود که منو بغل کنه و گریه کنه یا مثلا اون روزی که به دوستم یه خبر خوب دادم ناخوداگاه یه لبخند بزرگ و پهن رو صورتش نشست و اومد بغلم کرد . یا مثلا اون روز همکارم که  یه خبر خوبی ازم شنید ؛  اونم ناخوآدگاه اومد بغلم کرد.اینام مثل انرژی هایی که کلمه ها و نوشته ها منتقل می کنند قابل تفکیک هستن . تفکیک بغل های تعارفی یا اونی که واقعا خوش حال ِ و می خواد  انرژی هاش رو منتقل کنه ...




+الهام گرفته از جواب مصاحبه .

++ پاندا  (:  .



  • هیده ...

برای اینکه یادم بمونه

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۶ ب.ظ




داشتم لابه لای پست هام و هشتگ هام دنبال چیزی می گشتم که چشمم به این پست ها خورد ... "فلش بک " و "شیرینی که به خونه نرسید "

واکنش من چی بود ؟  یه لبخند ؛ شبیه اینایی که پدر بزرگ مادر بزرگ ها به دغدغه های نوه هاشون می زنن و این یعنی من تو همین فاصله کلی بزرگ تر و پخته تر شدم . کلی چیز یاد گرفتم . هنوزم اگه برگردم عقب برای اون لحظه ها ناراحت می شم ولی همین راهی که اون موقع رفتم رو می رم تا دوباره تو همین لحظه لبخند بزنم ... همین قدر آروم ... همین قدر از خودم راضی...



  • هیده ...

روزنه ی امید

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۰۵ ب.ظ



اون روز که تو ماشین سرم رو به پنجره تکیه داده بودم و این صحنه رو دیدم ؛ تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود " روزنه ی امید " .
بمونه یادگاری از اون روزا .
  • هیده ...

پَسا سکانس آخر 2

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ



درست فردای همون شبی که پست ِ سکانس آخر رو نوشتم و فید بک های جالبی هم ازش گرفتم ؛ مثل شناختن بعضی از دوستای مخفی ؛ یه اتفاقی افتاد که دلم می خواست بیام اینجا یه پست بذارم با عنوان اشک شوق سری دوم با یه عکس مختص به خودش با هشتگ ِ " بمونه یادگاری " و امثالهم . مثل اینکه کسی جایی منتظر بود تا من اون پست رو بنویسم و بعدش همه چیز اتفاق بی افته . بعد از هیجان اون اتفاق سه یا 4 تا پست همون روز تو ذهنم نوشتم که خوب الا هیچ کدومش یادم نیست باز |: . یعنی تا قبل از اون پست ِ آخر هیچ ایده ای نبود یا اگرم بود توان چیدن کلمه ها کنار هم نبود ولی بعد از ارسال اون پست هر عکسی یه ایده برای یه پست بود |:  . من شک ندارم اینم یه جور ِ سندرم ِ . سندرمی که خودم یه روزی کشفش می کنم و به اسم خودم ثبتش می کنم . یه وقتایی یه تلنگر لازمه . یه نبودن کوتاه ؛ یه اتفاق خوب ؛ یه خبر خوب ؛ یه آشنایی ؛ یه جدایی ؛ یه رهایی ؛ تا تو رو از اون گردابی که توش هستی رها کنه .

جا داره در انتها بگم که من نامه ی اداری خیلی ننوشتم ؛ ولی خوب اولین استعفا نامه ام رو به زبون خیلی روون و خودمونی نوشتم و دادم رفت . حتی نزدیک بود پایینش کنار همون اسم و امضا و تاریخم یدونه از همین لبخند ها (: هم بذارم ولی خودم رو کنترل کردم و تاریخ زدم فقط ((: .





  • هیده ...

چگونه دیابت می گیریم

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ



این منم ؛ این خود ِ منم که امروز وقتی داشتم چایی می خوردم و خستگی در می کردم و به طرز عجیبی تو افق های دور محو بودم برای خودم ؛ یهو " عین " نشست کنار و  ازم پرسید " اون برنامه ات چی شد ؟" قند تو دلم آب شد که یادش بوده . من و عین خیلی همدیگرو رو نمی بینیم که هر وقت هم ببینیم صرفا برای کارامون هستش . عین برای من آدم خیلی مهمیه . یه الگو . یه کسی که دوست دارم آینده ام شبیه این آدم باشه .همین قدر دلسوز همین قدر آروم همین قدر با وجدان .
  • هیده ...

پاک کننده ات رو عوض کن

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۵۵ ب.ظ



عکس از کانال Time to dream

یه روزا و یه شرایطی تو زندگی هامون پیش میاد که باید با یه چیزی قوی بشوریشون که هیچ اثری ازش نمونه . مثل یه ناهار دوستانه و خنده های روز جمعه ؛ یا حتی قوی تر از اون پیامی که بالای گوشی نوشته " برای فردا شب بلیط گرفتم بیام " . تو همین لحظه ؛ مثل وایتکس که روی لباس رنگی ریخته می شه ؛ همه چی کم رنگ و کم رنگ تر می شه و فقط کافیه صبر کنی فردا شب شه . 
  • هیده ...

مصاحبه شونده ای با کفش های کتونی !

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۶ ب.ظ


عکس از کانال Topcapture


اون روز سعی کردم رسمی ترین لباس هام رو بپوشم . این یه قانون نانوشته است که وقتی میری مصاحبه باید لباس رسمی بپوشی . من همه سعی ام رو کرده بودم ولی در مقایسه با یه عده اصلا هم رسمی نبودم که البته ناراضی هم نبودم . به اندازه کافی رسمی بودم ؛ حداقل از نظر خودم .

از یک هفته قبل خودمو برای اکثر سوال ها آماده کرده بودم و تقریبا برا چیزایی که فکر می کردم می پرسن جوابی داشتم . حتی شب قبل ساعت یک شب پیام زدم به عزیزی و گفتم بیداری !؟ و ما ساعت یک نصفه شب  یه مصاحبه برگزار کردیم و  یه سری جوابا رو مرور کردیم و حتی یه سناریو پیش فرض هم آماده کردیم .

فرداش بعد از مواجهه با یه عده  آدم خیلی رسمی تر از خودم ؛ یکی شبیه خودم پیدا کردم و کلی با هم حرف زدیم و جالب این بود که هیچ کدوم خیلی در مورد موضوع مصاحبه هامون حرف نمی زدیم . من بیشتر از خاطره های کاریم گفتم و یه چیزایی شبیه این . کاش می شد برای مصاحبه گر ها هم همینا رو تعریف می کردم . چون حالا که گذشته می بینم برای تک تک سوالایی که پرسیدن من یه خاطره ی مرتبط داشتم . خاطره ای که قطعا اونا رو به جوابی که می خواستن می رسوند . ولی نمی شه برای مصاحبه گر خاطره تعریف کنی . بعضیاشون بهت اجازه نمی دن حرفت تموم بشه ؛ چه برسه به اینکه بخوای خاطره هم تعریف کنی . یه جایی این قدر تند تند بحث رو پیش برد یادم رفت بعد از تحویل رزومه ام بگم مدرک فلانم رو هنوز تحویلم ندادن و اون رو هم دارم و خودمو به خاطرش سرزنش می کنم. اولش رو هم با یه جمله ی ناامید کننده شروع کرد که البته من شک ندارم منتظر ری اکشن من بود . منم اصلا توجه نکردم بهش و این یه کار ناخوداگاه بود . چون تو ذهنم داشتم دنبال چیزی می گشتم .

غیر از دو یا سه تا سوال تقریبا برای همشون یا خاطره ای داشتم یا تجربه ای یا جواب آماده ای که البته جواب های آماده شده عموما به درد نمی خوره . چون هر چی بیشتر جواب بدی ؛ مصاحبه گر شرایط رو پیچیده تر می کنه . در واقع اون اونجا نشسته تو رو چالش بکشه .اون اونجا نشسته شرایط رو بد و بدتر کنه . بنابراین باید سعی کنی یه جوابی پیدا کنی . مثل خیلی از وقتایی که تو شرایط قرار می گیری و مجبوری راهی پیدا کنی تا نجات پیدا کنی.

  • هیده ...

به پهنای صورت

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

hameye eteraf ha


عکس تکراری از بایکوت



"اشک شوق "



+ من هر چی سعی کردم یه پستی برای این حال ِ خوبم بنویسم نشد . انگار که کلمه ها کنار هم جمع نشن .حداقل الان که نشد .  اما این اشک شوق رو برای همتون می خوام (: .

  • هیده ...


منبع عکس : یکی از همین کانال های تلگرامی .


همیشه شروع خیلی سخته . البته الان که فکر می کنم می بینم آخرش هم سخته ها ؛ وسطاش هم می تونه سخت باشه حتی |: ولی خوب اول و آخرش همیشه سخت تره . آخرش که سخت تر برای ادامه دادنش تا آخر ؛ اولش هم سخت برای استارتش |: . کلا سخته پس . بیاید این بخش بندی کردن داستان به سخت و آسون رو فراموش کنیم کلا. خلاصه که الانم سخته می خوام پست بذارم بعد دو ماه !  . یعنی یه حس ِ" چی بگم خو " طوری بر من مستولی شده و حس می کنم چیزی برای گفتن نیست در حالی که کلی چیز می تونه برای گفتن باشه !  یعنی یَک ( تاکیدا یَک )  اتفاقایی افتاد تو این دو ماه که در کنار روزمرگی شدن محضش ؛ در نوع خودش خیلی عجیب بود و ترسناک و درس زندگی حتی  . یعنی به اندازه ی همین جمله ام  پر از تناقض !
میزم به طرز فاجعه باری به هم ریخته و شلوغه.  تمام وسایلم  الان روی میزمه ! البته دو سه تاش رو مامان صبح جا داد تو انباری ولی بازم از حجم وسایل رو میزم کم نشده . چون اونا رو زمین بودن بس که رو میز شلوغ بود . ولی  خوب من هنوز قصد نکردم برم میزم رو مرتب کنم و اینجا دارم تلاش می کنم این شروع سخت رو برای بعد از دو ماه پست گذاشتن ؛ پشت سر بذارم .
کلی عکس  هست که پست ندارن ؛ کلی پست ننوشته هم هست که عکس ندارن و هزار و یک احتمال دیگر با همین دو پارامتر .  ولی این عکسو همون روز که دیدم نگه داشتم برای همین پست . الان من هنوز خیلی حس این عکس رو ندارم ولی باید می داشته بودم (!) .البته هیچ چیزی بعید نیست و دیر هم نیست. همش یاد بازی با مراکش می افتم . گل به خودی وقت اضافه و اون هیجانش ! حالا ما اصلا فوتبالی نیستیم ها. نه من ؛ نه بابام نه سایر ذکور خانواده . یکی هم بود که تَرک کرده فک کنم . ولی این بازی های هیجانی رو دنبال می کنیم . تازه کلی هم انرژی می ذاریم . من سر بازی با اسپانیا و اون گلی که زدیم و نشد ؛  یه جوری بالا پایین می پردیم که نگو ؛ در حالی که من اون موقع باید با آرامش خوابیده می بودم . 


+ مرسی ام بابت احوال پرسی هاتون برای این دو ماه (: .
  • هیده ...