از چشم ها بخونیم

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بمونه برای یادگاری» ثبت شده است

چگونه دیابت می گیریم

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ



این منم ؛ این خود ِ منم که امروز وقتی داشتم چایی می خوردم و خستگی در می کردم و به طرز عجیبی تو افق های دور محو بودم برای خودم ؛ یهو " عین " نشست کنار و  ازم پرسید " اون برنامه ات چی شد ؟" قند تو دلم آب شد که یادش بوده . من و عین خیلی همدیگرو رو نمی بینیم که هر وقت هم ببینیم صرفا برای کارامون هستش . عین برای من آدم خیلی مهمیه . یه الگو . یه کسی که دوست دارم آینده ام شبیه این آدم باشه .همین قدر دلسوز همین قدر آروم همین قدر با وجدان .
  • هیده ...

پاک کننده ات رو عوض کن

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۵۵ ب.ظ



عکس از کانال Time to dream

یه روزا و یه شرایطی تو زندگی هامون پیش میاد که باید با یه چیزی قوی بشوریشون که هیچ اثری ازش نمونه . مثل یه ناهار دوستانه و خنده های روز جمعه ؛ یا حتی قوی تر از اون پیامی که بالای گوشی نوشته " برای فردا شب بلیط گرفتم بیام " . تو همین لحظه ؛ مثل وایتکس که روی لباس رنگی ریخته می شه ؛ همه چی کم رنگ و کم رنگ تر می شه و فقط کافیه صبر کنی فردا شب شه . 
  • هیده ...

مصاحبه شونده ای با کفش های کتونی !

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۶ ب.ظ


عکس از کانال Topcapture


اون روز سعی کردم رسمی ترین لباس هام رو بپوشم . این یه قانون نانوشته است که وقتی میری مصاحبه باید لباس رسمی بپوشی . من همه سعی ام رو کرده بودم ولی در مقایسه با یه عده اصلا هم رسمی نبودم که البته ناراضی هم نبودم . به اندازه کافی رسمی بودم ؛ حداقل از نظر خودم .

از یک هفته قبل خودمو برای اکثر سوال ها آماده کرده بودم و تقریبا برا چیزایی که فکر می کردم می پرسن جوابی داشتم . حتی شب قبل ساعت یک شب پیام زدم به عزیزی و گفتم بیداری !؟ و ما ساعت یک نصفه شب  یه مصاحبه برگزار کردیم و  یه سری جوابا رو مرور کردیم و حتی یه سناریو پیش فرض هم آماده کردیم .

فرداش بعد از مواجهه با یه عده  آدم خیلی رسمی تر از خودم ؛ یکی شبیه خودم پیدا کردم و کلی با هم حرف زدیم و جالب این بود که هیچ کدوم خیلی در مورد موضوع مصاحبه هامون حرف نمی زدیم . من بیشتر از خاطره های کاریم گفتم و یه چیزایی شبیه این . کاش می شد برای مصاحبه گر ها هم همینا رو تعریف می کردم . چون حالا که گذشته می بینم برای تک تک سوالایی که پرسیدن من یه خاطره ی مرتبط داشتم . خاطره ای که قطعا اونا رو به جوابی که می خواستن می رسوند . ولی نمی شه برای مصاحبه گر خاطره تعریف کنی . بعضیاشون بهت اجازه نمی دن حرفت تموم بشه ؛ چه برسه به اینکه بخوای خاطره هم تعریف کنی . یه جایی این قدر تند تند بحث رو پیش برد یادم رفت بعد از تحویل رزومه ام بگم مدرک فلانم رو هنوز تحویلم ندادن و اون رو هم دارم و خودمو به خاطرش سرزنش می کنم. اولش رو هم با یه جمله ی ناامید کننده شروع کرد که البته من شک ندارم منتظر ری اکشن من بود . منم اصلا توجه نکردم بهش و این یه کار ناخوداگاه بود . چون تو ذهنم داشتم دنبال چیزی می گشتم .

غیر از دو یا سه تا سوال تقریبا برای همشون یا خاطره ای داشتم یا تجربه ای یا جواب آماده ای که البته جواب های آماده شده عموما به درد نمی خوره . چون هر چی بیشتر جواب بدی ؛ مصاحبه گر شرایط رو پیچیده تر می کنه . در واقع اون اونجا نشسته تو رو چالش بکشه .اون اونجا نشسته شرایط رو بد و بدتر کنه . بنابراین باید سعی کنی یه جوابی پیدا کنی . مثل خیلی از وقتایی که تو شرایط قرار می گیری و مجبوری راهی پیدا کنی تا نجات پیدا کنی.

  • هیده ...

به پهنای صورت

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

hameye eteraf ha


عکس تکراری از بایکوت



"اشک شوق "



+ من هر چی سعی کردم یه پستی برای این حال ِ خوبم بنویسم نشد . انگار که کلمه ها کنار هم جمع نشن .حداقل الان که نشد .  اما این اشک شوق رو برای همتون می خوام (: .

  • هیده ...


منبع عکس : یکی از همین کانال های تلگرامی .


همیشه شروع خیلی سخته . البته الان که فکر می کنم می بینم آخرش هم سخته ها ؛ وسطاش هم می تونه سخت باشه حتی |: ولی خوب اول و آخرش همیشه سخت تره . آخرش که سخت تر برای ادامه دادنش تا آخر ؛ اولش هم سخت برای استارتش |: . کلا سخته پس . بیاید این بخش بندی کردن داستان به سخت و آسون رو فراموش کنیم کلا. خلاصه که الانم سخته می خوام پست بذارم بعد دو ماه !  . یعنی یه حس ِ" چی بگم خو " طوری بر من مستولی شده و حس می کنم چیزی برای گفتن نیست در حالی که کلی چیز می تونه برای گفتن باشه !  یعنی یَک ( تاکیدا یَک )  اتفاقایی افتاد تو این دو ماه که در کنار روزمرگی شدن محضش ؛ در نوع خودش خیلی عجیب بود و ترسناک و درس زندگی حتی  . یعنی به اندازه ی همین جمله ام  پر از تناقض !
میزم به طرز فاجعه باری به هم ریخته و شلوغه.  تمام وسایلم  الان روی میزمه ! البته دو سه تاش رو مامان صبح جا داد تو انباری ولی بازم از حجم وسایل رو میزم کم نشده . چون اونا رو زمین بودن بس که رو میز شلوغ بود . ولی  خوب من هنوز قصد نکردم برم میزم رو مرتب کنم و اینجا دارم تلاش می کنم این شروع سخت رو برای بعد از دو ماه پست گذاشتن ؛ پشت سر بذارم .
کلی عکس  هست که پست ندارن ؛ کلی پست ننوشته هم هست که عکس ندارن و هزار و یک احتمال دیگر با همین دو پارامتر .  ولی این عکسو همون روز که دیدم نگه داشتم برای همین پست . الان من هنوز خیلی حس این عکس رو ندارم ولی باید می داشته بودم (!) .البته هیچ چیزی بعید نیست و دیر هم نیست. همش یاد بازی با مراکش می افتم . گل به خودی وقت اضافه و اون هیجانش ! حالا ما اصلا فوتبالی نیستیم ها. نه من ؛ نه بابام نه سایر ذکور خانواده . یکی هم بود که تَرک کرده فک کنم . ولی این بازی های هیجانی رو دنبال می کنیم . تازه کلی هم انرژی می ذاریم . من سر بازی با اسپانیا و اون گلی که زدیم و نشد ؛  یه جوری بالا پایین می پردیم که نگو ؛ در حالی که من اون موقع باید با آرامش خوابیده می بودم . 


+ مرسی ام بابت احوال پرسی هاتون برای این دو ماه (: .
  • هیده ...

انرژی بدهید و انرژی بگیرید ؛ اما اسراف نکنید

پنجشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ



عکس از کانال بایکوت




من تقریبا اتفاق های جالب ؛ هیجان انگیز و حتی گاهی غم انگیز روزم رو برای مامانم یا گاهی وقتا مامان و بابام تعریف می کنم. اما بعضی چیزا هست که ترجیح میدم نگم . به هزار و یک دلیل . مثلا وقتی دلم از کسی می گیره و مامانم اینا اون آدم رو می شناسن . نمی گم . نمی گم. نمی گم ولی یه جایی می رسه دیگه حوصله ام سر می ره خسته می شم به مامانم می گم حالا گاهی با ذکر نام گاهی بدون نام !. مثلا امروز عصری که از بیرون اومده بودم و با همون لباس های بیرون رو مبل ولو شده بودم  ؛ داشتم به مامانم می گفتم  " به فلانی اینا هم گفتم و اونا هم اینطوری گفتن . خیلی ناراحت شدم .اون قدری که من حواسم هست کاری نکتم اونا از من دلخور نشن ؛ اونا اصلا حواسشون نیست . "  واقعا برام سنگین تموم می شه وقتی من این قدر انرژی می ذارم ولی هیچی انرژی نمی گیرم . بعد بدترش اینه نمی تونم انرژی نذارم . یعنی هی یادم میره . ناخودآگاه یه کارایی می کنم که قاعدتا دیگه نباید بکنم . ناخودآگاه دل می سوزونم ؛ حواسم بهشون هست ؛ حواسم هست کم کاری هاشون به چشم نیاد. خیلی وقتا خیلی کارا کردم که اونا نرن زیر سوال . نمی گم من خوبم اونا بد . نه . می گم من دیگه زیادی انرژی هام رو هدر دادم. حتی همین الانم که اینا رو دارم می نویسم می تونم پیش بینی کنم شاید همین روند دوباره از شنبه شروع شه و این بده. این اخلاق ؛ اخلاقی خوبی نیست . اینکه اجازه بدی بقیه ازت سوء استفاده کنن اصلا خوب نیست. اینم یه جور سوء استفاده اس به نظرم . این اخلاق ِ بد ِ من و امثال منه . اخلاقی که باید یاد بگیریم کنارش بذاریم .

اما امروز یه اتفاق دیگه هم افتاد که شاید اینم هیچ وقت ِ هیچ وقت به مامانم و حتی بابام هم نگم . اینکه یهو وسط یه کوچه تو یه محله مسکونی ؛ فکر کردم پشت سرم ترقه انداختن ولی بعدش دیدم دارن یکی رو تعقیب می کنند و تیر اندازی هم می کنند !  من فقط شنیدم موتوریه داد زد بزن کنار و با تفنگش از بغل ما رد شد |: . عین خود فیلم ها |: .

  • هیده ...

لبخند ِ مهربون

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۹ ق.ظ


عکس از کانال Time to dream



+ کی بهت گفت ؟
- همون آقا مسئول مهربونه .

--------


این دیالوگ  برای جمع دوران عیدمون بود . بحث در مورد چی بود یادم نیست . ولی یادمه روز اول و دوم ؛  وقتی هنوز فامیلی خیلی ها رو نمی دونستیم تا تو جمع یکی گفت آقای مسئول ِ مهربون  ؛ همه یعنی همگی می دونستیم منظورمون کیه و این یکی از بهترین حالت های شناخته شدنه . داشتم فکر می کردم چند تا خصوصیت هست که دلمون می خواد با اونا شناخته شیم یعنی ؟!
  • هیده ...