از چشم ها بخونیم

۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برای اینکه یادم بمونه» ثبت شده است

ترکیبی تلفیقی با چهرازی

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۳۳ ب.ظ




"پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه‌هو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه."

چرا چهرازی برای من تکراری نمی شه؟ هر سال نزدیکای پاییز دلم می خواد اپیزود 16 چهرازی رو گوش بدم . بعضیا اینطوری اند . یهو میان و دیگه هم نمی رن . "چرا همه رفته بودناشون رُ می‌ذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟ " یهو به خودت میای می بینی داری میری . از جایی که کلی خاطره ساختی ؛ که اتفاقا کنار اون همه حاشیه و استرس و خستگی کلی خاطره ی خوب داری . یهو به خودت میای می بینی دلت نمی خواد بری .یهو یاد ِ روز اول می افتی . اون داستان روز اول که شد عامل خنده های روزای آخر اونجا بودنم . "می‌گم: جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رُ می‌بینیم بند دل‌مون پاره می‌شه؟" . چرا وقتی یاد اون روزا می افتم دلم می گیره . خیلی ِ  آدم دلش برای لحظه های سختش هم تنگ بشه ها . فک کن روزا که نه ؛ شبایی که خسته و داغون و بیهوش رسیدی خونه هم برات عامل دلتنگی شه . دیگه لحظه های خوشیم که به جای خود . "آدم به‌دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟" . آدم چطوری به دلش حالی کنه باید دل بِکَنه از این همه خاطره پاشه بره  . همه رو بذاره اونجا تو کمدش بمونه در حالی که قرار وسایل یکی دیگه اون کمد رو پر کنه ؟. آدم چطوری از آدمایی که کلی خاطره باهاشون ساخته خداحافظی کنه بذاره بره ؟! آدم چطوری به دلش حالی کنه از آدم خوبایی که تازه به جمعشون اضافه شده نیمده باید خداحافظی کنه ؟! "می‌گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رُ" . 




+الهام گرفته از پسا استعفا .

  • هیده ...

که قطعا سن یه عدد بیشتر نیست

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ



 منم پارسال شکستم. داغون شدم . له ِ له . اصلا یه چیزی ها . مونده بودم تو همون وضع در حالی که سعی می کردم همه چیز رو عادی جلوه بدم ولی عادی نبود . آدمی که شکسته هیچ چیزش عادی نیست . حتی روزمرگی هاش . نمی دونم چی شد انگیزه ام که بلند شدم ؛ بلند شدم و نموندم تو اون وضع . به خودم تکیه کردم . به خودم و چند نفری که نزدیکم بودن. بلند شدم  و خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی چیزا ... من شاید الان خیلی بیشتر از سنم بزرگ شده باشم ... 


  • هیده ...

من امشب مطمئنم و خوش حال

دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ب.ظ



 بعضی وقتا واکنش بعضیا ؛ بهت ثابت میکنه درست فکر می کردی یا نه ؛یا دست کم کمکت می کنه درست فکر کنی .این خیلی خوبه حداقل برای بعضی چیزا مطمئن باشی .





+  کسی هست زبان انگلیسی خونده باشه ؛ یا مثلا به رفرنس های زبان انگلیسی و کتب رفرنس اون ؛ علی الخصوص لغت زبان آشنایی داشته باشه  و ما را به راه راست هدایت کند ؟! ممنون  می شم (: .


++ بی شک این ماه رکورد پر مکالمه ترین ماه ؛ تمام ماه های مشترک گرامی بودنم رو خواهم زد .


  • هیده ...

و حتی شاید بغل درمانی

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۷ ب.ظ



اگه تا حالا اسم چاکرا رو شنیدید ولی بهش اعتقاد ندارید ؛ فقط برای یک دقیقه به اون لحظه ای که عزیزی رو در آغوش گرفتید فکر کنید . من به این چاکرا ها ایمان دارم . یه ایمان قوی و محکم. چون هر باری که نتونستم هیجانم رو منتقل کنم یا نشون بدم ؛ ناخودآگاه اون عزیز رو بغل کردم که خوب صد البته در صورت امکان بغل شدن . حالا نمی دونم چاکرا ها به این انتقال انرژی ربطی دارن یا نه ولی بالاخره یه چیزی هست که این قدر پرانرژی عمل می کنه . مثلا اون روز که دختر خاله ام رو بعد از چند وقت دیدم ناخودآگاه بغلش کردم یا اون روزی که دوستم رو بعد از مدت ها دیدم بغلش کردم . یعنی انگار یه چیزی شبیه باطری به باطری .

وقتی خبر خوشی رو به عزیزی هم می دیم همینطوری می شه . نا خودآگاه میان آدم رو بغل می کنند . مثلا اون روز خاله ام اولین عکس العملش این بود که منو بغل کنه و گریه کنه یا مثلا اون روزی که به دوستم یه خبر خوب دادم ناخوداگاه یه لبخند بزرگ و پهن رو صورتش نشست و اومد بغلم کرد . یا مثلا اون روز همکارم که  یه خبر خوبی ازم شنید ؛  اونم ناخوآدگاه اومد بغلم کرد.اینام مثل انرژی هایی که کلمه ها و نوشته ها منتقل می کنند قابل تفکیک هستن . تفکیک بغل های تعارفی یا اونی که واقعا خوش حال ِ و می خواد  انرژی هاش رو منتقل کنه ...




+الهام گرفته از جواب مصاحبه .

++ پاندا  (:  .



  • هیده ...

برای اینکه یادم بمونه

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۶ ب.ظ




داشتم لابه لای پست هام و هشتگ هام دنبال چیزی می گشتم که چشمم به این پست ها خورد ... "فلش بک " و "شیرینی که به خونه نرسید "

واکنش من چی بود ؟  یه لبخند ؛ شبیه اینایی که پدر بزرگ مادر بزرگ ها به دغدغه های نوه هاشون می زنن و این یعنی من تو همین فاصله کلی بزرگ تر و پخته تر شدم . کلی چیز یاد گرفتم . هنوزم اگه برگردم عقب برای اون لحظه ها ناراحت می شم ولی همین راهی که اون موقع رفتم رو می رم تا دوباره تو همین لحظه لبخند بزنم ... همین قدر آروم ... همین قدر از خودم راضی...



  • هیده ...

روزنه ی امید

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۰۵ ب.ظ



اون روز که تو ماشین سرم رو به پنجره تکیه داده بودم و این صحنه رو دیدم ؛ تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود " روزنه ی امید " .
بمونه یادگاری از اون روزا .
  • هیده ...

پَسا سکانس آخر 2

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ



درست فردای همون شبی که پست ِ سکانس آخر رو نوشتم و فید بک های جالبی هم ازش گرفتم ؛ مثل شناختن بعضی از دوستای مخفی ؛ یه اتفاقی افتاد که دلم می خواست بیام اینجا یه پست بذارم با عنوان اشک شوق سری دوم با یه عکس مختص به خودش با هشتگ ِ " بمونه یادگاری " و امثالهم . مثل اینکه کسی جایی منتظر بود تا من اون پست رو بنویسم و بعدش همه چیز اتفاق بی افته . بعد از هیجان اون اتفاق سه یا 4 تا پست همون روز تو ذهنم نوشتم که خوب الا هیچ کدومش یادم نیست باز |: . یعنی تا قبل از اون پست ِ آخر هیچ ایده ای نبود یا اگرم بود توان چیدن کلمه ها کنار هم نبود ولی بعد از ارسال اون پست هر عکسی یه ایده برای یه پست بود |:  . من شک ندارم اینم یه جور ِ سندرم ِ . سندرمی که خودم یه روزی کشفش می کنم و به اسم خودم ثبتش می کنم . یه وقتایی یه تلنگر لازمه . یه نبودن کوتاه ؛ یه اتفاق خوب ؛ یه خبر خوب ؛ یه آشنایی ؛ یه جدایی ؛ یه رهایی ؛ تا تو رو از اون گردابی که توش هستی رها کنه .

جا داره در انتها بگم که من نامه ی اداری خیلی ننوشتم ؛ ولی خوب اولین استعفا نامه ام رو به زبون خیلی روون و خودمونی نوشتم و دادم رفت . حتی نزدیک بود پایینش کنار همون اسم و امضا و تاریخم یدونه از همین لبخند ها (: هم بذارم ولی خودم رو کنترل کردم و تاریخ زدم فقط ((: .





  • هیده ...

چگونه دیابت می گیریم

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ



این منم ؛ این خود ِ منم که امروز وقتی داشتم چایی می خوردم و خستگی در می کردم و به طرز عجیبی تو افق های دور محو بودم برای خودم ؛ یهو " عین " نشست کنار و  ازم پرسید " اون برنامه ات چی شد ؟" قند تو دلم آب شد که یادش بوده . من و عین خیلی همدیگرو رو نمی بینیم که هر وقت هم ببینیم صرفا برای کارامون هستش . عین برای من آدم خیلی مهمیه . یه الگو . یه کسی که دوست دارم آینده ام شبیه این آدم باشه .همین قدر دلسوز همین قدر آروم همین قدر با وجدان .
  • هیده ...

یه وقتایی هم همون برداشت اول

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۷ ب.ظ


عکس از کانال رنگی رنگی


یه وقتایی حس می کنم در عین اینکه باید همه ی جوانب رو سنجید ؛ باید خیلی هم کشش نداد . زیادی کش دادن هر چیزی آدم رو به بیراهه می کشه انگار . یعنی انگار عقل آدم شروع می کنه به توجیه . توجیه پشت توجیه و ما هیچ وقت نمی فهمیم چه قدر گول همین حقه های ذهنمون رو خوردیم . شاید یه روزی که دیدیدم نتیجه اون چیزی که می خواستیم نشد ؛ بفهمیم  !





  • هیده ...

مصاحبه شونده ای با کفش های کتونی !

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۶ ب.ظ


عکس از کانال Topcapture


اون روز سعی کردم رسمی ترین لباس هام رو بپوشم . این یه قانون نانوشته است که وقتی میری مصاحبه باید لباس رسمی بپوشی . من همه سعی ام رو کرده بودم ولی در مقایسه با یه عده اصلا هم رسمی نبودم که البته ناراضی هم نبودم . به اندازه کافی رسمی بودم ؛ حداقل از نظر خودم .

از یک هفته قبل خودمو برای اکثر سوال ها آماده کرده بودم و تقریبا برا چیزایی که فکر می کردم می پرسن جوابی داشتم . حتی شب قبل ساعت یک شب پیام زدم به عزیزی و گفتم بیداری !؟ و ما ساعت یک نصفه شب  یه مصاحبه برگزار کردیم و  یه سری جوابا رو مرور کردیم و حتی یه سناریو پیش فرض هم آماده کردیم .

فرداش بعد از مواجهه با یه عده  آدم خیلی رسمی تر از خودم ؛ یکی شبیه خودم پیدا کردم و کلی با هم حرف زدیم و جالب این بود که هیچ کدوم خیلی در مورد موضوع مصاحبه هامون حرف نمی زدیم . من بیشتر از خاطره های کاریم گفتم و یه چیزایی شبیه این . کاش می شد برای مصاحبه گر ها هم همینا رو تعریف می کردم . چون حالا که گذشته می بینم برای تک تک سوالایی که پرسیدن من یه خاطره ی مرتبط داشتم . خاطره ای که قطعا اونا رو به جوابی که می خواستن می رسوند . ولی نمی شه برای مصاحبه گر خاطره تعریف کنی . بعضیاشون بهت اجازه نمی دن حرفت تموم بشه ؛ چه برسه به اینکه بخوای خاطره هم تعریف کنی . یه جایی این قدر تند تند بحث رو پیش برد یادم رفت بعد از تحویل رزومه ام بگم مدرک فلانم رو هنوز تحویلم ندادن و اون رو هم دارم و خودمو به خاطرش سرزنش می کنم. اولش رو هم با یه جمله ی ناامید کننده شروع کرد که البته من شک ندارم منتظر ری اکشن من بود . منم اصلا توجه نکردم بهش و این یه کار ناخوداگاه بود . چون تو ذهنم داشتم دنبال چیزی می گشتم .

غیر از دو یا سه تا سوال تقریبا برای همشون یا خاطره ای داشتم یا تجربه ای یا جواب آماده ای که البته جواب های آماده شده عموما به درد نمی خوره . چون هر چی بیشتر جواب بدی ؛ مصاحبه گر شرایط رو پیچیده تر می کنه . در واقع اون اونجا نشسته تو رو چالش بکشه .اون اونجا نشسته شرایط رو بد و بدتر کنه . بنابراین باید سعی کنی یه جوابی پیدا کنی . مثل خیلی از وقتایی که تو شرایط قرار می گیری و مجبوری راهی پیدا کنی تا نجات پیدا کنی.

  • هیده ...