از چشم ها بخونیم

۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «باید می نوشتم» ثبت شده است

آرزویی که آتیش گرفت

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ

Image result for ‫بالن آرزو ها‬‎

عکس از گوگل


می گن برای شناخت آدما باهاشون سفر برید یا معامله کنید . گزینه سوم از نظر من قطعا می تونه " باهاشون همکار بشید " باشه . اون موقع است می تونید وقتی منافع مالی یا غیر مالی مطرح می شه ببنید طرفتون چطور آدمیه . اون موقع که همه خسته و داغونید می تونید بفهمید چه قدر یه نفر ؛آدم ِروز های سخته . اون موقع که گیر کردی می فهمی یه نفر چه قدر همراه ِ . اون موقع می تونید خیلی نرم از کنار بعضیا دور شید ... خیلی آهسته  . مثل بالون آرزویی که امشب فرستادید هوا ؛ آهسته و پیوسته دور شید . دور شید تا صدای انفجار ترسناک بودن بعضی آدما بیشتر از این استخوان های گوش میانی رو آزار نداده .



+ عنوان ؛ اشاره به بالن های سوخته و هوا نرفته ی امشب .
  • هیده ...

هر عکسی یه داستانی داره

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



" سعی کن یه جوری زندگی کنی که نه تنها به بقیه ؛ که به خودتم بدهکار نباشی . "


شاید چند سال دیگه ...خیلی سال دیگه ؛ وقتی بچه ام هم سن خودم شد  ؛ اون عکس رو بهش نشون دادم . بهش گفتم نگاه کن" چه قدر چهره هامون خندون بود . اون شب ما خیلی خندیدیم.  خیلی . ولی کنار همه ی این خاطره های خوب من یه چیزی هنوز یادم مونده . اینکه من اون شب به خودم بدهکار بودم . من اون شب به دلم بدهکار بودم . درسته چند وقت بعد ؛ بدهیم رو صاف کردم ولی اون شب ؛ من به دلم بدهکار بودم."





  • هیده ...

ای بی نشان ِ محض/ نشان از که جویمَت ؟

جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ب.ظ


عکس از کانال رنگی رنگی


صبح وقتی بیدار شدم و دیدم هنوز وقت هست دوباره خوابیدم . یه خوابی دیدم که کاش اصلا نخوابیده بودم . همش تنش و استرس بود . تمام مدتی که خواب بودم تو  اسپاسم کامل بود بدنم . اینو وقتی از خواب بیدار شدم و تمام تنم درد می کرد فهمیدم . بعدشم هیچی ؛ یه چایی با مامانم خوردم و اومدم بیرون . بعدشم که برگشتم هیچی . یعنی خیلی خوب که هیچی . از اون هیچی های خوب . ریلکسیشن و چایی و اینا . البته می شد فیلم هم دید که ندیدم هنوز. یهو یادم اومد که فلانی کد تخفیف گذاشته بود و رفتم ببینم چیزی هست که دلم بخواد بخرم و از این کد تخفیف استفاده کنم که آخراش فهمیدم قشنگ وارد این بازی ِ کثیف ِ فریب ذهنی شدم و هیچی نمی خوام و الکی الکی تا مرحله نهایی کردن خرید رسیدم . هیچی دیگه خرید رو کنسل کردم و یه خرده وبلاگ های آپ شده رو خوندم . یهو یاد " میم " افتادم . این که چه قدر این شخصیت برای من مورد احترام ِ . یعنی یه ذره هم نع . خیلی قابل ِ احترام . بعدشم به این فکر کردم که چرا ؟ چرا این قدر قابل ِ احترام ِ . اون وقت چی باعث می شه که یکی دیگه مثل " پ " این قدر غیر قابل احترام باشه . یعنی من اگر بخوام هم نمی تونم به " میم " بی احترامی کنم ولی به "  پ " با فراغ خاطر می تونم بی احترامی کنم |: . یعنی شما بگو اگه ذره ای من عذاب وجدان پیدا کنم . هیچی . اصلا و ابدا . همش هم تقصیر ِ خودشه |: . حالا که  بی احترامی نکردم بهش ولی یهو دیدی لازم شد . چون  اون روز که اون قدر منو حرص داد خیلی خودمو کنترل کردم هیچی بهش نگم . خیلی |:  .

از اون روز که نازنین آخر پستش نوشته بود " نمیدونم چیو باید یاد میگرفتم که نگرفتم، که حالا دوباره تو همون نقطه وایسادم، یا حداقل ازش رد شدم!"  داشتم به همین فکر می کردم . از اون روز چند باری یادم می افته و بهش فکر می کنم . یعنی  چی رو جا انداختم که حالا از جاهایی تکراری دارم رد می شم ؟




+دوباره از اون ویروس ها گرفتم که می نویسم و ارسال نمی کنم و می رم می خوابم .

+عنوان از "عطار " .


  • هیده ...


عکس از کانال Time to dream


این عکس منو یاد ِ خونه ی مادر بزرگ می اندازه . خونه ی مادر بزرگ هیچ وقت از این گلدون ها نداشت . اما همیشه تراس ِ خونه پر بود از حُسن ِ یوسف . خونه ی مادر بزرگ یعنی همون حوض ِ کوچیک تو حیاط ِ کوچیک تر از خودش . خونه ی مادر بزرگ یعنی حیاطی که پر شده بود از عطر ِ سالاد شیرازی . این عکس هیچ کدوم از اِلمان های خونه ی مادر بزرگ رو نداره اما منو یاد ِ اونجا می اندازه .  یه وقتایی یه عکس هایی ؛ یه حرفایی ؛ یه آهنگ هایی آدم رو به جایی می برن که هیچ وجه مشترکی با اون ندارن و این بزرگترین حالت ِ گم شدن تو خاطره هاست .


+ عنوان ؛ اقتباس از آهنگ بنویس .


  • هیده ...

ولی هنوز نخوابیدم

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ

کار های سخت مثل " نه " گفتن رو واگذار کردم و دارم موزیک و دکلمه گوش می دم  ؛ در حالی که از شدت خستگی زانوهام داره از مفصل جدا می شه ؛ از خشکی پوست و سرما به شدت رنج می برم و از کم خوابی هم . یعنی چنان از کم خوابی رنج می برم که با هر بار خواب ؛ هر چند کم ؛ اتصالی کوتاه به اون دنیا پیدا می کنم و بر می گردم . آره . ما از اونایی هستیم که به  بالا وصلیم ((: . چه قدر من حس ِ طنز دارم الان |: . با این حجم از خستگی . حالا چرا من این قدر رو خستگی تاکید دارم واقعیت خودمم نمی دونم . انگار شما از من کار کشیدید . والا ! یعنی یه چیزایی هست که آدم براش هیچ جوابی پیدا نمی کنه . مثلا یه موضوعی بود خیلی وقت پیش که خیلی بین اطرافیان من صدا کرد و بعدش من فکر کردم همه یادشون رفته و خیلی خوش حال از این فراموشی داشتم پیش می رفتم که چند روز پیش دکتر " ع " ازم یه چیزی پرسید که قشنگ مخالف این تفکر من بود و سوال من این بود چطوری یادش مونده ؟! O-o . بعد امروزم یکی دیگه باز ازم سوال پرسید که بازم برام سوال شد چطوری یادشه  ؟ حالا این آخری رو می تونم یه جوری توجیه کنم ولی انصافا دکتر " ع " رو نه . خلاصه اینکه یه سری چیزا واقعا قابل توجیه نیستن . حالا این تاکید من به این خستگی هم همینطور ( و برای بار چندم به خستگی اشاره می کند و آهنگ را عوض می کند و تقویم را نگاه می کند ) .


  • هیده ...

کتاب های ترسناک

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


داشتم کتاب ِ " ذهن فریب کار شما " رو می خوندم . می گفت حتی به دقیق ترین خاطرات هم نمی شه اعتماد کرد . حتی اون خاطره هایی که فکر می کنید عین ِ فیلم واضح و شفاف هستن براتون . می گفت ذهن ِ ما اون قدری دلیل و منطق برای خودش داره که بخواد ما رو فریب بده . طبق ِ یه فرضیه ای به اسم " افسانه سازی " هر جایی از خاطره که محو شده باشه ؛ به صورت ناخودآگاه با یه سری سناریوی تخیلی تکمیل می شه و به ما اونو به عنوان همون خاطره می شناسیم ....
خیلی ترسناک بود . البته اول ِ کتاب هدف از این کتاب رو اینطوری نوشته بود که از فریب کاری های ذهن آگاه بشیم و تو زندگی گول ِ این چیزا رو نخوریم ؛ ولی برای کسی که هر شب خاطره های خوبش رو مرو می کنه چی ؟ هر شب باید به خاطر های خوبش شک کنه ؟ باید هر شب هر چیزی که تو ذهنش هست رو ببره زیر سوال ؟ حالا ما موندیم و خاطره هایی که نمی دونیم می شه بهش اعتماد کرد یا نه ؟





+باورم نمی شه خودشون جواب آزمون رو زودتر اعلام کردن !

  • هیده ...

همت ؛ سنگین

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


تمام مسیر ترافیک اتوبان همت رو داشتم فکر می کردم . مثل بعضی وقتایی که خسته تو ترافیک دارم بر می گردم و به همه چیز فکر می کنم . به همه چیز ها . شهر هایی که همت ندارن ؛ ترافیک ندارن کجا فکر می کنند راستی  ؟ آره ... داشتم تمام وقتی که تو ترافیک همت بودم رو فکر می کردم . به حرف هایی که زده بود . می گفت " مهم نیست درآمدت چه قدر باشه ؛ مهم اینه حال خودت ؛ حس ِ خودت خوب باشه . " من حالم ؛ حسم خوب نیست . اینجایی که هستم ؛ هر چه قدر خوب یا هر چه قدر بد ؛ جایی نیست که من دوست داشتم.



+متفرقه : فیلم The sixth sense رو پیشنهاد می کنم .

  • هیده ...

میای بریم انقلاب ؟

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ


داشتم می خندیدم ؛ به اینکه هندزفری تو گوشم و هندزفری به گوشی وصل ِ ولی هی صدای لپ تاپ رو داشتم کم می کردم . حالا یه جوری سریع با این جمله شروع کردم انگار شما دارید منو می بینید . ولی خوب نمی بینید که البته هم چیزی از دست ندادید با این ندیدنتون . جز اینکه موهام این بار با اینکه خیلی الکی الکی جمعشون کردم ولی خیلی خوش حالت و مجلسی شدن  . آهنگ رو دوباره زیاد می کنم . امروز دانلودش کردم . خیلی هم  دوستش دارم فعلا . البته چون هنوز آلبوم جدید چارتار نیمده . وقتی اون بیاد شاید اینا رو هم پاک کنم  مگر اینکه حافظه ی گوشی بذاره باشن همونجا . فردا می تونم کلا خونه بمونم ؛ می تونم وقتی هوا هنوز تاریک ِ از خونه بزنم بیرون یا اینکه وقتی هوا روشن ِ بزنم بیرون که انتخاب هر کدوم از این گزینه کلی مسیر روزم رو تغییر می ده . واقعا نمی دونم چرا دارم اینا رو برای شما توضیح  می دم ؛ شاید چون فقط دلم می خواد یه چیزی بنویسم . خلاصه مرسی که اینا رو می خونید . اهنگ رو دوباره پلی می کنم . سرم هم داره گیج می ره که حقیقتا نمی دونم چرا ! سینوس هام هم که هیچی . یعنی می دونید پارسال خیلی رفتم دنبالشون ؛ امسال می خوام محل ِ ... هم نذازم بهشون . خودشون باید یه فکری به حال خودشون کنن . مثل ریزش مو و اینا که ولشون کردم خودشون خوب شن . البته شما مشکلاتتون ؛ مخصوصا مشکلات پزشکیتون رو ول نکنید . برید دنبالشون . حالا خواستید نرید هم نرید . مامانم می گه فردا چی کاری ِ و این یعنی باید یکی از اون گزینه ها رو انتخاب کنم و شما هم کمکی از دستتون بر نمیاد . باید برم انقلاب . نه اینکه اونجا کافه داره و خیلی هنری ِ ؛ که البته یکی دوتا کافه ی دنج هم داره ؛ ولی من مجبورم و این هم از همون کارهایی که باید امروز یا فردا انجامش بدم . از تنهایی خرید رفتن بدم میاد . حالا می خواد خرید یه خودکار باشه ولی تنهایی خرید رفتن حس خوبی بهم نمیده ؛ درست برعکس وقتی دوتایی یا چندتایی خرید رفتن کلی بهم انرژی می ده . همه رفتن خوابیدن و من اصلا خوابم نمیاد ؛ هر چند سرم گیج میره و بخوابم بهتره ولی هم چنان پشت لپ تاپ کتاب سرچ می کنم و موزیک گوش می کنم . البته وسطش هم برای عکس دوستم کامنت گذاشتم و دارم به این فکر می کنم یهو چه حجمی از مطلب که میخوام اینجا بنویسم اومده تو ذهنم که در کسری از ثانیه هم از ذهنم می پرن ! در آخر من هنوزم تصمیم نگرفتم برای فردا چه گزینه ای رو انتخاب کنم !

  • هیده ...

آلرژی فصلی

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ


عکس یادم نیست از کجا !


یه وقتایی گفتن یه سری چیزا سخته . نوشتنش هم . مثل وقتایی که می گی ولش کن بذار چیزی نگم . شاید الان حوصله اش رو نداشته باشه  ؛ شاید الان وقتش نباشه . حالا نگفتن همون حرف ؛ چه خوب باشه چه بد ؛ می شه یه وزنه که می مونه رو قفسه سینه ات ؛ یعنی دقیقا یه جایی بالای تار های صوتیت . سنگینیش حس می شه . حس می کنی حالت خوب نیست . حس می کنی صدات گرفته . می خوای ربطش بدی به سرما خوردگی و آلرژی .این می شه یه سیکل ِ معیوب . هی بد و بدتر می شه .  حالا منم حس می کنم سرما خوردم یا یه چیزی شبیه آلرژی . حس می کنم حالم خوب نیست . نمی دونم چی رو کجا نگفتم که حالا سنگینیش مونده یه جایی بالای تار های صوتیم.نمی دونم شاید باید برای اون چیزی که ناراحتم کرد یکبار درست و حسابی ؛ اما یکبار برای همیشه حرف می زدم و گریه می کردم . شاید سنگینی همون ِ که مونده . من اون شادابیم رو گم کردم ؛ یا شایدم منتظر بودم که دوباره پیداش کنم اما پیداش نکردم .اره ... من توقع داشتم که دوباره پیداش کنم اما نکردم . گمش کردم و ندارمش . حالا که می خوامش ؛ ندارمش.  اما از اونجایی که من و ادم های شبیه من ؛ آدم های خیلی نشان ندهنده ای هستیم ؛ عمدتا نشون نمی دیم که سرما خوردیم یا آلرژی گرفتیم یا هر چیزی شبیه این . ما هر روز صبح چشم های پف کردمون رو زیر مداد چشم مشکیمون  قائم می کنیم و هر چیزی رو به آلرژی فصلی ربط می دیم .


+ برای گوش هامون : آهنگ جدید محسن چاووشی به اسم " بیست هزار آرزو " : اینجا .




  • هیده ...

شیرینی یی که به خونه نرسید

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ب.ظ


عکس از کانال بایکوت


داشتم فکر میکردم از کدوم شیرینی فروشی شیرینی بخرم یا اینکه الان شیرینی بخرم یا فردا ولی خوب امروز اونطوری تموم نشد که من برم شیرینی بخرم . یعنی حتی طوری هم تموم نشد که  فردا  برم شیرینی بخرم . یعنی چیزی که امروز اتفاق افتاد اون چیزی نبود که من منتظرش بودم پس برای همین نباید برم شیرینی بخرم . یعنی فکر کنم هیشکی منتظر این نبود .هر چند که اون کاری نداشته که ما منتظر چی بودیم .  بد اولش به خودم گفتم ایتز اوکی... ایتز اوکی ولی خوب در حقیقت ایتز نات اوکی و حتی یو کود کِرای فور ایت اند لِت ایت گو  . 
من فقط الان سعی دارم عجولانه تصمیم نگیرم . همین ...



+نمیدونم چرا اومدم اینا رو اینجا نوشتم . شاید به قول فلانی بعدا به این روز ها می خندم. می خوام ببینم چند روز؛ چند ماه ؛چند سال بعد؛  با خوندن این پست می خندم یا نه!







  • هیده ...