از چشم ها بخونیم

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «با تشکر از خدا» ثبت شده است

به پهنای صورت

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

hameye eteraf ha


عکس تکراری از بایکوت



"اشک شوق "



+ من هر چی سعی کردم یه پستی برای این حال ِ خوبم بنویسم نشد . انگار که کلمه ها کنار هم جمع نشن .حداقل الان که نشد .  اما این اشک شوق رو برای همتون می خوام (: .

  • هیده ...

کف ِ مطالبات از 1397

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ب.ظ



برکت به خوبی ها و آرامش و شادیمون . برکت به حال ِ خوبمون . برکت به دوستی های خوبمون . گرم موندن خانواده هامون . بودن عزیزانمون کنارمون .خنده های از ته دل . آشنایی و  قرار گرفتن آدم های خوب تو این سال سر راهمون . پیشرفت های بزرگ درسی و کاری . کمک کردن به هم نوعمون . خوب کردن حال ِ بقیه . برکت به پول هامون . رسیدن به آرزوها و هدف هامون  .مفید بودنمون .  شفا یافتن اونایی که تو بیمارستان لحظه های سختی دارن . تموم شدن انتظار چشم انتظار دارها .رهایی زندانی های که نباید زندان باشن؛ رهایی اونایی که ناخواسته دچار اعتیاد شدن ؛ سلامتی اونایی که ناخواسته دچار بیماری های خاص شدن  ؛  بزرگ تر شدنمون در عین ِ مسن تر شدنمون . تجربه های خوب  . خاطره های خوب.  امنیت و حال ِ خوب و آرامش و آرامش و آرامش برای همه ی اونایی که لایق آرامش اند .




+ عزیزی امروز رفته تو کما . در کنار دعا برای بقیه ؛ برای اونم دعا کنید لطفا.

+تازه خواسته هام رو خیلی خلاصه گفتم برای کائنات  .

+ طرح عیدانه کتاب ؛ 20 درصد تخفیف برای خرید کتاب ؛ تا 12 فروردین تو کتاب فروشی های عضو این طرح ادامه داره .

  • هیده ...

چمدانی برای تمام عمر

جمعه, ۱ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۳۳ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


همون قدر که تا غم و ناراحتی رو تجربه نکرده باشی ؛ نمی تونی قدر ِ لحظه های خوب زندگیت رو بهتر بدونی ؛ تا وقتی لحظه های ترس و از دست دادن رو تجربه نکرده باشی نمی تونی اون طور که باید قدر دان داشته هات باشی و به این فکر کنی که چه قدر بهشون احتیاج داری . چیزایی که فکر می کنیم حالا حالا ها داریمشون ؛ تو همون چند ثانیه زلزله بهت یادآوری می شه که می تونی به همین زودی دیگه نداشته باشیشون . چیزایی که تا همین دیروز می دونستیم خیلی با ارزش اند ولی درکشون نکرده بودیم . درسته همیشه و همیشه احتمال زلزله هست ولی تا وقتی یکبار تجربه نکرده باشی این ترس از دست دادن رو ؛ اون قدرا تو رو نمی ترسونه . تو همون کسری از ثانیه هم به خاطر هیجان بالا شاید هیچی نفهمی و خیلی چیزا از یادت بره اصلا . فراموش کنی دنبال چی بودی ؛ بدترین اتفاق این هفته  چی بوده ؟ فردا باید چی کار می کردی ؟ ناراحتی دو روز پیش به خاطر چی بوده ؟ منتظر چی بودم ؟ وقتی همه چی وایساد ؛ تازه به خودت میای و یه حجم خیلی بزرگ از سوال میاد تو ذهنت . اگه مرده بودم چی ؟  اگه مرده بودن چی ؟ اگه همه چی آوار شده بود چی ؟ باید اول کی رو نجات میدادیم ؟ اول باید دنبال کی می گشتم ؟ مهم ها زندگی های من کیا هستن ؟ چی تو این خونه و چهار دیواری برای من مهم بود که بخوام دنبالش بگردم و با خودم ببرمش یا بذارم کنارم  ؟اولین کسی که دنبال ِ من می گرده کیه ؟  اولین نفری که باید حالش رو بپرسم کیه و کلی سوال دیگه که هر کدوم دید تو به زندگی و الویت های زندگیت رو واضح تر می کنند .شاید بد نبود هر کسی یکبار در سال ؛یک  زلزله ی خفیف را تجربه میکرد ...



  • هیده ...

صدامو داری ؟

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ب.ظ


می دونی . من با خدای خودم خیلی کِیف می کنم . حالا نه اینکه فکر کنید من الان با چادر و پوشیه و اینا می چرخم و از اون مذهبی های متعصبم. به قول ِ اون فیلم سینمایی معروف " خدا که فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست،خدا ، خدای آدم‌های خلاف‌کار هم هست " . حالا منم همون آدم خلافکار ِ که خیلی با خداش کِیف می کنه . می دونی .... یعنی اگه از یه سری فاکتور های خوبی و بزرگی و بخشندگی که خود همین بخشندگی گاهی اوقات خودم رو به وجد میاره ؛ بگذریم : همین که خدا از همه چی خبر داره و نیازی نیست برای خدا توضیح بدم و شفاف سازی کنم ؛ خدا رو برای من یه شخصیت و یه هویت ِ دوست داشتنی کرده . خدایی که نگران نیستی که نکنه اشتباه منظورم رو متوجه شده باشه . می دونی یعنی قشنگ از همه چی خبر داره . چیزی رو نمی شه ازش قایم کنی و خیلی وقتا دستت براش رو می شه حتی . می دونی که لازم نیست برای تمام فعل هایی که تو طول ِ روز انجام دادی و برای هر کدومش نیت های دیگه ای داشتی که اصلا در ظاهر نشون نمی ده تو چه نیتی داشتی ؛ توضیح بدی ! حتی همین پستی که من الان جون کَندم تا بنویسم رو اون خیلی راحت از سیگنال های ذهنی من که حتی به حرف و صفر و یک هم تبدیل نشده می دونه . می دونی وقتی دیدم می تونستم جای دیگه ای باشم ؛ ولی الان نیستم و همه ی اینا به خاطر چند نفری بودن که جلوی من بودن و من ناراحتم از بودنشون ؛ یعنی اینکه کاش من جلو تر بودم ؛ نه اینکه اونا مرده بودن و نیازی نیست برای خدا توضیح بدم منظورم چی بود و اون می دونه من چی می گم . یاد ِ یه دیالوگی افتادم ؛ " مریض ِ تو لیست انتظار پیوند عضو می گفت یعنی باید دعا کنم یکی مرگ مغزی شه تا عضوش به من برسه . نه من اینطوری دوست ندارم . "

حالا منم شبیه همون کسی ام که برای رسیدن به خواسته اش می گفت کاش چند نفر نبودن ؛ نه اینکه اصلا نبودن ؛ کاش فقط جلوی من نبودن .



+عکس رو می بینی ؛ نمی دونی باید بخندی یا گریه کنی )):))



+اصلاحیه:  اول اینکه ؛ به جای کلمه ی فلان از کلمه ی " متعصب "  استفاده کردم تا منظورم واضح تر بیان شه . اصلاحیه دوم  ؛ برای اینکه برای کسی سوءتفاهم پیش نیاد ؛ مثل اون دوستی که منظور من رو بد برداشت کرده بود ؛ گفتم این توضیحات رو به پایین پست هم اضافه کنم :


{ آره . شاید باید بیشتر توضیح می دادم تا منظورم رو شفاف تر بیان کنم . شاید دوم اینکه شاید باید به جای استفاده از کلمه ی " فلان " از کلمه ی دیگه ای  استفاده می کردم ولی اون موقع واقعا هیچ کلمه ای به ذهنم نرسید .
توضیح بعدی اینکه منظورم من این بوده که بعضی از آدم های مذهبی ؛ تاکید می کنم بعضی از آدم های  مذهبی که شاید مذهبی های متعصب هم بشه صداشون کرد مثلا موسیقی به هیچ وجه گوش نمی دن . حتی بی کلام . یا مثال هایی از این دست که نمی خوام دونه دونه ذکر کنم . منظور من این بوده که من خیلی از کارهایی که اونا انجام نمی دن رو انجام می دم و ادعایی ندارم یا بر عکس . ( و جا داره در ادامه برای جلوگیری از سوءتفاهم بعدی اضافه کنم که ؛ من خودم به شخصه آدم های مذهبی زیادی رو دیدم یا حتی می شناسم که نه تنها خیلی اجتماعی هستن و کلی فعالیت فرهنگی انجام می دن ؛ بلکه خیلی هم خوش مشرب هستن و بودن باهاشون از اون خاطره های خوب می سازه ) .
به هیچ وجه قصد توهین به مذهبی ها یا غیر مذهبی ها نداشتم و ندارم .

  • هیده ...

آنچه گذشت . . .

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۰۷ ب.ظ

road


عکس از کانال رنگی رنگی



یادمه اون روز صبح داشت بارون می اومد . تو پیاده رو منتظر بودم . داشتم فکر می کردم کاش می شد همه ی این چیزایی که تو این چند ماه فهمیدم و یاد گرفتم رو کتاب کنم بدم به اونایی که دوسشون دارم ؛ به اونایی که  لازمش دارن . اما دیدم فایده نداره . حتی اگه اونا رو به صورت فایل صوتی هم در می اوردم فایده نداشت . حتی به اینم فکر کردم که اگه می شد اونا رو به صورت یه محلول در آورد به بقیه تزریق کرد هم فایده نداره . یه سری چیزا رو باید خودت حس کنی. لحظه به لحظه اش ؛ ثانیه به ثانیه اش رو . تار و پود تموم اون لحاظات رو باید خودت حس کنی و تجربه کنی تا بفهمیشون .

شاید این برهه (!) ی زمانی که گذشت ؛ یکی از اون تقسیم بندی های مهم زندگی من باشه . من قبل از این چند ماه ؛ من بعد از این چند ماه . چیزایی که قبلا برام در حد شعار بود حالا برام معنی پیدا کرده . تنها راه  حل تبدیل این شعار ها به واقعیت  ؛ همین ِ که هر کسی خودش تو موقعیت ِ  تموم اون شعار ها قرار بگیره و ببینه اینا شعار ِ یا واقعیت ؟  آره ... بعضیاش در حد همون شعار باقی می مونه.خوبیش اینه که مطمئن می شی اینا فقط شعار ِ . اما وقتی بعضیاش رو درک کنی تازه می فهمی چه قدر معنی بعضی چیزا تو ذهنت تغییر می کنه . خیلی چیزا رو بهتر می شناسی . قدر حضور یا عدم حضور خیلی چیزا بهتر می فهمی.یه وقتایی راهی که میری اندازه ی همون هدفی که داری به سمتش میری ؛ مهم ِ .

اگر اسم کتاب رو اشتباه نگم ؛ تو کتاب ِ هفت قانون معنوی موفقیت یه دیالوگ خیلی خیلی مهم هست . می گه " تا چکی رو نکِشی ؛ به فکر پاس کردنش نمی افتی " . حالا اگر از اون تصمیم هایی که باید با فکر و حوصله و دقت گرفته بشه بگذریم ؛ باید قبول کنیم خیلی از تصمیم ها رو از ترس نمی گیریم .





+برای همه؛ اینا رو آرزو می کنم . هر کسی برای آرامش  بیشتر  به اینا نیاز داره  .

 

  • هیده ...

بودن یا نبودن ؛ مسئله این است .

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۹ ق.ظ

خونه رنگی

عکس از دیوار رنگی



خوش بختم اما احساس خوش بختی نمی کنم !




+احساس خوش بختی نکردن ؛ لزوما به معنی خوش بخت نبودن ، نیست .
+می دونم که  خیلی از این وقتایی که احساس خوش بختی نمی کنم ؛ مشکل از نگاه ِ من ِ ؛ نه واقعیت .
+هر روزمون  از این دو حالت خارج نیست : یا خوش بختیم و احساس خوش بختی می کنیم. یا خوش بختیم و احساس خوش بختی نمی کنیم.


  • هیده ...

هفته ای یکبار دیدنت

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۷ ق.ظ

ef22fbb5b5781bf4d0be5fb076be5fff

عکس از دیوار رنگی


می دونید ... بعضیا ذاتا برای بعضیای دیگه حکم ِ مُسَکِن رو دارند . عین ِ خود ِ آرام بخش عمل می کنند . یعنی بودنشون کافی ِ . حتی لزومی نداره براشون درد و دل کنی ؛ کنارشون از دغدغه هات بگی ؛ غر بزنی ؛ از حال ِ بدت بگی . یه  آرامشی دارند که خیلی ساده و نامحسوس یواش یواش میاد تو وجودتون . با این آدما تو شرایط سخت هم که باشی ؛ کمتر سختی رو حس می کنی . با این آدما می شه راحت خوش گذروند . می شه با شارژ 10 درصدی رفت پیششون و فول انرژی برگشت . می شه کنارشون خودت باشی.

امشب وقتی با یه حال ِ خوب رو مبل لم داده بودم ؛دیدم برای اینکه حال ِ آدم خوب شه ؛ لزومی نداره که حتما درباره ی مشکلات و دغدغه هاش با یکی  حرف بزنه یا با یکی درد و دل کنه . یه وقتایی بودن با بعضیا اندازه ی همون درد و دل کردن و حرف زدن در مورد دغدغه هات حالت رو خوب می کنه .انگار یه چند ساعتی اون قسمت از مغز که همه ی اون چیزای بد توش ذخیره شده ؛ غیر فعال می شه . 



+ برای اینکه حال ِ ادم خوب شه ؛ یه وقتایی تنهایی هم جواب می ده. مثل همین عکس . خیلی این عکس رو دوست داشتم .( پی اس : هر کسی یه جوری حالش خوب می شه البته و یا حتی با چند روش حالش خوب می شه :دی.  ) . 

+دور و برتون پر از این آدم ها (: .




  • هیده ...

بیا و سعی کن خوب باشی .

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۳۵ ب.ظ

Processed with VSCOcam with 9 preset

عکس از دیوار رنگی


سیزده روز رو گذاشتم کنار . سیزده روز رو بیشترش رو وقت تلف کردم یا خوابیدم یا فکر کردم یا یه خرده درس خوندم . سیزده روز در حالی که رو مبل نشسته بودم یا شاید هم  رفته بودم که بخوابم داشتم فکر می کردم و دنبال راه حل بودم . سیزده روز عکس های اینستا رو لایک کردم و همه ی دور همی هاشون تو مسافرت ؛ همه ی عکس های لبِ ساحلشون رو پسند کردم . سیزده روز تو تلگرام تا نیمه شب چندتایی حرف زدیم و دستمون بی حس شد و گردنمون خشک شد .تو این سیزده روز ؛ روی یه کاغذ هدف های سال 95 ام رو نوشتم و هر روز یه چیزی بهش اضافه کردم ( شاید به نظر ساده بیاد ولی می گن و دیدم که نوشتن هدف ها به رسیدن بهشون کمک می کنه ) سیزده روز همین طوری گذشت . البته انتخاب خودم بود که مسافرت نریم یا مثلا تا نیمه شب بیدار باشم و عکس های بقیه رو لایک کنم . ولی خیلی از این اتفاق ها انتخاب خودم نبود. مثلا این قدر فکر و خیال انتخاب خودم نبود . حالا اصلا اینا مهم نیست . مهم این ِ که حالا که فردا رسما همه کارهاشون رو شروع می کنند من دارم دنبال ِ روز خالی می گردم که برم مسافرت !!! اند نات فوند یت . یعنی یه روز خالی هم دارم که از قبل براش برنامه ریختم و نمی شه کنسلش کنم ؛و الان منتظرن من بهشون تاریخ بدم . اینا هم اصلا به کنار . تو سایت زده بود شروع ثبت نام از 10 روز قبل ِکه امروز رفتم ببینم ساعت چند ازمون شروع می شه که دیدم شروع ثبت نام از خیلی قبل تر بوده و به زودی ظرفیت ها تکمیل می شه و من الان اسکن مدارکم کجا بود که ثبت نام کنم . حالا باز اینا هم به کنار ؛ در راستای آزمون و خطا بودن این آزمون برای من ؛ نوشته بود هزینه ازمون 30 هزار تومن ِ ولی امروز دیدم زده 60 تومن . باز اینا هم به کنار . اون سیزده روز دقیقا کجا بودم که حالا می خوام بشینم گزارش بنویسم و یه کنفرانس 5 الی 10 دقیقه ای اماده کنم ؟! اینا هم باز به کنار ؛ بذارید از کشفیاتم تو عید بگن براتون :


+ چیزی که قطعا خیلی هاتون می دونید ؛ آدما تا نیازی بهتون نداشته باشن دنبالتون نمیان . اینو قشنگ توی عید می شه حس کرد و حس کردم . اونم از کسایی که انتظارش رو نداشتم . لمس کردنش حس بدی می ده به ادم .( اینجا هم استثنا داریم البته) .

+ تهران هم دیگه توی عید اون قدری خلوت نیست که با نظریه بمونیم تهران و تهرانگردی کنیم ؛ نرید مسافرت .

+بیکاری و بی هدفی ؛ ادمو بیشتر از این حرفا خسته می کنه . ادمو به پوچی می رسونه . خدا نیاره اون روز رو  براتون:دی.

+هر چی بیشتر فرصت باشه ؛ کمتر کاری می کنیم . ( این قانون نیست و قطعا استثنا داره ولی خوب عموما این طوری ِ دیگه :دی) .


با همه ی این تفاسیر و اون شروع ِ بد ؛ چه قدر اوضاع بهتر شده (: . سال ِ 95 جان ؛ بیا و سعی کن سال ِ خوبی باشی ؛ کلی کار داریم با هم . مرسی.

  • هیده ...

در لحظه نبودم

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۱۵ ب.ظ

7

عکس از دیوار رنگی


صبح بیدار شدم . ولی هوا سرد بود و دوست نداشتم از زیر پتو بیام بیرون . مامان پرسید می ری ؟! گفتم آره  ولی نمی خوام از زیر پتو بیام بیرون . گفت " من می رم ؛ دیرم می شه...منو در جریان بذار پس " گفتم " باشه " . خوابم نمی برد ولی این رخوت و گرمی زیر پتو رو نمی خواستم از دست بدم . نمی دونم چی یادم اومد که یهو از زیر پتو اومدم بیرون . مثل وقتایی که می گن یهو بپر تو استخر آب سرد . بدنت عادت می کنه . پریدم بیرون که به هوای سرد اون ور پتو عادت کنم . رفتم کتابخونه. نشستم پشت ِ میز. یه خرده کتاب رو ورق زدم . به مباحث ِ مونده نگاه کردم . طبق ِ اون عادت همیشگی تعداد صفحات رو محاسبه کردم ؛ به ساعت نگاه کردم ! هی سعی کردم تمرکز کنم . یادم بمونه کدوم عصب از کجا رد میشه ؛ کدوم رباط از این ور .... حواسم جمع نمی شد . آهنگ بی کلام گذاشتم . دوباره خودکارم رو گرفتم دستم . ولی مغزم صرفا داشت دیده ها رو دریافت می کرد و هیچ پردازشی روشون نبود . تو لحظه نبودم . داشتم به آینده فکر می کردم . به حرفایی که باید سه ماه ؛ 4 ماه بعد بزنم . داشتم فکر می کردم چی بگم . نمی خوام موقعیت الانم رو از دست بدم ولی خوب ادامه تحصیل هم چیزی نیس بشه نادیده اش گرفت ؛ مخصوصا وقتی بحث ِ سن مطرح باشه .داشتم فکر می کردم اگه این موقعیت رو از دست بدم کجا می تونم دوباره موقعیت شبیه به این پیدا کنم ....فلان جا ... فلان جا ... . اهنگ رو عوض می کنم. دوباره ورق می زنم می رم جلو ببینم چه مباحثی مونده . دوباره بر می گردم سر صفحه اول . دوباره نیم ساعت بعد با خودم می گم یعنی عید رو چطوری برنامه بریزم ؟! دوباره به 4 ماه بعد فکر می کنم . چی بگم ؟!

کتاب رو می بندم و نه وقت خودم رو می گیرم و نه الکی میز کتابخونه رو اشغال می کنم. میرم وسیله ای که لازم داشتم رو میخرم و می رم خونه .



بی ربط نوشت : یادتونه نوشته بودم نگرانم ؟ نوشته بودم همش خودم و خانواده اتفاق های بدی برامون می افته .... امروز برای فرار از ترافیک شب ِ عید تو ساعت اوج ترافیک ؛ میم گفت بیا با موتور ببرمت زود برگردیم ؛ و ما تو راه نزدیک بود تصادف کنیم ؛ ولی خوب تصادف نکردیم . به جاش خوردیم زمین ! به جز زخم شدن و کبودی پای من و لابد همین طور هم "میم "؛ خدا روشکر اتفاقی نیافتاد .اون موقع هم در لحظه نبودم. ترسیده بودم . اومده بودن کمکمون کنند . آقاهه گفته بود یه لیوان آب بدید این خانم . من یادمه گفتم " من خوبم " و داشتم به میم نگاه می کردم ببینم اونم خوبه یا نه ...  فقط نکته ی جالبش این بود که فهمیدم چه قدر همه مارو می شناسن و ما نمی شناسیمشون (((((((: . یادم باشه :دی.


+من قصد ندارم به کسی بگم با موتور خوردم زمین . امیدوارم توسط این عزیزانی که ما رو می شناختن به گوش بقیه نرسه :دی.

+امروز نه تنها من ؛ خیلی ها تو کتابخونه آرامش نداشتن . از رفت و آمد ها معلوم بود اکثرا نمی تونن درس بخونن . حداقل برداشت من این بود . فک کنم هوا زیادی تمیز شده ؛ با اکسیژن مسموم شدیم ((((: .

  • هیده ...

پیش بینی نشده ها

دوشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۵۲ ب.ظ
+صبح بعد باشگاه رفتم کتابخونه ی موسسه . کتاب ها رو پس دادم و کتاب های جدید گرفتم . خانم ِ مسئول گفت :" مسابقه کتابخوانی شرکت می کنی؟ " .... با یه حالت اممممممم طوری گفتم چه نوع کتابی ؟ گفت " رمان ِ . نه آبی نه خاکی . " گفتم باشه . فرم گرفتم و پر کردم و کتاب رو تحویل گرفتم که دیدم موضوع کتاب در مورد دفاع ِ مقدس ! . درست تو همین مرحله بود که من از بین گزینه های روی میز دنبال گزینه ی " غلط کردم " می گشتم . ( شایدم کتابی خوبی باشه البته ).

+قرار بود ؛ یعنی با خودم قرار گذاشته بودم بعد از باشگاه و بعد ناهار برم کتابخونه که فلان مبحث رو از فلان کتاب تموم کنم که فردا کتاب بعدی رو شروع کنم. مامان گفت بریم خرید ؛ من پارچه بخرم ؟... بعد یه جوری گفت که من اصلا دلم نیمد بگم نع . حالا الکی مثلا من خرید دوست ندارم . در نتیجه اون قرار پَر . من فقط گفتم مامان یادت باشه یه چیزی کادو بخرم برای فلانی ... البته یه کادو خریده بودم قبلا ولی احساس میکردم خوب نی ؛ گفتم اونو فراموش کنیم یه چیز جدید بخرم ! هیچی دیگه یه شال خریدم ؛ بعد الان که اومدیم خونه دوباره اون کادو قبلی رو دیدم و نظر بقیه رو پرسیدم ؛ گفتن که نع بابا همون قبلی ِ خوبه و این چنین بود که این شال هم رفت پیشِ شال هایی که اخیرا خریدم ! یا مثلا اون زیور آلاتی که کلی وقت بودن دنبالش بودم و امروز دقیقا تو مغازه ای که اصلا انتظار نداشتم داشته باشدش (!) پیداش کردم و خریدم.

+یا مثلا اون شب ؛رفته بودیم فلان پاساژ . من به قصد خرید همه چیز رفته بودم ؛ الا خرید کفش . دقیقا رفتم یه کفش خریدم و اومدم !


+کلی اتفاق پیش بینی نشده ی دیگه ای هم این چند وقت ؛ اتفاق افتاده . ولی خوب الان یادم نیس که بنویسم .
+شیطون ِ می گه این بار که از خونه می رم بیرون هیچ گونه پول ِ نقد و کارت بانکی با خودم نبرم !
+من واقعا و انصافا خیلی خرید نمی کنم . یه وقتایی پیش میاد (((((: .
  • هیده ...