از چشم ها بخونیم

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از مجازی های دیگه» ثبت شده است

پَسا سکانس آخر

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ


عکس از کانال ژیوار


راستش توقع داشتم بعد از اون پست ِ سکانس آخر خیلی هاتون دیگه وبلاگم رو دنبال نکنید ؛ که اتفاقا منطقی هم هست ؛ ولی برام جالبه که حتی یک نفرتون هم اون گزینه ی " قطع دنبال کردن " رو نزدید (: . و از اون جالب تر و خوب دروغ چرا خوش حال کننده تر اینکه روزی چند تا بازدید کننده هم داشتم که خجالت زده شون هستم ؛ می گم... واقعا بهم امید دارید هنوز ؟! (: .

  • هیده ...

به یاد دکتر قریب و همه ی امثالهم

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۵۸ ق.ظ


به مناسبت روز پزشک ؛ جا داره یادی کنم از این سریال پر از اسطوره. 


آناتومی گری - فصل 13 - قسمت 22 :


بیمار : خداوند به کسایی کمک می کنه که به خودشون کمک کنند .




+تبریک روز پزشک به همه پزشکایی که مهر نظام پزشکی دارن و درس خوندن و زحمت کشیدن و می کشن  ؛ و همه اونایی که با اینکه مهر و نظام پزشکی ندارن و حتی درس طبابت  نخوندن ؛ یه جوری بلدن حال ِ آدم رو خوب کنند که هیشکی نمی تونه (: .


  • هیده ...

کپی - پیست

شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۴ ب.ظ



 " البته این رو هم بگم ؛ وقتی که زمان از دست رفته و قابل برگشت نیست ؛ بی تفاوت بودن بهترین کار ممکنه ؛ اما تا وقتی راه حل هایی وجود داره ؛ بی تفاوت بودن مثل خود کشی می مونه ؛ یه خودکشی مضحک . بالاخره شاید یه راه حلی پیدا بشه  . " { قهوه ی سرد آقای نویسنده - روزبه معین . صفحه 23 }

-------

" گاهی با خودم می گم کاش من هم مثل خیلی ها می تونستم در لحظه شاد باشم ؛ روی مبل لم بدم ؛ چایی بخورم ؛ شام بخورم ؛ سوار ماشین بشم و بی خیال ِ دنیا آهنگ مورد علاقه م رو گوش کنم ؛ اما همه ی زندگی ختم می شه به اون چند لحظه ی قبل از خوابیدن ؛ وقتی که همه ی این ها تموم شده ؛ چشم هات رو بستی و تاریکی همه جا رو فراگرفته ؛ اون طرفم داره خواب هفت پادشاه رو می بینه ؛ اما احساس می کنی یه چیزی نیست ؛ یه چیزی رو گم کردی ! نگار گم کردن خیلی حس بدیه ؛ هر جا باشی چشمت دنبال اون چیزی می گرده که یه روز گم کردی ؛ آدم حاضره اون چیز رو از اول نداشته باشه اما گمش نکنه . " { قهوه ی سرد آقای نویسنده - روزبه معین . صفحه ی 57 }

---------

+چه قدر بده اختیار خوابی که داریم می بینیم رو نداریم !
  • هیده ...

تو که در دل یخ زدن شعله می گذاری

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ


عکس از کانال بنفشیات


تو کانال های تلگرامی تیکه هایی از یه کتاب رو می ذارن . تیکه هایی که حرفی برای گفتن داره . می خونی ؛ خوشت میاد . میری کتاب رو می خری  . 50 صفحه اول ؛ 50 صفحه دوم ؛ حتی به 5 صفحه سوم هم می رسی اما می بینی کتاب ؛ اون کتابی که تو فکر می کردی نیست . یعنی فقط همون چهار پنج خطی که تو کانال بود و خوندی ؛ تو رو جذب کرده بود و بقیه ی کتاب اصلا به سلیقه ی تو هیچ ربطی نداره .
آدما هم همینطوری اند . مثل تیکه های قشنگ از یه کتاب . هیچ تضمینی نیست که وقتی روز های بیشتری با اونا بگذرونی ؛ اونا رو مثل همون روز اول جذاب و دوست داشتنی بدونی . حتی شاید هر چی جلو تر بری به قسمت های تاریک تر شخصیت اونا برسی . قضاوت آدما ؛ زندگی ِ آدما از روی عکس های پروفایل ِ تلگرام و پست ها و اینستاگرامشون درست مثل خوندن تیکه های قشنگ ؛ یا حتی زشت از یه کتابه . می تونه بطن ِ زندگیشون قشنگ تر یا حتی زشت تر از اون قابی باشه که ما دیدیدم .
رامگا تو کانال تلگرامش از " آدم ها امن " نوشته بود . من نشستم با خودم حساب کردم . نشستم حساب کردم  هدف هام رو به کی گفتم ؛ از ترس هام برای کی گفتم . موقع مشورت با کی حرف زدم .موقع درد و دل با کی حرف زدم . برای کی غر زدم .  موقع خوشی هام با کی حرف زدم . از نرسیدن هام با کی حرف زدم . برای کی از دوست داشتنی هام بدون هیچ کم و کاستی حرف زدم . من آدم امن خودم رو پیدا کردم . شما هم دنبال آدم امنتون بگردید و محکم نگهش دارید .



+ اگه من تو زمستون اینطوری سرما خورده باشم  به خدا |: . از صبح این قدر بی حال بودم که حالا می فهمم چرا . الان دیگه قشنگ تمام بدنم درد می کنه . چشام دو دو می زنه و این یعنی تب دارم . گلوم و تمام غدد لنفاوی حومه ی گلوم هم درد می کنه |: . حتی الان فهمیدم سرم هم درد می کنه |: .

+ عنوان از آهنگ " آغوش " از گروه چارتار .
  • هیده ...

نمایشی برای دلبر

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ب.ظ

Image result for ‫شرقی غمگین‬‎




"من دیگه عاشق نمی شم. ولی همش دلم می خواد یکی باشه."



 دیالوگ بالا که بخشی از نمایشنامه ی " شرقی غمگین " است ؛ دقیقا بدترین اتفاقیه که در آخر خیلی از داستان های واقعی هم پیش میاد .




  • هیده ...

کتاب های بیخودی بخوانید

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ


عکس از کانال time to dream


چند سال پیش که رفته بودم برای تولد مامان چند جلد کتاب بخرم ؛ وقتی اسم کتاب ها رو به فروشنده گفتم ؛ گفت " بی کارید اینا رو می خونید . یه سری اون سر دنیا نشستن یه چیزایی می نویسن ؛ شما هم می خونید باور می کنید " . یادم نیست اون روز جوابش رو چی دادم . ولی امروز می دونم که اون کتاب ها بیخود نمی گن . به سمت ِ هر چیزی بری ؛ همون به سمت ِ تو میاد . اصلا بیاید فرض رو بر این بذاریم که اونا بیخود هم می گن و هیچ قانون جذب و کائناتی وجود نداره . قبول .  سوال اول اینکه ؛ وقتی می تونیم با فکر های خوب ؛ حالمون رو خوب تر کنیم چرا این کار رو نکنیم و به همه ی نشدن ها و اتفاق های بدی که هنوز نیافتاده فکر کنیم ؟! سوال دوم اینکه ؛ اگه اینا واقعیت داشت چی ؟ اگه خیلی ها ازش استفاده کردن و سود بردن ؛ ولی ما به خاطر اینکه شاید الکی باشن رهاشون کردیم ؛ در حالی که می تونستیم داشته باشیمشون و  سرمون بی کلاه موند چی ؟



+ قشنگی خرید از دیجی استایل اینه که وقتی بسته رو باز می کنی  با یه سلام  و  لبخند خوشگل اون بالا روبرو می شی (: .

+من خودمم استثناهایی برای قضیه ی بالا چند بار تجربه کردم ؛ ولی بازم اون قدر کافی نیست که این سیستم رو کنار بذاریم .

  • هیده ...

Night call

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۷ ب.ظ



عکس از کانال Time to dream



رامگا خیلی خوب می گه . "و من هیچ وقت ادم تصمیم های احساسی نبودم. "



+تناقص یعنی عنوان و مطلب ِ همین پست .

+عنوان : اشاره به اهنگ Night call

+برای گوش هامون : Another love

  • هیده ...

شامپو کفش

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ


عکس از کانال cafe dialect



یادمه برای موهام رفتم یه شامپوی خوب و گرون خریدم . شامپو به موهام و سرم نساخت . دیگه هیچ وقت از اون شامپو به موهام نزدم اما اون شامپو هنوز تو خونه اس و داره تموم می شه . از اون شامپو استفاده می شه اما نه برای شستن موها . برای شستن لباس های حساس ؛ برای شستن کفش ها . اون شامپو هنوزم هست ؛ هنوزم داره کف می کنه و می شوره . اما هیچ وقت قرار نبوده که کفش بشوره  . شاید اگه شامپو ها هم پا داشتن هیچ وقت راضی نمی شدن تو خونه ای بمونن که به جای مو باهاشون کفش بشوری . موندن ما  هم تو بعضی جاها و شرایط درست عین خود ِ همین شامپو هاست . اینکه یه جا بمونی و کف کنی ؛ چون کارت کف کردن ِ به این معنی نیست که جای درستی وایسادی . یه وقتایی باید بری . جمع کنی و بری .



+دیشب که داشتم مطالب کانال ِ صابر ابر رو می خوندم ؛قشنگ حس کردم که خوش حالی یعنی بتونی حست رو بنویسی . یه وقتایی خوندن یه سری نوشته ها این حس رو بهت القا می کنه اون آدم چه حس خوبی داشته وقتی اینا رو نوشته . حس ِ خوب نه اینکه یعنی اون نوشته روایت گر یه اتفاق ِ خوب ِ ؛ یعنی اینکه حس ِ خوبیه بتونی حست رو تو کلمه ها جا بدی . اینو وقتی درک می کنی که نتونی بنویسی . آدمی که نوشتن رو تجربه کرده ؛ سخته که نتونه بنویسه . به قول ِ نیکولا .



  • هیده ...

چه باشد راه ؛ به جز بیگانگی کردن

چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ

34375850d6cc86730d8b6715443e7198


عکس از دیوار رنگی


داشتم فکر می کردم عامل ِ نصف بیشتر ِ  شکست های عشقی این ِ که بعضیا فرق ِ بین ِناز کردن و نخواستن رو نمی دونن . نخواستن ها رو می ذارن به پای ناز کردن ؛ هی میرن جلو هی می رن جلو هی می رن جلو و در آخر نمی رسن و چهار تا برچسب هم می چسبونن به طرف . هی طرف سرد می شه هی سرد می شه ؛ جواب سر بالا می ده ؛ دیر جواب می ده ؛ سین نمی کنه ؛ اینارم می ذارن به پای ناز کردن که به خدا اینا هیچ کدوم ناز نیست . اینا همون ما به درد هم نمی خوریمِ  محترمانه است . اینا همون  ببخشید من اون آدم تو نیستم ، هست. که به خدا اگه غیر از این بود یه راهی یه روزنه ای باز می موند.



+ یاد ِ این پست ِ یکتا افتادم که چه قدر حرف ِ دل ِ   : اینجا .

+ برای گوش هامون : امروز تو پلی لیست بود : پاییز از حجت اشرف زاده .

+عنوان : عنوان ِ تحریف شده ی پست ِ یکتا ((: .

  • هیده ...

جمشید اینا

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۳ ق.ظ
چه قدر دلم می خواست امشب حرف بزنم. از همین ترس غریبی که تنهایی تو طبقه هفتم اون ساختمون ِ خلوت ؛ وسط ِ میدون انقلاب تمام وجودمو گرفت ؛ تا همین نیگا نارنگی هارو... نیگا نارنجی هارو ...



یه خرده از رادیو چهرازی رو بخونیم :

پاییز که می شه ما بی‌اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه.
 صپ زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سرمرگی مهمون نمی خوای،دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنگی ها رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، خرمالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟
مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟
تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز.
می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن.
می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه!
می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود همه ش لخت؟
یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه.
می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره می شیم، می ریم تا سحر چه زاید باز.
می گه چای از دهن افتاد.
جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودن هاشون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟
جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده.
می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟
می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟
یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!
جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلا نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!
...
جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش.
می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین.آدم به دلش چطوری  حالی کنه که اشتباه شده ؟



+رادیو چهرازی : اینجا .

+برای گوش هامون : بشنویم (منبع)

  • هیده ...