از چشم ها بخونیم

۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از سری خوب ها» ثبت شده است

که قطعا سن یه عدد بیشتر نیست

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ



 منم پارسال شکستم. داغون شدم . له ِ له . اصلا یه چیزی ها . مونده بودم تو همون وضع در حالی که سعی می کردم همه چیز رو عادی جلوه بدم ولی عادی نبود . آدمی که شکسته هیچ چیزش عادی نیست . حتی روزمرگی هاش . نمی دونم چی شد انگیزه ام که بلند شدم ؛ بلند شدم و نموندم تو اون وضع . به خودم تکیه کردم . به خودم و چند نفری که نزدیکم بودن. بلند شدم  و خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی چیزا ... من شاید الان خیلی بیشتر از سنم بزرگ شده باشم ... 


  • هیده ...

من امشب مطمئنم و خوش حال

دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ب.ظ



 بعضی وقتا واکنش بعضیا ؛ بهت ثابت میکنه درست فکر می کردی یا نه ؛یا دست کم کمکت می کنه درست فکر کنی .این خیلی خوبه حداقل برای بعضی چیزا مطمئن باشی .





+  کسی هست زبان انگلیسی خونده باشه ؛ یا مثلا به رفرنس های زبان انگلیسی و کتب رفرنس اون ؛ علی الخصوص لغت زبان آشنایی داشته باشه  و ما را به راه راست هدایت کند ؟! ممنون  می شم (: .


++ بی شک این ماه رکورد پر مکالمه ترین ماه ؛ تمام ماه های مشترک گرامی بودنم رو خواهم زد .


  • هیده ...

و حتی شاید بغل درمانی

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۷ ب.ظ



اگه تا حالا اسم چاکرا رو شنیدید ولی بهش اعتقاد ندارید ؛ فقط برای یک دقیقه به اون لحظه ای که عزیزی رو در آغوش گرفتید فکر کنید . من به این چاکرا ها ایمان دارم . یه ایمان قوی و محکم. چون هر باری که نتونستم هیجانم رو منتقل کنم یا نشون بدم ؛ ناخودآگاه اون عزیز رو بغل کردم که خوب صد البته در صورت امکان بغل شدن . حالا نمی دونم چاکرا ها به این انتقال انرژی ربطی دارن یا نه ولی بالاخره یه چیزی هست که این قدر پرانرژی عمل می کنه . مثلا اون روز که دختر خاله ام رو بعد از چند وقت دیدم ناخودآگاه بغلش کردم یا اون روزی که دوستم رو بعد از مدت ها دیدم بغلش کردم . یعنی انگار یه چیزی شبیه باطری به باطری .

وقتی خبر خوشی رو به عزیزی هم می دیم همینطوری می شه . نا خودآگاه میان آدم رو بغل می کنند . مثلا اون روز خاله ام اولین عکس العملش این بود که منو بغل کنه و گریه کنه یا مثلا اون روزی که به دوستم یه خبر خوب دادم ناخوداگاه یه لبخند بزرگ و پهن رو صورتش نشست و اومد بغلم کرد . یا مثلا اون روز همکارم که  یه خبر خوبی ازم شنید ؛  اونم ناخوآدگاه اومد بغلم کرد.اینام مثل انرژی هایی که کلمه ها و نوشته ها منتقل می کنند قابل تفکیک هستن . تفکیک بغل های تعارفی یا اونی که واقعا خوش حال ِ و می خواد  انرژی هاش رو منتقل کنه ...




+الهام گرفته از جواب مصاحبه .

++ پاندا  (:  .



  • هیده ...

برای اینکه یادم بمونه

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۶ ب.ظ




داشتم لابه لای پست هام و هشتگ هام دنبال چیزی می گشتم که چشمم به این پست ها خورد ... "فلش بک " و "شیرینی که به خونه نرسید "

واکنش من چی بود ؟  یه لبخند ؛ شبیه اینایی که پدر بزرگ مادر بزرگ ها به دغدغه های نوه هاشون می زنن و این یعنی من تو همین فاصله کلی بزرگ تر و پخته تر شدم . کلی چیز یاد گرفتم . هنوزم اگه برگردم عقب برای اون لحظه ها ناراحت می شم ولی همین راهی که اون موقع رفتم رو می رم تا دوباره تو همین لحظه لبخند بزنم ... همین قدر آروم ... همین قدر از خودم راضی...



  • هیده ...

فرکانس مورد نظر از شبکه خارج شد

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ب.ظ




من به انرژی ها اعتقاد دارم ؛ اون قدری که به نظرم می تونن معجزه کنند . حتی اگه به صورت لایو و زنده دریافتشون نکنی و از طریق فیبر های نوری از کیلومتر ها دورتر به سمت تو بیان ؛ یا حتی وقتی که از طریق دست هامون به صفحه کلید می رسن و از طریق چشم هامون دریافت می شن . هیچ کدوم از اینا از انرژیشون کم نمی کنه . برای همین صدای جیغ خوش حالیش وقتی واقعی باشه حتی از شهر و دیار دیگه ای هم با همون وضوحی به جونت می شینه که در فاصله 30 سانتی تو یه کافه ؛ می تونستی بشنویش ؛ برای همین انرژی شادی های الکی هم به همون وضوح می تونن به جونت بشینن و مطمئن شی اینا صرفا تعارف های الکی هستن که برای خالی نبودن مکالمه ها گفته می شن . همه ی ما می فهمیم . همه ی ما . فقط گاهی به روی خودمون نمیاریم و با لبخند رو انرژی های خوبی که دریافت کردیم تمرکز می کنیم ...


+ الهام گرفته از تماس تلفنی امروز .

  • هیده ...

ولی تو چیز ِ دِگَری

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۳۵ ب.ظ



چند وقت پیش داشتم فکر می کردم از یه سنی چه قدر دایره دوستام داره بیشتر و بیشتر می شه . که خوب البته دوستای صمیمی و نزدیک منظورم نیست . ولی تعداد آدمایی تو هر موقعیتی باهاشون روزهام رو گذروندم بیشتر و بیشتر شده . اون قدری که گاهی از یه اسم تو گوشیم دو سه تا دارم و مجبور می شم برای قاطی نکردنشون توضیحات بیشتری کنار اسمشون بنویسم .  گاهی اوقات که دارم داستان هایی رو برای مامانم اینا تعریف میکنم دیگه یادشون می ره این آدمی که اسم بردم کدوم دوست ِ منه و کجا باهاش آشنا شدم . برای همین اولش باید معرفی کنم این فلانی کی بود ؛ اینا رو برای چی گفتم ؟ برای اینکه حالا قراره  وارد یه جامعه ی جدید تری بشم ؛ دوستای جدیدی پیدا کنم و واقعا پیدا کردن دوست ِ خوب ِ جدید کار ِ سختیه . اونی که چند سال بعد از انتخابت پشیمون نشی.



+عکس باید بره جز نیازمندی ها (: .

  • هیده ...

به یاد دکتر قریب و همه ی امثالهم

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۵۸ ق.ظ


به مناسبت روز پزشک ؛ جا داره یادی کنم از این سریال پر از اسطوره. 


آناتومی گری - فصل 13 - قسمت 22 :


بیمار : خداوند به کسایی کمک می کنه که به خودشون کمک کنند .




+تبریک روز پزشک به همه پزشکایی که مهر نظام پزشکی دارن و درس خوندن و زحمت کشیدن و می کشن  ؛ و همه اونایی که با اینکه مهر و نظام پزشکی ندارن و حتی درس طبابت  نخوندن ؛ یه جوری بلدن حال ِ آدم رو خوب کنند که هیشکی نمی تونه (: .


  • هیده ...

چگونه دیابت می گیریم

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ



این منم ؛ این خود ِ منم که امروز وقتی داشتم چایی می خوردم و خستگی در می کردم و به طرز عجیبی تو افق های دور محو بودم برای خودم ؛ یهو " عین " نشست کنار و  ازم پرسید " اون برنامه ات چی شد ؟" قند تو دلم آب شد که یادش بوده . من و عین خیلی همدیگرو رو نمی بینیم که هر وقت هم ببینیم صرفا برای کارامون هستش . عین برای من آدم خیلی مهمیه . یه الگو . یه کسی که دوست دارم آینده ام شبیه این آدم باشه .همین قدر دلسوز همین قدر آروم همین قدر با وجدان .
  • هیده ...

پاک کننده ات رو عوض کن

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۵۵ ب.ظ



عکس از کانال Time to dream

یه روزا و یه شرایطی تو زندگی هامون پیش میاد که باید با یه چیزی قوی بشوریشون که هیچ اثری ازش نمونه . مثل یه ناهار دوستانه و خنده های روز جمعه ؛ یا حتی قوی تر از اون پیامی که بالای گوشی نوشته " برای فردا شب بلیط گرفتم بیام " . تو همین لحظه ؛ مثل وایتکس که روی لباس رنگی ریخته می شه ؛ همه چی کم رنگ و کم رنگ تر می شه و فقط کافیه صبر کنی فردا شب شه . 
  • هیده ...

مادر بودن سخت تر از این حرفاست

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



من اون روز به اندازه ی 6 ساعت یک مادر فداکار بودم ؛ یا حداقل تلاشم این بود که اینطوری باشم . کنارش هوشیار خواب بودم و با هر تکونش من جلوتر از اون از خواب پریده بودم ؛ وقتی که برقا رفته بود و آروم تو خواب عرق کرده بود ؛ بادش میزدم تا گرما اذیتش نکنه . پهلو به پهلوش می کردم کمرش درد نگیره به هیچ کاری نرسیدم و شش دنگ حواسم بهش بود و آخر روز بعد از تحویل پست به مامانش ؛ فقط یه چیزی برای خودم نگه داشتم . عکسش که وقتی داشت می خندید ازش گرفته بودم. حالا هر وقت دلم براش تنگ می شه ؛ دلم برای اون معصومیت و سادگی تنگ می شه ؛ هر وقت حس می کنم باید یه چیزی حالم رو خوب کنه عکسش رو نگاه می کنم و همه چیز آروم میگیره .

  • هیده ...