از چشم ها بخونیم

۵۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از سری بد ها» ثبت شده است

فرکانس مورد نظر از شبکه خارج شد

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ب.ظ




من به انرژی ها اعتقاد دارم ؛ اون قدری که به نظرم می تونن معجزه کنند . حتی اگه به صورت لایو و زنده دریافتشون نکنی و از طریق فیبر های نوری از کیلومتر ها دورتر به سمت تو بیان ؛ یا حتی وقتی که از طریق دست هامون به صفحه کلید می رسن و از طریق چشم هامون دریافت می شن . هیچ کدوم از اینا از انرژیشون کم نمی کنه . برای همین صدای جیغ خوش حالیش وقتی واقعی باشه حتی از شهر و دیار دیگه ای هم با همون وضوحی به جونت می شینه که در فاصله 30 سانتی تو یه کافه ؛ می تونستی بشنویش ؛ برای همین انرژی شادی های الکی هم به همون وضوح می تونن به جونت بشینن و مطمئن شی اینا صرفا تعارف های الکی هستن که برای خالی نبودن مکالمه ها گفته می شن . همه ی ما می فهمیم . همه ی ما . فقط گاهی به روی خودمون نمیاریم و با لبخند رو انرژی های خوبی که دریافت کردیم تمرکز می کنیم ...


+ الهام گرفته از تماس تلفنی امروز .

  • هیده ...

اتنظار ِ آدم کش

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ب.ظ




انتظار بدترین چیزیه که می تونیم به هر کسی تحمیل کنیم . خیلیا تو اون برزخ قبل واقعه ؛ چه خوب چه بد ؛ از بازی حذف می شن . من یک ماهه تو همین بزرخم . البته حذف نشدم هنوز ولی واقعا آزار دهنده اس . خسته کننده اس . هزاران اتفاق غیر ممکن رو ممکن تصور می کنی و براش حرص می خوری . تمام قوانین طبیعت رو زیر پا می ذاری و پیش بینی های تخیلی می کنی و حتی برای همین تخیلی ها حرص می خوری در حالی که شاید واقعیت خیلی راحت تر از اینا قابل هضم باشه .

  • هیده ...

از اندیکاسیون های جراحی دیسک کمر

جمعه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ


توی یه کتابی که الان اسمش یادم نیست می گفت که اگه ذهن آدم از کارهایی که به سرانجامی نرسیدن پر باشه ؛ اتفاق خوبی نمی افته . حالا من نقل به مضمون گفتم ولی یه چیزی با همین مضمون بود دیگه  . یعنی اینکه آدم تمام فضای ذهنش پر می شه . حواسش پرت می شه . مثل یه باری که روی دوش ِ آدم ِ همیشه و همه جا باهاته . تو شادی و تو غم ؛ وسط کار ؛ قبل خواب ؛ وقتی تو مهمونی هستی . همیشه هست . همیشه . باید یه جوری تکلیفش رو روشن کرد . انتظار چیز خوبی نیست ! انتظار برای اینکه بالاخره یه روزی بهش رسیدگی می کنم یا حداقل فراموشش می کنم. یه سری چیزا هم هست که نمی شه یا نمی تونیم بهش رسیدگی کنیم . مثل اینکه می ترسیم ازش یا مثلا از نتیجه اش می ترسیم  یا مثل مناسب نبودن وضعیت مالی تو اون زمان یا حتی مناسب نبودن وضعیت روحی تو اون زمان ؛ اما من می گم بالاخره یه جوری باید بهش رسیدگی کنیم یا دست ِ کم حذفش کنیم . تکلیفمون رو روشن کنیم باهاش. نگه داشتن هم چین چیز هایی رو دوشمون بالاخره یه روزی دیسکمون رو داغون می کنه .

برای منم خیلی چیزا هست که الان سنگینی می کنه روی دوشم ؛ مثل کشیدن اون 4 تا دندون عقلم که بالاخره اول هفته رفتم و از وزنش کم کردم . مثل حس و حالم . .اما بالاخره برای همشون باید یه روزی دل رو زد به دریا . یا به سرانجام رسوندنشون یا حذفشون کرد .



+کتاب ِ در دست مطالعه : قهوه ی سرد ِ آقای نویسنده ؛ موزیک زمینه : آلبوم دریا کجاست از چارتار .


  • هیده ...

حراج مهمونی های آخر هفته به زیر قیمت

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۰۰ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream

برای آخر هفته دو تا مهمونی دعوت شدم که کاش می شد هیچ کدوم رو نرم . یعنی همین قدر بی اتگیزه در موردشون . ترجیح می دم تو خونه زیر کولر خواب باشم. تمام که نه ؛ ولی اکثر آدم های هر دو جمع رو دوست دارم ؛ ولی الان نه . الان فقط دلم می خواد استراحت کنم و با این استرسی که سعی دارم هیشکی نفهمه و حتی خودمم دارم نمی فهمم ولی میدونم هست (!) کنار بیام . یعنی نهایتا بتونم پیشنهاد بام رو قبول کنم . اونم نه آخر هفته که خیلی شلوغه . وسط هفته آخر شب که هیشکی نی . چون اون دفعه آخر هفته رفتیم این قدر شلوغ بود که ترجیح دادم بازم زیر کولر بمونم و  استراحت کنم . یعنی می دونی وقتی شلوغ باشه صدای شهر نمیاد . بام باید صدای شهر رو بشنوی وگرنه که فایده نداره .
  • هیده ...

انرژی بدهید و انرژی بگیرید ؛ اما اسراف نکنید

پنجشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ



عکس از کانال بایکوت




من تقریبا اتفاق های جالب ؛ هیجان انگیز و حتی گاهی غم انگیز روزم رو برای مامانم یا گاهی وقتا مامان و بابام تعریف می کنم. اما بعضی چیزا هست که ترجیح میدم نگم . به هزار و یک دلیل . مثلا وقتی دلم از کسی می گیره و مامانم اینا اون آدم رو می شناسن . نمی گم . نمی گم. نمی گم ولی یه جایی می رسه دیگه حوصله ام سر می ره خسته می شم به مامانم می گم حالا گاهی با ذکر نام گاهی بدون نام !. مثلا امروز عصری که از بیرون اومده بودم و با همون لباس های بیرون رو مبل ولو شده بودم  ؛ داشتم به مامانم می گفتم  " به فلانی اینا هم گفتم و اونا هم اینطوری گفتن . خیلی ناراحت شدم .اون قدری که من حواسم هست کاری نکتم اونا از من دلخور نشن ؛ اونا اصلا حواسشون نیست . "  واقعا برام سنگین تموم می شه وقتی من این قدر انرژی می ذارم ولی هیچی انرژی نمی گیرم . بعد بدترش اینه نمی تونم انرژی نذارم . یعنی هی یادم میره . ناخودآگاه یه کارایی می کنم که قاعدتا دیگه نباید بکنم . ناخودآگاه دل می سوزونم ؛ حواسم بهشون هست ؛ حواسم هست کم کاری هاشون به چشم نیاد. خیلی وقتا خیلی کارا کردم که اونا نرن زیر سوال . نمی گم من خوبم اونا بد . نه . می گم من دیگه زیادی انرژی هام رو هدر دادم. حتی همین الانم که اینا رو دارم می نویسم می تونم پیش بینی کنم شاید همین روند دوباره از شنبه شروع شه و این بده. این اخلاق ؛ اخلاقی خوبی نیست . اینکه اجازه بدی بقیه ازت سوء استفاده کنن اصلا خوب نیست. اینم یه جور سوء استفاده اس به نظرم . این اخلاق ِ بد ِ من و امثال منه . اخلاقی که باید یاد بگیریم کنارش بذاریم .

اما امروز یه اتفاق دیگه هم افتاد که شاید اینم هیچ وقت ِ هیچ وقت به مامانم و حتی بابام هم نگم . اینکه یهو وسط یه کوچه تو یه محله مسکونی ؛ فکر کردم پشت سرم ترقه انداختن ولی بعدش دیدم دارن یکی رو تعقیب می کنند و تیر اندازی هم می کنند !  من فقط شنیدم موتوریه داد زد بزن کنار و با تفنگش از بغل ما رد شد |: . عین خود فیلم ها |: .

  • هیده ...

حسرت ِ این نگفته ها شاید هیچ وقت فراموش نشه

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۱۳ ق.ظ



عکس از کانال Time to dream



من همش به این فکر می کنم  چه قدر حرف نگفته بوده که نگفته موند . اینکه شاید دلخور بودن و می خواست فردا از دلش در بیاره ؛ اینکه شاید می خواست فرداش؛ چند روز قبل از تولدش پیرهن گلدار قشنگی که براش خریده بود رو بهش بده . شاید می خواست بگه وقتی می خندی چشات خوشگل می شه و من عاشق چشم های خندانتم و هزار تا شاید دیگه... .گاهی همه چیز همین قدر زود تموم می شه .نه می رسی بشنوی نه می رسی بگی .  صبح بیدار می شی ؛ حالت بد می شه ؛ می ری تو کما و تمام.


  • هیده ...

دو ساعت و نیمه که زمان ایستاده

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ



ساعت هشت بود . همینطوری که داشتم کتاب تو دستم رو ورق می زدم دوباره به ساعت نگاه کردم . ساعت بازم هشت بود و این بدترین خبری بود که می تونستم از ساعتم بگیرم . این یعنی ساعتم دیگه کار نمی کرد  . ساعتم برای من مهم بود . یعنی مهم هم هست هنوز . ساعتم برام مهم بود چون خیلی ِ وقت ِ با من بوده . ساده و بی آویز و حتی سنگین؛ اما همیشه بوده .وقتی سر ِ جلسه ی کنکور بودم ؛ وقتی منتظر کسی بودم .وقتی منتظر بودم زمان بگذره . وقتی نگران بودم ؛ وقتی خوش حال بودم . وقتایی که تو ترافیک ِ همت ِ زندگیم بودم .آدم یه وقتایی به یه سری اشیاء هم وابستگی پیدا می کنه ؛ هر چند که خنده دار باشه . دلم برای ساعتم تنگ می شه .


+ من بدون ساعت |: .

  • هیده ...

انسان نما

جمعه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۴۱ ب.ظ


عکس از کانال topcapture


اینایی که می تونن ؛ کاری از دستشون بر میاد ؛ ولی هیچ کاری نمی کنند ! چطوری می تونند اینطوری بمونند ؟

  • هیده ...

هر عکسی یه داستانی داره

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



" سعی کن یه جوری زندگی کنی که نه تنها به بقیه ؛ که به خودتم بدهکار نباشی . "


شاید چند سال دیگه ...خیلی سال دیگه ؛ وقتی بچه ام هم سن خودم شد  ؛ اون عکس رو بهش نشون دادم . بهش گفتم نگاه کن" چه قدر چهره هامون خندون بود . اون شب ما خیلی خندیدیم.  خیلی . ولی کنار همه ی این خاطره های خوب من یه چیزی هنوز یادم مونده . اینکه من اون شب به خودم بدهکار بودم . من اون شب به دلم بدهکار بودم . درسته چند وقت بعد ؛ بدهیم رو صاف کردم ولی اون شب ؛ من به دلم بدهکار بودم."





  • هیده ...

نمایشی برای دلبر

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ب.ظ

Image result for ‫شرقی غمگین‬‎




"من دیگه عاشق نمی شم. ولی همش دلم می خواد یکی باشه."



 دیالوگ بالا که بخشی از نمایشنامه ی " شرقی غمگین " است ؛ دقیقا بدترین اتفاقیه که در آخر خیلی از داستان های واقعی هم پیش میاد .




  • هیده ...