از چشم ها بخونیم

۴۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از سری بد ها» ثبت شده است

هر عکسی یه داستانی داره

سه شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



" سعی کن یه جوری زندگی کنی که نه تنها به بقیه ؛ که به خودتم بدهکار نباشی . "


شاید چند سال دیگه ...خیلی سال دیگه ؛ وقتی بچه ام هم سن خودم شد  ؛ اون عکس رو بهش نشون دادم . بهش گفتم نگاه کن" چه قدر چهره هامون خندون بود . اون شب ما خیلی خندیدیم.  خیلی . ولی کنار همه ی این خاطره های خوب من یه چیزی هنوز یادم مونده . اینکه من اون شب به خودم بدهکار بودم . من اون شب به دلم بدهکار بودم . درسته چند وقت بعد ؛ بدهیم رو صاف کردم ولی اون شب ؛ من به دلم بدهکار بودم."





  • هیده ...

نمایشی برای دلبر

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ب.ظ

Image result for ‫شرقی غمگین‬‎




"من دیگه عاشق نمی شم. ولی همش دلم می خواد یکی باشه."



 دیالوگ بالا که بخشی از نمایشنامه ی " شرقی غمگین " است ؛ دقیقا بدترین اتفاقیه که در آخر خیلی از داستان های واقعی هم پیش میاد .




  • هیده ...

برای تنهایی هایش

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ


عکس از کانال ژیوار


اسکار ِ تنهاترین آدمی که تو این چند وقت اخیر دیدم هم تعلق می گیره به اون خانم مسنی که هروز ؛ حتی تو همون روزا که برف و یخبندون بود ؛ حتی همین روز ِ جمعه که همه هم سن و سال هاش خونه کنار بچه ها و نوه هاشونن ؛ حتی وقتی مریض شده بود و باید خونه می موند و استراحت می کرد ؛ شاید میاد فقط به خاطر اینکه خونه تنها نباشه.  اونجا ناهار می خوره شاید به خاطر اینکه تنها غذا خوردن خسته اش کرده و اگه اینطوری باشه این غمگین ترین حالت تنها بودنه .

  • هیده ...

یک درس گرفته

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۳ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


گذر زمان هیج وقت چیزی رو درست نمی کنه . گذر زمان فقط شناخت تو رو بیشتر می کنه . گذر زمان بهت فرصت میده فقط . گذر زمان بهت اجازه می ده آدم های اطرافت رو بهتر بشناسی و این شناخت اگرچه خوب هست ؛ ولی  لزوما خوب نیست . یه وقتایی شناخت واقعی آدم ها تو رو از اونا دور می کنه . یه وقتایی همین شناخت باعث می شه بفهمی  چه قدر به خودت ضرر مالی و جانی و عاطفی وارد کردی. بالاخره آدم برای یاد گرفتن هر چیزی باید بهای اونو بده . حالا یکی فقط بهای مالی میده ؛ یکی بهای جانی میده . یکی بهای عاطفی. یکی بهای زمانی.

  • هیده ...

نگفته ها

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ



همیشه چیزایی هست برای نگفتن . مثلا من یه کاری رو شروع کردم ؛ ولی خوب به خیلیا نگفتم . مثلا  به آقای الف . به آقای الف شاید اگه می گفتم خوب هم بود ؛ ولی نگفتم و نخواهم گفت . البته فک کنم خودش فهمیده . هیچی نمی گه و این عجیب ِ . البته  منم فهمیدم بین فلانی و فلانی یه چیزی هست ولی منم چیزی نمی گم با اینکه فهمیدم . اصلا یه وقتایی با اینکه فهمیدی نباید به روی خودت بیاری  . اینطوری بهتره . چند وقت پیش هم یکی اینجا یه چیزی بهم گفت ؛ منم یه چیزایی فهمیدم ولی به روی خودم نیوردم . اصلا من یه وقتایی یه چیزایی رو نمی گم ؛ یا به روی خودم نمیارم به خاطر اینکه باید کلی بعدش توضیح بدی . چی شد ؛ چرا اینطوری ؛ چرا اونطوری ؟ و من آدمی نیستم که از توضیح دادن به بقیه خوشم بیاد . یعنی کلی از  نگفتن هام  به خاطر ِ همینه . یعنی پارسال عید  این قدر توضیح دادم چرا دارم با آیندم اینطوری می کنم که می خواستم دانه به دانه موهام که براشون زحمت کشیدم رو بکَنم . البته نیمی از سوال هاشون به خاطر این بود که از برنامه ی اصلی من بی خبر بودن و من هیچی نگفته بودم راجع بهش ؛ ولی خوب اگه هم بهشون می گفتم قطعا سوال های دیگه  ای نه تنها برای عید که برای تابستون و پاییز و زمستون پیدا می کردن که بپرسن . حالا اگه کسی چیزی رو بهتون نگفته برید گوشه ی اتاق بشنید . چراغ ها رو خاموش کنید ؛ فکر کنید . مرور کنید . شاید یه جایی یه کاری ؛ رفتاری بوده که باعث شده دیگه به شما چیزی نگه .

  • هیده ...

ای بی نشان ِ محض/ نشان از که جویمَت ؟

جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ب.ظ


عکس از کانال رنگی رنگی


صبح وقتی بیدار شدم و دیدم هنوز وقت هست دوباره خوابیدم . یه خوابی دیدم که کاش اصلا نخوابیده بودم . همش تنش و استرس بود . تمام مدتی که خواب بودم تو  اسپاسم کامل بود بدنم . اینو وقتی از خواب بیدار شدم و تمام تنم درد می کرد فهمیدم . بعدشم هیچی ؛ یه چایی با مامانم خوردم و اومدم بیرون . بعدشم که برگشتم هیچی . یعنی خیلی خوب که هیچی . از اون هیچی های خوب . ریلکسیشن و چایی و اینا . البته می شد فیلم هم دید که ندیدم هنوز. یهو یادم اومد که فلانی کد تخفیف گذاشته بود و رفتم ببینم چیزی هست که دلم بخواد بخرم و از این کد تخفیف استفاده کنم که آخراش فهمیدم قشنگ وارد این بازی ِ کثیف ِ فریب ذهنی شدم و هیچی نمی خوام و الکی الکی تا مرحله نهایی کردن خرید رسیدم . هیچی دیگه خرید رو کنسل کردم و یه خرده وبلاگ های آپ شده رو خوندم . یهو یاد " میم " افتادم . این که چه قدر این شخصیت برای من مورد احترام ِ . یعنی یه ذره هم نع . خیلی قابل ِ احترام . بعدشم به این فکر کردم که چرا ؟ چرا این قدر قابل ِ احترام ِ . اون وقت چی باعث می شه که یکی دیگه مثل " پ " این قدر غیر قابل احترام باشه . یعنی من اگر بخوام هم نمی تونم به " میم " بی احترامی کنم ولی به "  پ " با فراغ خاطر می تونم بی احترامی کنم |: . یعنی شما بگو اگه ذره ای من عذاب وجدان پیدا کنم . هیچی . اصلا و ابدا . همش هم تقصیر ِ خودشه |: . حالا که  بی احترامی نکردم بهش ولی یهو دیدی لازم شد . چون  اون روز که اون قدر منو حرص داد خیلی خودمو کنترل کردم هیچی بهش نگم . خیلی |:  .

از اون روز که نازنین آخر پستش نوشته بود " نمیدونم چیو باید یاد میگرفتم که نگرفتم، که حالا دوباره تو همون نقطه وایسادم، یا حداقل ازش رد شدم!"  داشتم به همین فکر می کردم . از اون روز چند باری یادم می افته و بهش فکر می کنم . یعنی  چی رو جا انداختم که حالا از جاهایی تکراری دارم رد می شم ؟




+دوباره از اون ویروس ها گرفتم که می نویسم و ارسال نمی کنم و می رم می خوابم .

+عنوان از "عطار " .


  • هیده ...

همت ؛ سنگین

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


تمام مسیر ترافیک اتوبان همت رو داشتم فکر می کردم . مثل بعضی وقتایی که خسته تو ترافیک دارم بر می گردم و به همه چیز فکر می کنم . به همه چیز ها . شهر هایی که همت ندارن ؛ ترافیک ندارن کجا فکر می کنند راستی  ؟ آره ... داشتم تمام وقتی که تو ترافیک همت بودم رو فکر می کردم . به حرف هایی که زده بود . می گفت " مهم نیست درآمدت چه قدر باشه ؛ مهم اینه حال خودت ؛ حس ِ خودت خوب باشه . " من حالم ؛ حسم خوب نیست . اینجایی که هستم ؛ هر چه قدر خوب یا هر چه قدر بد ؛ جایی نیست که من دوست داشتم.



+متفرقه : فیلم The sixth sense رو پیشنهاد می کنم .

  • هیده ...

چمدانی برای تمام عمر

جمعه, ۱ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۳۳ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream


همون قدر که تا غم و ناراحتی رو تجربه نکرده باشی ؛ نمی تونی قدر ِ لحظه های خوب زندگیت رو بهتر بدونی ؛ تا وقتی لحظه های ترس و از دست دادن رو تجربه نکرده باشی نمی تونی اون طور که باید قدر دان داشته هات باشی و به این فکر کنی که چه قدر بهشون احتیاج داری . چیزایی که فکر می کنیم حالا حالا ها داریمشون ؛ تو همون چند ثانیه زلزله بهت یادآوری می شه که می تونی به همین زودی دیگه نداشته باشیشون . چیزایی که تا همین دیروز می دونستیم خیلی با ارزش اند ولی درکشون نکرده بودیم . درسته همیشه و همیشه احتمال زلزله هست ولی تا وقتی یکبار تجربه نکرده باشی این ترس از دست دادن رو ؛ اون قدرا تو رو نمی ترسونه . تو همون کسری از ثانیه هم به خاطر هیجان بالا شاید هیچی نفهمی و خیلی چیزا از یادت بره اصلا . فراموش کنی دنبال چی بودی ؛ بدترین اتفاق این هفته  چی بوده ؟ فردا باید چی کار می کردی ؟ ناراحتی دو روز پیش به خاطر چی بوده ؟ منتظر چی بودم ؟ وقتی همه چی وایساد ؛ تازه به خودت میای و یه حجم خیلی بزرگ از سوال میاد تو ذهنت . اگه مرده بودم چی ؟  اگه مرده بودن چی ؟ اگه همه چی آوار شده بود چی ؟ باید اول کی رو نجات میدادیم ؟ اول باید دنبال کی می گشتم ؟ مهم ها زندگی های من کیا هستن ؟ چی تو این خونه و چهار دیواری برای من مهم بود که بخوام دنبالش بگردم و با خودم ببرمش یا بذارم کنارم  ؟اولین کسی که دنبال ِ من می گرده کیه ؟  اولین نفری که باید حالش رو بپرسم کیه و کلی سوال دیگه که هر کدوم دید تو به زندگی و الویت های زندگیت رو واضح تر می کنند .شاید بد نبود هر کسی یکبار در سال ؛یک  زلزله ی خفیف را تجربه میکرد ...



  • هیده ...

صدامو داری ؟

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ب.ظ


می دونی . من با خدای خودم خیلی کِیف می کنم . حالا نه اینکه فکر کنید من الان با چادر و پوشیه و اینا می چرخم و از اون مذهبی های متعصبم. به قول ِ اون فیلم سینمایی معروف " خدا که فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست،خدا ، خدای آدم‌های خلاف‌کار هم هست " . حالا منم همون آدم خلافکار ِ که خیلی با خداش کِیف می کنه . می دونی .... یعنی اگه از یه سری فاکتور های خوبی و بزرگی و بخشندگی که خود همین بخشندگی گاهی اوقات خودم رو به وجد میاره ؛ بگذریم : همین که خدا از همه چی خبر داره و نیازی نیست برای خدا توضیح بدم و شفاف سازی کنم ؛ خدا رو برای من یه شخصیت و یه هویت ِ دوست داشتنی کرده . خدایی که نگران نیستی که نکنه اشتباه منظورم رو متوجه شده باشه . می دونی یعنی قشنگ از همه چی خبر داره . چیزی رو نمی شه ازش قایم کنی و خیلی وقتا دستت براش رو می شه حتی . می دونی که لازم نیست برای تمام فعل هایی که تو طول ِ روز انجام دادی و برای هر کدومش نیت های دیگه ای داشتی که اصلا در ظاهر نشون نمی ده تو چه نیتی داشتی ؛ توضیح بدی ! حتی همین پستی که من الان جون کَندم تا بنویسم رو اون خیلی راحت از سیگنال های ذهنی من که حتی به حرف و صفر و یک هم تبدیل نشده می دونه . می دونی وقتی دیدم می تونستم جای دیگه ای باشم ؛ ولی الان نیستم و همه ی اینا به خاطر چند نفری بودن که جلوی من بودن و من ناراحتم از بودنشون ؛ یعنی اینکه کاش من جلو تر بودم ؛ نه اینکه اونا مرده بودن و نیازی نیست برای خدا توضیح بدم منظورم چی بود و اون می دونه من چی می گم . یاد ِ یه دیالوگی افتادم ؛ " مریض ِ تو لیست انتظار پیوند عضو می گفت یعنی باید دعا کنم یکی مرگ مغزی شه تا عضوش به من برسه . نه من اینطوری دوست ندارم . "

حالا منم شبیه همون کسی ام که برای رسیدن به خواسته اش می گفت کاش چند نفر نبودن ؛ نه اینکه اصلا نبودن ؛ کاش فقط جلوی من نبودن .



+عکس رو می بینی ؛ نمی دونی باید بخندی یا گریه کنی )):))



+اصلاحیه:  اول اینکه ؛ به جای کلمه ی فلان از کلمه ی " متعصب "  استفاده کردم تا منظورم واضح تر بیان شه . اصلاحیه دوم  ؛ برای اینکه برای کسی سوءتفاهم پیش نیاد ؛ مثل اون دوستی که منظور من رو بد برداشت کرده بود ؛ گفتم این توضیحات رو به پایین پست هم اضافه کنم :


{ آره . شاید باید بیشتر توضیح می دادم تا منظورم رو شفاف تر بیان کنم . شاید دوم اینکه شاید باید به جای استفاده از کلمه ی " فلان " از کلمه ی دیگه ای  استفاده می کردم ولی اون موقع واقعا هیچ کلمه ای به ذهنم نرسید .
توضیح بعدی اینکه منظورم من این بوده که بعضی از آدم های مذهبی ؛ تاکید می کنم بعضی از آدم های  مذهبی که شاید مذهبی های متعصب هم بشه صداشون کرد مثلا موسیقی به هیچ وجه گوش نمی دن . حتی بی کلام . یا مثال هایی از این دست که نمی خوام دونه دونه ذکر کنم . منظور من این بوده که من خیلی از کارهایی که اونا انجام نمی دن رو انجام می دم و ادعایی ندارم یا بر عکس . ( و جا داره در ادامه برای جلوگیری از سوءتفاهم بعدی اضافه کنم که ؛ من خودم به شخصه آدم های مذهبی زیادی رو دیدم یا حتی می شناسم که نه تنها خیلی اجتماعی هستن و کلی فعالیت فرهنگی انجام می دن ؛ بلکه خیلی هم خوش مشرب هستن و بودن باهاشون از اون خاطره های خوب می سازه ) .
به هیچ وجه قصد توهین به مذهبی ها یا غیر مذهبی ها نداشتم و ندارم .

  • هیده ...

نسخه ی شست و شو

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ


عکس از کانال freedom


الان هوا خیلی خوبه ؛ نسیم خنکی میاد که با گرمای سر ظهر ، خودش به تنهایی یه تناقض بزرگ ِ . چایی تازه دم گوشه ی آشپزخونه آماده اس و می تونم اراده کنم و برم چایی بریزم و بخورم که  این ناراحت بودن رو بشوره ببره . من الان در یکی از ناراحت ترین وضعیت های ممکنم هستم در حالی که می تونستم در خوش حال ترین حالت ممکن باشم ؛ پس وقتشه که چایی بریزم بخورم بشوره ببره . حالا اینکه اطرافیان خیلی متوجه علت چایی خوردن من نمی شن ؛ از همون ویژگی " نشان ندهنده بودن " من منشا می گیره که بعضی وقتا بد هم نیست . آدم یه وقتایی نمی دونه تو ناراحت بودن ِ خودش مقصر هست یا نه . یعنی نمی دونم می تونستم کاری کنم که الان اینطوری نباشه یا نه که حداقل الان چیزی به ذهنم نمی رسه ؛  البته الان  چندان فرقی هم تو نتیجه نداره و من در نهایت باید برم چایی بریزم بخورم بشوره ببره . باید یه چایی بریزم بخورم تا بتونم دوباره بشینم فکر کنم ببینم باید چی کار کنم . بتونم بفهمم انتخابم از روی ترس ِ یا از روی منطق ِ . بشینم فک کنم ببینم منطقم درست می گه یا نه  . یه وقتایی تصمیم گرفتن خیلی سخته .

  • هیده ...