از چشم ها بخونیم

۱۰۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از دل گفته ها» ثبت شده است

نیمه ی پر لیوان

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۰۴ ق.ظ




بهترین اتفاق ِ بهترین اتفاق های زندگیت ؛ اینه که می تونی آدم خوبای زندگیت رو باهاشون پیدا کنی.

بهترین اتفاق ِ بدترین و سخت ترین اتفاق های زندگیت اینه که می تونی آدم های پیدا شده ی قبلی رو تائید کنی .
  • هیده ...

زندگی اسلایسی

پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

ex7



سهم من از پاییز این همه سرگیجه نبود ولی |: .



اینو خودم تو اینستاگرام خوندم . دلم می خواست اینجا هم باشه :


زندگی اسلایسی







  • هیده ...

نذار من بمیرم

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۲ ب.ظ

What little girl didn't do this at one point? MOST of us never went beyond the hairbrush! -- vivid imagination. #ad




رشد و بزرگ شدن خیلی خوبه . اینکه از نظر عقلی بزرگ تر شی . تجربه های جدید کسب کنی . شکست بخوری و یاد بگیری بلند شی . یاد بگیری دل بکنی . یاد بگیری مدیریت کنی زندگیت رو . ولی یه جا رشد خوب نیست . یه جا نباید بذاری هیچی عوض بشه . باید تو همون پیش فرض اولیه بمونه . آدم نباید بذاره " کودک درونش " بزرگ بشه .

روز جهانی کودک رو به کودک درون خودم و به کودک درون همتون ( که امیدوارم حالش خوب باشه ) تبریک می گم . یه خرده بهش بها بدید بذارید زندگی کنه اونم (: .

  • هیده ...

یکبار برای همیشه

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ


آنا گاوالدا می گه :

" باید یکبار برای همه چیز گریه کرد . انقدر که اشک ها خشک شوند .باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگر فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد . "

خیلی باید بری تا به این نتیجه برسی . و خیلی باید بری تا بتونی این نتیجه رو عملی کنی . حالا لزوما گریه نه . می شه این رو به هر چیزی تعمیم داد . به هر تردید و شکی . به هر تصمیمی که رو لبه ی تردید مونده و گرفته نمی شه . یکبار برای همیشه باید نشست براش فکر کرد . باید فکر کرد و به نتیجه رسید . به گرفتن تصمیم یا نگرفتن اون . یکبار برای همیشه باید از اون حاشیه ی امن بیرون اومد و یه کاری کرد .
  • هیده ...

غربت

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ


وقتی یادم میاد پیر ِ مرد ِتنهای ِ روی نیمکت ؛ تو پارک ؛ بهم گفت" من اینجا غریبم ؛ یه خرده کنارم بشین" . سختم می شه راحت برم بخوابم .

  • هیده ...

حالا اینم هیچی ... ولی رزومه ات چی ؟!

جمعه, ۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۶ ق.ظ



اگه دوست دارید بدونید ؛ جا داره بگم دیشب نه تنها آناتومی گری رو تموم نکردم ؛ بلکه صبح هم هیچ جا نرفتم . دیشب نشستیم با مامان یه خرده حرف زدیم و اینا یهو کلی گذشت و منم کلی خسته بودم و بی حال دیگه خوابیدم. صبح هم بیدار شدم هر چی به اداره های مربوطه تماس گرفتم ؛ هیشکی نبود . خیلی خوبه آدم اینطوری باشه کارش ها . بعد دیگه دیدم هیشکی نیست منم بی حال تر از دیشب بازم خوابیدم . من این هفته کلا به دلایل خیلی مسخره همش خسته بودم. از سر ِ بلاتکلیفی و برو بیا . یعنی یه چیز مشخص نبود بگم این منو خسته کرد . حالا اینا هیچی .... بعد ما از دیشب تا خود همین امشب  داشتیم بحث می کردیم . با کی ؟ با یه گروهی سر یه برنامه ریزی . به نتیجه رسیدیم ؟! یه چیزایی ... نمی دونم اسمش نتیجه هست یا نه . بعد یه عده چه قدر مقاومت می کنند برای فهمیدن . نمی دونم شاید می فهمند نمی خوان باور کنند یا بپذیرن . حالا اینم هیچی ... بعدش که قشنگ خوابیدم و دیگه حس کردم نیازی نیست به بالشم وصل باشم هنوز ؛ بلند شدم و بحث دیشب رو پیگیری کردم . بعدشم رفتم یه چیزی کادو بخرم .رفتم یه جا چیزی که می خواستم نبود . رفتم یه جای دیگه که می دونستم داره که اونم تموم کرده بود. برگشتم سر جای اولم. رفتم شهر کتاب ولی خوب کتاب نخریدم . یه وسیله زینتی خریدم و خوب قطعا قسمت لوازم التحریر هم رفتم . یه جامدادی بود خیلی خوب بود دلم می خواست بخرمش |: . یعنی این شوق به لوازم التحریر در من نخواهد مُرد هرگز |: . حالا اینم هیچی .... بعدش دوباره برگشتم سر پیگیری بحثمون که ببینم نتیجه داده یا نه ... حالا اینم هیچی .... چند روز پیش بحث رزومه و اینا بود ... بعد من به رزومه ی خودم فکر می کردم .  کلا دو دفعه شرایطی پیش اومد که منو تو همچین سیکلی انداخت . این که هی برگردی عقب...برگردی عقب ...برگردی عقب به رزومه ات فکر کنی. نه رزومه ی  کاری و علمی . رزومه ی کلی رو می گم الان . چی کار کردی تا به الان ؟ برای خودت ؛ برای زندگیت چی کار کردی ؟!



+ جا داره ذکر کنم فردا ساعت 5 و نیم باید بیدار باشم و دارم چایی می خورم الان |: .

  • هیده ...

ترکیبی تلفیقی با چهرازی

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۳۳ ب.ظ




"پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه‌هو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه."

چرا چهرازی برای من تکراری نمی شه؟ هر سال نزدیکای پاییز دلم می خواد اپیزود 16 چهرازی رو گوش بدم . بعضیا اینطوری اند . یهو میان و دیگه هم نمی رن . "چرا همه رفته بودناشون رُ می‌ذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟ " یهو به خودت میای می بینی داری میری . از جایی که کلی خاطره ساختی ؛ که اتفاقا کنار اون همه حاشیه و استرس و خستگی کلی خاطره ی خوب داری . یهو به خودت میای می بینی دلت نمی خواد بری .یهو یاد ِ روز اول می افتی . اون داستان روز اول که شد عامل خنده های روزای آخر اونجا بودنم . "می‌گم: جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رُ می‌بینیم بند دل‌مون پاره می‌شه؟" . چرا وقتی یاد اون روزا می افتم دلم می گیره . خیلی ِ  آدم دلش برای لحظه های سختش هم تنگ بشه ها . فک کن روزا که نه ؛ شبایی که خسته و داغون و بیهوش رسیدی خونه هم برات عامل دلتنگی شه . دیگه لحظه های خوشیم که به جای خود . "آدم به‌دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟" . آدم چطوری به دلش حالی کنه باید دل بِکَنه از این همه خاطره پاشه بره  . همه رو بذاره اونجا تو کمدش بمونه در حالی که قرار وسایل یکی دیگه اون کمد رو پر کنه ؟. آدم چطوری از آدمایی که کلی خاطره باهاشون ساخته خداحافظی کنه بذاره بره ؟! آدم چطوری به دلش حالی کنه از آدم خوبایی که تازه به جمعشون اضافه شده نیمده باید خداحافظی کنه ؟! "می‌گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رُ" . 




+الهام گرفته از پسا استعفا .

  • هیده ...

که قطعا سن یه عدد بیشتر نیست

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ



 منم پارسال شکستم. داغون شدم . له ِ له . اصلا یه چیزی ها . مونده بودم تو همون وضع در حالی که سعی می کردم همه چیز رو عادی جلوه بدم ولی عادی نبود . آدمی که شکسته هیچ چیزش عادی نیست . حتی روزمرگی هاش . نمی دونم چی شد انگیزه ام که بلند شدم ؛ بلند شدم و نموندم تو اون وضع . به خودم تکیه کردم . به خودم و چند نفری که نزدیکم بودن. بلند شدم  و خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی چیزا ... من شاید الان خیلی بیشتر از سنم بزرگ شده باشم ... 


  • هیده ...

و حتی شاید بغل درمانی

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۷ ب.ظ



اگه تا حالا اسم چاکرا رو شنیدید ولی بهش اعتقاد ندارید ؛ فقط برای یک دقیقه به اون لحظه ای که عزیزی رو در آغوش گرفتید فکر کنید . من به این چاکرا ها ایمان دارم . یه ایمان قوی و محکم. چون هر باری که نتونستم هیجانم رو منتقل کنم یا نشون بدم ؛ ناخودآگاه اون عزیز رو بغل کردم که خوب صد البته در صورت امکان بغل شدن . حالا نمی دونم چاکرا ها به این انتقال انرژی ربطی دارن یا نه ولی بالاخره یه چیزی هست که این قدر پرانرژی عمل می کنه . مثلا اون روز که دختر خاله ام رو بعد از چند وقت دیدم ناخودآگاه بغلش کردم یا اون روزی که دوستم رو بعد از مدت ها دیدم بغلش کردم . یعنی انگار یه چیزی شبیه باطری به باطری .

وقتی خبر خوشی رو به عزیزی هم می دیم همینطوری می شه . نا خودآگاه میان آدم رو بغل می کنند . مثلا اون روز خاله ام اولین عکس العملش این بود که منو بغل کنه و گریه کنه یا مثلا اون روزی که به دوستم یه خبر خوب دادم ناخوداگاه یه لبخند بزرگ و پهن رو صورتش نشست و اومد بغلم کرد . یا مثلا اون روز همکارم که  یه خبر خوبی ازم شنید ؛  اونم ناخوآدگاه اومد بغلم کرد.اینام مثل انرژی هایی که کلمه ها و نوشته ها منتقل می کنند قابل تفکیک هستن . تفکیک بغل های تعارفی یا اونی که واقعا خوش حال ِ و می خواد  انرژی هاش رو منتقل کنه ...




+الهام گرفته از جواب مصاحبه .

++ پاندا  (:  .



  • هیده ...

پَسا سکانس آخر

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ


عکس از کانال ژیوار


راستش توقع داشتم بعد از اون پست ِ سکانس آخر خیلی هاتون دیگه وبلاگم رو دنبال نکنید ؛ که اتفاقا منطقی هم هست ؛ ولی برام جالبه که حتی یک نفرتون هم اون گزینه ی " قطع دنبال کردن " رو نزدید (: . و از اون جالب تر و خوب دروغ چرا خوش حال کننده تر اینکه روزی چند تا بازدید کننده هم داشتم که خجالت زده شون هستم ؛ می گم... واقعا بهم امید دارید هنوز ؟! (: .

  • هیده ...