از چشم ها بخونیم

۱۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آنستلی» ثبت شده است

و بعد...انگار مثلا هیچ اتفاقی نیفتاده

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۵ ب.ظ


منبع


متنفرم ... متنفرم از این وضع که هی مجبور باشم به چیزی که ؛ اگه ده بار دیگه هم برگردم عقب همون تصمیمی که دفعه اول گرفتم رو می گیرم ؛ فکر کنم و هزار بار ego و super ego خودم رو به کار بگیرم و تهش با عقل و منطقم  به تصمیمی که گرفتم برگردم و اینا هم چنان  به نتیجه نرسیده باشن ؛ که حالا به خاطرش نا خودآگاه  به آدم های تو خیابون خیره شم و چاییم سرد شه و یه آهنگ بی هدف هزار بار تکرار بشه و یه صفحه از کتاب رو ساعت ها بخونم ...










  • هیده ...

برسد به دست او

شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۸ ب.ظ
Read!





حقش بود اداره ی پست یه کد پستی داشت ؛ ناشناس . بدون گیرنده ی حقیقی و حقوقی . یه نفر بود اونجا فقط خواننده ؛ بی طرف که فقط چشم هاش خواننده ی نامه ها بود  . 
برای وقتایی که لازمه یه سری حرفا رو بزنیم ولی نمی شه  .برای وقتایی که  یه حرفایی مونده روی دلمون و نمی ذاره شبا بخوابیم . برای وقتایی که ناراحتیم که نشد توضیح بدیم  .
  • هیده ...

از قضا ؛ آهنگ های خوبی هم پلی شد

سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۳۰ ب.ظ



دیشب ؟

عصبانی . شاکی . دلخور . با یه پوزخند گوشی رو انداختم رو میز و رفتم دنبال کارام .

صبح ؟

آروم تر اما هم چنان دلخور . دور میز ؛ سر کار های گروهیمون . تعریف کرد . توضیح داد . تا حدی شفاف سازی . آروم تر شدم . دلخوری ها کمتر شد .

عصر ؟

عالی  ... چون هوا خوب بود . هندزفری و جیب های بزرگ تو هوای سرد و پیاده روی . دلم می خواست تا خود اون سر شهر پیاده برم . وسط راه یه قهوه از این بیرون بری ها بگیرم دستم و هی آهنگ ها رو عوض کنم و قدم بزنم. اما ...اما یاد ِ پنج شنبه ی پیش و تب و لرز و گلوی نه چندان خوب شده ام افتادم . زودتر خودمو رسوندم خونه .



+صرفا جهت آگاهی : دی جی کالا دعوت به کار کرده ؛ برای اونایی گرافیک و اینا خوندن . ( توی صفحه ی اینستاگرامشون ) .


  • هیده ...

نیمه ی پر لیوان

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۰۴ ق.ظ




بهترین اتفاق ِ بهترین اتفاق های زندگیت ؛ اینه که می تونی آدم خوبای زندگیت رو باهاشون پیدا کنی.

بهترین اتفاق ِ بدترین و سخت ترین اتفاق های زندگیت اینه که می تونی آدم های پیدا شده ی قبلی رو تائید کنی .
  • هیده ...

ولی هوا عالیه

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ

pin x noellemnguyen



اینکه بتونی یه جوری بنویسی که ذهنت سبک شه ؛ خودش یه نعمت بزرگی محسوب می شه که خدا به هر کسی نمی ده . تازه من مثلا قبلا از این نعمت برخوردار بودم که حس می کنم الان نیستم . یعنی حس می کنم دیگه نمی تونم مثل قبل بنویسم و الان حس می کنم قریب به 2458 دفعه است اینو اینجا گفتم و الان شد 2459 دفعه . ولی خوب هست دیگه . نمی تونم کاریش کنم و حقیقتا داره عذابم می ده . بعد وقتی آدم چیز ِ خوبی رو قبلا تجربه کرده باشه و از دستش بده خیلی سخت تره تا اینکه کلا تجربه اش نکرده باشه .

بعد همین سه هفته ای که از مهر  گذشت اون قدری بار روانی بر من تحمیل کرد که اگه می خواستم برای سبک شدن ذهنم پست بنویسم حقیقتا الان باید 20 تا پست ؛ اونم دست ِ کم تازه ؛ می نوشتم . ولی من چی نوشتم ؟ هیچی . اونایی هم که نوشتم عملا ربطی به این فشار های روانی نداشته و نمی دونم چرا و حتی نمی دونم چطور درستش کنم این شرایط رو .

بعد الان در بی کار ترین وضعیت ممکن که اتفاقا خیلی هم کار دارم هستم که این خودش یکی از بزرگترین تناقض های بشریت می تونه باشه که هر کسی می تونه تجربه اش کنه ( نمی دونم شاید با این شدت نه ) . یعنی هیچ کاری نمی کنم و کلی خسته ام. بعد در  حالی که هیچ کاری نمی کنم ؛ کلی کار می کنم  و کلی هم خسته می شم ولی نمی دونم چرا از حجم کارایی که باید بکنم کم نمی شه و خلاصه این سیکل معیوب هم چنان ادامه داره . یعنی یه بلاتکلیفی و ابهام خاصی بر این روزای من حاکم شده که در کلمات نمی گنجه !

در راستای همین که کلی کار دارم و کلی کار می کنم امروز برای هیچی و صرفا همینطوری الکی ( در راستای ارج نهادن بر حرف دلم ) دو کیلومتر راه رفتم و بر حجم کارایی که باید انجام بدم ولی ندادم افزودم و همانا من از کرده ی خویش خوشنودم !!



+حداقل تجربه به من یکی ثابت کرده تا برنامه ها و کارهات رو ننویسی ؛ احتمال انجام دادنشون به سمت صفر میل می کنه .  

+ عکس (: .

  • هیده ...

یکبار برای همیشه

جمعه, ۱۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ


آنا گاوالدا می گه :

" باید یکبار برای همه چیز گریه کرد . انقدر که اشک ها خشک شوند .باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگر فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد . "

خیلی باید بری تا به این نتیجه برسی . و خیلی باید بری تا بتونی این نتیجه رو عملی کنی . حالا لزوما گریه نه . می شه این رو به هر چیزی تعمیم داد . به هر تردید و شکی . به هر تصمیمی که رو لبه ی تردید مونده و گرفته نمی شه . یکبار برای همیشه باید نشست براش فکر کرد . باید فکر کرد و به نتیجه رسید . به گرفتن تصمیم یا نگرفتن اون . یکبار برای همیشه باید از اون حاشیه ی امن بیرون اومد و یه کاری کرد .
  • هیده ...

غربت

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ


وقتی یادم میاد پیر ِ مرد ِتنهای ِ روی نیمکت ؛ تو پارک ؛ بهم گفت" من اینجا غریبم ؛ یه خرده کنارم بشین" . سختم می شه راحت برم بخوابم .

  • هیده ...

دنیای صفر و یک

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۴۵ ب.ظ






فیلم Her رو چند وقت پیش دیدم . خوب راستش اولین چیزی که تو همون سکانس های اول فیلم برام عجیب بود این بود که مگه می شه یکی دیگه از طرف من برای یکی دیگه از عزیزان من نامه بنویسه ؟! آخه حق ِ مطلب اینطوری ادا نمی شه که !  اصلا فایده نداره یعنی . یادتونه گفتم نوشته ها هم انرژی دارن . خوب اینطوری انرژی های یکی دیگه منتقل می شه و من که فرستنده ی اصلی نامه هستم هیچی به هیچی . اون متن وقتی به قلب طرف می شینه که من خودم کلمه ها رو انتخاب کنم کنار هم بذارم . مثل وقتایی که برام پیام تبریک میاد . اکثرا پیام های نوشته شده ی خود ِ فرستنده خیلی خیلی بیشتر برام دوست داشتنی ِ تا پیام های کپی پیست از کانال ها .
حالا این به کنار ...
واقعا می شه ادم عاشق یه سیستم عامل بشه ؟! نمی دونم ....شاید اون قدری پیچیده تر از این حرفاس که بشه در موردش حرف بزنم .
  • هیده ...

که قطعا سن یه عدد بیشتر نیست

دوشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۰ ب.ظ



 منم پارسال شکستم. داغون شدم . له ِ له . اصلا یه چیزی ها . مونده بودم تو همون وضع در حالی که سعی می کردم همه چیز رو عادی جلوه بدم ولی عادی نبود . آدمی که شکسته هیچ چیزش عادی نیست . حتی روزمرگی هاش . نمی دونم چی شد انگیزه ام که بلند شدم ؛ بلند شدم و نموندم تو اون وضع . به خودم تکیه کردم . به خودم و چند نفری که نزدیکم بودن. بلند شدم  و خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی چیزا ... من شاید الان خیلی بیشتر از سنم بزرگ شده باشم ... 


  • هیده ...

هوا چه خوب شده !!

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



این جمله اکثرا اولین جمله ای که وقتی هیچی نداری بگی به ذهنت می رسه . حالا یا هوا چه خوب شده یا بر عکس هوا چه بد شده . بالاخره یکیش معنی می ده و احتمالا فردا من از این جمله زیاد استفاده خواهم کرد . چون من فردا با کسی ملاقات می کنم که تا حالا ندیدمش و صرفا یکبار برای تشکر بابت چیزی باهاش صحبت کردم . من داداش ندارم ولی ملاقات فردای ما یه چیزی شبیه اینه که داداشم بخواد نامزدش رو به من معرفی کنه ! در همین حد عجیب ولی واقعی و من واقعا نمی دونم چی باید بگم ؛ چی قراره بشنوم و یا حتی چی کار باید کنم |: .

  • هیده ...