از چشم ها بخونیم

6 سکانس از امروز

سه شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۰۹ ق.ظ
9b5a2d56981bd81bdb081f9e4233e34f
عکس از دیوار رنگی

صبح رفتم باشگاه ؛ بعد در راستای اینکه بخوام آنست طوری بنویسم باید بگم که زودتر از همیشه رفتم که یه عکسی رو تو باشگاه بگیرم ؛ ولی خوب مثل همیشه رسیدم و وقت فقط برای تعویض لباس بود .
بــــــــــــــــعد ؛ رفتیم خرید ... با خاله ... آخ چه قدر دوسش دارم . حالا خوبه رفته بودم خریده میوه و سبزیجات  . میوه و سبزیجات دوست دارم . مامان همش می گه بابا این قدر زیاد خرید نکنید . یخچال جا نداره ؛ می مونه خراب می شه  . برگشتم خونه ؛ زنگ رو زدم  . خریدا رو گرفتم جلو دوربین + یه لبخند گشاد و قطعا می تونید تصور کنید جیغ مامان داشت از آیفون به صورت زنده تو کوچه پخش می شد ((: . ( باور کنید من زیاد خرید نکرده بودم )
بـــــــــــــــعد رفتم کتابم رو بدم سیمی کنند . آخه می دونید . دارم درس می خونم . درّررس . کتاب قطوری بود . بردن و آوردنش سخت . خوندش سخت ؛ اصلا اون حجم از کاغذ رو جلوم می دیدم کاخ آرزو هام می ریخت پایین . هر چه قدر من عجله داشتم اون آقاهه حوصله داشت . گفت وایسا کاتر بزنم خودت تقسیم بندیش رو انجام بده ؛ اشتباه نشه . اون قدر ریلکس که می گفت کیفت رو بذار زمین .... عجله نکن... اون قدر ریلکس که عینکم رو گذاشت اون ور که من راحت باشم ... اون قدر ریلکس که پنج شیش دقیقه ای تو مغازه بودم ...
بعـــــــــــــــــــد من اومدم شام درست کنم . در واقع چون به شام به صورت جدی نگاه نمیکنم ؛ ناهار فردام رو درست کنم ...ولی چی شد ؟! متاسفانه ناهاری برای فردا ندارم . بیکاز ؛ غذا از اونی که فکر می کردم کمتر شد و خورده شد ؛ اند وقتی فسقلی به قولی خودش بو های خوشمزه می شنوه ( بو رو می شنون ؟! ) ؛ می شه براش غذا نذاشت کنار ؟! سو ؛ فردا هم غذای سرد و مونده می خوریم . خیعلی هم عالی.
بعـــــــــــــــــــــد ؛ جناب ؛ اطلاعیه های ترم بعد رو اعلام کرد تو گروه . خوب قطعا اینجا هم می تونید تصور کنید که چه داستانی شد یا نع ؟! سر تقسیم بندی گروه ها .... و در  حاشیه ی این صحبتا قرار شد یه روز با دوستم بریم دانشگاه .البته دانشگاه که بهانه اس ؛ بیکاز من هیج کاری دانشگاه ندارم (((: .
 بـــــــــــــــــعد من رفتم مسواک زدم که برم بخوابم ؛ البته قبلش کتاب 504 ام رو با روان نویس مشکی ِ گذاشتم کنار بالشت که قبل خواب 4 تا لغت بخونم بات فقط مسواک زدم و خبری از وکب نی .



+ خوبه آدم تختش زیر پنجره باشه ِ ها ... مثل ِ عکس ... تصور کنید بارون هم بیاد ... روشن شدن ِ هوا ...

نظرات  (۵)

جیغ مادر لایو این کوچه :| :))
پاسخ:
حالا انصافا جیغ ِ بلندی نبود . من یه خرده اغراق قاطی نوشته کرده بودم :دی.
این تخته جاش عاااااالیه!:((((
پاسخ:
خیعلی .

چقدر این عکسه خس خوبی میده ^_^
کتاب سیمی :( اصن درس خوندن سخته :/
چه روز پرکاری :)
پاسخ:
اوهوم ...
کتاب سیمی شده دوس دارم . سیمی کن کتاب هاتو انگیزه بگیری :دی.
آره  (: .
من کنار پنجره میخوابم ولی این پنجره یه چیز دیگه س! :-)
پاسخ:
آره ... این اصلا فرق داره :دی. زیر ِ پنجره اس :دی.
وای منم وقتی حجم یه کتاب زیاد باشه نمیتونم بخونم :دی

شام رو اصلا نمیشه جدی گرفت..ولی ناهار و صبحونه خیلی واجبه..
پاسخ:
هر لحاظی فکر کنی سیمی کردنشون منطقی ِ .امتحان کن یه بار :دی.

آره . مخصوصا صبحانه که متاسفانه اونم من جدی نمی گیرم :دی. البته دارم تمرین می کنم جدی بگیرم :دی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">