از چشم ها بخونیم

پَسا سکانس آخر 2

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ



درست فردای همون شبی که پست ِ سکانس آخر رو نوشتم و فید بک های جالبی هم ازش گرفتم ؛ مثل شناختن بعضی از دوستای مخفی ؛ یه اتفاقی افتاد که دلم می خواست بیام اینجا یه پست بذارم با عنوان اشک شوق سری دوم با یه عکس مختص به خودش با هشتگ ِ " بمونه یادگاری " و امثالهم . مثل اینکه کسی جایی منتظر بود تا من اون پست رو بنویسم و بعدش همه چیز اتفاق بی افته . بعد از هیجان اون اتفاق سه یا 4 تا پست همون روز تو ذهنم نوشتم که خوب الا هیچ کدومش یادم نیست باز |: . یعنی تا قبل از اون پست ِ آخر هیچ ایده ای نبود یا اگرم بود توان چیدن کلمه ها کنار هم نبود ولی بعد از ارسال اون پست هر عکسی یه ایده برای یه پست بود |:  . من شک ندارم اینم یه جور ِ سندرم ِ . سندرمی که خودم یه روزی کشفش می کنم و به اسم خودم ثبتش می کنم . یه وقتایی یه تلنگر لازمه . یه نبودن کوتاه ؛ یه اتفاق خوب ؛ یه خبر خوب ؛ یه آشنایی ؛ یه جدایی ؛ یه رهایی ؛ تا تو رو از اون گردابی که توش هستی رها کنه .

جا داره در انتها بگم که من نامه ی اداری خیلی ننوشتم ؛ ولی خوب اولین استعفا نامه ام رو به زبون خیلی روون و خودمونی نوشتم و دادم رفت . حتی نزدیک بود پایینش کنار همون اسم و امضا و تاریخم یدونه از همین لبخند ها (: هم بذارم ولی خودم رو کنترل کردم و تاریخ زدم فقط ((: .