از چشم ها بخونیم

سکانس آخر

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ب.ظ



اون روز اومدم از روی صندلی بلند شم ؛ نذاشت . موندم روی صندلی دوباره . گریه ام گرفت . سعی کردم گریه ام رو جمع و جور کنم ؛ گفت " گریه کن . عیبی نداره . اگه گریه نکنی حالت بد می مونه ؛ ولی الان که گریه کنی تموم می شه " . گریه کردم  . خالی شدم . خوب شدم . نفسم آزاد شد و یه درس بزرگ گرفتم . موندن تو هر حالی ؛  هیچی رو بهتر نمی کنه اگرچه یه وقتایی گذر زمان همون درمانه ولی همیشه نه .

پایان باز هیچ وقت پایان دوست داشتنی فیلم ها و کتاب های من نبوده و نیست . دوست ندارم عاقبت وبلاگ خودمم یه پایان باز باشه ؛ برای همین می نویسم که چرا .

اون بالا نوشته خوش حالی یعنی بتونی حست رو بنویسی. اما من دیگه نمی تونم حسم رو بنویسم. نمی دونم چرا ؛ ولی نمی تونم . بیشتر از چند ماهه که یه عکس تو اینستاگرامم آپلود نکردم و این وضعیت واقعا چیزی نبود که فکرشم کنم . بحث صرفا دو تا دونه عکس نیست ؛ بحث ِ اینه که چرا دست و دلم به هیچی نمی ره . یه جایی یه چیزی سر جاش نیست . دارم می رم دنبال همون . بالاخره باید یه جوری درست شه این وضع . بنابراین در راستای جلوگیری از پست های الکی و زورکی اینجا رو هم به خاطره ها می سپارم (: .


+مرسی ازتون بابت این چند وقتی که منو خوندید (: .


+خداحافظ (: .



  • ۹۷/۰۶/۰۲
  • هیده ...