از چشم ها بخونیم

مادر بودن سخت تر از این حرفاست

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ


عکس از کانال Time to dream



من اون روز به اندازه ی 6 ساعت یک مادر فداکار بودم ؛ یا حداقل تلاشم این بود که اینطوری باشم . کنارش هوشیار خواب بودم و با هر تکونش من جلوتر از اون از خواب پریده بودم ؛ وقتی که برقا رفته بود و آروم تو خواب عرق کرده بود ؛ بادش میزدم تا گرما اذیتش نکنه . پهلو به پهلوش می کردم کمرش درد نگیره به هیچ کاری نرسیدم و شش دنگ حواسم بهش بود و آخر روز بعد از تحویل پست به مامانش ؛ فقط یه چیزی برای خودم نگه داشتم . عکسش که وقتی داشت می خندید ازش گرفته بودم. حالا هر وقت دلم براش تنگ می شه ؛ دلم برای اون معصومیت و سادگی تنگ می شه ؛ هر وقت حس می کنم باید یه چیزی حالم رو خوب کنه عکسش رو نگاه می کنم و همه چیز آروم میگیره .

نظرات  (۴)

با یه حسی نوشتیش که منم گرمای تنش رو حس کردم ^_^
پاسخ:
خیلی خوب بود ..خیلی ^_^ .
امیدوارم به زودی یه بچه ی گوگولی رو بغل کنی (: .
سخت واسه یه لحظه شه

ایشالا نی نی خودتون:)
پاسخ:
بله واقعا برای یک لحظه است .

ممنون (: .
تو کامنت قبلی اتفاقن می‌خواستم بنویسم که چقدر دلم می‌خواد یکی ازین لی‌لی‌پوتا رو بغل کنم. مرسی واقعن :)
پاسخ:
عزیزم ((: . 
اصلا یه فرشته هایی برای خودشون که نگو  .
قربانت :* .
  • نیمه سیب سقراطی
  • اوخی ^_^
    انگار اغلب ماها یه مامان درون داریم که قربون صدقه بچه نداشتش میره و با هر وضعیت و شرایط مشابه به اوج میرسه...
    پاسخ:
    آره واقعا . من حتی تو خیابون هم بچه می بینم واکنش نشون میدم ، شکلکی چیزی . اینکه از نزدیکان بود ((: . 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">