از چشم ها بخونیم

دو ساعت و نیمه که زمان ایستاده

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ



ساعت هشت بود . همینطوری که داشتم کتاب تو دستم رو ورق می زدم دوباره به ساعت نگاه کردم . ساعت بازم هشت بود و این بدترین خبری بود که می تونستم از ساعتم بگیرم . این یعنی ساعتم دیگه کار نمی کرد  . ساعتم برای من مهم بود . یعنی مهم هم هست هنوز . ساعتم برام مهم بود چون خیلی ِ وقت ِ با من بوده . ساده و بی آویز و حتی سنگین؛ اما همیشه بوده .وقتی سر ِ جلسه ی کنکور بودم ؛ وقتی منتظر کسی بودم .وقتی منتظر بودم زمان بگذره . وقتی نگران بودم ؛ وقتی خوش حال بودم . وقتایی که تو ترافیک ِ همت ِ زندگیم بودم .آدم یه وقتایی به یه سری اشیاء هم وابستگی پیدا می کنه ؛ هر چند که خنده دار باشه . دلم برای ساعتم تنگ می شه .


+ من بدون ساعت |: .