از چشم ها بخونیم

آنچه را می پرورانی پشت پیشانی بگو

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ب.ظ


اولش فکر می کردم من کم حرف شدم و کمتر می نویسم . ولی دیدم کلا شبیه یه موج افتاده تو بیان و بقیه بلاگر ها . یعنی تعداد وبلاگ هایی که هر روز آپ می کنند هم کم شده . بعید می دونم بحث کم بودن موضوع بوده باشه. مثل خودم که کلی موضوع داشتم و دارم برای نوشتن اما دستم به نوشتن نمی ره . مثل خاطره های خوب مثل خاطره های ترسناک مثل هیجان هایی که بود . وات اِور . خیلی خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو می کنم داره می گذره و این مثل همیشه یه حرف تکراری اما واقعی ِ . همین چند روز پیش بود منتظر بودم تولدم شه ولی خوب الان کلی از تولدم گذشته. چی می شه روز تولد آدم برای آدم مهم می شه ؟ . پاییز از وسط هاش گذشته ؛ هر بار با دیدن این نارنجی ها یاد ِ رادیو چهرازی می افتم که می گفت " نگا نارنجی ها رو . نگاه نارنگی ها رو ". حالم خوبه و این تو  این فصل خودش یه غنیمت ِ . حالم خوبه با وجود کلی از نابسامانی هایی که هست و این خودش جای تعجب داره . یعنی با علم به اینکه بعضی چیزا سر جاشون نیستن دارم ادامه می دم و امیدوار هم هستم و این خودش جای بحث داره که چطوری که خودمم نمی دونم . یعنی ریتم زندگی قطعا یه ریتم سینوسی ِ که می تونه یه pvc هم وسطش باشه و هیچی تغییر نکنه و نوار قلب زندگی و حال ِ منم یه چیزی شبیه همین ِ که گفتم . حتی نوار زندگی هم می شه صاف شه ولی بازم برگرده به حالت اولش . یعنی یه وقتایی یه حرفایی آدمو به خط صاف تبدیل می کنه . حالا لزومی نداره اون حرف به تو گقته شه ؛ می تونه مخاطب اون حرف یکی از عزیزانت باشه . هیچ وقت فکر نمی کردم فلانی این قدر برام عزیز شه که وقتی بفهمم کسی بهش بی احترامی کرده خط حال و هوام یه خط صاف شه . خط صاف شدم اما بعدش با ریتم خیلی قوی برگشتم به حال و هوای خودم. برگشتم که ثابت کنم به اون آدم که حرف بیخودی زده . بعدش خودم تعجب کردم چرا این قدر ناراحت شدم وقتی حتی مخاطب اون حرف من نبودم . می دونی اینجور وقتا آدم یهو به خودش میاد می بینه چه قدر بعضیا براش مهم شدن .


+عنوان از شعرِ آهنگ جاده می رقصد - گروه چارتار

نظرات  (۵)

دقیقاً دقیقاً... منم خیلی وقته دست و دلم کم‌تر به نوشتن میره...
پاسخ:
و این یه سیکل معیوب ِ . یعنی هر چی بیشتر ننویسی ؛ بیشتر دور می شی.
  • نیمه سیب سقراطی
  • دچارم ... میفهمم ... درک میکنم ...
    ولی ...
    چیکار کنیم هیده ؟ 
    پاسخ:
    همین که درک می کنی خوبه . می دونی توضیح بعضی چیزا سخته .
    اما اینکه چی کار باید کنیم رو منم نمی دونم . باید فکرامون رو بریزیم رو هم شاید راهی پیدا شد (: .
    نمیدونم چرا اینطوری شده که دل آدم به نوشتن نمیره،
    میدونی که چقد دلم میخواد خط حال و هوات سینوسی خوب باشه ،صافی کمتر داشته باشه ،اگه هم داشته باشه ،همیشه برگردی به ریتم خودت قوی تر از همیشه :-*
    لحظه هات شادِشاد بگذره عزیزجانم<3 و چه خوبه تو این نارنجی این فصل حالت خوبه
    پاسخ:
    تو هم مثل من .
    می دونم ...می دونم :* .
    مرسی عزیزم . بیای و با هم این لحظات رو بگذرونیم ^_^  .
    اینقدر از ایده ها و ایده آل ها گفتم که حس می کنم شدیدن جای عمل و تجربه توی پست هام خالیه. واسه همین چسبیدم به نقل قول که لااقل سرپا بمونه عادت تایپ کردن و تلق تلق کیبورد توی روزمره هام. 
    پاسخ:
    کار خوبی می کنی . بالاخره باید یه جوری این کیبورد رو به کار انداخت . وقتی پشت ِ آدم باد می خوره تو سیکل معیوب می افتی . هی نوشتن سخت تر و سخت تر می شه .
    البته منم معتقدم به اینکه برای نوشتن باید حسش باشه ، ولی جدا از اون یه وقتایی یه باید و نباید هایی برای خودمون می ذاریم که نوشتن بعضی چیزا رو برامون ممکن نمی کنه .
    به زودی میام.
    حتی جاده چه همواره :))
    پاسخ:
    ((: .
    خیلی ام عالی .

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">