از چشم ها بخونیم

کسی بیاید ما را دعوت کند به رفتن .

يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ

2a3a332c68d2cbb2057289281bb0d160

عکس از دیوار رنگی


اگر بنا رو بر این بذاریم که تموم اون چیزایی که بهشون فکر می کنیم بُعد دارند و مثل یه وسیله قابل لمس اند ؛ دوست داشتم که کوله ام رو بردارم . درش رو باز کنم و تموم این چیزایی که گوشه گوشه ی ذهنم هست رو توش جا بدم . از دغدغه های خوب بگیر تا اون مزخرف ترینشون . از بی حوصلگی ها بگیر تا اون خاطره ها . از اون ناهار فردا چی ببرم بگیر تا خود ِ اون کادو چی بخرم ؛ از اون حالا چی کار کنم بگیر تا اون بعدا چی کار کنم . از فکر اینکه آخر هفته کجا برم ( بر فرض اینکه می خوام برم جایی ) تا اون مشکل اداری که از این میز به اون میز فقط منتقل می شیم . بعد برم ... برم یه جای خیلی دور . یه جایی شبیه همین جایی که دارید می بینید . همون طور که کوله ام هم چنان به کولم آویزونه ؛ زیپش رو باز کنم و هر ده قدم دستم رو ببرم پشتم و با چشای بسته یدونه از این دغدغه ها رو بیارم بیرون و پرتش کنم کنار ِ جاده . لزوما دغدغه های بد رو نمی خوام بندازم بیرون ؛ هر چند الویت با اوناست ؛ ولی خوب همه رو می خوام پرت کنم بیرون . دلم یه هفته که نه ؛ حداقل یه روز بدون فکر می خواد . یعنی رسما قوه ی تحلیل و تفکرم رو بندازم بیرون ... شاید هم این گزینه ی بهتری باشه . اینجا رو شاید تنهایی هم برم اتفاقا . بعد از محتویات کوله فقط یه موبایل رو حالت ِ فلایت مود و یه فلاسک آب جوش و تی بگ و نسکافه و مثلا دوربین و هندزفری ؛ مونده باشه .



+من از نیمه ی اردیبهشت به این ور ؛ دیگه بهارو دوست ندارم !.

+باورم نمی شه این همه وقت نمی تونستم چیزی بگم و شرایط رو توصیف کنم تا اینکه عکس ِ همین پست رو دیدم .

+این حال و هوا نه اون قدر بد ِ که بشه یک بند غر زد و گله و گریه زاری کرد نه اون قد خوب ِ که بشه ازش نقد نکرد.  یعنی قشنگ  هر دو طرف کفه ی ترازو برابر اند . یه چیزی شبیه برزخ مثلا ( با این شرط که تعریف هر کسی از بزرخ متفاوته ) . بعد من الان دارم همین طوری می رم جلو ... فقط می رم جلو . نه حالم خوبه نه بد ِ . صبحا زود بیدار می شم . شبا خسته سرم رو می ذارم رو بالشت و این داستان هم چنان ادامه دارد. 

+من حواسم به اون لحظه هایی که تو این روزا خندیدم هم هست . فقط بدی ها رو نمی بینم (: .

+و در نهایت حال ِ دل هاتون خوب (: .



* عنوان : بخشی از جمله ای از " فاطمه ضیاءالدینی " .



نظرات  (۴)

کاش میشد یه چیزایی رو ریخت توی یه کوله و بعد هم از زندگی انداختشون بیرون..
چه جای قشنگیه..کاش میشد بریم..

ایشالا که حال و هوا روی کفه ی خوب ترازو سنگینی کنه :)
پاسخ:
اوهوم ...اینم فرضیه قشنگی ِ :دی.

و باز هم اوهوم ... جای ِ دوست داشتنی یی ِ (: .


مرسی عزیزم ؛ هم چنین برای تو (: .
  • .: جیرجیرک :.
  • یا اینکه هر کدوم رو روی یه تیکه کاغذ رنگی نوشت و توی این مسیر، چند قدم به چند قدم اون کاغذ رنگی ها رو زیر یه سنگ گذاشت. حتی تصورش هم بار ِ روی دوشم رو سبک تر میکنه.

    این راه رو باید رفت، تنهایی هم باید رفت...
    پاسخ:
    اره ... کاغذ هم واقعا ایده ی خوبی بود و شدنی اتفاقا ... مرسی بابت پیشنهادش .


    موافقم .
    یه ده متر اونورترت ممکنه منم ببینی :)
    عکسه کارش دیگه از تحریک و انگیزه دادن گذشته
    پاسخ:
    بیا تا سر ِ جاده با هم بریم پس :دی.

    اوهوم :دی.
  • آناهــیــ ـــتا
  • منم از اردیبهشت به اونور رو دیگه دوس ندارم :( انگار بهار نیست 
    پاسخ:
    ((: .

    بلاتکلیف ِ :دی. مجهول ِهویتش :دی.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">