از چشم ها بخونیم

در لحظه نبودم

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۱۵ ب.ظ

7

عکس از دیوار رنگی


صبح بیدار شدم . ولی هوا سرد بود و دوست نداشتم از زیر پتو بیام بیرون . مامان پرسید می ری ؟! گفتم آره  ولی نمی خوام از زیر پتو بیام بیرون . گفت " من می رم ؛ دیرم می شه...منو در جریان بذار پس " گفتم " باشه " . خوابم نمی برد ولی این رخوت و گرمی زیر پتو رو نمی خواستم از دست بدم . نمی دونم چی یادم اومد که یهو از زیر پتو اومدم بیرون . مثل وقتایی که می گن یهو بپر تو استخر آب سرد . بدنت عادت می کنه . پریدم بیرون که به هوای سرد اون ور پتو عادت کنم . رفتم کتابخونه. نشستم پشت ِ میز. یه خرده کتاب رو ورق زدم . به مباحث ِ مونده نگاه کردم . طبق ِ اون عادت همیشگی تعداد صفحات رو محاسبه کردم ؛ به ساعت نگاه کردم ! هی سعی کردم تمرکز کنم . یادم بمونه کدوم عصب از کجا رد میشه ؛ کدوم رباط از این ور .... حواسم جمع نمی شد . آهنگ بی کلام گذاشتم . دوباره خودکارم رو گرفتم دستم . ولی مغزم صرفا داشت دیده ها رو دریافت می کرد و هیچ پردازشی روشون نبود . تو لحظه نبودم . داشتم به آینده فکر می کردم . به حرفایی که باید سه ماه ؛ 4 ماه بعد بزنم . داشتم فکر می کردم چی بگم . نمی خوام موقعیت الانم رو از دست بدم ولی خوب ادامه تحصیل هم چیزی نیس بشه نادیده اش گرفت ؛ مخصوصا وقتی بحث ِ سن مطرح باشه .داشتم فکر می کردم اگه این موقعیت رو از دست بدم کجا می تونم دوباره موقعیت شبیه به این پیدا کنم ....فلان جا ... فلان جا ... . اهنگ رو عوض می کنم. دوباره ورق می زنم می رم جلو ببینم چه مباحثی مونده . دوباره بر می گردم سر صفحه اول . دوباره نیم ساعت بعد با خودم می گم یعنی عید رو چطوری برنامه بریزم ؟! دوباره به 4 ماه بعد فکر می کنم . چی بگم ؟!

کتاب رو می بندم و نه وقت خودم رو می گیرم و نه الکی میز کتابخونه رو اشغال می کنم. میرم وسیله ای که لازم داشتم رو میخرم و می رم خونه .



بی ربط نوشت : یادتونه نوشته بودم نگرانم ؟ نوشته بودم همش خودم و خانواده اتفاق های بدی برامون می افته .... امروز برای فرار از ترافیک شب ِ عید تو ساعت اوج ترافیک ؛ میم گفت بیا با موتور ببرمت زود برگردیم ؛ و ما تو راه نزدیک بود تصادف کنیم ؛ ولی خوب تصادف نکردیم . به جاش خوردیم زمین ! به جز زخم شدن و کبودی پای من و لابد همین طور هم "میم "؛ خدا روشکر اتفاقی نیافتاد .اون موقع هم در لحظه نبودم. ترسیده بودم . اومده بودن کمکمون کنند . آقاهه گفته بود یه لیوان آب بدید این خانم . من یادمه گفتم " من خوبم " و داشتم به میم نگاه می کردم ببینم اونم خوبه یا نه ...  فقط نکته ی جالبش این بود که فهمیدم چه قدر همه مارو می شناسن و ما نمی شناسیمشون (((((((: . یادم باشه :دی.


+من قصد ندارم به کسی بگم با موتور خوردم زمین . امیدوارم توسط این عزیزانی که ما رو می شناختن به گوش بقیه نرسه :دی.

+امروز نه تنها من ؛ خیلی ها تو کتابخونه آرامش نداشتن . از رفت و آمد ها معلوم بود اکثرا نمی تونن درس بخونن . حداقل برداشت من این بود . فک کنم هوا زیادی تمیز شده ؛ با اکسیژن مسموم شدیم ((((: .

نظرات  (۳)

  • آدرینا عظیمی
  • من توی کتابخونه تمرکز ندارم! اینقدر که ساکته و همه عمیــــقا غرق مطالعه ان من مدام میزان تمرکز خودمو با دیگران مقایسه می کنم و اینجوری میشم :| :/
    یکمی نویز لازمه. بی صدایی زمینه ی خیال پردازیه واسه من. 
    پاسخ:
    ((((: .
    اتفاقا من خیلی به کتابخونه عادت کردم:دی.
    بعضی کتابخونه ها ؛ تو ایام درسی ( نزدیک کنکور و امتحان ها ) اون قدرام خلوت نی . یه خرده نویزی داره :دی.
    من برای همینا اصلا موتور سوار نشدم و نمیشم حالا شاید بعدا اتفاقی شدم :)))))))
    خوبه که سالمین :**
    آخر ساله درس نمیخونه کسی :دی
    پاسخ:
    ((((: .
    موارد ایمنی رو رعایت می کنیم البته:دی. مثلا من کلاه ایمنی سرم می ذارم (((((:.  کلی موهام رو تنظیم کردیم که بشه موهام بسته باشه و کلاه سرم بذارم :دی.
    برای ترافیک خیعلی خوبه موتور :دی.

    :* . واقعا جای شکرش باقی ِ .
    مرسی که دلگرمم کردی برای درس نخوندن :دی.
    آخ آخ گرمای پتو :))))
    چقدر درس خوندن سخت شده..من جون میکنم برای ارشد میخونم :|
    وای خداروشکر به خیر گذشت..خیلی احتیاط کنید...
    پاسخ:
    دیدی چه قدر خوبه ؟! :دی. 
    آره . ولی وقتی بی افتی  به درس و یه هفته خودت رو به زور بشونی پای کتاب ؛ عادت می کنی :دی. من عادت کرده بودم که باز کاری پیش اومد یه خرده ولش کردم :دی.

    آره واقعا ... چشم (:  .

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">