از چشم ها بخونیم

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

برداشت صدم

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ب.ظ



عکس از گالری هیده


دیدن تصویر با سایز اصلی



برداشت اول :

وقتی صبح با این صحنه روبرو شدم ؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که قهرن ...سر سنگین اند . چرا ؟ به خاطر اتفاقات چند روز گذشته . همون چند روز پیش وقتی که اون اتفاق افتاد و من ناراحت شدم ؛ داشتم به این فکر می کردم که چه قدر قهر ؛ فعل ِ مسخره ایه . یعنی کسی که بزرگ شده و به قول ِ معروف انسان ِ بالغی هست که نباید قهر کنه ؛ ولی ... ولی می شه سر سنگین بود . یعنی یه وقتایی حتی باید سرسنگین بود . باید... نه از روی انتخاب . مثل وقتایی که بچه بودیم و کار ِ اشتباهی می کردیم و مامانمون باهامون سر سنگین می شد. حواسش بهمون بود ؛ برامون غذا می آورد ؛ مراقبمون بود ولی هنوزم باهامون سرسنگین بود . چرا ؟ به خاطر کار ِ اشتباهی که ما انجام دادیم. حالا تو روابطمون هم لازمه که یه وقتایی سرسنگین شیم . بذاریم بفهمند که ناراحت می شیم از فلان فعل و فلان حرف . که اگه این کار رو نکردیم و در آینده ی نه چندان دوباره به همون صورت ناراحت شدیم نباید گله کنیم . چون ما بودیم که بهش اجازه ندادیم بدونه این حرف و این فعل ما رو ناراحت کرده . سر سنگین شیم و بعدش بگذریم . قهر و سر سنگینی هم از همون چیزایی که مرز باریکی بین خوب و بد بودنش هست . همین سر سنگینی و قهر رو اگه کشش بدی ؛ یهو پاره می شه همه چیز و به جای آگاه کردنش از اینکه فلان حرف ناراحتت کرده ؛ دیگه اون آدم رو هم از دست دادی .


برداشت دوم :

همون قدر که صبح موقع رفتن با دیدن این صحنه یاد قهر افتادم ؛ موقع برگشت وقتی داشتم آهنگ گوش می کردم و خواننده می گفت " what are you waiting for ? "یاد این عکس افتادم دوباره . یاد ِ لحظه هایی که کنار هم هستیم ولی حرف نمی زنیم . یاد لحظه هایی که سکوت می کنیم ولی باید حرف بزنیم . یاد تموم وقتایی که کاری نکردیم . یاد ِ وقتایی که دست دست کردیم . منتظر چی هستیم واقعا ؟




  • هیده ...

نیازمندی ها 3

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ



اون چیزی که الان همه ی  شهر نشین های آلوده بهش نیاز داریم یه چیزیه شبیه همین عکس ؛ ولی خوب حداقل کاری که از دستمون برمیاد اینه که بمونیم تو خونه هامون هِی شیر بخوریم بشوره ببره این سرب ها رو ؛ ولی خوب حقیقتا همین حداقل هم از دست ِ من برنمیاد و فردا می خوام برم وسط میدون جنگ ؛ تو یکی از میادین بزرگ شهر ؛ و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که اونجا بشینم شیر بخورم |:  .



+ این پست رو کمی تا قسمتی اصلاح کردیم !

+ آلبوم جدید چارتار در دی ماه منتشر می شه .



  • هیده ...

دوری و دوستی

چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۴ ب.ظ

از کانال رنگی رنگی


تو لحظه ی اول ترکیب ِ " دوری و دوستی " آدم رو یاد دوستی هایی می اندازه که کیفیتش کم بوده یا کم شده . یه جورایی که انگار نبودنش بهتر از بودنشه . ولی الان منظور من یه چیز دیگه اس . از همون دوستی هایی که شاید سال به سال ؛ ماه به ماه هم حضورش پر رنگ نشه ولی وقتی پر رنگ می شه گیگا بایت گیگابایت ؛ کیلوگرم کیلوگرم ؛ لیتر لیتر ؛ یا هر معیار دیگه ای در حد و اندازه ی زیادش ؛ به آدم انرژی خوب می ده . مثلا وقتی  آدم ِکتابخونه (!) می شی هر روز صبح آدم هایی رو می بینی و سلام علیک می کنی . هفته ی بعد شاید خداحافظی هم کنی ؛ سه هفته بعد تو تایم ناهار شاید کنار هم باشید . دو ماه بعد صندلی خالیش برات نگران کننده می شه . سه ماه بعد از دور سلام علیک می کنی . چهار ماه بعد وقتی زود می خواد بره باقی مونده ی آب جوشش رو بهت پیشنهاد میده .پنج ماه بعد مطلب خوب و مفید برای امتحانت رو بهت نشون میده .  ماه ها همینطوری می ره جلو و هر کدوم بیشتر و بیشتر سرشون گرم می شه . همه چیز تموم می شه . من امتحان خودم رو می دم . اون امتحان  خودش رو . شاید سال بعد ؛ دوباره همو توی کتابخونه دیدیم و سری برای هم تکون دادیم ؛ اما این بار محکم تر همراه با یه لبخند پر رنگ تر .



  • هیده ...

عکس ها می گویند 2

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۱ ب.ظ


از کانال Time to dream


برای من پست کردن یه مطلب ؛ همیشه دو حالت داره . البته شایدم سه حالت . حالا تعدادش مهم نیست . یعنی یه وقتایی یه موضوعی هست که دلم می خواد بنویسمش ؛ وقتی نوشتم تو گالریم دنبال یه عکسی می گردم که به متنی که نوشتم بخوره . یه وقتایی بر عکسه . یعنی یه عکسی دلم رو می بره . دلم می خواد یه جوری اونو توی وبلاگم داشته باشمش . گاها با هشتگ " عکس های می گویند " همون یه عکس رو می فرستم و دیگر هیچ . اما یه وقتایی هم دلم نمیاد عکس رو همینطوری ولش کنم . دوست دارم بنویسم براش . مثل همین عکس . مثل همین که هر چی فکر کردم نتونستم چیزی براش بنویسم یا به هیچ کدوم از موضوع هایی که تو ذهنم بود هم نمی خورد . فقط دلم می خواست باشه و آپلودش کردم و اینا اومد به ذهنم و نوشتم . نمی دونم چرا ولی حس ِ جالبی این عکس بهم میده .  یه وقتایی هم هیچ کدوم از این حالتا نیست . فقط می خوای بیای یه چیزی بنویسی که بگی من هنوز زنده ام . که بگی زندگی همینطوری داره می ره جلو و منم با خودش می بره . که بگی آیم استیل الایو و اینا .



+منم نمی دونستم ولی وقتی اون روز که گفتم بیاید بریم انقلاب و شماها نیمدید و من رفتم انقلاب ؛ فهمیدم  طرح پاییزه کتاب هست که روی تمامی کتب 20 تا 25 درصد تخفیف می دن . خلاصه اینکه ما که کتاب درسی خریدیم فقط ؛ ولی شما برید کتب دیگر بخرید و باشد که رستگار شوید که فردا مهلت آخر این طرح تو تهرانه .

  • هیده ...

خودتی یا چی ؟

چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۵ ق.ظ


همیشه و همیشه برام مهم بود یا دوست داشتم که آدم های اطرافم خودشون باشن . یعنی اینکه ادای آدم های روشنفکر ؛ ادای کسی که کافه رفتن رو دوست داره و هر ادای دیگه ای در نیارن . هر چیزی رو که می گه واقعا همون باشه . حتی خودمم سعی می کردم همیشه خودم باشم . همین  خودم با تمام علایق و سلیقه ها تو هر زمینه ای. با همین عکس العمل هام وقتی خوش حال یا ناراحت می شم . با همین عقایدی که دارم . اما چند روز پیش وقتی داشتم برای یه عکس ؛ دنبال یه متن خوب می گشتم ؛ یهو به این فکر افتادم که همیشه هم خودمون بودن خوب نیست . هست ؟ مثلا کسی که ذاتش با کینه و دروغ پر شده ؛ واقعا خوبه که همیشه خودش باشه ؟ یا کسی که دغدغه ی زندگیش چیزای خوبی نیست واقعا خوبه که همیشه خودش باشه و بقیه رو با خواسته هاش اذیت کنه . این داستان هم ؛ همون داستان  ِ " بودن یا نبودن " شد برام . یه وقتایی باید تشکر کنیم از بعضیا به خاطر اینکه " شبیه خود ِ واقعیشون نیستن ". 

  • هیده ...

اصلا همه ی ته دیگ سیب زمینی ها برای تو

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۱ ب.ظ



چندین سال پیش ؛ وقتی تو ترافیک پشت ِ چراغ قرمز بودیم ؛ ماشین کناری اون قدری پر بود که چند نفری رو پای همدیگه نشسته بودن و بر عکس تو ماشین ما ؛ فقط ما سه نفر بودیم . من و بابا و مامان . سرنشین های ماشین ها بهم لبخند زدیم . شاید ؛ شاید ؛  بعضی از سرنشین های اون ماشین هم داشتن فکر می کردن که کاش کمتر بودن یا مثلا یه ماشین دیگه داشتن . دقیقا این نمایی بود که از یه تک بچه داشتن . ماشینی که تمام فضای صندلی های عقب متعلق به تنها فرزند خونه است و در ادامه ی این نما ؛ تمام خوراکی های خوشمزه ی خونه ؛ تمام اسباب بازی ها و تمام هر آنچه که می خوان و جالب اینجاست که این فقط یه  فرض نیست ؛ بوده که بهم گفتن خوش بحالت که همه چیز ها فقط  برای توئه . ولی واقعا این اینطوریه ؟ یعنی واقعا این کافیه  ؟ باور کنید نیست . باور کنید که نه تنها کافی نیست ؛ بلکه واقعا هیچی نیست .




+می خواستم یه سری توضیحات و درد دل دیگه هم بنویسم برای اینکه " چرا تک بچه ها رو با لوس بودن " می شناسن بعضیا ولی نمی دونم چرا پاکش کردم  . ولی امیدوارم هر کسی این باور و شوخی مسخره رو تو ذهنش داره ؛ سعی کنه بزرگ شه و دیگه اینطوری فکر نکنه . نه به خاطر اینکه منم یه تک بچه ام ؛ به خاطر اینکه کلی مثال نقض برای این قضیه اطرافم دیدم و این صرفا یه فقر ِ فرهنگی محسوب می شه .

+امروز یه خرده بیشتر از یه خرده استراحت کردم  ؛ و این صرفا یه پیش جایزه بود برای خودم برای شروع پروژه ی سنگین پیش روم |: .ویش می لاک و این حرفا !



  • هیده ...

میای بریم انقلاب ؟

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ


داشتم می خندیدم ؛ به اینکه هندزفری تو گوشم و هندزفری به گوشی وصل ِ ولی هی صدای لپ تاپ رو داشتم کم می کردم . حالا یه جوری سریع با این جمله شروع کردم انگار شما دارید منو می بینید . ولی خوب نمی بینید که البته هم چیزی از دست ندادید با این ندیدنتون . جز اینکه موهام این بار با اینکه خیلی الکی الکی جمعشون کردم ولی خیلی خوش حالت و مجلسی شدن  . آهنگ رو دوباره زیاد می کنم . امروز دانلودش کردم . خیلی هم  دوستش دارم فعلا . البته چون هنوز آلبوم جدید چارتار نیمده . وقتی اون بیاد شاید اینا رو هم پاک کنم  مگر اینکه حافظه ی گوشی بذاره باشن همونجا . فردا می تونم کلا خونه بمونم ؛ می تونم وقتی هوا هنوز تاریک ِ از خونه بزنم بیرون یا اینکه وقتی هوا روشن ِ بزنم بیرون که انتخاب هر کدوم از این گزینه کلی مسیر روزم رو تغییر می ده . واقعا نمی دونم چرا دارم اینا رو برای شما توضیح  می دم ؛ شاید چون فقط دلم می خواد یه چیزی بنویسم . خلاصه مرسی که اینا رو می خونید . اهنگ رو دوباره پلی می کنم . سرم هم داره گیج می ره که حقیقتا نمی دونم چرا ! سینوس هام هم که هیچی . یعنی می دونید پارسال خیلی رفتم دنبالشون ؛ امسال می خوام محل ِ ... هم نذازم بهشون . خودشون باید یه فکری به حال خودشون کنن . مثل ریزش مو و اینا که ولشون کردم خودشون خوب شن . البته شما مشکلاتتون ؛ مخصوصا مشکلات پزشکیتون رو ول نکنید . برید دنبالشون . حالا خواستید نرید هم نرید . مامانم می گه فردا چی کاری ِ و این یعنی باید یکی از اون گزینه ها رو انتخاب کنم و شما هم کمکی از دستتون بر نمیاد . باید برم انقلاب . نه اینکه اونجا کافه داره و خیلی هنری ِ ؛ که البته یکی دوتا کافه ی دنج هم داره ؛ ولی من مجبورم و این هم از همون کارهایی که باید امروز یا فردا انجامش بدم . از تنهایی خرید رفتن بدم میاد . حالا می خواد خرید یه خودکار باشه ولی تنهایی خرید رفتن حس خوبی بهم نمیده ؛ درست برعکس وقتی دوتایی یا چندتایی خرید رفتن کلی بهم انرژی می ده . همه رفتن خوابیدن و من اصلا خوابم نمیاد ؛ هر چند سرم گیج میره و بخوابم بهتره ولی هم چنان پشت لپ تاپ کتاب سرچ می کنم و موزیک گوش می کنم . البته وسطش هم برای عکس دوستم کامنت گذاشتم و دارم به این فکر می کنم یهو چه حجمی از مطلب که میخوام اینجا بنویسم اومده تو ذهنم که در کسری از ثانیه هم از ذهنم می پرن ! در آخر من هنوزم تصمیم نگرفتم برای فردا چه گزینه ای رو انتخاب کنم !

  • هیده ...