از چشم ها بخونیم

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

ساعت 6

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

عکس از رنگی رنگی


+یه وقتایی ؛ یه روزایی رو از زندگی انگار خدا زندگی هامون رو زده رو حالت پاز . ساعت نمی گذره . روز نمی گذره . مثلا همین امشب از ساعت 6 دیگه نمی گذره . البته از یه ساعتی که یادم اومد فردا شروع روز کاری ِ ؛ ساعت مثل برق می گذره ولی تا قبل از اون ساعت تکون نمی خورد. خیلی زودتر از ساعتی که بشه اسم وعده ی غذاییش رو گذاشت شام ؛ غذام رو خوردم ؛ چون هم گشنم بود هم حوصله ام سر رفته . خیلی زودتر از ساعتی که هر شب میوه می خوردیم ؛ میوه ام رو هم خوردم . ولی هنوز ساعت 6 بود انگار  . تمام کانال های تلگرامیم رو چک کردم . برنامه ی فردام رو هماهنگ کردم ولی هنوز ساعت انگار 6 بود . کادویی که می خواستم بخرم رو تقریبا انتخاب کردم و چند مکانی رو که باید چک می کردم از گوگل چک کردم ولی هنوز ساعت 6 بود انگار. سایت دی جی کالا و حتی دی جی استایل رو هم چک کردم  و ساعت هنوز 6 بود انگار . چایی ریختم و به حرفای مامان که می خواست با حرفاش بهم انگیزه بده گوش می کردم و قلپ قلپ چایی می خوردم و به این فکر می کردم که باید انگیزه بگیرم برای شروع یا نه و هنوز ساعت 6 بود انگار . کتابی که گرفتم رو گذاشتم جلوی چشمم تا قبل از خواب بخونم و ساعت هنوز انگار 6 بود و برای خواب خیلی زود بود .



+خدایا ؛ هر روزی که خواستیم به جای عزاداری ؛ شوآف یا هر کاری که عزاداری نیست ولی ما می خواستیم عزاداری جلوه اش بدیم ؛ انجام بدیم ؛ ما رو بشون سر جامون .

  • هیده ...