از چشم ها بخونیم

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

مراقب ِ تیکه کلامت باش

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۵۵ ب.ظ
زمونه ی بدی شده ؛ یعنی می دونید عادت های بدی پیدا کردیم . دیگه نمی شه به حرفایی که می شنویم اعتماد کنیم . اصلا نمی خوام از این شعارهای کلیشه ای بدم ها  . منظور من بُعد دیگه ای از این عدم اعتماد به حرفاست . حالا بگذریم از همه ی اون شایعه ها و دروغ ها و قضاوت هایی غلطی که می شنویم ؛ حرف ِ من به حرفایی که تو روزمره ها می شنویم . قربون صدقه رفتن های الکی . تو جمعمون آدم جدیدی اومد .  سعی کردم باهاش آشنا بشم  که کمتر احساس غریبی کنه . بعد از اون همش قربون صدقه شنیدم و این حرفا . اوایل فکر می کردم به خاطر ِ اون استقبال ِ اولیه ی من باشه ؛ ولی یه خرده که این رابطه رفت جلوتر دیدم این آدم با همه ؛ به معنی واقعی کلمه با همه همین طوری ِ . قربون صدقه همه می ره .می دونید .... می گم یه سری حرفا باید ارزشش حفظ شه . این طوری پیش بره دیگه اون حرف ارزش اصلی ِ خودش رو نداره . دیگه من هیچ وقت باور نمی کنم حتی یدونه از اون قربون صدقه هاش واقعی و از ته دل باشه . حرف ِ منم این نیست که اون آدم از قصد این طوری ِ . نع . حرف ِ من اینه که باید این تیکه کلام ها رو از دایره لغت روزمره هامون پاک کنیم .مثلا  "دوست دارم "و "عشقم "که نباید بشه تیکه کلام که به هر آدمی بگیم . این طوری دیگه تفکیک حرفای واقعی از حرفای روزمره و عادت طوری (!) خیلی سخت می شه ؛ بعد این طوری سوء تفاهم می شه ؛ بعد این طوری دلامون می گیره از هم دیگه ...



+کنترل یه سری چیزا از دستم خارج شده ؛ دارم دنبال کنترل می گردم :دی.
+انیمیشن زوتوپیا ( با دوبله تهران دابشو ) رو دوست داشتم . ببینید :دی . ( گویا این انیمیشن کاندید دریافت اسکار هم شده حتی ! ).لینک جهت راهنمایی : اینجا .
+من دارم به خودم قول می دم یه چند وقتی دست به کیف ِ پولم نزنم ؛ دختر خوبی باشم و از آینده
نترسم و کمتر به حرف ِ بقیه در مورد خودم اهمیت بدم و بشینم سر ِ درس و مشخم   . شما چطور ؟ :دی.


  • هیده ...

شما بگید

شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۷ ق.ظ

bed8726725c0773335b490ea8fdcbb42

عکس از دیوار رنگی



 دوست داشتم یه چیزی ارسال کنم ؛ نمی دونستم چی بنویسم ؛ از چی باید بنویسم ؛ کدوم رو باید بنویسم اصلا !  این بار شما یه چیزی بگید. حال ِ دل هاتون خوبه ؟(: .


  • هیده ...

کسی بیاید ما را دعوت کند به رفتن .

يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ

2a3a332c68d2cbb2057289281bb0d160

عکس از دیوار رنگی


اگر بنا رو بر این بذاریم که تموم اون چیزایی که بهشون فکر می کنیم بُعد دارند و مثل یه وسیله قابل لمس اند ؛ دوست داشتم که کوله ام رو بردارم . درش رو باز کنم و تموم این چیزایی که گوشه گوشه ی ذهنم هست رو توش جا بدم . از دغدغه های خوب بگیر تا اون مزخرف ترینشون . از بی حوصلگی ها بگیر تا اون خاطره ها . از اون ناهار فردا چی ببرم بگیر تا خود ِ اون کادو چی بخرم ؛ از اون حالا چی کار کنم بگیر تا اون بعدا چی کار کنم . از فکر اینکه آخر هفته کجا برم ( بر فرض اینکه می خوام برم جایی ) تا اون مشکل اداری که از این میز به اون میز فقط منتقل می شیم . بعد برم ... برم یه جای خیلی دور . یه جایی شبیه همین جایی که دارید می بینید . همون طور که کوله ام هم چنان به کولم آویزونه ؛ زیپش رو باز کنم و هر ده قدم دستم رو ببرم پشتم و با چشای بسته یدونه از این دغدغه ها رو بیارم بیرون و پرتش کنم کنار ِ جاده . لزوما دغدغه های بد رو نمی خوام بندازم بیرون ؛ هر چند الویت با اوناست ؛ ولی خوب همه رو می خوام پرت کنم بیرون . دلم یه هفته که نه ؛ حداقل یه روز بدون فکر می خواد . یعنی رسما قوه ی تحلیل و تفکرم رو بندازم بیرون ... شاید هم این گزینه ی بهتری باشه . اینجا رو شاید تنهایی هم برم اتفاقا . بعد از محتویات کوله فقط یه موبایل رو حالت ِ فلایت مود و یه فلاسک آب جوش و تی بگ و نسکافه و مثلا دوربین و هندزفری ؛ مونده باشه .



+من از نیمه ی اردیبهشت به این ور ؛ دیگه بهارو دوست ندارم !.

+باورم نمی شه این همه وقت نمی تونستم چیزی بگم و شرایط رو توصیف کنم تا اینکه عکس ِ همین پست رو دیدم .

+این حال و هوا نه اون قدر بد ِ که بشه یک بند غر زد و گله و گریه زاری کرد نه اون قد خوب ِ که بشه ازش نقد نکرد.  یعنی قشنگ  هر دو طرف کفه ی ترازو برابر اند . یه چیزی شبیه برزخ مثلا ( با این شرط که تعریف هر کسی از بزرخ متفاوته ) . بعد من الان دارم همین طوری می رم جلو ... فقط می رم جلو . نه حالم خوبه نه بد ِ . صبحا زود بیدار می شم . شبا خسته سرم رو می ذارم رو بالشت و این داستان هم چنان ادامه دارد. 

+من حواسم به اون لحظه هایی که تو این روزا خندیدم هم هست . فقط بدی ها رو نمی بینم (: .

+و در نهایت حال ِ دل هاتون خوب (: .



* عنوان : بخشی از جمله ای از " فاطمه ضیاءالدینی " .



  • هیده ...