از چشم ها بخونیم

۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

ما هیچ ؛ ما نگاه

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۵۹ ب.ظ



به اندازه ی همه ی اون جمعیتی که امروز جلوی ساختمون پلاسکو بود ؛ قاتل هست تو شهر برای کشتن بقیه .


+بلانسبت ِ گوسفند .










  • هیده ...

که پر از خاطره ی بودن هاست

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۵ ق.ظ


یادآوری بعضی خاطره ها ؛ درست مثل این می مونه که با لباس نامناسب و بدون چتر وسط خیابون ببینی داره بارون میاد . نمی دونی خوش حال بشی از بارون و ازش لذت ببری یا نگران ِ لباس کم و احتمال سرماخوردگی باشی  .خاطره هایی که یه حس ِ خوب و گاها جدید دارند ؛ اونایی که بعد از کلی وقت هنوز حجم قابل قبولی از فکر رو به خودشون اختصاص می دن ؛  همونایی که با هر بار مرورش دل آدم بیشتر براشون تنگ می شه ؛ همونایی که همه چی فول اچی دی تو خاطر ِ آدم هست ؛ همونایی که مثل مزه ی مورد علاقه که زیر دندون می مونه ؛ همش گوشه ی چشمت داری می بینیش. آدم نمی دونه بعد از به خاطر آوردن اینا باید خوش حال باشه که اون قدر خوب بوده که  هنوز یادش هست؛ یا ناراحت که چرا یه دونه بهتر و جدیدترش دوباره ساخته نشد ...{ به خاطره ها فکر می کند و گزینه ی ذخیره و انتشار را می زند } .


+کامل ِ عنوان بوده  : چه خالیست حجم ِ دنیا / که پر از خاطره ی بودن هاست ( از بیژن جلالی ) .
  • هیده ...

علف درمانی !

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ق.ظ


پا درد رو که گذاشتم به پای پاشنه های بلند کفشم که دیشب از این ور به اون می دویدم باهاش و خیلی هم منطقی ِ . درد ِ شونه ی راستم رو هم می ذارم به پای افتادن سه پایه دوربین روش هر چند که منطقی نیست ولی راستش دلیل دیگه ای براش پیدا نکردم ؛ چون من دیشب جز بدو بدو از این ور سالن به اون ور سالن  فعالیت دیگه ای نداشتم ؛ البته با صرف نظر از فعالیت سنگین حنجره ام که هر ازگاهی باید داد می کشیدم تا بچه ها صدام رو بشنون  و شما چه می دانید مدیریت تولد یه سری دهه هشتادی چه کار ِ سختی است و دیگران بار امانت نتوانست کشید/ قرعه ی کار به نام ِ من دیوانه زدند همراه با اندکی تصرف و اینا . اما سر درد ِ در حال ِ حاضر رو نمی دونم به چی باید نسبت بدم . همین طوری که علف های مختلف رو به خورد ما می دادند تا بهتر بشیم و فرضیه ی غذا سر دلت مونده شسته شه بره پایین ؛ علف بعدی رو می ریختن تو قوری تا فرضیه بعدی تحت ِ عنوان سردیت کرده رفع بشه و در نهایت معده ی من ( گلاب به روتون ) الان انواع گیاه های شناسایی شده تو عطاری ها رو تو خودش داره . حالا با این معده ی پر از گیاه های شناخته شده و نشده ی سمی ؛ رفتم خونه ی همسایه تا ببینیم دیگه امشب کیا حذف می شن و  اون قدر استرس کشیدم جای اونا که می خواستن یه لیوان آب قند هم اضافه کنند به اون علف های خورده شده که من گفتم این رو دیگه بر نمی تابم ! هر کدوم از بچه ها که می خوندن ؛ من همش خودم رو تصور می کردم که رفتم مصاحبه و  داور ها  نشستن و قرار ِ منو هم قضاوت کنند و همین طوری استرس من بیشتر می شد . هر چند شواهد نشون می ده من 5  تا ایستگاه باید برم برای مصاحبه که هر کدوم یکی دو تا یا شایدم سه تا  داور داره ! یعنی می شه منم یه صندلی رو اشغال کنم ...






+یه ایده ی جدیدی داده شده در راستای کامنت ِ صوتی . هر کسی نظر مثبت یا منفی داره بره اینجا و نظرش رو برای بهتر شدن این فرضیه بگه (: .

+آلبوم جدید " حامد همایون " با  اسم " دوباره عشق " منتشر شد .


  • هیده ...

چیپس و ماستش با من

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۲ ب.ظ

502bbbdbd9e22ac6a193ca77a4e516e9


عکس از دیوار رنگی


یادتونه وقتی قرار بود بریم اردو ... یکی از برنامه ریزی های مهم این بود چی ببریم ؛ کی چی بخره . بعدش تو مسیر اردو بعضیا نصف بیشتر ؛ بعضیا همه ی خوراکی هاشون رو میخوردن ؛ حالا اگه ترافیک هم بود یا جایی که قرار بود بریم دور می بود دیگه چیزی از خوراکی ها به اردو نمی رسید . حالا حکایت بعضی رابطه ها ( تاکید دارم روی بعضی ) عین همین ِ . اردو می شه رابطه ؛ عشق و محبت و اعتمادی که براش تهیه میشه و کنار گذاشته می شه ؛ عین همون چیپس و ماستی که می خریدیم برای اردو .{ از خیابانی که ترافیک ندارد می گذرد و به رابطه هایی که می بیند ؛ فکر می کند }.

  • هیده ...

جا بذار جای پای من

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ

دختر رنگی

عکس از دیوار رنگی


حالا اگه از اون دو روزی که روی یونیت دندون پزشکی در حالتی که کل ِ بدنم در حال اسپاسم بود بگذریم ؛ می رسیم به روزایی که سینوس هام نابود شدن تو این سوز و سرما . حالا اگه بخوایم از بحث ِ بیماری و درمان پامون رو بکشیم بیرون باید پامون رو بذاریم تو چی ؟ مثلا ترافیک ؟ اخه چرا الکی حرف بزنم . من اکثرا زود میرم و دیر میام که ساعتای خدای ترافیک تموم شده . خیلی هم خوب البته . فقط دیگه نمی شه تو ترافیک ِ همت زیر ِ تابلوی سینما تیکت برم تو فکر و خیالام محو شم . حالا پامون رو از ترافیک می کشیم بیرون و می ذاریم تو کتابخونه که ملت همه درس خوان شده و به  کتابخونه ها حمله ور شدن . گفتم کتابخونه ؛ کتابخونه دیگه شده خونه ی دوم من اصلا . حتی خانواده هم پیدا کردم اونجا . یعنی واقعا چند روز بعد دلم برای اونجا هم می خواد تنگ بشه ؟! مثل الان که دلم برای محل کارم تنگ شده . یعنی واقعا دلم برای اون حجم از استرس تنگ شده ؟!! شِیم آن می! خوب دیگه وقتشه جای پامون رو عوض کنم . پامون رو بذاریم تو کشفیات جدیدم ؟ اینکه من نه تنها نشان ندهنده هستم ، بلکه خیلی هم نشان دهنده ی کاذبی هستم . هم چنین خیلی هم نپرسنده ! فقط نمی دونم بقیه چطوری اون حجم از دماغشون رو تو زندگی بقیه جا می دن ! حالا  پامون رو بذاریم تو خاطره ها ؟!




  • هیده ...

ول کن جهان را... قهوه ات یخ کرد

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ب.ظ

من جهان رو همون موقع ول کردم که دیدم برای کسایی می مُردم که برام تب که هیچ ؛ سرفه هم نمی کردن . همون موقع که دیدم نمی تونم جلوی خیلی از اتفاق ها رو بگیرم . همون موقع که دیدم وسط چهار راهم و باید چراغ قرمز رو رد کنم و رد هم کردم ! همون موقع که امروز دکتر زل زد تو چشام و گفت باید 4 تا از دندونات رو بکشی و این تازه شروع داستان بود .همون موقع که ویروسِ اومد و همه چی رو بهم ریخت و رفت! همون موقع که دیدم چه قدر دَرسا موندن ! همون موقع که خانم ِ مسئول جدید رو جو گرفته و دامانش ما رو . همون موقع که هی سایت رو باز می کنم و می بینم هنوز لینک ثبت نام نیمده ...

اما به خاطر آدمایی که وقتی باهاشون حرف میزنم کلی حالم خوب می شه ؛ به خاطر آدمایی که نزدیک اند هر چند دورن ؛ به خاطر آدمایی که ارزش دارن براشون بمیری ؛ به خاطر اتفاق هایی که هنوز نیافتادن ؛ به خاطر همه چیزایی خوبی که هستن و موندن ؛ به خاطر خوش بختی های کوچیکی که هنوزم پیداشون می شه ؛ شِکر می ریزم تو قهوه ام ...

حالا من مونده ام و قهوه ی پر از شکری که یخ کرده ....

+ عنوان از علیرضا اذر

 

  • هیده ...

یه حساب سرانگشتی از شب های باقی مانده

پنجشنبه, ۲ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ

از همین الان دارم لحظه ای رو تصور می کنم که نزدیک تحویل ِ سال ِ 1396 هست و من دارم با تمام وجود آرزو می کنم هیچ سالی شبیه امسال نباشه . دارم از خوش حالی ذوق می کنم که دیگه امسال تموم شده و سال 1396 قرار ِ خیلی بهتر از 95 شروع و تموم شه ؛ اون قدری خوب که دلم براش تنگ هم بشه حتی . نه مثل 95 با اون شروعش که نمی دونم چه قدر زمان لازم دارم که یادم بره چه شب ِ عید ِ بدی رو گذروندیم . حتما سال 96 دیگه میوه های شب ِ یلدا تو یخچال و آجیل رو میز نمی مونه و به جای اینکه به خاطر از دست دادن عزیزی لباس مشکی بپوشیم ؛ به خاطر به دست آوردن عزیزی لباس رنگی می پوشیم و از لحظه های خوبمون رو ثبت می کنیم . من می خوام به 96 امیدوار باشم ...
  • هیده ...