از چشم ها بخونیم

۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

آبشش داران

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۴۷ ب.ظ
هندوانه
عکس از دیوار رنگی

هوا آلوده بود و اکچولی هنوزم هست ؛ می گن خواهد هم بود . مدارس دو روزه تعطیل ِ  ولی قشر ِ آبشش دار ِ جامعه که اتفاقا دانشجو هم هستن باید برن . البته من که ترمم تموم شده (((: . دلم برای سایر آبشش داران سوخت . حالا نه اینکه من خونه نشسته باشم ها . چند باری خودم رفتم بیرون؛ یعنی باید می رفتم . هم دیروز ؛ هم امروز.
دیروز رفتم سبزی دسته ای خریدم  از این چرخی ها ؛ یه چرخش 90 درجه ای و از روبروش نون لواش هم . ما نون لواش خیلی نمی خوریم ؛ یعنی اصلا نمیخوریم ولی خوب برای رول ِ رنگی رنگی لازم بود . 15 قدم به جلو و رو به جنوب ؛ از مغازه ی نون فانتزی نون تست خریدم . اتفاقا نون تست هم نون ِ اصلی ِ خونه ی ما نیست ولی خوب برای فینگر فود لازم بود.سعی کردم نون و سبزی و کیف دستی ام رو با دست ِ چپم نگه دارم و نون تست و موبایلم رو هم با دست ِ راستم . از عرض ِ خیابون داشتم رد می شدم که عکس ِ خودم رو تو شیشه های بانک ِ روبرو دیدم . احساس ِ پیری کردم. حالا پیری هم نه ؛ ولی یه حسی بزرگتر از اونی که هستم |: .

امروز هم رفتم ثبت نام باشگاه . یعنی سعی کردم ساعتی برم که بتونم یه چند دقیقه از ورزش های ساعت قبل رو ببینم که اگه خوب بود ثبت نام کنم. در راستای اینکه سری قبل یه جا ثبت کردم و فقط یه روز رفتم و از فرط ِ بد بودن دیگه نرفتم . من بودم و مربی! بی کلام باید ورزش می کردیم |: . فک کن . ولی خوب این جا خیلی خوب بود . قرار شد از شنبه برم (((((: . تو این قضیه واقعا من دیگه تقصیری ندارم . دوره اشون از شنبه شروع می شه .

{ مامان می گه بیا فینگر فود ها رو درست کنیم . ولی من می گم زود ِ و نشستم اینجا دارم آپ می کنم } .

فسقلی اومده خونمون و کتاب ِ کار ِ کلاغ سیاه رو هم با خودش اورده که مشق هاش رو بنویسه  .تمرین هاشون مربوط ِ به ساعت ِ . هی می نویسه نشونم می ده می گه درسته می گم نه . چند بار براش توضیح دادم؛ آخر سر می گه " تو به چه روشی حل می کنی؟ قدیمی نیست؟!"  می گم خوب معلم ِ خودت چطوری بهتون یاد داده ؟. برگشته تو چشای من نگاه میکنه می گه " ببین ؛من اون روز اصلا به درس گوش نکردم " (((: . بهش روش کار رو توضیح دادم . چند تا نمونه سوال کشیدم تا حدودی یاد گرفت ولی بازم سوال داشت . ساعت مچی آوردم و از روی ساعت چند بار با هم تمرین کردیم تا یاد گرفت . بر گشته می گه حالا اون انیمیشن َ رو بریز رو فلش برم خونمون ببینم :دی.

مامان باز می پرسه می خوای درست کنیمشون ؟! می گم نه بابا زوده . یهو یاد ِ کوکی های تو کمد می افتم . یادم باشه برای شب از تو کمد بیارمشون بیرون؛ نکنه یلدا بگذره و  اصلا یادمون بره کوکی ها رو .کلی زحمت کشیدیم براش و دو برابرش خندیدیم :دی.


یلداتون مبارک (: .

  • هیده ...

این بار مشکل دوست داشتن نی

شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۶ ق.ظ
f6b9c01b9ed538472a08a84a38dbeb26
عکس از دیوار رنگی

همون قدر که دوست داشتن ِ یکی ؛ می تونه رو تصمیم گیری های ادم تاثیر بذاره ؛ دوست نداشتن یکی یا دلخور بودن از یکی هم !
وقتی یکی رو دوست نداری ؛ یعنی بهتر بگم ؛دیگه دوست نداری ؛ ممکنه هر حرف و فعل ِ بی قصد و غرض ِ اونو با قصد و غرض هم ببینی . چرا ؟! چون یه بار مطمئن شدی که قصد و غرضی پشت ِ یه حرف و فعلی بوده . البته این اصلا توجیه خوبی نیست ولی خوب کاری ِ که شده .
بحث ِکینه و اینا نیست . نمی دونم چطوری توضیح بدم که بشه اینا رو از هم افتراق داد ؛ لطفا خودتون متوجه بشید .
امروز که میم گفت میای پاساژ پروانه * و رفتم و برگشتم و هوا هم چه قدر آلوده بود و ســــــــــــــــــرد ( که اصلا این چزئیات ربطی به موضوع نداره !) داشتم به این فکر می کردم که چون دیگه فلانی رو دوست ندارم و چند باری اتفاق هایی افتاده که نباید و رفتار هایی دیدم که نباید ؛ هم چین دست و دلم نمی ره براش کادو بخرم . یعنی صرفا از روی انجام وظیفه ... ولی در عوض ؛ فلانی که وای ...  چه ایده هایی برای کادو ها و مراسم های اون دارم .
ای کاش ما آدما عوض نشیم . ای کاش یه وقت منم عوض نشم . یعنی نه اینکه تغییر خوب نباشه ها ... تغییر ِ بد  ؛ بد ِ .


* پاساژ پروانه : پاساژ پروانه عملا یه پاساژ نیست . بلکه یه پارکینگ طبقاتی ِ که روز های جمعه حکم جمعه بازار پیدا می کنه و شما می تونید اونجا از شیر مرغ تا جون ِ آدمیزاد پیدا کنید . البته قدیما صرفا عتیقه جات داشتن ولی خوب الان سامان دهی تر شده و فیلد های مختلفی داره . اونجا خیلی نمی شه خرید کرد ؛ یعنی چندان کالای لوکسی نداره ولی خوب وقت گذرونی ِ . ولی امروز چندتا غرفه بدلیجات داشت که نیمی از وجود من اونجا مونده اصلا !
+ دوستان اشاره می کنند  داره بارون میاد . خدایا مرسی ؛ وگرنه فردا رسما خفه می شدیم تو این هوا.
+ دوستان هم چنین اشاره می کنند فردا شنبه اس . قابل ِ توجه عزیزان ِ از شنبه ؛ من جمله خودم (((: .

  • هیده ...

شبیه ِ من ترانه ای میان شعله های تردید

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۴ ب.ظ


جای خاصی نمی خوام برم .  که البته فقط وقتی نباید به خودمون برسیم که جایی می خوایم بریم . مگه خودمون دل نداریم . مامان داره پای تلفن با اون ور خطی ِ مشورت می کنه که چطوری این معضل ِ جدید رو حل کنند . وایسادم جلو آینه . موهام رو می پیچم دور کلیپس . برعکس وقتایی که می خوای موهات مرتب بشه و نمی شه ؛ این بار انگار ساعت ها وقت صرف آرایش موهات کردی ؛ خیلی هم شیک و مجلسی . تغییر قیافه مامانم نشون میده اطلاعات خوشایندی دستگیرش نشده . شونه رو می ذارم رو میز و همین طوری ریمل رو بر میدارم . چشم راست ... از ریشه ی مژه محکم ریمل رو می زنم . بوی ریملم رو دوست دارم . تو آینه نگاه می کنم که آیا مثل این عکسا دهنم هم حین ِ ریمل زدن باز شده یا نه ! چشم چپ ... به حرفای مامان که داره می گه " پس چی کار کنیم  " فکر می کنم . دیشب با خنده گفته بودیم " هر دم از این باغ بری می رسد " .  ریمل رو می ذارم رو میز ... همین طوری فقط ریمل زده بودم . تا از در رفتم تو میم گفت چیزی به چشات زدی ؟! برگشتم تو آینه نگاه کردم و با خودم گفتم شاید چیزی ریخته پای چشمم .تو همون حین گفتم آره . گفت " اها  . اخه یه خرده زیر چشت سیاه شده ." گفتم آها ... این ؟ این کبودی ِ زیر چشمم ِ . بعد یهو برگشتم گفتم یعنی این قدر معلوم شده ؟!


+ عکس ِ مربوط به یه کلیپ ِ قدیمی ِ که به یه تعداد بچه یدونه مارشمالو می دن ؛ می گن اگه تا یک ساعت این یدونه مارشمالو رو نخوری ؛ یدونه دیگه بهت مارشمالو می دیم . بچه ها رو می فرستن تو یه اتاق که با دوربین کنترل می شه و عکس العمل بچه ها هم دیدنی (((: این پسر بچه ِ که از قضا من فال این لاو ویت هیم ؛ مقاومت می کنه و تا یک ساعت این رو نمی خوره و در آخر که بهش دو تا مارشمالو می دن ؛ همزمان جفتش رو با هم می خوره ((((: .

+عنوان از آهنگ " غزل نشد " از چاتار . یه وقتایی بد جوری دلم می خواد چارتار گوش کنم . یه حس ِ خاصی داره آهنگ هاش.

  • هیده ...

سکانس های سخت زندگی

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۴۱ ب.ظ

حال ِ امروزم شبیه این آدمایی بود که می رن و تو ایستگاه اتوبوس ؛ سر ِ خط سوار می شن ؛ دنبال یه پیر زن یا مثلا آدمی که برای چند ساعتی گوش هاش رو نیاز نداره می گردن . می شینن بغل دستش ؛ یه خرده براش درد و دل می کنند . یه خرده که یعنی از سر ِ خط تا اخر خط ؛ به اضافه ی ترافیک های وسط راه ؛ آخر خط دوباره برای همون سر ِ خط سوار می شن که برن خونه .

یعنی می دونید . داشتم به خودم می گفتم ؛ لابد دیونه ام که با وجود این وضعیت دنبال ِ خوشی های ریزریز می گردم ؟! به مسخره ترین چیزا می خندم ؟ یا سعی می کنم شاد باشم ؟! چه وضعیتی ؟! همون وضعیتی که یه مرد ؛ با اون سن و سالش بعد از تحمل چند ماه ؛ دیگه صبرش تموم شده بود . اومده بود داشت برامون از زندگی افتضاح و جهنمی که داشته می گفت . می دونید ؛ خیلی سخته اسطوره ی صبر و تحمل و مقاومت زندگیتون بشینه رو به روت و گریه کنه و بگه خسته شده . بگه منتظرم پولم دستم بیاد مهریه اش رو بدم و خلاص ...دیدن ِ اذیت شدن و زندگی افتضاح اونایی که دوسشون دارم ؛ کم سخت نیست.


جا داره یه سلامی هم بکنم به اون دوستی که می گفت " به نظرم خیلی خوش بختی " ... ســـــــــــــــلام. حال ِ همه ی ما خوب است .


+ من منکر خوشی ها و خوش بختی های  زندگیم نیستم .

+چه قدر بدم میاد  " بد و انرژی منفی " طوری بنویسم... ولی کاری ِ که شده .

  • هیده ...

it was a long day

دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۱۶ ب.ظ

e379ed2cdf2accf0b5fc5ac7a3f69d71

عکس از دیوار رنگی


حالا اگه این مسئله که دیشب سه سری پست نوشتم ؛ هر سری که اومدم انتشار رو بزنم ؛ یهو لپ تاپ خاموش می شد رو بذارم کنار :


بگذریم که چه هوایی بود امروز. یعنی صبح که داشتم می رفتم؛ احساس می کردم به محض رسیدن به بیمارستان ؛باید برم زیر اکسیژن بخوابم . نمی دونم چند درصد آلودگی بود چند درصد مه ؛ ولی بد چیزی بود . بعد من همین طوری ضعف و سر درد هم داشتم ؛ دیگه پلاس این هوا اصلا ترکیب خوبی در نمیاد .یعنی ریه های ما دیگه دارن تغییر ماهیت می دن می شن " دود شش "  بر وزن آب شش .  

حالا بگذریم که من یه صحنه سی پی آر بچه دیدم و ریت قلبی خودم رفت بالا و در کنارش قلب ِ بچه ِ رفته بود...( البته به خیر گذشت خدا روشکر و بچه برگشت ) و  بگذریم که یه سندرم و کیس نادر دیدم و خوب هر چی نادر تر ؛ آدم بیشتر دلش می سوزه .

ولی از این نمی شه بگذریم که شنیدم ماشین ِ عزیزترین هام که مسافرت بودن مشکل پیدا کرده ؛ بعد من هر چی زنگ زدم باهاشون حرف بزنم نشد . بعد وقتی هم که تماس برقرار شد صدا قطع و وصل می شد و انگار اون ور خط داشتن گریه می کردن. بعد مامانم داشت این ور بال بال می زد ؛ بعد من می خواستم هی وانمود کنم نه بابا همه چی خوبه . بعد هی بیشتر مطمئن می شدم اون ور خط دارن گریه می کنند بعد هی می فهمیدم که ریت قلبم داره ذره ذره می ره بالا . بعد می شه طپش قلب ... و در نهایت تماس قطع شد . یه شماره دیگه پیدا کردم و تماس گرفتم که دیدم خدا رو شکر به خیر گذشته . یعنی اصلا دقیقه های خوبی نبود .

  • هیده ...

لابد ...

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۲ ب.ظ
خاطرات
عکس از دیوار رنگی

ترجیحا یه عصر ِ پاییزی باشه ... حالا یه روز ِ برفی هم بود بد نیست  .
من لباس رنگی هام رو بپوشم که تو عکس خوب می افته . تو هم دوربینت رو بیاری .
بریم پارک ... از همون پارکا که تو پاییز و زمستون ؛ جون میدن برای عکاسی . بعد من بشینم رو نیمکت ها ؛ رو چمن ها ؛ رو برفا راه برم . اهنگ گوش کنم ؛ تو هم برای خودت عکاسی کنی ؛ اند دن ؛ جاهامون عوض می شه .دوربین رو می دی من  . می شینی رو نیمکت ها ؛ راه می ری ؛ آهنگ گوش می کنی ... منم برای خودم عکاسی می کنم .
تهش یه مموری می مونه و کلی عکس تک نفره !
  • هیده ...

یکی بیاد بریم درس بخونیم !

شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۸ ق.ظ
استادی

من زمان ِ کنکور این طوری درس نمی خوندم  که . درس می خوندم ها ...درس . حالا درسته یه وقتایی بی کیفیت بود و آخراش به حاشیه های سیاه ِ کنکوری کشیده شد ؛ ولی منظم بود . یعنی هر روز یه ساعتی کلاس یه ساعتی کتاب خونه و الی اخر .اصلا همین کنکور بود که منو به کتاب خونه عادت داد و دیگه نشد تو خونه درست و حسابی درس بخونم . الان که به اون موقع نگاه می کنم می بینم ؛ شاید اگه دوستم نبود ( یه آدمی که پا به پات بیاد  ) این برنامه نصفش عملی می شد . یعنی الان معظل ( آیا معظل درسته ؟! که دوستان اشاره می کنند معضل درسته  ) اصلی من تنها بودن ِ تو درس خوندن . یعنی درس می خونم ؛ ولی اگه مثلا مثل دوران کنکور شه بازدهیش دو برابر می شه . همیشه که نه ؛ ولی بیشتر اوقات آدم کارهای سخت رو دوست داره تنهایی انجام نده . وقتی دو نفر باشی ؛ وقتی قول داده باشی ساعت 8 صبح بیدار شده باشی و دم ِ در حاضر باشی این طوری یه خرده کارهای سخت ؛  روتین و عادت می شه .
نظر من و مامانم این ِ دفعه بعد برم وسط کتابخونه وایسم بلند بگم " کی میاد هر روز بیایم درس بخونیم " ((: .

+ راستی اینو یادم رفت .هدیه ای از جنس خودتان : اینجا رو بخونید (: .
  • هیده ...

یه خرده از من بگو

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۹ ب.ظ

دختر رنگی
عکس از دیوار رنگی


از صبح هی می گم یا می گه چی می خوری برای ناهار ؛ بعد یکیمون همراه به حرکت ِ بالا انداختن شونه ها که  جواب می ده " نمی دونم ".
نهایتا ساعت دو و نیم خودم می گم : "سیب زمینی سرخ کنم ؟ " می گه " آخ آره " .
بلند می شم و سیب ها رو تو از سبد بر می دارم . همین طوری دارم که دارم خلال خلال می کنمشون به خیلی چیزا فکر می کنم . راستش الان چیز ِ زیادی از فکر های اون موقع یادم نی . فقط یادمِ شبیه ِ رباط های برنامه ریزی شده چاقو رو عقب جلو می بردم و مثلا سیب خلال می کردم ولی به چیزای دیگه فکر می کردم . لابد وسط هاش به سوال های مامانم که از تو سالن از من می پرسیده جواب هم می دادم .
تابه رو می ذارم رو گاز و زیرش رو روشن می کنم . روغن کنجد ؛ نمک ... ویتینگ .... تابه ایز لودینگ ! سبد سیب زمینی های خلالی شسته رو چپ ِ می کنم تو تابه ! یاد ِ کاریکاتور سیب زمینی سرخ کردن دخترا و پسرا می افتم . می رم از رو میز اون وری کف گیر تفلون َ رو میارم . نمی دونم چی می شه یاد ِ خنده ی بابام از پشت ِ تلفن می افتم ؛ وقتی که اون طوری که جدیدا صداش می کنم ؛ صداش کردم . خودمم خندم می گیره.
سیب زمینی ها رو سرخ می کنم و با خودم می گم اگه من نباشم ؛ چی بقیه رو یاد ِمن می اندازه . با چی منو یاد آوری می کنند . مثلا وقتی " ب " بخواد از من بگه ؛ می گه برام چیز های خوشگل می خرید یا بیشتر یادش میاد وقتی اومده بود و همه چی رو به هم ریخته بود و رفته بود ؛ بهش گفته بودم دفعه ی بعدی یادت باشه هر چی برداشتی بذاری سر ِ جاشون .
بلند می گم " مـــــــــــــــــامــــــــــــــــان. روغن کنجد کمتر مصرف می شه ؟! نه ؟ یعنی کمتر جذب می شه " . می گه " آره " .
مثلا " ه " اون همه خاطره ی خوب یادش میاد یا اینکه مثلا من اون دفعه بهش نگفتم که دارم فلان کار رو انجام می دم . مثلا فلانی ... فلانی ... فلانی.  اوه . چه قدر آدم می تونن منو به روش های مختلفی یاد کنند .
زیر ِ گاز رو خاموش می کنم و سیب زمینی ها رو می ریزم تو بشقاب و سس و  نون ؛ از آشپزخونه می زنم بیرون  ...
  • هیده ...

داشتم فکر میکردم

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۹ ب.ظ
دختر رنگی
عکس از دیوار رنگی

صبح که پشت ِ میز آشپزخونه نشسته بودم و داشتم می گفتم که خواب دیدم داعش حمله کرده و مامانم گفته بود بس که بهش فکر می کنی در حالی که واقعا من بهش فکر نکرده بودم قبل ِ خواب  ؛ من به این فکر می کردم ؛ پس چرا من خواب ِ چیزایی که بهشون فکر می کنم رو نمی بینم .
وقتی اون خیابون پهن ِ نزدیک خونه بودیم و من مسخره بازی در می اوردم ؛ از مامانم پرسیدم " من بچه بودم شیطون بودم ؟ " داشتم فکر می کردم چه قدر بعضی وقتا شیطون می شم !اصلا واژه ی درستش شیطون ِ ؟
وقتی داشتم موهام رو شونه می کردم و به توده ی سیاه ِ کف ِ دستم نگاه می کردم ؛ داشتم به این فکر میکردم از وقتی قرص های ریزش مو رو می خورم موهام بیشتر می ریزه یا نه !
دیشب وقتی با میم نشسته بودیم رو سرامیک ها و داشتیم اثر ِ هنری ِ خوراکیمون رو خلق می کردیم (!) و به ترک ِ رو کیک هم می خندیدیم ؛ داشتم به این فکر می کردم چه قدر خوبه ما همیشه با هم می خندیم و همیشه یه چیزی برای خندیدن پیدا می کنیم و چه قدر خوب تر که اون پایه خنده اس.
امروز که رفته بودیم برای شین کادو بخریم ؛ من همین طوری تو فروشگاه داشتم می چرخیدم و به این فکر می کردم برای تولد " ف " چی بخرم . اصلا یه ماه قبل از تولدش براش تولد بگیریم که سوپرایز شه ؛ که اصلا نتونه تصور کنه می خوایم براش تولد بگیریم .
امروز که رفته بودم کتاب بگیرم از کتابخونه که بشه توشه ی این چند روز تعطیلی و مثل ِ همیشه بسته بود (!) ؛ به هیچی فکر نمی کردم جز نقص مدیریتی موسسه |: .
  • هیده ...

just go ...

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۱ ب.ظ

جاده رنگی

عکس از دیوار رنگی


اون طور که زندگی نامه آدمای موفق ( تا اونجایی که من خوندم ) نشون داده ؛ هیچ آدم ِ موفقی نه یک شبه به همه چیز رسیده ؛ نه بدون زحمت تلاش !

الان نه اینکه بشینم بالای مرکز مدیریت وبلاگم و بخوام به بقیه بگم پاشید جمع کنید بابا؛ اتفاقا با خودمم هستم . هیچ آدمی با نشستن و دست دست کردن به جایی نرسیده ( خودم تنهایی فهمیدم !!)  بالاخره باید یه روزی این راه ها رو رفت . بالاخره باید از خواب ِ ناز ِ گرم ِ سر ِ صبح ِ زمستونی (!) گذشت . باید زیر بارون و برف و سوز ِ سرما رفت دنبال اون چیزی که باید . باید کمتر خوابید . باید کمتر فان داشت . باید کمتر فیلم دید . باید به فکر خیلی چیزا بود . باید خلاقیت داشت . باید از روی مبل بلند شد . باید شروع کرد . هیچ انرژی خاصی قرار نیست شنبه ما رو هل بده که می گیم " از شنبه " . هیچ اتفاق ِ خاصی هم قرار نیست وقتی ساعت رند شد ؛ بی افته .

پس پاشید ؛جمع کنید . از رو مبل بلند شید . پاشنه های کفشتون رو بکشید و برید . اگر می تونید یه پایه پیدا کنید و برید ...جاست گو. می گم پایه چون من تو یکی از مرحله های سخت ِ زندگیم پایه داشتم و تونستم از پسش بر بیام .

الان بخوایم واقع بین باشیم یه خرده شعاری ِ حرفام ؛ ولی من هر چی به این چند وقتی که بیهوده گذشت فکر می کنم ؛ می بینم اگه همین شعار ها رو پیاده کرده بودم وضع فرق می کرد و بخوام آنست باشم باید بگم که واقعا به اندازه ی کافی انرژی نذاشتم. نا امید نشدن هم یه پارت ِ خیلی مهمی از این رفتن ِ البته .


+ من و مامانم ؛ وقتی عصر ِ امروز نشسته بودیم و من داشتم این پست رو می نوشتم و اون داشت با گوشیش کار می کرد ؛ طی ِ اقدامی یه سری تصمیم ها گرفتیم . حالا درسته حرفای اون بالا رو اصلا برای این تصمیم یهویی ِ ننوشتم و مربوط به تصمیم ِ شخصی ِ خودم بود ؛ ولی خوب بی ربط به همه تصمیم ها هم نیست دیگه . حالا برای این تصمیم ِ یهویی هم باید بلند شیم ؛ پاشنه های کفشمون رو بکشیم و جاست گو . فقط امیدوارم برای هیچ کدوم از تصمیم هام نا امید نشم و وسط راه ول نکنمشون که این بدترین اتفاق ممکن ِ . آدم وقتی همه ی تلاشش کنه و نرسه باز شرف داره به وقتی که تلاش نکرده ؛ نرسه .

  • هیده ...