از چشم ها بخونیم

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

می ریم که داشته باشیم ...

شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۴۹ ب.ظ

حالا که قرار ِ فردا عید باشه ؛ بریم عید دیدنی و بیان عید دیدنی ؛ میریم که داشته باشیم » سلام ؛ چه قدر دلم براتون تنگ شده بود ؛ های الکی.  حالا دَرست کِی تموم می شه های " کنجکاوکی . چرا ارشد شرکت نکردی های فضولکی . اونم دوست داشت بیاد های چاخانکی . حالا شام بودین های زورکی ؛ ما هم همین طور های تعارفکی(!)  . تیکه پرونی های خاله زنکی ؛ نه بابا دیگه بزرگ شده های دروغکی و الی آخر ....


+ اینا رو نوشتم ؛ ولی امیدوارم عیدتون خالی از همه ی اینا باشه و واقعا برید عید دیدنی ؛ واقعا دلتون تنگ شده باشه ؛ از ته ِدل  تعارف کنید ؛ اینایی هم که من نوشتم جاست فور فان بود (: .
+عیدتون مبارک ؛ حال ِ دل هاتون خوب (: .
+ امیدوارم هم سال ِ خوبی داشته باشید ؛ هم سال ِ خوبی برای خودتون خلق کنید ( به قول یکی از دوستان تو اینستاگرام ) .
+اگه پای دعا رفتیم ؛ برای همدیگه هم دعاهای خوب کنیم (: .

  • هیده ...

منم پست غمگین دوست ندارم .

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۳۳ ق.ظ

31

عکس از دیوار رنگی


می دونم باید شاکر باشم ؛ صبور باشم . به خیلی بدتر از اینا که میتونست اتفاق بی افته و نیوفتاده فکر کنم . به شرایط خیلی بدتر از اینا که برای بقیه هس فکر کنم ....ولی ؛ ولی ؛ ولی حق ِ من از شب ِ عید و حال و هوای دم ِ عید این بود ؟ اینکه تو حموم معطل کنم تا قرمزی چشام بره ؟!اینکه همش بغض های عزیز ترین ِ زندگیم بیاد جلو چشم . همش بشینم و برام درد و دل کنه و من نتونم هیچ غلطی کنم و به خاطر اون جمله " بین خودمون باشه " سعی کنم کسی نفهمه ؟!این همه استرس ؟!این همه فکر مشغول و در هم برهم .


+ نمی دونم چرا اینارو اینجا نوشتم . شاید چون نباید کسی بفهمه.

+حال ِ دلتون تو شبای عید خوب (:  .

+با وجود عنوان ؛ ولی یه وقتایی پیش میاد .

  • هیده ...

خرید ِ خوبه ولی تنهایی نع .

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۱۵ ب.ظ


24

عکس از دیوار رنگی


از تنهایی بیرون رفتن بدم میاد . حالا به جز اون مواردی که آدم دلش تنهایی می خواد ؛ دوست ندارم تنها برم خرید ؛ مخصوصا مراکز شلوغ رو ؛ مخصوصا شب های عید رو . انگار تنهایی آدم اونجا بیشتر به چشم میاد .حالا باید دقیقا فردا تنها بلند شم برم قشنگ وسط یه جمعیت بزرگ . تنهایی تو انقلاب قدم بزنم ؛ برم مرکز تبادل کتاب . تنهایی برگردم . تنهایی برم جواب آزمایشم رو بگیرم . تنهایی برم جواب آزمایش رو به دکتر نشون بدم . تنهایی برگردم. این قدر دوتایی ؛ سه تایی بیرون رفتن رو دوست دارم که مثلا دیروز با اینکه باشگاه بودم و خسته ؛ با اینکه کلی کار داشتم ؛ بدو بدو همه کارها رو هماهنگ کردم تا باهاشون برم بیرون . در حالی که به معنی واقعی کلمه هیچ چیزی نمی خواستم بخرم . حالا فردا باید تنها برم گوشه گوشه ی شهر . اون دفعه هم تنهایی رفتم خرید . تنهایی رفتم وسط جمعیت با دست های پُر هی صَندل پا کردم و تنهایی پولش رو به صندوق دادم و برگشتم . تنهایی تو صف وایستادم تا سبزی خرد کرده بخرم و اون آقاهه هم اتفاقا بدون نوبت سبزیش رو گرفت رو رفت .

به فلانی پیام دادم که می خوام برم انقلاب ؛ کتاب نمی خوای ؟ که گفت من الان اصلا تهران  نیستم ! اینجا بود که یادم افتاد عه راستی ما قرار ِ امسال نریم مسافرت . ناراحت نشدم ولی دلم دریا خواست . البته وقتی فکر کردم که اگه قرار بود بریم مسافرت ؛ کجا می رفتیم ؛ نه تنها ناراحت نشدم ؛ خوش حال شدم که حتی برای آخر تعطیلات شیفت هم رد کردم و نمی رم مسافرت .

هر سال این موقع ها یا داشتم سفال رنگ می کردم ؛ یا ظروف هفت سین رو درست می کردم یا تخم مرغ رنگ می کردم .... امسال حتی بهش فکر هم نکردم . هفت سین نداشته باشیم چی می شه ؟!

با همه ی این تفاسیر ؛ حتی با وجود اون بسته ی پستی منحوس که آخرین روزهای سالمون رو به تنهایی به گند کشید ؛ولی زندگی هنوز قشنگی های خودش رو داره (: .



+تعیین سطح رو هم باید به لیست بالا اضافه کنم .

+بیاید تو چهارشنبه سوری کمتر کشور رو به آتیش بکشیم :دی |: . چه وضعی ِ آخه . من باید همه ی کارهای فردا رو امروز انجام میدادم که از ترس شهید شدن به فردا موکول شد:دی. می خواستم یه پست مستقل برای چهارشنبه سوری بنویسم اصلا.... باشه بعدا .

+تف به چیزایی که دیروز دیدم و دلم پیششونه و کاش می خریدمشون :دی.

+برای هر خوب و بدی ؛ استثنایی هست . من قانون صادر نمی کنم ( اشاره به عنوان :دی. ) .


  • هیده ...

منو بلدی !؟

جمعه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۲۱ ق.ظ

12

عکس از دیوار رنگی


نمی دونم چی شد که یهو فکرم به اینجاها کشید . به اینکه یکی آدم رو خوب بشناسه . دیدید یه وقتایی فکرتون اصلا دست ِ خودتون نیس. یهو می ره . تند ُ تند می ره جلو ؛ روز بعد ؛ هفته ی بعد ؛ ماه بعد ؛ سال ِ بعد . یهو می بینی اوووووووو. چه قدر فکرم زیاد ِ رفته جلو . اصلا چی داشتم می گفتم . آها ... از شناخت آدما نسبت به خودمون . دیدید یه وقتایی بعضیا چه قدر خوب می شناسنتون . قشنگ بلدن آدمو . نمی شه جلوشون نقش بازی کرد . لو میری. می دونن چی دوست داری چی دوست نداری .وقتی صبح زود بهت می گن برو یه چیزی بخور و " صبح یه چیزی خوردم های " الکی ِ  تو رو باور نمی کنند . همونا که دروغ می گی می فهمن می گن باشه ولی برو فلان کار رو بکن . همونا که تو خیابون مورد علاقه هات رو می بینن و یادت می کنند . همونا که می دونن ؛ هر چیو که باید .


خوبه یکی این قدر آدمو بلد باشه !؟



+ یاد ِ یه جلمه ای افتادم  که می گفت " مراقب آرزوهات باش . یه وقت برآورده می شن " . البته شاید جمله بندیش فرق داشت ولی من این طوری یادم ِ.

+من هنوز تو شوک ِ اینم که چه زود داره عید می شه . قطعا بعدش هم تو شوک ِ اینم که چه زود تعطیلات تموم شد ! :دی.

+شاید از نظرتون عکس و پست بی ربط باشند ؛ ولی سعی کنید ربطش رو پیدا کنید :دی.

  • هیده ...

ذهنم پراکنده اس ؛ پس پراکنده می خونید :دی.

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۰۳ ب.ظ

1

عکس از دیوار رنگی

عکس رو که دیدم ؛ دلم برای خوابیدن تنگ شد . حالا نه اینکه امروز خوب نخوابیده باشم ؛اتفاقا خیلی هم خوب خوابیدم ؛ ولی خوب این آرامش بچه ِ کم وسوسه برانگیز نبود . مثل وقتایی که مامان اینا بیدار شدن و رفتن دنبال کار و بار خودشون و من می رم رو تخت اونا می خوابم و از بزرگی تخت لذت می برم .با چشای نیمه باز دنبال ِ اون بالشت تپل تر ِ می گردم هر از گاهی هم از این سمت ِ تخت می رم اون ور تخت که هنوز گرم نشده . شنیدید که "خوابیدن تنهایی رو تخت دونفره و خوابیدن دوتایی رو تخت یکنفره" بیشتر کیف می ده .

امروز شبیه روزای تعطیل بود . حالا اینکه چند مرکز اداری زنگ زدم و کار داشتم و جواب نمی دادن به کنار ؛ ولی کلا حال و هوای جمعه ها رو داشت . رفتم باشگاه و بازم دلم برای کلاسای صبح تنگ شد . باشگاه بعد از ظهرا خوب نی .صبح رو بیشتر دوست داشتم . شلوغ تر بود ؛ کلا بهتر بود . شاید بعد از عید دیگه نرم تا دوباره وقت کنم صبح ها برم ( می دونم که قبلا به مامانم گفته بودم اگه خواستم باشگاه نرم خونه راهم نده :دی. ) .

من هر روز به مامانم می گم لباس زمستونی ها رو جمع کنیم و اونم هر روز می گه نه هنوز زوده . دلم برای لباس های تابستونیم تنگ شده .

یادمه چند روز پیش هم یه پست نوشته بودم که دنبال ِ یه تریبونم که از فلانی اینا تشکر کنم ولی نمی دونم چرا آخرش ارسالش نکردم .

تو گوگل یه خرده دنبال منابع تافل گشتم . حالا نه اینکه بخوام امتحان تافل بدم ؛ بلکه می خوام ام اس ار تی یا اون یکیشون رو شرکت کنم .اونم به صورت خیلی خجسته طور . یعنی اصلا کلاس نرم و همین طوری خودم یه چیزی بخونم و برم امتحان بدم . نه اینکه زبان دوس نداشته باشم ولی این مدلی هم دوست ندارم ولی خوب مدرکش رو لازم دارم . گفتم شانسم رو امتحان کنم شاید به حداقل نمره ی مورد نیازم رسیدم و دیگه پول و وقتم رو برای کلاسش نذارم .

چند روز پیش با میم رفتیم شهر کتاب .وقتی می گم شهر کتاب بیشتر توجهتون بره سمت قسمت لوازم التحریر تا کتاب . حالا نه اینکه کتاب دوست نداشته باشم ولی خوب لوازم التحریر رو بیشتر دوس دارم . تهش شد یه کتاب زبان در راستای خودآموز زبان خوندم و یه ماژیک هایلات ِبس خوشرنگ . میم هم یه خرده خرید کرد . ولی خوب این خرید کم هیچی از ارزش های گشتن بین اون همه لوازم التحریر رو کم نمی کنه .

ساعت نه شده و بابا می خواد اخبار گوش کنه. مامان از تو آشپزخونه می پرسه فردا ناهار چی می بری ؟؛ و این یعنی یادآوری اینکه صبح باید زود بیدار شم .



+توصیه های دوستانه ؛ معلمانه ؛ پندانه ی شما رو در رابطه با اینکه چی بخونم ؟ چی نخونم ؟ برای زبان با گوش ِ جان می شنویم .

+اوف که چه قدر دلم بستنی می خواد .

+قرار بود فلان کتاب رو تموم کردم برای خودم جایزه اتود جغدی بخرم ؛ ولی خوب هم پیدا نکردم ؛ هم یادم رفت .

+بر خلاف اون روز که شب ِ قبلش گفتم فردا روز ِ شلوغی ِ و فرداش چه روز مزخرفی شد ؛ جا داره بگم : فردا چه قدر خوبه و ما چه قدر خوش حالیم و قرار اتفاقای خوب بی افته .  اسمایلی پالس + فرستادن (:  .

+اندازه فونت پست ها خیلی ریز نیست ؟!

  • هیده ...

چیزی نشده ؛ دارم بزرگ می شم

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۵۳ ب.ظ

304ed224b2722af7877c2ef3b181f5d8

عکس از دیوار رنگی

همین چند وقت پیش بود ؛ نمی دونم با مامان داشتیم سر چی حرف می زدیم که گفت " وقتی تو بچه بودی ؛ بابات می گفت تو قرار ِ چهار روز بعد وارد اجتماع بشی و نباید زود بشکنی و باید مقاوم باشی و لوس بار نیای " و این حرفا دیگه . حالا کلمه های دقیقش یادم نی ولی قطعا هدف ِ بابام از گفتن این حرفا این بوده که دوست نداشته من آدم ضعیفی باشم .

درست امروز وقتی یه اتفاق بد افتاد . وقتی هِی و هِی و هِی و پشت سر هم اتفاق هایی افتاد که اصلا دوس نداشتم . وقتی هی نفس عمیق می کشیدم که گریم نگیره ؛ وقتی هی خواستم دنبال ِ اون اعتماد به نفس ِ گم شده ام بگردم . وقتی درد مجال کار کردن بهم نمیداد ولی بازم مشغول بودم ؛ وقتی تو راه برگشت هی یاد ِ روزی که تموم شد؛ می افتادم و بازم نفس عمیق می کشیدم که چشام قرمز نشه و آخرم شد . وقتی نفس عمیق می کشیدم که گریم نگیره ؛ یاد ِ تدبیر بابام افتادم . با خودم گفتم لابد آدمایی تو مترو و اتوبوس فکر هایی مثل شکست عشقی و شنیدن خبر بد و اینا به سرشون می زنه ؛ من فقط روز سختی داشتم . همین .



+ داشتن آدمایی که هوات رو داشته باشن تو روزای سخت یعنی نعمت (: .

+هفته سختی بود که تموم شد . تنکس گاد.

+تا من باشم دیگه انرژِی منفی نفرستم :دی. 

+گلدون پیشنهادی در راستای پست ِ قبل : "چمن عروس " . چیز ِ قشنگی می شه برای روی میز ؛ که البته من خودم هنوز موفق به خریدش نشدم :دی.

  • هیده ...

برید و نخرید حتی

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۴۰ ب.ظ

golforoshi

فوتو بای خودم :دی.


این روزا که آخرای سالِ  و وقت گل و گلدون و درخت و اینا ؛ به این جاها سر بزنید . حتی گل هم نخرید کلی حس ِ خوب داره . امروز بعد از یه تماس فوری که اگه می تونی زود بیا فلان جا ؛ موقع برگشت از دم ِ گل فروشی رد می شدیم که گفتیم بریم یه چرخی توش بزنیم .چه قدر همه چیز قشنگ بود . اوف ...رنگاشون . من خودم گلی نخریدم . یعنی یه مدل گل می خواستم نداشت . بعد هم باید یه گلدون بزرگ براش بخرم که خوب جای مناسب برای اون گلدون بزرگ نات فوند یت :دی. ولی کاش یه گلدون کوچیک با کاکتوسی چیزی خریده بودم .


+دیدید مرغ همسایه غاز ِ و این حرفا . همسایمون یه گلدون داره من چند وقته هر چی تو گلفروشی ها گشتم شبیهش نبود :دی .

+میریم که داشته باشیم فردای ِ شلوغ رو .

+این گل ِ هنوز بزرگ نشده بود . اسمش هم یادم رفته :دی. ولی رنگش رو ببینید ^_^ .

++مراقب سلامتی تون هم باشید.( مخصوصا تو فیلد گوارشی :دی. )

  • هیده ...

تعدادی + .......... .

شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۳۳ ق.ظ

18

عکس از دیوار رنگی


+قرار شد یا بهتر بگم ؛ قرار گذاشتیم امسال نریم مسافرت . همون قدر که خوش حال شدم ؛ دلم مسافرت هم می خواست و می خواد . بات د ِ پوینت اینجاست که اگه مسافرتم می رفتیم ؛ اونجایی که من دوست داشتم نبود . پس نرفتن رو ترجیح می دم ؛ علاوه براینکه کلی هم کار دارم. چه بهتر 15 روز  دربست در خدمت خودم باشم .

+من الان خیلی دوس دارم در مورد کلی اتفاق های خنده دار ؛ خاطره دار ؛ درس زندگی دار ؛ بنویسم ...ولی می دونید یه چیزایی دست ِ منو بسته. به واقع ( به قول ِ شباهنگ ) می ترسم بنویسم ازشون .

+قرار ِ مستر سین ( که قطعا 4 ماه بعد اسمش هم اصلا یادم نیست و با خودم می گم " سین " ؟  ) بره از پیشمون . من به طور دقیق بخوام بگم حتی دو روز هم با ایشون همکاری نداشتم پس هیچ گونه قضاوتی هم ندارم .ولی دوست ندارم هر روز آدمی رو ببینم که منو یاد ِ کسی می اندازه که من دوست ندارم هی یادش بی افتم .هی عذاب ِ وژدان الکی بگیرم به خاطر کاری که مجبور به انجامش بودم و اصلا دوسش نداشتم . پس خوش حالم که قراره به احتمال زیاد دیگه نبینمش.

+من هر جور حساب کردم باید یکی رو انتخاب کنم . یا دیدن ِ یک عدد عشق ِ فسقلی ِ11 ماهه که دلم براش قد ِ نخود شده ؛ یا دانشگاه و باشگاه ! کفه ی ترازوی عشق ِ 11 ماهه سنگین تر ِ . مخصوصا وقتی براش لباس خریدم و با روبان قرمز قرار ِ با عشق تقدیمش کنم و اونم لابد می خنده و چال ِ لپاش مرا بس ^_^ .

+ می گه" هیده ...هیده .بیا یه عکس از من بگیر . خیلی وقته تلگرامم عکس نداره ". میریم تو حیاط یه عکس می گیرم. ادیتش می کنم براش می فرستم . حالا یک عدد منم که هی عکس ِ پروفایلش رو باز می کنم و به خنده اش نگاه می کنم . به بعضی آدما باید گفت " تو بخند ...تو همیشه بخند " .

  • هیده ...

در لحظه نبودم

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۱۵ ب.ظ

7

عکس از دیوار رنگی


صبح بیدار شدم . ولی هوا سرد بود و دوست نداشتم از زیر پتو بیام بیرون . مامان پرسید می ری ؟! گفتم آره  ولی نمی خوام از زیر پتو بیام بیرون . گفت " من می رم ؛ دیرم می شه...منو در جریان بذار پس " گفتم " باشه " . خوابم نمی برد ولی این رخوت و گرمی زیر پتو رو نمی خواستم از دست بدم . نمی دونم چی یادم اومد که یهو از زیر پتو اومدم بیرون . مثل وقتایی که می گن یهو بپر تو استخر آب سرد . بدنت عادت می کنه . پریدم بیرون که به هوای سرد اون ور پتو عادت کنم . رفتم کتابخونه. نشستم پشت ِ میز. یه خرده کتاب رو ورق زدم . به مباحث ِ مونده نگاه کردم . طبق ِ اون عادت همیشگی تعداد صفحات رو محاسبه کردم ؛ به ساعت نگاه کردم ! هی سعی کردم تمرکز کنم . یادم بمونه کدوم عصب از کجا رد میشه ؛ کدوم رباط از این ور .... حواسم جمع نمی شد . آهنگ بی کلام گذاشتم . دوباره خودکارم رو گرفتم دستم . ولی مغزم صرفا داشت دیده ها رو دریافت می کرد و هیچ پردازشی روشون نبود . تو لحظه نبودم . داشتم به آینده فکر می کردم . به حرفایی که باید سه ماه ؛ 4 ماه بعد بزنم . داشتم فکر می کردم چی بگم . نمی خوام موقعیت الانم رو از دست بدم ولی خوب ادامه تحصیل هم چیزی نیس بشه نادیده اش گرفت ؛ مخصوصا وقتی بحث ِ سن مطرح باشه .داشتم فکر می کردم اگه این موقعیت رو از دست بدم کجا می تونم دوباره موقعیت شبیه به این پیدا کنم ....فلان جا ... فلان جا ... . اهنگ رو عوض می کنم. دوباره ورق می زنم می رم جلو ببینم چه مباحثی مونده . دوباره بر می گردم سر صفحه اول . دوباره نیم ساعت بعد با خودم می گم یعنی عید رو چطوری برنامه بریزم ؟! دوباره به 4 ماه بعد فکر می کنم . چی بگم ؟!

کتاب رو می بندم و نه وقت خودم رو می گیرم و نه الکی میز کتابخونه رو اشغال می کنم. میرم وسیله ای که لازم داشتم رو میخرم و می رم خونه .



بی ربط نوشت : یادتونه نوشته بودم نگرانم ؟ نوشته بودم همش خودم و خانواده اتفاق های بدی برامون می افته .... امروز برای فرار از ترافیک شب ِ عید تو ساعت اوج ترافیک ؛ میم گفت بیا با موتور ببرمت زود برگردیم ؛ و ما تو راه نزدیک بود تصادف کنیم ؛ ولی خوب تصادف نکردیم . به جاش خوردیم زمین ! به جز زخم شدن و کبودی پای من و لابد همین طور هم "میم "؛ خدا روشکر اتفاقی نیافتاد .اون موقع هم در لحظه نبودم. ترسیده بودم . اومده بودن کمکمون کنند . آقاهه گفته بود یه لیوان آب بدید این خانم . من یادمه گفتم " من خوبم " و داشتم به میم نگاه می کردم ببینم اونم خوبه یا نه ...  فقط نکته ی جالبش این بود که فهمیدم چه قدر همه مارو می شناسن و ما نمی شناسیمشون (((((((: . یادم باشه :دی.


+من قصد ندارم به کسی بگم با موتور خوردم زمین . امیدوارم توسط این عزیزانی که ما رو می شناختن به گوش بقیه نرسه :دی.

+امروز نه تنها من ؛ خیلی ها تو کتابخونه آرامش نداشتن . از رفت و آمد ها معلوم بود اکثرا نمی تونن درس بخونن . حداقل برداشت من این بود . فک کنم هوا زیادی تمیز شده ؛ با اکسیژن مسموم شدیم ((((: .

  • هیده ...

اینم یه مدلشه دیگه

يكشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۵۸ ب.ظ

25

عکس از دیوار رنگی


اینم یه مدل اعتیاد ِ ها . اینکه یه وقتایی از روز که بعضی وقتا قسمت اعظمی از روز هم می شه ؛ همش دارم به این فکر می کنم که فلانی که الان دیدمش شبیه کی بود. مثلا روز اول که رفته بودم این محیط ِ جدید ِ ؛ همش داشتم تنهایی و یه وقتایی دوتایی با دوستم فکر می کردیم که دکتر نون شبیه کیه .حتی به یه بار هم قانع نبودیم . چند بار تو طول روز می گفتم " وای چه قدر این شبیه یکی ِ که یادم نی .تو یادت نی ؟" . یه وقتایی شباهتا از ظاهر هم میره اون ور تر و شخصیت و طرز فکر آدما رو هم شامل می شه . ولی خوب چیزی که اون اول توجهت بهش جذب می شه تشابه ظاهری ِ  .

یه وقتایی دید ِ آدما هم تو این شبیه بودن خیلی فرق داره ها . مثلا شما می گی چه قدر این شبیه اون ِ ولی طرف مقابل می گه " واع ...اینا کجا شبیه اند ؟! " .

چه قدر این روزا همه شبیه هم اند !



+ عکس رو دوست داشتم ...همین . وگرنه ربطی به موضوع نداره (: .

  • هیده ...