از چشم ها بخونیم

۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

من و خودم دوتایی

سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۵۸ ب.ظ

دختر رنگی

عکس از دیوار رنگی

هی من ؛ این خودم رو احضار می کنم دادگاه . هی خودم رو می فرستم پشت ِ تریبون خاطی و مادر ِ درونم می ره وایمیسته پشت میز ِ قاضی. هی من ِ مظلوم رو محکوم می کنه و می کوبه رو میز . هی من ِ مظلوم سرم رو می اندازه پایین و به خیلی چیزا اعتراف میکنه .

هی بلند بلند اعترافات ِ خودم رو تف می کنه تو صورتم و من ِ مظلومم چونه اش رو می چسبونه به قفسه سینه و اعتراف می کنه . اعتراف می کنه که ته ِ ته ِ ته ِ دلش ؛ اون ته ؛که جای سوزن انداختن هم نی ؛ خوش حال بوده که با اون اتفاق بد شاید به یکی از خواسته هاش می رسیده . من ِ مظلومم سریع گفت که ؛ با این وجود هیچ وقت ِ هیچ وقت راضی نبوده که هم چین اتفاق بدی بی افته . اما مادر ِ درونم معتقد ِ که حتی بهش فکر هم نباید می کرده !

من ِ مظلومم می گه که دلش نمی خواد برای فلانی کادو بخره ؛ می گه خوب از فلانی ناراحت ِ . ولی خوب مجبورِ  و می خره؛  ولی خوب چیزی که واقعا دوست داشته باشه هم رو شاید نخره . مادر ِ درونم می گه " همیشه باید خوب بودن رو از خودت شروع کنی . پس خوب باش . " من ِ مظلومم می گه اخه ...

من ِ مظلومم هی اعتراف می کنه ... هی اعتراف می کنه ؛ مادر درونم هم هی محکوم !

این روزا زیاد خودم رو می فرستم دادگاه !



+ وقتی به دوچرخه سواری دیشب ؛ اونم بعد کلی سال فک کنم . لبم از خط صاف به یه منحنی تبدیل می شه .

  • هیده ...

برای اونایی که می خوان درس بخونن

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۳۰ ب.ظ

563184_608201105907104_2042379512_n

عکس از دیوار رنگی


+ درست وقتی که جمله های آخر خط رو خوندم و  مرور کردم که " پس دیافراگم از فرنیک عصب می گیره که اونم از گردن منشاء می گیره و شامل ریشه های C 3 C4 C 5 اسپشلی C 4 می شه و دوباره یادم اومده بود که دکتر "ف " گفته بود که اگه مریض "های" شده باشه و عصب فرنیک هم گرفته شده باشه ؛ به مریض بگو انگشت شصتش رو تکون بده و داشتم فکر می کردم که درماتوم و میوتوم شصت با عصب فرنیک چه ربطی داره و خسته شدم ( اسمایلی نفس عمیق ! ) کتاب رو بستم و گذاشتم تو کوله ام . ماگم رو هم گذاشتم کنارش ... هندزفری رو فشار دادم تو جیب بغلش و کیف پولم رو در آوردم که از توش پول در بیارم و بذارم تو جیبم . در همون حین که داشتم وسایلم رو جمع می کردم و مقنعه ام رو سر ؛ داشتم فکر می کردم قطعا پراشکی شکلاتی گزینه ی خوبیه . من از صبح اینجا بخون بخون بخون ؛ مامان از صبح تو خونه بشور بشور بشور . و این چنین شد که ما عصرونه پراشکی با چایی خوردیم و کالری های کذایی رو روانه سلول هامون کردیم.



+ گفتم حالا که خیلی ها در جنب و جوش امتحانات و حتی ارشد خوندن هستن ؛ چند تا مورد انگیزشی که برای خودم خوب بوده رو به شماها هم بگم :دی.

a : اون جمله ِ .... ما به آرزوهامون یک رسیدن بدهکاریم . اینو یادتون نره :دی.

b : برنامه های مستر ایمان سرور پور. مشاوره تحصیلی ِ کنکور ِ ولی اصلا حرف هاش مختص ِ کنکور نی . یعنی کلا انگیزشی حرف می زنه . شنبه ها ساعت 18:15 شبکه آموزش .

c: کتاب های انرژی مثبتی بخونید . مثلا 4 اثر اسکاول شین ؛ مثلا هدف ؛ مثلا اعتماد به نفس . ( هدف رو خودم هنوز نخوندم :دی. )

d : کتابخونه رو خیلی توصیه می کنم . خودم خیلی بهش اعتقاد دارم ولی خوب خیلی ها با این روش مشکل دارن .

e : دست از مقایسه برداریم . اینم مثل خیلی از کارایی که باید بکنیم ؛ واقعا سخته ها .

f  : و در نهایت این کار . داستان توی این لینک رو بخونید " یک قدم بیشتر تا هدف هایت " . می گه برای هرکاری ؛ درست اون موقع که خسته شدید ؛ فقط چند دقیقه بیشتر براش وقت بذارید .


این بود جرعه ای از تجربیات یک عدد جویایی علم و دانش :دی.

  • هیده ...

بدهکاران

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۴۵ ب.ظ

198380_370824623011005_1882148152_n

عکس از دیوار رنگی

می فرماید :

ما به آرزوهامون یک رسیدن ؛ بدهکاریم .



+من عاشق این جمله شدم ( از کانال ژوان بود جمله ) .

+دلم می خواد یه چیزایی رو بخرم که واقعا الان اصلا بهشون نیازی ندارم !!

+مامان و بابام چایی ریختن دارن می خورن ؛ من هم  هیچی |: . رفتم برای خودم چایی ریختم .

+داشتم حجم درس هام رو نگاه می کردم که تعیین کنم مثلا تا اول اسفند چه قدر باید بخونم ؛ دیدم درسا خیعلی اند ؛ خیعلی . اسمایلی فیریکینگ اوت !

+کاش مثلا مثل اناتومی گری که اون بچه ها ؛ همشون به هم کمک می کردن که تو آزمون های ارتقائیشون قبول شن ؛ منم تو هم چون تیمی بودم. اسمایلی الون .

+به مامانم گفتم اگه روزی خواستم دیگه باشگاه نرم ؛ تو خونه راهم نده . می گه باشه !! |: .

+اگه ما خیلی چیزا رو برای خیلی ها توضیح ندیم ؛ اونا یاد می گیرن که نباید برای خیلی چیزا توضیح بخوان ؟!

+ویتینگ تا فیلممون دانلود شه ...


  • هیده ...

قانون یا تصادف ؟!

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۵۳ ب.ظ
7454986f7f57d528c4d29fe5f217e5f4
عکس از دیوار رنگی

اگه بخوام شب ؛ قبل ِ خواب به بعضی از اتفاق های دوست داشتنی ِ زندگیم فکر کنم ؛ به چندتا اتفاق می رسم که خیلی خیلی دوسشون داشتم . یه چیزی شبیه به همون مینیمال هایی برای زندگی و فانتزی هایی برای زندگی و لایف استایل و اینا ؛ چند تا از این اتفاق ها وقتی افتادن که من اصلا دنبالشون نبودم ؛ اصلا برای افتادنشون یا رسیدن بهشون هیچ تلاشی نکردم یا حتی تو یدونه از اون دایره های کوچیک ته انبار ِ حافظه ام بوده ( اشاره به این ساید اوت ). صرفا بهشون فکر کرده بودم. اونم نه در اون لحظه و هفته حتی ! خیلی وقت قبل . یک ماه پیش یک سال پیش ... اما رسیدم بهشون.
مثلا چهارشنبه رفتیم بیرون از شهر؛ دوست داشتم عکس بگیرم ولی این بار اصلا به نیت عکاسی نرفتم . یعنی هیچی با خودم نبرده بودم حتی یک عدد مونوپاد ساده رو ! ولی یه عکسایی گرفتیم که از دید ِ من عالی بود .عالی . از همونا که گاهی وقتا باید کلی برنامه بریزیش براش .
اصلا نیتم از گفتن این مثال این بود  که بگم ؛ یه وقتایی بهترین ها دقیقا اون وقتی که انتظارش رو نداری میان .
نمی دونم می شه قانون صادر کرد یا نه ؛ یا حداقل مطمئنم استثنا داره ؛  ولی یه وقتایی باید بذاریم رو مود Auto . بذاریم یه سری چیزا اتوماتیک وار بیاد تو زندگیمون . همیشه می گن وقتی منتظر باشی دیرتر می گذره ؛ دیرتر اون اتفاق می افته .
این مود ِ Auto خیلی هم سخت ِ . خیلی. ولی فکر کن بذاری رو مود ِ Auto ؛ اصلا یادت بره چی میخواستی ؛ یهو بهش برسی !


+Auto در مورد خیلی چیزا صدق نمی کنه . خودم می دونم :دی.
+مود ِ کانتینیوس گوشی هاتون رو فراموش نکنید :دی.
+چه قدر وقت بود " اشوبم " چارتار رو گوش نکرده بودم ...

  • هیده ...

واقعا چرا نمی رم بخوابم ؟

چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۴۳ ق.ظ

Processed with VSCOcam with a6 preset

عکس از دیوار رنگی

به مرحله ای از خستگی رسیدم که این خمیازه تموم نشده و دهنم بسته نشده خمیازه بعدی بهش اضافه می شه و مجددا شروع می کنم به خمیازه کشیدن ! یعنی خیعلی خستم ها.خیعلی. تو این وضعیت دلم چایی می خواد . خیعلی هم  . چرا؟! چون وقتی عصر از کتابخونه برگشتم وقت نشد چایی بخورم . سریع نشستیم کارت هارو درست کنیم. تا همین چند دقیقه پیش درگیر اونا بودم . الان هم نمی شه برم چایی بخورم چرا؟! چون من باید چیزی نخورم . چرا ؟! چون فردا باید برم آزمایشگاه . آخ وقتی به یه لیوان چایی فکر می کنم ... وای .

یعنی من الان با این حجم از خستگی باید از جام بلند شم ؛ برم مسواک بزنم و بعدش بخوابم ؟!! چه قدر سخت ! همین جا روی مبل نمی شه خوابید ؟!


+ عکس رو می بینید . در حال حاضر ؛ همینم آرزوست .


  • هیده ...

چاییم یخ کرد

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۲۴ ب.ظ

637c2421c83fedae1ff52ae48d8166ea

عکس از دیوار رنگی


+مسواک زدم ؛ چراغا رو خاموش کردم  ؛  موبایل رو زدم به شارژ و برای خودم چایی ریختم !! یعنی چایی تلخ و خالی خوردن نیاز داره من پاشم دوباره مسواک بزنم؟ چایی رو یادم نی از کی عادت کردم تلخ بخورم .حالا نه اینکه چون زندگی تلخ ِ و باید به تلخی عادت کرد و این صحبتا ؛ چون اگه بخوام هر بار چایی می خورم کوکی و بیسکویت و شکلات بخورم به طور قطع ِ به یقین همه چی به هم می ریزه. اونم وقتایی که درس می خونم و همش دلم می خواد یه چیزی بخورم .انی وی ؛ من دوباره مسواک نمی زنم .

+ مربی باشگاه این هفته نمی یاد . گفته بود . قرار بود خودمون بریم دور همی ورزش کنیم ! شنبه رفتم و الان مصدوم تو خونه نشستم و نیت ندارم فردا رو برم !چرا ؟! چون عده ای معتقدن که هر چی حرکات سخت تر و عجیب تر و غیر قابل انجام تر باشه کالری بیشتری می سوزونه . یعنی اصلا برای من جای سوال بود این بنده خدا با این سن و کمر درد چطوری این حرکتا رو می زد ؟! بعد ما چند نفر می گفتیم آقا یه سری حرکات زنجیره ای بود اونا رو هم بزنیم ؛ تو گویی گفتیم برو برای قهرمانی المپیک پیش رو خودت رو آماده کن .نزدن که .  در نتیجه خودم برای خودم تو خونه آهنگ می ذارم و نرم حرکات روتین رو می رم .

+من فکر می کردم دوران امتحان نداشتن ؛ در حالیکه بقیه امتحان دارن ؛ خیلی فان ؛ کول و از این صحبتا باشه ...ولی نبود . یعنی اصلا خوش نمی گذره! شعار نمی دم ها . یعنی قطعا خوبه که من الان به جای تو سر خودم و جزوه هام زدن ؛ اومدم دارم پست می نویسم ولی یه چیزایی سر جاش نی . برنامه ی روتین زندگیم بهم ریخته  . از بیکاری به هیچ کاری نمی رسم !

+به اراده ام شک کردم ! یعنی احساس می کنم یه جایی تو گذشته جا گذاشتمش یا شایدم گمش کردم .قبلا کم کار هایی باهاش نکردم . این گم شدن اراده ِ نتیجه اش شده اینکه از دست خودم راضی نیستم !


  • هیده ...

شمشیر دو لبه

شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۲۸ ب.ظ

576554_625514414141167_1104064174_n

عکس از دیوار رنگی


به نظر من شناخت ِ آدما یه شمشیر دو لبه است . یعنی هم می تونه خیلی خوب باشه ؛ هم خیعلی بد . یه وقتایی هم آدما رو ظاهری می شناسیم .یعنی با اندک رفت و امدی که داریم یه شخصیت ازش می سازیم ولی خوب وقتی این رفت و امد بیشتر می شه و منجر به شناخت ِ بیشتر و واقعی تر می شه؛ تمام تصوراتت به صورت انفجاری پودر می شه می ریزه زمین .

شناخت یه وقتایی خیلی خوبه . وقتی خود ِ واقعی ِ یکی رو بشناسی ووووو اونم سعی کنه خودش رو بهت بشناسونه (!) یعنی سعی نکنه چیزی از شخصیتش رو ازت پنهان کنه ؛ دیگه از خیلی حرفای اون آدم ممکن ِ ناراحت نشی . چون می دونی منظوری نداشته یا منظورش چی بوده . در حالی که اگر نمی شناختیش ممکن بود ازش دلخور شی . شناخت یه وقتایی خیعلی هم خوبه . می دونی چی باید بخری براش که خوش حال شه ؛ چی کار کنی خوش حال شه ؛ چطوری حالش رو خوب کنی و چی خوش حالش می کنه . شناخت یه وقتایی هم خیلی خیلی خوبه . می فهمی کِی و کجا باید به کی تکیه کنی یا اصلا نباید تکیه کنی .

ولی لبه ی اون ور شمشیر هم هست . یه وقتایی شناخت خیلی بد ِ . اول از همه این که اون تصور اولیه ات می شه خاکستر کف ِ اتاق و چیزی از اون آدم با اون شخصیت باقی نمی مونه و این برای خود ِ من به شخصه خیلی بد ِ . دوست ندارم این طوری . خوب البته یه وقتایی هم خودمون اشتباه تصور می کنیم ولی خیلی وقتا این ادما هستن که نمی ذارن ما از اول اون شخصیت واقعشیون رو ببینیم .خیلی بد ِ آدمی رو بشناسی و بدونی یا حداقل احتمال بدی که شاید وقتی منم نباشم ؛ برای منم از این حرفا که جلوی من برای بقیه می زنه ؛ جلوی بقیه هم برای من بزنه . بد ِ که یکی رو بشناسی و بدونی وقتی پای ِ منفعت بیاد وسط عین توپ فوتبال یا هندبال پرتت می کنه اون ور . فک کنم تنها مزیت شناخت این آدما این ِ که می دونی دقیقا روی کی نباید حساب کنی .شناخت بعضی آدما بهت یادآوری می کنه اصلا نباید برای این آدم حرف بزنی و راز دلت رو بگی . این تصور که وقتی به مرحله ی " وی آر دان " برسیم یعنی چه داستان هایی برای من می سازه و منتشر می کنه یا حتی خیلی اتفاق های بدتر از این ! شناخت بعضیا صرفا منجر ِ به رسیدن به مرحله " سوختن و ساختن " یا نهایتا "وی ار دان " یی می شه .شناخت واقعی ِ بعضی آدما واقعا ترسناک ِ ... ترسناک و قطعا شناخت بعضیا لذت بخش .




  • هیده ...

بیا که ترجمه ای سکوت آینه را

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ

tea_heart_by_tamerlana-d3e9qt8

عکس از دیوار رنگی

نه اینکه حرف نباشه ؛ چرا هست .

نه اینکه وقت نباشه . چرا . اونم هست .

نمی تونم بنویسم ! یا می نویسم و پاک می کنم و می رم یا اصلا نمی تونم جلمه ها و کلمه ها رو کنار هم بذارم و صفحه ی سفید ارسال مطلب جدید رو می بندم و میرم.


+ خودم عکس رو دیدم دلم چایی خواست :دی.

+عنوان » داشتم چارتار گوش میکردم .

  • هیده ...

از سری ببینید و بشنوید ها

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۲۹ ب.ظ
می گفت ترس هاتون رو بالا بیارید - من تو دلم اعتراف کردم - تنبلی مادر همه بد بختی هاست که احترامش واجب یا نه ؟- زندگی آدما شبیه دومینو ئه - پس اون جمله ِکه می گه " خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند " چی ؟ - وقت نمی شه برم دانشگاه- سرد شده - برف می اومد- وسوسه - هرگلی زدی به سر خودت زدی - آهنگای خوب- گفت : دنبال ِ خوشی های کوچیک باشید -عکسای یهویی و یواشکی- آدم باید راه خودش رو پیدا کنه -inside out ببینید - اعتراف کردن خیلی سخته - به خودمون دروغ نگیم . خشکی ِ هوا و خشکی پوست و خشکی ِچشم!

+عکسای اینجا رو دوست دارم ؛ کپشن هاشون رو هم - کانالشون هم خوبه ؛ آهنگ هاشون : اینجا .
+کانال اینجا هم بد نیس ؛ ولی به خوبی قبلی نیس : اینجا .
+کانال اینجا آهنگ زیاد می ذاره : اینجا.
+آهنگ منتخب امشب : اینجا .
+نمی دونم پیج ها رو قبلا گفته بودم یا نه و اینکه ؛ پیج هاشون رو گذاشتم ولی لینک کانال ها تو قسمت بیو پیج هست (: .

  • هیده ...

سخنی با معده ام !

جمعه, ۱۱ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۳۷ ب.ظ

دختر رنگی

عکس از دیوار رنگی

سلام معده جان .

می دونم کلی اذیتت کردم . می دونم کلی قرص و کپسول این چند وقت ریختم بغلت  . می دونم کلی حرص خوردم و اذیت شدی ؛

ولی آیا درسته ؟ دقیقا همین امروز که همه می خواستن ناهار برن بیرون ؛ همین امروز که قرار بود فان باشه ؛ همین امروز که با شین حرف زدم که خبرش کنم بریم فلان جا ؛ همین امروز به محض ِ بیدار شدن این طوری خودتو بگیری و همین طوری منقبض در لب ِ فوقانی ناحیه اَبدومینال من بمونی ؟!این درست بود که من به خاطر تو ؛ توی رستوران همش نوشابه بخورم و نتونم غذا بخورم؟! این درست بود ؟! این درسته که وقتی که میگیری تا دو سه روز همین طوری بغ ( شایدم بق ) کرده می مونه همونجا و پدر ِ منو در میاری ؟! بزنم لهت کنم ؟! درسته تا من حرص می خورم ؛ استرس می کشم این قدر عکس العمل نشون بدی آخه !؟یادته اون روز هم رفته بودیم مهمونی قشنگ از صبحش تا خود ِ شبش نذاشتی بفهمم دور و برم چه خبره ؟! یادته یه دفعه دیگه سه روز نذاشتی لب به غذا بزم ؟! ببین ما این طوری نمی تونیم باقی مونده ی عمر رو کنار هم باشیم. لدفا یه فکری به حال ِ خودت و خودم کن .

با تشکر . مدیریت بدن .



* بعد از چندین  روز آلودگی ؛ امروز قدری از آبی ِ آسمون رو دیدیدم (: .

  • هیده ...